چــه روزگاران که در بند نشیدم و پر یأس از آن هیچ و بر هیچ ‏بدست آوردن خویش فکر دوختم و حال در این بند به ظاهر اسیر و ‏در باطن رهاتر از همه‌ی آزادگانم
نه دگر یأس چه جای دارد به میان ما که در بند مسرور و مغرور از این ‏فریاد والای خویشتنم و این زندانبان که خویشتن اسیر چنین آزادگی ‏ما دیده‌اند، تو آرمان چه کردی و چه ساختی از این خیل مسکوت که ‏برای آزادی تن به اسارت دهند و در اسیری و آزاد و راد در رزم ‏سرکش و مسرورند
مرا به اتاقی برده آن‌کس که دل‌سپرده بر آن خون‌خوران و ‏سرسپرده‌ی آن مرگ‌پرستان است و به دشنام و ضرب و شتم نتوان ‏تخریب چنین روح سرکش من که چنین ضربه‌ها به تن چو آن نجوای ‏آزادی به گوش ساز کرده و دل به پرواز در آمده در آسمان آزادی ‏است
به اتاقی نشسته‌ام و آن دژخیم مرگ‌پرستان به رویم نشسته است، به ‏دشنام زبان گشاید به ضرب کنش بدارد و من که به سخن فریاد زنم ‏و بی‌کنش به زیر پای نشانده‌ام چنین فرومایگان را
آمده‌ام میان هم‌رزمان والای خویش آن جمع آزادگان که در بند ‏شکنجه شده‌اند، حال یکپارچه به مدد از تو ای والا آرمان یک‌صدا و ‏یکدل فریاد سر دهند
ننگ بر این ننگ‌پرستان زمانه

آزاد هم ایرانی و هم ملک تو خانه

برون و درون از این زندان دگر همگان آزاده و بی‌پروا فریاد رهایی ‏سردهند و گامی نمانده برای رسیدن ما بر آرمان خویشتن که هیچ ‏نتواند و تاب و توان ایستادگی این سیل ندارد، از این اتحاد، پرخوف ‏ننگ‌پرستان به نظاره نشسته و توان هجوم بر آزادگان ندارند، جمع ‏آزادگان در این زندان مسرور و یکپارچه فریاد زنند

ما را تو ببین ننگ‌پرستان تو به زندان

آزادتر از هم تو هم از سرور و یزدان

چه شور و طغیان که حاکم بر سرای ننگ‌پرستان و این یاران مرگ را ‏به کناری خزانده، این آزادگان‌اند که بی‌باک فریاد رهایی سر دهند و ‏آزادیِ خویش طلب کنند که طلب خویش از این فرومایگان به زیر ‏پای چنین اقتدار ما و هر آرمان‌گرای دیگر
درون همین زندان نشسته بودیم که صدای آزادگان به درون آمد که ‏فریاد زدند

این خیزش مردم تو بگو قدرت رزم ‏است

پایین بکشد ظلم و جنایت که نبرد است

این صدای هم‌رزمان برون از زندان آمده و ما یک‌صدا به فریادشان ‏پاسخ دهیم، چه زیبا شد این‌چنین دنیا که رهایی دگر گامی به ما ‏نمانده و خواهد رسید آن رهایی مطلق بر همگان،
در چنین روزگاران بود که هم ما به درون صدای آزادگان می‌شنیدیم ‏و هم خویش فریاد می‌زدیم که ناگه بیامد آن خبر رهایی و فروپاشیِ ‏این ننگ و مکر و مرگ‌پرستان که از صدا و سیما به همه‌جا رخنه ‏کرد و ما نیز به درون زندان چنین شنیدیم که سران فرومایه‌ی ‏ننگ‌پرستان به اسارت کشیده شدند و قدرت به دست سپاه و ‏مکرپرستان بیفتاده و از ملت طلب شده به خانه‌ها روند تا انقلاب ادامه ‏یابد و از این اخبار گذر کرده اندک زمان که ما آزادگان در بند رها ‏شدیم و به خانه آمدیم
چه شادی فزاینده که خاک میهن پر کرده و همگان به شادباش ‏یکدگر سرخوش‌اند، دگر در خیابان کسی نیست به سان آن دیرتر ‏روزگار، طغیان و همه مسرور از پیروزیِ چنین انقلاب
از همان صدا و سیما خبر اسارت سران ننگ‌پرست داده شده بود و به ‏تکمیل چنین خبر دادند که به زودی محاکمه شوند و به فرجام ‏خویش خواهند رسید،
نفرت از کردارهای این خون‌پرستان در میان نسان‌های این خاک از ‏دیرباز بود و هست و چه حربه از آن مکرپرستان که به چنین خدعه‌ی ‏اصالت به فراموشی سپارند و با چنین فرعیات طغیان فرو نشانند که این ‏تحول نه از برای محاکمه‌ی مشتی ننگ‌پرست که والاتر از آن برای ‏دگرگونیِ این نظام هزاران ساله است
شنیدم چنین اخبار و دگربار به یاد آن روزهای دورتر افتادم که سیلی ‏زِ ما به بیداری نسان‌های خاک بر آن شدیم و پیروزیِ چنین جنبش ‏به همان بیداری و دانش آزادگان است که اگر ما کم کار کرده ‏باشیم نبینیم پیروزیِ راستین و این آرمان والا و به شکست محکومیم
در نگاه برخی پیروزی می‌دیدیم و چه تلخ دیدن چنین نگاه‌ها که ‏اصالت آرمان را درنیافتند و چنین در خفت سرخوش‌اند و این همان ‏نقل بی‌خردیِ چه بسیار چون من است که نه نابخرد که شاید عجول و ‏شاید کم‌تاب و حتی به اشتباه چنین فرجام ساخته‌ایم، لیکن این ‏شمایل از همگان نبود و ما دیدیم برخی که به عمق نگریستند و معنای ‏آرمان رهایی دریافتند و این را به سان پیروزی نبینند و دست آن ‏نابکاران در این مکر و خدعه دیدند و حال با تیزهوشی به فکر راه و ‏چاره برآمدند،
هیئت‌های راهبری که چنین طغیان بر ظلم شورانده بود از چنین کسان ‏توأم شده بود که به واسطه‌ی اتحاد میان همگان در آن هر افکاری ‏نقش داشت و کسان به رسیدن بر هدف پرکار در چنین هیئت‌ها بود ‏که سخن از به خیابان آمدن شد که نباید خیابان ترک می‌کردید و ‏میدان بر آنان خالی که چنین روزگاری بر شما بسازد و از هدف و ‏آرمان شما دور کنند،
این سخنان مطرح شد و اکثر از آن منفعلان شد که چه روزگار سخت ‏بر من و بسیار از آزادگان گذشت، چنین فرجام در فکر ما نبود و ‏آزادگان به دنبال جرقه‌ای و حال آنکه تکمیل آن اخبار از سران ‏ننگ‌پرست بیامد که آنان به حکم دادگاه به تیربار سپرده خواهند شد ‏که جرمشان نسل‌کشی و چه بسیار از دورترها و دیرترها تا به امروز
آن سالیان و آن مزار خاوران و کشتار بی‌امان از آزادگان، این اخبار ‏بیامد و به نگاه هزاری شادی بدیدیم و چه تلخ شد کاممان که آرمان ‏نداستند و بر این چاه عمیق بیفتادند
آتش زیر خاکستر شعله‌ور شد و آزادگان در هیئت‌ها به سخن بیامدند ‏و حال دگر، مرگ ارمان در میان بود که ما از برای رهایی برخواسته ‏و حال فرجام مرگ آن رهایی دیدن نخواهیم کرد
گفتیم و گفتند در این هیئت‌ها که آرمان زِ یاد نبرید که سبب بر این ‏طغیان همان بود و امروز به پاداش آن باید که به پا خواستن هیئت‌ها به ‏بحث طویل و در انتها بر آن شدن تا فرمان طغیان سردهند و مردم به ‏خیابان آیند که قدرت از آن مکرپرستان بستانند و آرمان خویش که ‏رهایی بر همگان بود و دوری از چنین منش فرومایگان و ‏مرگ‌پرستان بر آن مرام رهایی و آن آرمان جهان پایبند بمانند و ‏محاکمه‌ی سران به خون سرانجام نداشته باشد
چنین فرمان از هیئت راهبری گفته شد و دگربار آزادگان شوریدند و ‏خیابان قبضه کردند،
دگربار بوی خوش رهایی به مشام می‌رسید و آزادگان که به آرمان ‏خویش وفادارند، میدان به این فرومایگان خالی نکردند و به خیابان ‏آمدند،
دو دستگی میانمان بود همانان که به رهایی ایمان داشتند چو من ‏دسته‌ای بودیم که هم خواستار گرفتن قدرت از مکرپرستان و هم ‏خواستار خون نریختن از سران ننگ و مکر و مرگ‌پرستان و فریاد ‏زدیم

راهمان آزادگی تا جان به کف باد

خون آنان قاتل آزادگی داد

و دسته‌ی دیگر که خواهان گرفتن قدرت بودند لیکن به مرگ آنان ‏عشق می‌ورزیدند و به سودای چنین کشتارها به خیابان‌ها آمده و ‏فریاد:‏
ننگ را منهدم کنیم و پس زِ آن

‏ به هر چه ننگ گو به دار و در خزان

به خود سخت گرفته‌ایم و چه بازخواست‌ها که زِ خود می‌کنم، به ‏آرمان والا پایبند نبودم که نخست باید همگان را دانش می‌دادیم و ‏سپس به طغیان می‌شوراندیم و این‌چنین پر از سرزنش خویش بودم ‏که چرا چنین سخنان می‌شنوم و اینان به آرمان‌های والای آزادی و ‏احترام بر این گوهر تابناک باور ندارند و پس از آن به این فکر ‏می‌کردم که چه کس توان دارد همگان را بر این قانون والای باورمند ‏بسازد، جز به مدد از قانون سراسری و لازم به اجرا با چنین چالش که ‏به فرجام در سر داشتم به خود می‌گفتم که تا نفس دارم به راه آرمان ‏می‌رزمم و رهایی بر همگان هدیه خواهم کرد و امروز نخست باید ‏قدرت از مکرپرستان گرفت و سپس به رهاییِ نهایی فکر کرد و در ‏راه آن گام برداشت
کماکان به خیابان بودیم و فریاد سر می‌دادیم و قدرت از آن هرزگان ‏می‌گرفتیم، پایگاه‌های قدرت یک به یک به دست آزادگان می‌رسید ‏و چه شادتر بودم اگر دانش والاتر به دیگران داده بودم به خیال ‏راحت‌تر چنین قدرت قبضه می‌کردیم لیکن به هر شکل که بود ‏سرانجام قدرت از مرگ و ننگ و مکرپرستان ستاندیم و آنان به زانو ‏در آمدند و به صد حیله و فن و کشتار نتوانستند در برابر این ‏آرمان‌گرایان توان بیاورند و به شکست قانع شدند،
حال دگر از این هرزگان رهایی یافته بودیم و به مدد از قدرت اتحاد ‏خویش قدرت از این فرومایگان ستانده بودیم،
چه کس چنین فکر می‌کرد که نه گذشته دور زمانی از آن روزگار ‏که سیلی به خیابان آمدند و بی‌آرمان طلب هیچ از هیچ کردند چه ‏شاد بودند آن فرومایگان از این فقدان آرمان که نسان‌ها را چنین ‏درمانده و مسکوت نشانده بود و حال که آرمان والای سربرافراشت ‏همگان را بشورانید و قدرت از ظالمان ستانید
حال که به چنین مرحله رسیده بود گام نهایی در راه رسیدن به هدف ‏والای همان آرمان‌های رهایی بود و ما که تاریخ خوانده و صدای آن ‏از دیرباز به گوش شنیده‌ایم، چه بسیار چون آن یاران پیر که هماره ‏سخن راندند و من که خویشتن فراتر از آن خواندم و دیدم فرجام ‏خون‌پرستان را
بر آن آرمان ایمان داشتم به مدد از همان احترام بر رهایی دیگران ‏برخاستم به این واپسین گام رهایی رسیده‌ام و باید که بیشتر از پیش ‏برخیزم و فریاد برآورم که رهایی نرسد چو هزاران دیگر بار اگر به ‏آن احترام نکنی
این وظیفه است بر دوش ما آزادگان سنگین که چنین رهایی به فرجام ‏برسانیم و به آرمانمان پایبند برای رسیدنش همت گماریم، از آن ‏خون‌خواران رها شده بودیم و آنان به دادسرا نشانده و محاکمه‌گر ‏قاتلان شده‌ایم که برگ نخست این خاطرات در آن بین شروع شد و ‏آزادگان کمی در آن بین دیدم و این من بودم آن تهمینه رزم‌آرا که ‏سالیان به سودای رهایی جنگیدم و از برای رسیدنش فریاد زدم و در ‏آنجای نیز باز آرمان والا سخن گفتم،
آنچنان بازگو کردم و بر آن ایمان دارم و به مدد از قوت چنین ایمان ‏بدینسان رزمیدم و هیچ زمان باز ننشستم،
حال زمان ایستادن بر ایمان است و فریاد برای به کرسی نشاندن ‏رهایی، در آن جا و ده‌ها چو آن نشست ناظر شدم و با صدای بلند از ‏آرمان والای رهایی بگفتم و چنان فریاد زدم که رهایی جز به احترام ‏بر آن والا گوهر طلوع نکند که این‌چنین ایمانی دارم و به هر جای ‏چنین سخن خواهم راند،
زمانی نگذشته بود از اندام آن کژی‌ها که سخن از آرای همه جانبه در ‏میان بود و شکل‌گیری ساختار آینده در این پیر سرا و هر کس تلاش ‏برای تبلیغ ساختار در باور خویش داشت و در این بین آن روزگار ‏سرنوشت‌ساز و آتیه‌ی سرا و آن دادگاه به جریان بود،
به هیئت راهبری رفتم و سخنان آتشین ایراد کردم و گوش‌زد کردم ‏که رهایی به دستمان نخواهد آمد مگر بر آن احترام بگذارید و ‏آزادگان برخاستند و چنین گفتند و پس از ساعتی کلنجار بر آن ‏شدیم که به خیابان آییم و فریاد سر دهیم

مرگ و خون میراند این آزادگی را

هم‌وطن با مهر خود درسی بیاموز آدمی را

به خیابان آمده دسته‌های بسیار از آزادگان که به آزادگی ایمان دارند ‏و با آرمانشان چنین روزگاران رقم زده‌اند و حال بر این گوهر والا ‏پایبند‌ند
تا سرایی بر رهایی همگان بسازند، خیابان‌ها شلوغ و آزادگان فریاد و ‏یک‌صدا

مرگ و خون می‌راند این آزادگی را

هم‌وطن با مهر خود درسی بیاموز آدمی را

هزاران هزار نسان‌ها به دل آرمان غلیان کند و چنین از درون فریاد ‏برآورند و این آرزوی آزادگان است

راه آزادی نباشد جز به آزادی که ‏راهش

حرمت آزادگی هم انتقام و هم نهایش