آن مشک پر از باده‌ی شهوت زِ خدا است
نوشا تو نسان این همه عیش تو خدا است

جاما بزن و برهم و نوشا به تو شهوت
زین پس تویی عامل زِ خداوند زِ قدرت

حالا که به تن کرده زره جامه‌ی کشتار
او مسخ و شدی حصر ز تن بود و از افکار

نام تو شده زر به هک و شد همه فردوس
حالا تو رسولی و شدی صاحب آن حوض

وحی از دل عرش و مدد آن باده‌ی شهوت
آن زهره‌ی کشتار بنوشان تو به ملت

این باده‌ی شهوت که همه نام خدا است
سرمستی حاصل تو بگو مال خدا است

نوشیدن این زهر بگو زجر و کشنده است
اما به حقارت تو خدا تخت نشاندست

نوشیدی و گشتی و تو که فرزند خداوند
حالا تو بکش مستی آن مال خدا است

سرمست نگاهش تو ببین بر دل دنیاست
او بیند و دوزخ به زمین از تو هویداست

این باده‌ی شهوت که همه نطف خدا است
حالا شده ذاتی ز نسان‌ها و بلا است

جمع همه انسان شده مستا دل شهوت
کشتار و تجاوز تو بگو هدیه به ملت

بشکن تو چنین جام و به آتش بزن آن می
آزاد تو گشتی و ببین خلق و خدا قی