نغمــهی تکرار شکسته خواهد شد و سرود تازهای به گوش میرسد، این ندای آن آرمانگراییِ ما شیفتگان است،
این چرت هزاران سالهی آدمی در خاک خواهد شکست و بیداری روی بر نسان آورد و این فریاد آغازگر رهایی جاندارگان است،
انقلاب خواهد رسید و ساختار زندگیِ ظالمانه به پایان میرسد، این آرمان قوت دگرگونیِ هر ساختار هزاران ساله از درون به صدا در آمده و توشهاش سرافرازیِ زندگانی است و این کمبود که سالیان ما را چنین مسکوت و منفعل به جای خویش نشانده خواهد شکست و جرقهاش آتش خورد و آتش زیر خاکستر شعلهور شده و خرمن جهالت مرگ و مکر و ننگپرستان به آتش خواهد کشید و این سرآغاز دگرگونیهاست.
من از آن دیار دور بودم و نجوای ارمان به گوشم رسید و آن به فریاد بدل کنم که قوت بیداریِ همگان در خویش نهفته دارد، گر صدای در لفافه و به مصلحت به گوش نرسد و آنان به خدعه راه پیش نبرند، به تقیهی خویش عرضه ندارند که سخن از آن والا گوهر چنین ظالمانه راه به پیش نگیرد و بیپروا فریاد برآورد که تو هم صدای آن بگو، به آن ایده آل فریاد رسا سر دادن است،
جای نگاه بر سطح، باری این سوی و گاهی آنسوی رزم با عمق چنین فاجعه است، بشناس اینچنین عمق رنج را و به رزم با چنین عمق پر فساد در آی و به یکباره آن را زِ جای برکن و این بار بذر رهایی بکار و آرمان خویش به زودی دریاب
بخوانم از آن سخنان و چه مبهوت من که صدای در گلو ماندهی خویش از فریاد آن تن شنوم و این چه ارمان که سالیان به دل بود و کس چنین فریاد برون آورد و خویشتن بر او بینم و او در خویشتن
رهایی برایم معنا شو چه فراتر از تو باشد در این دنیا، چه آرمان چنین لایقِ جان فشاندن است که زندگی هدیه دهد و فریادش جانِ جانداران و فرجامش پیروزی دردمندان
چه از این والاتر بدیدم و چه از آن والاتر سخن به گلو مانده، برای این والا گوهر بجنگ و فریاد بکش که این دُر گران به تو آنچنان نزدیک که با آن زاده شدی و زِ تو آنچنان دور که ظالمان دور کردنت زِ آن
به تو اینچنین هدف که زندهای به کسب و آنگاه مرده شوی به فراغ آن
نخست از آن خواندم و چیز درنیافتم به کنکاش خویش، غرق چنین معنا کردم، زِ هر روی و به هر واسطه به ادراک آن تلاش و به هر کوی و برزن از آن دیدهام به آن همراه شدم، به کس تسلیم نشدم که فریاد چنین بود و تسلیم نشدن به دیگری و سر برافراشتن به راه باور خویش
این رزم از درونمان آغاز گشت و ندایش به گوش همگان رسید و من آن نغمهی خوشآواز شنیدم، خودشیفته بر این مرام راه نجات در آن جستم که این عمق است و راهکار نهای ماندن در آن و حال چون پای رها شده از غل و زنجیر باید که تقلا کنم، این نسان در مرگ از چنین رنج برهانم، به تقلای خویشتن سیل در خواب ماندگان بیدار و بشورانم
من در این غربت و دورتر از خاک و سرای خویش صدای آن آرمان والا باشم که او صدای در گلو مانده چون منی را نجوا کرد و من نجوای به گلو مانده او را فریاد باشم، از آن روز دورتر که تمثیل وطن در آن زن دیدم و به مددش شتافتم به سماجت خویشتن زِ خواب همو را برخاستاندم و به راه طلب حق خویش واداراندم،
به سر ایدهها داشتم تا وطن به گِل نشسته را چو این زن به سماجت خویش بخیزانم و زِ این خواب هزاران ساله برخیزانم و حال در این برهه از زمان آن نجوای از آرمانگرایی دگر بیش از پیش بر آن شدم که بر مدعای خویش صحه گزارم و با عزم جزم به راه چنین هدف والای گام بگذارم،
آری از آن روز که دریافتم این انفعال در خاک ما به دو روی و علت است، نخست ندانستن و پس فقدان آرمان بر آن شدم که بدانم و بر دیگران نیز بگویم و حال که آرمان سربرافراشته، این رزم به یکدگر گره خورده و همیار یکدیگر است که هم بدانم و هم به دیگران بیاموزم که اینان دانند چه خواهند، جز رسیدن به آن آرمان که چنین بیدار شود، هم آن تن در خواب رفته و هم آن غیرت و جسارت و شجاعت به خواب رفته از چندین هزار سال،
نشر چنین افکار و بازگو کردنش سهلترین راه چنین رزم بود و هزاران راه دیگر به پیش رویمان، لیک همین راه سهل ما را به دروازههای آن هدف والا میرساند و از این روی باید که تلاش کنیم و در این راه هزینه میکردیم و بر آن قدرت میتاختیم،
سخن از سیل نسانها است که هر کس به زبانی سخن گوید و زبانی فهمد، همانکه لهجهی خویش گوید و همان کس که گویش خویش، آن که زبان خویش گوید و آنکه روان خویش نتواند بر همه کس یکتا سخن گفتن از یکراه که پیش نرود اینچنین رزم بر ما،
با هر کس به راه و رسم خویش سخن گوییم و آنچه طالب است بر او در میان بگذاریم، از آرمان قصور نکنیم و آن محور گفتار باشد، لیکن به فراخور آنکس که در نظارهی ما نشیده با او سخن گوییم و بر آن بیاموزیم و از آن بیاموزیم
نیاز چنین گفتن، ساختار متشکلی خواهد که بر همه کس و همه جا رسوخ کند و بر همگان بگوید و از همگان بشنود، آنکس که بر آنان سخن خواهد راند، از خویشتن آنان است و بر آنان نزدیکتر از هرکس، به زبان همانان گوید و به روان همانان
سخن از برون است و شنونده به درون نشسته، لیکن به خاطر ندارد دوری میانمان که این نزدیکی سخن دور کرده و هزاران فرسنگ فاصله میانمان،
به همان پراکندگی درون مرز ایران به برون شتافتهاند، چو در آن سرای غم گرفته دور از هم هر کدام ساز خویش سر دادهاند و این ما و آن آرمان که سخن از هدفی مشترک زنیم، شاید که راه متفاوت زِ هم باشد، لیک هدف و دلیل آمدنمان زیر یک بیرق است،
اینچنین بیرق که همگان را به زیر خویش در آورد و زنده کند نسانهای مرده در راه زندگی را
چه هیئتها که تشکیل دادیم و همگی سخن مشترک گفتیم به نحو و صورتهای متغیر، گاه زبان شعر سخن گفتیم، گاه به زبان آواز، این اقیانوس که ما ساختیم هزاران رود بر آن سرازیر شد و فرجام که هدف رهایی بود در خویش داشت، سبب به بیداری خفتگان شد
سالیان دراز برون و درون این خاک، هرکس به صدای خویش فریاد زد و پس از گذر زمانی هر کس ارمان خویش فریاد زد و در چنین شاهراه متحد به همدیگر شد، چه وظیفه به دوش که چنین آرمانها به دلها زنده کنی به واسطهی چنین اندیشهها جسارت به دلها بپرورانی که به روز رهایی برخیزیم و مرگ و ننگ و مکر پرستان به زانو در آوریم،
از این رو هرکس به هر باور که داشت مبلغ بود و آن آرمان به دلها روشن میساخت، در این شاهراه رهایی، همپیمان که در چنین ائتلاف راه بیداری همگان نهفته است و هر کس به رهایی خویش چنگ زند و مجبور به اطاعت دیگری نباشد،
سالیان دانستند راه بیداری و پیروزی چنین اتحاد باشد، لیکن چگونه ائتلاف میان دو دشمنِ خون به خون هم که هیچ شاهراه میانشان نیست که اگر هست هزاری اختلاف میانشان آن مسدود کرده و بیاعتبار باقی نهاده، لیک اینچنین آرمان که نجوایش به گوشمان رسید، دگر آن شاهراه صاف نتواند کرد و به هرکس و هر باور توان رشد خواهد داد که چگونه زاده شدند و از خود ربودند آنچه حق بر خویش بود و چه سخن گزاف گفتند که حق را زِ کس بستانی و سپس بر آن تحفه داری که این حق از اوست
لیکن در چنین آشفته بازاری که نام جهان به خود گرفته، ما دگربار و دگربار باید بنگاریم و جهان را دوباره از نو سازیم که سالیانی تار و پودش به دروغ و زشتی بافتند و در این چاه عمیق کنونی همگان بینداختند،
گهگاه سخنانمان، خود معنا نشود و نیاز بر تفسیر است، چه سخن گفتن که خویش حق مطلب بیان ندارد و دیگر بر آن دارند که از آن بگویند و بر آن ببافند و آن را به گوناگونیِ مزاج خویش قرائت کنند،
شنیدم در این میان دگربار صدای آن مرد و زن پیر، یاران که درون مرزها یادگار و خاطرات مناند، در این راه اتحاد به جای بر آنان که چون دیروز بر یکدیگر بتازند و بر هم بشورند و اصالت اینچنین رزم چون دیروزها به خاطر نسپارند و شادمان از چنین کنشها همگان مرگپرستان ننگ خود صدای آنان شنیده و چو اینان هزاری به کنار خویش دیدهام،
نه اینکه این نوش دارد مثال آن اکسیر پر رمز و راز، به یکباره اینان را متحد و همگون کند که آن آرمان والای ما آن گوهر تابناک اینان را به ائتلاف وادارد که خویشتن بسنجند و راه رهایی از این کارزار چنین کار است و چه کس بیش از دیگران شادمان از این وضعیت نابسامان جز همان ننگپرستان
این آرمان والای ما، آنان را به دور یک میز نشاند و چه بسیاری که بر آن باور دارند و جانفشان چنین هدف والای شوند و آنان که بر آن معترف شوند و به راه برافراشتنش کوشا، آنگاه که سخنی با آن دو یار میراندم و در آنان نیز چو دیگر باورمندان نشاط و دگرگونی به نظاره نشسته بود، بیش از پیش به پیروزی خویش نزدیک دیدم و عزم بیشتر جزم شد و قدرتمندتر گام نهادم
به دور میزی نشسته بودیم و سخن از آن هدف والا و راهکارهای آنان گوش فرا میدادیم که ناگه خویش را به خوابی دیدم که به بیداری بینندهی آنم که چگونه از هر باور و مرام به دور چنین میز نشیده و از یک هدف سخن رانند و این آرمان و آن دانستن است که ثمره و فرجامش چنین روزگار درخشان برای آیندگان است
به نسبت دیروز بیشتر دانستهاند و متحد شدند و آرمان جاری همچنان ادامه دارد و تلاش در چنین راه وظیفه بر دوش یکایک آزادگان است، لیکن به موازات چنین تلاش که ما را به بیداریِ دیگران سوق میداد کار دیگر باید که به انجام رسد تا این دگرگونیِ بنیادین به سرعت شکل گیرد و همگان از اسارت برهاند و آن تشکیل هیئتها برای راهبریِ چنین رزم والایی است
چه هیئتهای بسیار که تشکیل دادیم، برخی درون و برخی برون مرز به راهبری فراتر از دانستن، لیکن به موازاتش همت گمارد و برای روزهای واپسین تدارک خویش بیند، چنین هیئتهای ما متراکم بود از یکدیگر و تعداد بسیار زیاد که آرمان واحد داشت و افکار و باورهای متنوع که از لطف آن شاهراه اتحاد به کنار یکدیگر نشیده بودند و با هم آواز یکدگر و سرود رهایی سر میدادند،
این هیئتها به سرعت اعضایش جایگزین میشد که هم شناسائی نشوند و در هنگام بحران، قدرت اجرایی بیشتر به خود گیرند که با به زانو در آوردن یک تن ساختار کلی به زانو در نیاید و به کار خویش ادامه دهد،
مرز میان شجاعت و حماقت رعایت میشد، گاه که نیاز به شناساندن خویش بود صدای فریاد میآمد و گاه که مدد بر نهان شدن بود صدای از کس برون نمیداد و چنین حربهها چه سخت کار بر آن اجنبپرستان کرده بود و در سوگ مرگ خویش نشانده بود،
هیئتهای درون مرز به راهکارهای تدارک جنبشها و کنشهای رهایی بخش دل بسته و همت میگماردند و هیئتهای برون مرز به کارهای مددرسانی به جنگجویان و آزادگان که گاه مالی و گاه معنوی بود و این معنویت فریاد ما بود که همان راه آزادگان به پیش گرفتن در خیابان و فریاد برآوردن است
من نیز چون دیگران بر این آرمان و هدف غوطهور بودم در میان هیئتی از برونمرز نشینان عضو، صدا و گفتار راهکار ارائه میدادم و یک از این راهکارها که به تثبیت نیز رسید و راهکار در کارزار شد
چنین بود که در روزگار دگرگونیِ ایران به خیابان آمدن آزادگان برون مرز نشینان ایران عزم رفتن به ایران کنند و از این خیل برای فشار بر آن اجنبپرستان مدد گیرند، چو آن روز که شجاعت پیشه کردند به کار آمد که اتحاد همهی زشتیها را ریشهکن خواهد کرد
تو بر آن فکر دار که پنج برابر جمعیت بسیار کشورها عزم بازگشت به ایران کنند و چه هیهات و مرثیه بر این مکر و مرگ و ننگپرستان بماند،
این صدای من بود و چه بسیار که بر این ایده صحه گذاشتند و در پیش روی آن آزمون که یکبار فرا بخوانیم برون مرزان را تا قدرت آنان به نظاره نشینیم و یکپارچگیِ آنان را بسنجیم و این آزمون به زمان خویش موکول شد تا قبل از عملی شدن چنین ایده به راه آرمان رهایی پیشه کنیم و جاودان آرمان و اتحاد را به نظاره نشینیم
درون مرزان نیز هزاری ایده داشتند و به یکدیگر مطرح و به راهش برهان آورده و سخن میراندند و چنین حربهها برای روزهای واپسین ذخیره کرده بودند که اتحاد و همفکری به روز کارزار رهایی را به ارمغان آورد و آن اجنبپرستان به زانو در آورد
این هیئتهای عریض و طویل در همهجا و میان همهی باورها ریشه دوانده بود و توان بر کس نبود که همه را قلع و قمع کند و صدای راهبری را قطع که اگر هم روزگاری چنین میشد، راهبری این راه رهایی به برون منتقل دوباره از نو درون هیئت متشکل میکرد، تنها شاهراه اتحاد همان آرمان والا بود و کس توان عدول از قانون رهایی نداشت و فرمان در راستای چنین آرمان والا یگانه راه رهایی جانداران بود
چه ایدهها به ذهن برای برون مرز نشینان بود که یکی از سختترین آنها کمک مادیِ اینان به روز کارزار بر ایرانیان در جنگ خواهد شد، از این سیل هر کس قطرهای مدد رساند چه دریای بیکران به ایران سرازیر خواهد شد، هیئت هر روز قدرتمندتر از دیروز به راه کمال در پیش بود، اینچنین قدرت نهفته در شرف به کارگیری بود و هزاران ایده در کارزار رهاییِ ما به درون از برون مدد رساند و از اینان ملت واحده بسازد که آرمانشان همانا رهایی و به فریاد در آمدن است و آن طلب کنند و به آخر بر چنین تقدس والای خواهند رسید.