ایـن روزها می‌گذشت هر روز احساس بینمان قوی و قوی‌تر می‌شد،
هر روز برای دیدن یکدیگر، پر از دلتنگی‌ها سر کار می‌آمدیم و از ‏آن دوردست‌ها یکدیگر را نظاره می‌کردیم، با شوق و پر از امید ‏منتظر زمان استراحت می‌شدیم،
در آن زمان‌ به زیر درختان می‌رفتیم و در کنار سایه‌ی مهربانش غرق ‏در شادی و آرامش می‌شدیم، بر افکارمان فائق می‌آمدیم، او به من ‏نگاه می‌کرد و در نگاهش آرام می‌گرفتم، به سخن می‌آمد و با ‏صدایش پر از شور می‌شدم،
یکی از چنین روزهایی بود که چون دیگر زمان‌ها، زمان استراحت فرا ‏رسید، به نزد همان درخت و یار همیشگی رفتیم و به هم و با هم باز ‏هم نگریستیم و چندی بعد او شروع به سخن راندن کرد، گفت و من ‏به آهنگش صدایش گوش فرا دادم، بار دیگر صدایش لرزان شد، ‏بغض گلویش را چنگ زد، به چشمانش نگاه کردم و غم بی‌انتهایی ‏در آن جستم، اشک در چشمانش جمع شده بود، خود را مسلط ‏می‌کرد تا از جاری شدن اشک‌ها جلوگیری کند، از خانه می‌گفت و ‏از روزگارش با اهالی آنجا، روزگار سختی که من نیز با آن آشنا ‏بودم و طعمش را به کرات چشیده بودم، از غم‌ها و دردهایی می‌گفت ‏که من نیز با آن‌ها خو گرفته بودم و با هم زیسته بودیم
غم فقدان مادر و نگاه‌های مهربانش، غم پدر و درد دل‌هایش، غم ‏دنیا و تمام انسان‌هایش و غم‌های بی‌پایان و دردهای دیگر،
بار دیگر از فکرهایش سخن می‌گفت و با صدایی لرزان با بغض به ‏گوشم می‌رسید، دستانم را به سمتش دراز کردم و دستانش را بر ‏دست گرفتم، به آرامی نوازشش دادم و با گفتن سخنانی سعی در ‏آرام کردنش داشتم، او نیز با گرمای دست من آرام‌تر شد، به سخنانم ‏گوش فرا داد، اشک در چشمانش فرو نشست و مسکوت به من چشم ‏دوخته بود،
من سخن می‌گفتم و او نظاره‌گر بود، در نگاهش آرامش را می‌جستم ‏و شاد به سخنوری ادامه می‌دادم، احساس ناب و زیبایی بود، او را از ‏آن غم دیرباز دور کرده بودم و از خویشتن خشنود شدم، اشک در ‏چشمانش نبود، بغض گلویش را رها کرده بود،
چشمانش به لبانم دوخته شده بود، به حرکاتش نگاه می‌کرد، با هر ‏بار بالا و پایین شدنش چشمانش نیز بالا و پایین می‌رفت و با لب‌هایم ‏در حرکت بود، من به چشمانش نگاه می‌کردم و او به لب‌هایم که ‏ناگاه نزدیکم شد، بر لبانم بوسه‌ای زد و عقب رفت
من خشک و آرام از سخن گفتن باز ماندم، به چشمانش خیره شده ‏بودم، دیگر سخنی بر لبانم جاری نمی‌شد و دنیایی از فکر به سویم ‏هجوم آورده بود، بوسه‌ای آرام بر لبانم حس کرده بودم، بدنم گرم ‏شده بود، گرم‌تر از همیشه، قلبم به تندی می‌زد و بر پیشانی‌ام عرق ‏نشسته بود
فکرهای بسیاری در ذهنم می‌آمد و به سرعت همه‌ی دنیا در برابرم در ‏حال گذر بود، شیرینیِ آن بوسه و نگاه برچشمانش آرامشی که در ‏چشمانش غوطه می‌خورد، سخنوری‌های من، آرام کردنش، حس ‏خرسندی از خویشتن و حال التهاب بی‌پایانی در وجودم
گرمای طاقت‌فرسای درونم، آتشی که از درونم زبانه می‌کشید و ‏گرمایش را در تمام تار و پودم حس می‌کردم، گرما به سراسر ‏وجودم رخنه کرده بود و چشمانم به چشمان او خیره شده بود، ‏خشک و بی‌حرکت ایستاده بود
آن حس غریب
چرا او را در وجودم حس می‌کردم، سال‌ها بود که از وجودم دور ‏شده بود و هیچ‌گاه فرصت آمدن بر وجودم را نداشت، فکرها به ‏سراغم می‌آمد و او انتحاری می‌شد و سرانجام درونم می‌مرد، صدایش ‏به جایی نمی‌رسید لیکن حال دوباره بازگشته بود و جریح‌تر و ‏بی‌پرواتر از درونم زبانه می‌کشید و به شکل آتشی در آمده ‏می‌خواست که درون و برونم را بسوزاند، ذره ذره آب می‌شدم، ‏همچون عرق به زمین می‌ریختم،
حال دگر خیال مردن نداشت، به آن اتفاق فکر می‌بردم، آن پسرک ‏که ناگاه در وجودم تنیده می‌شد، سخنان خودم و آرامش نگاه‌های ‏او، خرسندی از خویش، آن بوسه‌ی شیرین آتش درونم و آب شدنم ‏و لحظه‌ای از این اتفاق نگذشته بود که بر من چون سالیانی گذر کرد
من به چشمانش چشم دوخته بودم که حرکت آرامش را بر وجودم ‏حس کردم، به سمتم می‌آمد، به آرامی نزدیکم می‌شد، نگاهم بر ‏چشمانش دوخته شده بود و حرکاتش را با تمام جان حس می‌کردم، ‏نزدیک شدنش برایم ملموس بود،
آتش درونم بیشتر از پیش زبانه می‌کشید و تنم داغ‌تر می‌شد، گرمای ‏وجود او را نیز حس می‌کردم، در آتش در حال سوختن بودم و ‏رشته‌ی افکارم چون کلاف سردرگمی به هم تنیده می‌شد و دنیایی از ‏فکر به این سو و آن سو می‌رفت
من به این افکار و دریایش غرق بودم، تنش را بر روی تنم حس ‏می‌کردم و هر دو در حال سوختن بودیم، لبانش را بر لبانم دوباره ‏نزدیک کرد و تنش بر تنم لمس شد،
آن حس وجودم را مالامال از خویش کرده بود و در آتش چنین ‏احساسی می‌سوختم، فکرهایم آشفته فریاد می‌زدند، مرا به خویش ‏می‌خواندند، ثانیه‌ای لبانش بر لبانم نمانده بود که با دستانم او را به ‏عقب راندم و از خود دور کردم
تنش از تنم جدا شد و آتش زبانه کشیده به یکباره خاکستر شد
نگاهش به چشمانم دوخته شده بود و من آرام بر جایم خشک شده ‏بودم، آتش بینمان خاکستر بود، لیکن من در آتش خویشتن ‏می‌سوختم و بر چشمانش نگاه می‌کردم، غم دوباره به درونش لانه ‏کرده بود
اشک در چشمانش به سرعت جمع می‌شد و دستانم توان برخاستن و ‏گرفتن دستهایش را نداشت،
لب‌هایم تاب سخن گفتن نداشت، یخ‌زده بر جایم خشک مانده بودم، ‏یخی که از درون آتش به خود کشانده است و در حال آب شدن ‏است، آب از چشمانش جاری برکه‌ای با عرق از پیشانی‌ام ساخت،
از جا برخاست، پر از غم و اندوه از کنارم رفت، من به تنهایی در ‏جای خویش خشک ماندم، او دور می‌شد و من بر جای خالی‌اش ‏چشم دوخته بودم، تمام اعضای بدنم قدرت تکان خوردن نداشت و ‏تنها در ذهنم آشوبی به پا بود
فکرها بی‌هیچ خستگی در حال گذر بودند و این ازدحام را با تمام ‏توان دو چندان می‌کردند، ذهنم بیشتر از پیش نیرو یافته بود، افکار ‏تازه‌ای می‌ساخت، با اندیشیدن بر آن‌ها لذت می‌برد، می‌خواست که ‏توان از من برباید، بر جای خویش دراز بکشم و به خواب ابدی فرو ‏روم تا فکر در خواب هم بتازد و به پیش رود