خب دوستان از سری ویژه برنامه ایران صد ساله ما به قسمت دوم رسیدیم.‏
‏ در قسمت اول درباره مشروطیت صحبت کردیم و چکیده و مختصر در باب مباحث مهم مشروطه با هم صحبت کردیم و ‏گفتیم که ایرانیان چگونه به واسطه یک خواسته جمعی به انقلاب مشروطه رسیدند و بعد با دشمنی که همان قدرتمند و همان ‏پادشاه فاسد قاجاری و هم دشمن خارجی مقابله کردند، ایستادگی کردند.‏
‏ اما همواره قدرتمندان در پی این نابود کردن این بنیان مردمی بودند و در برابر این انقلاب مشروطه صف‌آرایی می‌کنند.‏
‏ ما قرار است که در این ویژه برنامه ایران صد ساله در باب موضوعات مهم صحبت کنیم.‏
‏ در باب اتفاقات مهمی که تاریخ امروز ما را ساخت، پس از این برنامه توقع در میان گذاشتن مباحث مهم را داشته باشید آن هم ‏به یک زبان ساده و در کنار هم.‏
‏ برای روشن شدن چراغ ها، برای بهتر شناختن گذشته و به نوعی علاقه مند شدن برای شناخت بهتر گذشته تا این گذشته و این ‏شناخت ما رو به یک آینده بهتری برسیم.‏
‏ پس در این قسمت دوم بیشتر باید بریم سراغ پهلوی اول و به نوعی قدرت گرفتن این سلسله پهلوی که اتفاق مهمی در تاریخ ‏ایران بوده و با توجه به اتفاقاتی که ما در باب مشروطه صحبت کردیم تاریخ ایران رو دگرگون میکنه.‏
‏ رضاشاه رضاشاه همون رضاخان میرپنج هست.‏
‏ یک افسر قزلباش که ارتشی هست نظامی هست و در پی قدرت.‏
‏ خدماتی رو هم در همون ارتش انجام میده.‏
‏ و اما تاریخ ایران ما رو به جایی میرسونه که بعد از پایان جنگ جهانی اول هیچ کشور قدرتمندی در جهان وجود داره به اسم ‏انگلستان.‏
‏ استثمارگری که در سرتاسر جهان لونه کرده از غرب تا شرق جهان رو زیر سیطره خودش گرفته و اون بریتانیای کبیر رو شکل ‏داده.‏
‏ در همه جای دنیا هم مداخلاتی میکنه.‏
‏ قدرت اول جهان در اون دوران قاعدتا انگلستان بود و انگلستان هم در تجزیه کشور های مختلفی نقش داشت.‏
‏ در قدرت داشتن برخی از کشورها هم نقش داشت.‏
‏ مثال همین ترکیه ی نزدیک به خودمون که خب بعد از پایان جنگ جهانی اول اون دولت عثمانی از بین میره و اون امپراطوری ‏عثمانی چندپاره میشه و شما تجزیه شدن اون عثمانی ها رو به چشم می بینید.‏
‏ در باب ایران ما هم به واسطه نبودن هیچ پادشاه مقتدری، پادشاهی کودک و یا نوجوان به راحتی این حکومت قابل تغییر بود و ‏این حکومت تغییر کرد.‏
‏ خیلی نمیخوایم ریز بشیم در باب این مسائل که چگونه این اتفاق افتاد چون موضوع قابل عرضی نیست و این چگونگیش ‏راهگشایی برای ما برای نگاه به آینده نیست.‏
‏ موضوعات مهم بعد از به قدرت رسیدن رضا شاه اتفاق می افتد اما در همین مقدار می توانیم در نظر داشته باشیم که فقدان یک ‏پادشاه قدرتمند در دوران قاجاری ها به علاوه نارضایتی عمومی مردم از این سلسله ناکارآمد و فاسد و قدرت استثماری به اسم ‏انگلستان در ایران.‏
‏ همه این موضوعات دست به دست هم داد تا کسی به اسم رضا شاه در ایران قدرت بگیرد.‏
‏ رضا شاهی که روحیه نظامی داشت.‏
‏ رضا شاهی که قلدرمآبی در وجودش بود با این تفکر بزرگ شده بود و به نوعی دیکتاتوری در وجودش ریشه داشت.‏
‏ می‌رسیم به رضا شاهی که حالا قرار است که قدرت را در اختیار بگیرد.‏
‏ با آرا و عقایدی که از خود دارد.‏
‏ رضا شاهی که همه می دانیم بی سواد است اما همه در کنارش می دانیم که به ایران هم علاقه مند هست.‏
‏ دوست داره که برای ایران کارهایی رو انجام بده اما با منش و روش خودش.‏
‏ یکی از شاخصه هایی که همه در باب رضا شاه میدونیم این ضدیتش با دین هست یا به نوعی با نمایندگان دین که روحانیون به ‏حساب می آمدند اما این مختص به رضا شاه نیست، مختص به رضا خان نیست.‏
‏ این یک اپیدمی فکری است که در این برهه از تاریخ در بین تمام جوامع مسلمان اتفاق افتاده بود.‏
‏ یعنی همان چیزی که من در باره اش در مشروطه هم صحبت کردم.‏
‏ گفتم مشروطه خواهانی که به عنوان اون بخش روشنفکر جامعه رفته بودند و جهان پیرامون خودشون رو دیده بودند، جوامع ‏غربی رو دیده بودند و جوامع غربی به واسطه اینکه یک نوع کلاس درسی برای این مردم بود، دیدند که چگونه در پی طی ‏انقلاب تفکری که درشون رخ داد چگونه با کنار گذاشتن این نهاد دین از سیاست و به نوعی تضعیف این نهاد دینی تونستن ‏پیشرفت های قابل توجهی رو بکنن.‏
‏ پس این نگاه، یک نگاه اپیدمی بود که بین مردم ایران هم بود.‏
‏ در بین مشروطه خواهان که به شدت وجود داشت قدرتمند بود.‏
‏ به نوعی فصل الخطاب بود.‏
‏ اصلا دیدگاه و نگرشی که مدام درش صحبت می شد همین نگاهی بود که قرار بود مذهب رو کمرنگ تر و کم قدرت تر بکنه ‏تا بتونه کشور پیشرفت بکنه.‏
‏ اما در وجود رضاشاه هم این عامل رو شما می‌دیدید که حالا یا تعبیرش بکنین به ضدیت با دین یا تعبیرش بکنین به ضدیت با ‏نشانه های دین که همون روحانیون بودن.‏
‏ حالا رضاخان میرپنج رو داریم که یک نظامی قدرتمند هست، قلدرمآبی هست، به دیکتاتوری باور داره و به نوعی در این ‏نظامی گری پرورش پیدا کرده.‏
‏ افکار غالبی که وجود داره روی اون هم تاثیر گذاشته.‏
‏ به ایران حب و عشقی داره و با این برآیند کلی ای که در وجودش هست حالا قراره که یک کارهایی رو هم انجام بده.‏
‏ مطمئنا ایده های انقلاب مشروطه در اون دوره از تاریخ قدرتمند بوده.‏
‏ یعنی آرزوهایی که مشروطه‌خواهان داشتند اون زمان صدای بلندی داشته.‏
‏ اینکه دوست داشتند دانشگاه داشته باشن، اینکه دوست داشتند راه آهن داشته باشند.‏
‏ دوست داشتند به پیشرفت هایی برسند، اقتصاد رو رونق بدهند، شکل جامعه ی ایرانی رو عوض بکنند و خودشون رو نزدیک ‏به اون جهان مدرن اروپایی بکنند.‏
‏ اینها از آرزوها و آمال ها و آرمان های مشروطه خواهان بوده و خب رضاخانی هم بوده که در همین راستا قدم بر میداشت و ‏همین آرزوها رو دوست داشته و او هم قلبش برای همین ایران می تپیده و به نوعی پیشرفت ایران رو در همین آرزوها میدیده.‏
‏ پس این رضاخان مواجه میشه با این آرزوهای بزرگ و این آرزوها رو سعی میکنه که به پیش ببره.‏
‏ در راه رسیدن به این آرزوها گام بردار و ایران رو کمک میکنه.‏
‏ اما موضوعات مختلفی در این راستا شکل می گیرد.‏
‏ نکته اول و مهم این است که به نوعی ما می توانیم تعبیر به این بکنیم که خواسته ها و آرزوهای انقلاب مشروطه مصادره شده ‏به نفع رضاشاه رضاشاهی که این آرزوهایی که آرزوهای مردم ایران بوده، آرزوهای مشروطه خواهان بوده را خودش به دست ‏می گیرد و عملی می کند.‏
‏ یعنی مردم ایران در آن دوران آرزومند بودند که مدرسه داشته باشند، دانشگاه داشته باشند، راه آهن داشته باشند، پیشرفت ‏بکنند، شکل جامعه شان تغییر بکند، شکل شهرها تغییر بکند، نزدیک بشوند به آن جهان مدرن.‏
‏ و رضاشاه تمام این خواسته ها را می گرفته و عملی می خواسته بکند.‏
‏ با همان نگاه خودش، با همان نگاه نظامی گری و با همان قلدرمآبی که در وجودش داشت.‏
‏ یک دیکتاتور صالح.‏
‏ دیکتاتور صالح که همه می تونیم تصویرش کنیم.‏
‏ یعنی دوست داره گام های خوبی رو برداره.‏
‏ اما با همون منش و مرامی که بهش معتقد هست که از ریشه های نظامی گری میاد و به شدت وابسته به فرمان و فرمانبرداری ‏هست.‏
‏ حالا این رضاشاه سعی میکنه که این تغییرات رو انجام بده و اعمال بکنه.‏
‏ حالا پیرامون این خدماتی که رضاشاه برای ایران انجام داده در آینده صحبت خواهیم کرد.‏
‏ اما برسیم به اون مبحثی که خیلی کلیدی هست و خیلی مهم هست در تاریخ ایران و در ارتباط با پهلوی هست.‏
‏ ما یک مبحثی رو بیان کردیم و اون هم ضدیت با دین بود.‏
‏ اینکه اعتقاد اون دوران از مردم این بود که باید این دین مهار بشه.‏
‏ باید اون قدرت رو نداشته باشه.‏
‏ و گفتم که این هم در بین مشروطه خواهان و هم در بین دیگر ملل دیگر قدرتمندان هم به همین شکل بود.‏
‏ یعنی شما سه شخصیت رو در کنار هم دارید سه کشور نزدیک به هم ایران، افغانستان و ترکیه.‏
‏ این سه کشور در کنار هم هستند.‏
‏ از قضا هر سه یک دیکتاتور صالح رو در کشورشون دارن و هر سه این ها هم اعتقاداتشون به همین شکل و به همین منوال در ‏خنثی کردن قدرت مذهبیون هست.‏
‏ چرا که آیینه در برابر اونها یک جامعه ایده آل غربی هست.‏
‏ جامعه اروپایی هست که با مهار قدرت دین مدام در حال پیشرفت هستند.‏
‏ پس به فراخور دیدن این موضوع اون ها هم به این تکاپو می افتند که.‏
‏ این تفکر رو در کشور خودشون حکمفرما بکنند.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با آتاتورک در ترکیه؟
‏ که پوشیدن لباس های مذهبی و استفاده از همون کلاه های مذهبی و یا اصولا یک شکلی از روحانی گری رو در کشور خودش ‏ممنوع میکنه.‏
‏ قدرت غالبه قوه قضائیه رو از اختیار این.‏
‏ آخوند ها، ملاها، روحانیون هر اسمی که براشون میذارید نمایندگان مذهبی میگیره و سعی میکنه این رو به بخش عرفی جامعه ‏واگذار بکنه.‏
‏ حالا به کسایی که قرار هست یه دانشی در این زمینه داشته باشند و قوانینی که بر پایه عرف اجتماع خودشون نوشته بشه.‏
‏ و موضوعاتی از این دست قرار است که نهاد مذهب ضعیف تر بشه، آموزش و پرورش ازش گرفته بشه.‏
‏ آموزش و پرورشی که به صورت سنتی همواره در اختیار مذهبیون بوده همواره مذهبیون بودند که دروس علمی و دینی به بچه ‏ها میدادند.‏
‏ قرار نبوده که در اون دوران ایرانی ها و یا دیگر کشورهای اسلامی و مردمش با دروس علمی جهان آشنا بشن.‏
‏ این چیزی که امروز ما در جهان خودمون میبینیم و چیز عادی ای برای ما هست در اون دوران اینگونه نبوده.‏
‏ اون زمان قرار بوده که مردم و کودکانی که اگر قرار بوده تحصیلاتی بکنند همون تحصیلات مذهبی رو میکردند اما با نگاه به ‏جهان پیرامون و دیدن اون پیشرفت های جهان غربی و اینکه اونها این آموزش رو در آموزش مباحث علمی پیش بردند، خب ‏قاعدتا این دیکتاتورهای مصلح رو هم به همین جاها میرسوند که یک همچین تفکری را پیش ببرد.‏
‏ پس این تفکر خنثی کردن قدرت مذهبی یک تفکر ریشه داری از اون اتفاقات در اروپا بوده و در جوامع غربی بوده که به ‏واسطه اون رنسانس فکری که درشون اتفاق افتاد پیشرفت های بی بدیلی رو کسب کردند و حالا به عنوان آموزگار این جوامع ‏شرقی این آیینه قدی رو در برابر میذارند و این آموزش رو میدن که برای پیشرفت باید این قدرت مهار بشه.‏
‏ اما یک نکته کلیدی داره.‏
‏ این مبحث یک نقطه کلیدی داره که شما میتونید دو شخصیت رو در کنار هم با هم مقایسه بکنید.‏
‏ یکی آتاتورک هست و یکی رضاشاه.‏
‏ دو انسان که در برهه تاریخی نزدیک به هم از دو جایگاه برابر. استفاده کردند.‏
‏ شرایط برابری رو تقریبا با هم داشتند و کارهایی رو هم برای پیشرفت کشور خودشون قرار دادند.‏
‏ اما یکی بدل به یک پادشاه منفور در بین ایرانیان شد و یکی تبدیل به پدر ترکها شد.‏
‏ لقبی که آتاتورک داره به مفهوم پدر ترکهاست یعنی پدر ملت شد.‏
‏ یک کسی تبدیل به پدر ملت شد و یک کسی تبدیل به یک پادشاه منفور شد که حتما همه می دونید.‏
‏ حالا با نگاه های امروزی.‏
‏ کاری ندارم که امروز مردم چه نگاهی دارند نسبت به رضا شاه.‏
‏ حالا در باب این هم در قسمت های آینده حتما صحبت خواهیم کرد.‏
‏ اما در همون برهه ای که این اتفاقات افتاد، رضاشاه یک تصویر دیگه ای از خودش داد.‏
‏ یکی از جرقه های این اتفاق رو میتونیم در همین موضوع در نظر بگیریم که ایرانی ها در اون برهه از تاریخ پادشاهی برشون ‏حکمفرما شد و ترک ها جمهوریت رو برگزیدند.‏
‏ در صورتی که این اتفاق در اختیار همین دو فرد بود.‏
‏ یعنی آتاترک از اینور میتونست انتخاب کنه که پادشاه ترک ها بشه و یا رییس جمهور ترک ها بشه.‏
‏ و از این طرف رضاشاه هم همین حق انتخاب رو داشت.‏
‏ اما وقتی نوبت به رضا شاه رسید، رضاشاه پادشاهی رو برگزید و آتاتورک ریاست جمهوری رو و جمهوریت رو حکمفرما در ‏کشور ترکیه کرد که بزرگترین میراث آتاتورک برای اون مردم هست.‏
‏ جدایی دین از سیاست رو تا حدی که امروز وجود داره تا حدی که بسیار هم سعی کردن که این رو تغییر بدن.‏
‏ و امروز هم شما در ترکیه می بینید که شرایط به هیچ عنوان شرایط ایده آلی نیست.‏
‏ پر از نقطه ضعف های بسیاری است.‏
‏ اما شرایطی که به وجود آورده و امروز داریم می بینیم باز هم مدیون همان کارهای ابتدایی آتاتورک است یعنی آتاتورک که ‏با توجه به شرایطی که داشت یک میراث به مردم کشورش داد که آن جمهوریت بود.‏
‏ حالا هر چقدر دست و پا شکسته و با هر چقدر از معایب که قابل تغییر و بهتر شدن و پویا شدن بود و در عین حال جدایی نهاد ‏دین از سیاست که این هم یکی از دستاوردهای بزرگ شد.‏
‏ اما در قبال او و در برابر او ما رضا شاهی را داریم که وقتی نوبت به انتخاب جمهوریت و یا پادشاهی می رسد، پادشاهی را ‏انتخاب می کند.‏
‏ یکی از دلایل عمده این انتخاب هم مخالفت روحانیون هست.‏
‏ یعنی شما اگر در این باب در تاریخ مطالعه کنید و یا با کسانی که صاحب تفکر هستند و یا یک نوعی سمپاتی با دوران پهلوی ‏دارند صحبت بکنید، یکی از دلایل عمده رو در همین مخالفت روحانیون می دانند.‏
‏ یعنی انگار که روحانیون در اون دوران با تمام اوامر رضاشاه موافق بودند و فقط با این موضوع خاصی که پادشاهی بود مخالفت ‏می کردند و کسی که خودش رو در برابر اونها میدونه و یا قرار هست که قدرت اونها رو تضعیف بکنه.‏
‏ چجوری میشه که در یک همچین موضوعی سر خم بکنه و قبول بکنه؟
‏ یکی از دلایل عمده تفاوت این نگاه ها در همین موضوع هست.‏
‏ چون میراثی باقی نمونده.‏
‏ اگر قانون اساسی نوشته شده دوباره و دوباره با صدای بلند اسلام و تشیع درش پاسداشت شده. قدرتمند شده.‏
‏ نهاد مذهب باز هم قدرتمند بوده در کشور.‏
‏ اگر قرار بوده ما قدمی رو برداریم در راه رسیدن به دمکراسی در دوران رضاشاه اتفاق نمی افته و باز دوباره به واسطه پادشاهی ‏همه چیز به نقطه اولیه خودش باز می گردد.‏
‏ حتی شاید پیش تر از اون.‏
‏ پس ما بزرگترین نقطه ای رو که اینجا داریم این تمایز بزرگ هست و ما حالا با یک سلسله ای رو به رو میشیم که پهلوی اول ‏قدرت رو به دست میگیره و با اون روحیه دیکتاتورمآبانه و قلدرمآبانه ای که داره همه چیز رو در اختیار میگیره.‏
‏ پادشاهی شکل میگیره، نهاد دین از سیاست جدا نمیشه و حال میتونیم در باب خدمات رضاشاه هم صحبت بکنیم.‏
‏ رضاشاه خدمات ارزنده ای رو به ایران برای ایران انجام داده.‏
‏ همه هم باهاش آشنا هستیم.‏
‏ دانشگاه تهران، زدن راه آهن و موضوعاتی از این دست.‏
‏ اینها کارهای بزرگ و اصولی ای بوده که انجام داده.‏
‏ اما نکته اول این هستش که ما باید درک کنیم اینها آرزوهای مردم ایران بوده.‏
‏ این رو باید بدونیم که مشروطه خواهان اگر در همون راستا قدم بر میداشتند قاعدتا این آرزوها رو به سرمنزل مقصود می ‏رسوندن.‏
‏ قاعدتا اونها هم در مجلس اگر قدرتی داشتند و اگر قرار بود ایران ما تبدیل به یک حکومت دمکرات بشه، قاعدتا همین ‏آرزوها رو به پیش میبردند و قاعدتا خدماتی که رضاشاه انجام داد رو در ایران شاهدش بودیم.‏
‏ هر چند اینها نفی کننده خدمات اون نیست.‏
‏ این که رضاشاه برای ایران خدمت کرده قابل کتمان نیست و باید به آن اذعان کرد.‏
‏ اما با این موضوع نمیشه همه چیز رو نادیده گرفت.‏
‏ یکی از موضوعات مهم دیگه ای که من خیلی دوست دارم درباره اش صحبت بکنم در این قسمت از تاریخ صد ساله ایران و ‏پهلوی اول موضوعات فرهنگی هست.‏
‏ فرهنگی رو که ما به عنوان منش زندگی خودمون می شناسیم رو رضاشاه خواست که تغییر بده.‏
‏ اگر ما به روزگاران مشروطه ایران برگردیم و تاریخ مشروطه رو زیر نظر بگیریم، بهتون گفتم که مردم در پی عرفی کردن ‏اجتماع بودند.‏
‏ دوست داشتند قوانین کشور عرفی بشه.‏
‏ دوست داشتند نهاد دین ضعیف تر بشه.‏
‏ ما در اون دوران با انسان هایی روبرو بودیم که دوست داشتند دین رو کم رونق تر بکنند و اون افکار جمعی خودشان را ‏قدرتمندتر بکنند.‏
‏ در همین راستا ما با افکاری روبه‌رو بودیم که دوست داشتیم زن‌ها را هم بخشی از این اجتماع قرار بدهیم.‏
‏ حالا شما این را در نظر بگیرید که من در قسمت قبل هم درباره اش صحبت کردم و گفتم که قرار است تغییرات از پایین به ‏بالا اتفاق بیفتد.‏
‏ قرار هست اگر امروز در ایران ما قرار به تغییری هست، اگر قرار هست که ما اعدام را لغو بکنیم، قرار هست که مردم از پایین ‏این اتفاق را رقم بزنند تا این تبدیل به یک فرهنگ عمومی بشود، تبدیل به یک ارزش عمومی بشود که همه خواستارش هستند ‏و برای رسیدن به آن تلاش می کنند.‏
‏ قاعدتا اگر به این مرحله برسد، هر جامعه ای هر دستاوردی که داشته باشد غیر قابل خدشه و تغییر هست.‏
‏ اما اگر قرار باشه این اتفاق از بالا اتفاق بیوفته و بالا فرمان به تغییر بده و این تغییر رو از بالا به پایین ما اعمال کنیم، در هیچ ‏جای جهان جوابی ازش نمی گیریم.‏
‏ یعنی شما بیاین یه نمونه ای رو در برابر تون داشته باشید.‏
‏ مثل افغانستانی که در دورانی که به دست امریکایی ها اشغال شده بود.‏
‏ قوانین این کشور تغییر کرد دیگه.‏
‏ یعنی از همون بالا به پایین بود.‏
‏ نگاه بالا به پایینی که قرار بود یک سری ارزش ها رو به این جامعه بخارونه بهشون تزریق کنه.‏
‏ چه جوابی از این تغییر قوانین گرفت؟
‏ چه اتفاقی در این کشور افتاد؟
‏ آیا به عنوان مثال اگر شما در افغانستان اعدام را لغو می کردید یا لغو کنید، تغییری در اون جامعه شکل میگیره؟
‏ شاهد به مراتب وحشیانه تر و زشت تر و کریه تر. صریحتر ببینید.‏
‏ مردمی که در خیابون خودشون دارن خاکیان رو دار می‌زنند چون قرار هست این تفاوت و این تغییر از پایین اتفاق بیفته.‏
‏ قرار هست که انسان‌ها به صورت جمعی به یک معنی برسند و برای رسیدن به اون معنی تلاش بکنن.‏
‏ اما دوران پهلوی در برابر این تغییر ایستادگی کرد.‏
‏ پهلوی اول این تغییر فرهنگی رو خواست از بالا به مردم تحمیل بکنه.‏
‏ یعنی یک مثال ساده که خیلی با زندگی ما در طول این تاریخ صد ساله همراه بوده مبحث حجاب زنان هست.‏
‏ مبحث حجاب زنانی که در نگاه اول یک نگاه خیلی بزرگی رو در خودش داشته.‏
‏ اینکه قرار هست پنجاه درصد از مردم این جامعه به جامعه برگردند.‏
‏ قرار هست نگاه ما فرهنگ ما نسبت به زنان تغییر پیدا بکنه تا این بخش بزرگی از جامعه هم در ساختن این اجتماع تاثیر داشته ‏باشند.‏
‏ قرار است ما آن نگاه دگم و در خود مانده و عقب مانده خودمان را تغییر دهیم و این زنان را به عنوان یک قوه قدرتمند در ‏جامعه به نوعی دخیل بکنیم در تغییرات اجتماعی.‏
‏ در این راستا اتفاقات بزرگ و کوچک بسیاری رو میشه رقم زد.‏
‏ یکی از این ها هم تغییر پوشش میتونه باشه.‏
‏ حالا این تغییر پوشش و این حجاب رو به دو شکل مختلف و یا حتی به سه شکل مختلف میتونست اتفاق بیفته.‏
‏ یکی این بود که مشروطه و مشروطه خواهان در راستای اعتقادات خودشون پیش می رفتند و ارزش های تازه ای رو با مردم ‏مطرح میکردند و این اتفاق به مرور زمان پیش میرفت تا در نهایت ما به یک خواسته عمومی برای تغییر فرهنگی از پایین می ‏رسیدیم و با اعمال قدرت از پائین به بالا این تغییر رو ایجاد می کردیم تو کشورمون.‏
‏ یک نمونه این حرکت یک نمونه حرکتی بود که آتاتورک در قبال مردم ترکیه انجام داد.‏
‏ یعنی اومد حجاب رو نه اجباری کرد و نه غیر اجباری کرد.‏
‏ نگفت باید حجاب داشته باشید و نگفت نباید داشته باشید.‏
‏ شما را آزاد در انتخاب حجاب گذاشت و بعد برای فرهنگ سازی به عنوان مثال همسر خودش بدون حجاب در اذهان عمومی ‏ظاهر می شد.‏
‏ خب این به نوعی فرهنگ سازی بود در قبال اینکه انتخاب من در باب حجاب این هست اما شما مجبور نیستید که حجاب ‏داشته باشید یا نداشته باشید.‏
‏ این هم به نوعی اون دیکتاتور مصلحی هست که با یک راهکاری قصد داشته که این اتفاق ولی باز هم از بالا به پایین اتفاق می ‏افتد.‏
‏ در کنار این ما نگاه آخری را داریم که نگاه رضاشاه است.‏
‏ حالا یک رضاشاه دیکتاتوری هست که نظرش این هست که باید زنان وارد این اجتماع بشوند و خودش در ذهنیت خودش ‏بزرگترین معضل رو در این وارد شدن زنان به جامعه حجاب اون ها میبینه و بعد به این برآیند کلی و به این تصمیم گیری ‏میرسه که باید این حجاب رو اجباری از سر اون ها بردارن و به نوعی بی حجابی رو اجباری بکنن و ثمره ای که با ایران ما ‏داشت و داره که در قسمت های آینده من پیرامون این موضوع بیشتر صحبت میکنم با سه نوع نگرش مختلف که نگاه درست ‏این هست که از پایین این اتفاق بیفته و این ارزش در بین توده های جامعه اتفاق بیفته و در نهایت به اون نوک هرم برسه و نوک ‏هرم رو مجبور به تغییر کند که یک تغییر همیشگی باشد.‏
‏ اما دو دیکتاتور مصلح اجتماعی وجود داشتند که این دیکتاتورها به واسطه قدرتی که در اختیار داشتند می‌توانستند این تغییر را ‏زودتر پیش ببرند.‏
‏ یعنی قرار نبود که حالا جامعه به این مرحله برسد.‏
‏ یکی میاد و حجاب رو آزاد میذاره اما در فرهنگسازی نداشتن حجاب کوشا می‌شود و دیگری می‌آید و حجاب و داشتن ‏حجاب را غیرقانونی اعلام می‌کند و حال اینکه چه ثمره‌ای را از این حجاب داشتن غیرقانونی در آینده به مردم کشورش می‌دهد ‏که باید در باب این مساله بیشتر صحبت کرد و در آینده و در قسمت های بعدی درباره اش صحبت خواهیم کرد.‏
‏ در باب پهلوی باید این رو در نظر داشته باشیم که پهلوی در دوران خودش خدماتی را به ایران انجام داده که این خدمات ‏بخشی از آرزوها و خواسته های مشروطه خواهان بود.‏
‏ اما این کارها رو را انجام داده و کارهای قابل سپاسی نیست.‏
‏ دو اینکه این دیکتاتور مصلح به شدت قلدر مآب بوده و هر ایده و نظری رو به پیش می برده اونجوری که خودش میخواست.‏
‏ در طول دوران حکومت خودش خیلی از کسان در زندان بودن، خیلی از همون مشروطه خواهان به زندان افتادند و حتی از بین ‏رفتند.‏
‏ کشته شدن، تبعید شدن و اتفاقات ریز و درشت بسیاری هم براشون افتاده.‏
‏ اما ما نمی خوایم خیلی موشکافانه در این باب ها صحبت کنیم و قرار هست که موضوعات مهم رو با هم بررسی کنیم.‏
‏ در باب رضا شاه به نکات بیشتری هم میشه اشاره کرد و موضوعات مختلفی رو مد نظر گذاشت.‏
‏ اما من دو موضوع قابل عرضی رو داشتم که یکی همین قضیه حجاب بود که خیلی در آینده ی ایران تاثیر گذار بود و یکی هم ‏انتخاب پادشاهی به جای جمهوریت بود که هر دو جزو جزء مهم ترین اتفاقات بودند و این تغییر نگاه و این نگاه متفاوت مردم ‏ایران نسبت به رضاشاه و نگاه مردم ترکیه نسبت به آتاتورک از همین دو معنا هم حقیقتا قدرت می گیرد.‏
‏ اما اینکه رضاشاه چه اتفاقی برایش افتاد هم خب قاعدتا همه در جریان هستیم.‏
‏ بعد از جنگ جهانی دوم، رضاشاه به دست همان سه قدرت عمده آن روزهای جهان اتحاد جماهیر شوروی، انگلستان و آمریکا ‏مخلوع شد و پسرش جای کارش آمد و خودش تبعید شد و زندگی اش را هم در بین دریا وداع گفت و از دنیا رفت.‏
‏ اما مردمی را داشتیم که به شدت از رضاشاه ناراضی بودند.‏
‏ مردمی که به واسطه کارهایی که رضاشاه در طول مدت پادشاهیش کرد ازش ناراضی بودند.‏
‏ وقتی که رضاشاه از کار برکنار شد، مردم شادمان بودند.‏
‏ مجسمه اش را به پایین می کشیدند و خوشحالی می کردند.‏
‏ اینها اسناد تاریخی است که قابل رویت است و مردم از کارنامه ی حکومت او راضی نبودند.‏
‏ با اینکه رضاشاه قلبش برای ایران می تپید.‏
‏ با این که رضاشاه خدماتی را برای ایران ارائه داد اما چرا این حد مردم ازش ناراضی بودند؟
‏ خب قاعدتا یکی از دلایلش ضدیت کورکورانه با دین بوده.‏
‏ یکی از دلایل عمده اش این ضدیت کورکورانه با دین بوده.‏
‏ یعنی قرار نبوده که دین رو تضعیف بکنه که اتفاقا دین رو قدرتمند تر کرده.‏
‏ یک نکته ی ساده ی بشری وجود داره.‏
‏ انسان ها به دنبال مظلومان هستند.‏
‏ یعنی شما تاریخ بشریت رو نگاه کنید.‏
‏ مهم ترین شخصیت تاریخ بشری کی هست؟
‏ شما به کمیت انسان ها نگاه کنید.‏
‏ بیشتر از سه میلیارد نفر در جهان مسیحی هستند.‏
‏ پس میشه بدون اغراق اعلام کرد که مهم ترین و تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ بشر مسیح است.‏
‏ دلیل این همذات پنداری و سمپاتی مردم با مسیح چیه؟
‏ قاعدتا مظلومیت مسیح است.‏
‏ قاعدتا مصلوب شدن مسیح است.‏
‏ مصائب مسیح است.‏
‏ یعنی اگر مردم تا این حد نسبت به مسیح احساس خوبی دارند، به واسطه مظلومیتش است.‏
‏ بیایید و وارد فرهنگ اسلامی و به ویژه شیعه بشوید.‏
‏ اسم اول و آخر رو در شیعه چه کسی میزنه و چه کسی درباره اش گفته میشه؟
‏ حسین بن علی امام سوم شیعیان دلیل این حجم از سمپاتی مردم با امام سوم شیعیان چی هست؟
‏ دلیل مظلومیت اون آدم هست.‏
‏ دلیل واقعه کربلا هست.‏
‏ و الی آخر ماجرا.‏
‏ این به این معنا هست که ما یک برداشت ساده ای رو میتونیم نسبت به انسان ها داشته باشیم که انسان ها همواره طرف مظلوم ‏هستند و همواره با مظلوم هست که سمپاتی ایجاد میکنه.‏
‏ همواره مظلوم رو به عنوان نماد برای خودشون قرار میدن.‏
‏ در دوران حکومت پهلوی چه بنیانی تبدیل به مظلوم شد؟
‏ چه بنیانی در جایگاهی قرار گرفت که مردم باهاش احساس سمپاتی ایجاد بکنند؟
‏ آیا رضاشاه در جایگاه مظلوم قرار گرفت و یا نهاد مذهب و یا روحانیون؟
‏ کدوم یکی از این دو بخش به شکل مظلومانه ای قرار گرفت تا مردم باهاشون احساس سمپاتی بکنن؟
‏ یعنی هر عملی که رضاشاه در طول مدت پادشاهی خودش انجام داد به نفع روحانیت بود چرا که اونها رو در جایگاه مظلوم قرار ‏داد و مردم با اونها احساس سمپاتی بیشتری کردند.‏
‏ مردم بیشتر به سمت اونها کشیده شدند.‏
‏ یعنی وقتی شما مراسم مذهبی مردم رو غیرقانونی اعلام میکنید و ممنوع اعلام میکنید.‏
‏ مراسمی که شاید در بین مردم اگر جریان داشت به دست همون روشنفکران، به دست همون مشروطه‌خواهان و با فرهنگ ‏سازی توسط همون بخش از جامعه میتونست هر روز کم رنگ تر و بی معنا تر بشه.‏
‏ حالا قدرتمند تر میشه.‏
‏ حالا میره در جایگاه مظلوم قرار میگیره و مردم دوست دارن در کنار اون مظلوم باشند.‏
‏ حالا نگاهی که ما نسبت به حجاب داریم و اینکه ما میایم و حجاب رو غیرقانونی میکنیم و چادر از سر مردم پایین میکشیم و ‏مردم و اون بخشی از جامعه که مومنین هستند دینداران هستند و مبلغان دینی و روحانیون هستند رو در نقطه ضعف قرار میدیم و ‏به نوعی مظلوم قرار میدیم و حالا با زدن توسری زدن، کشیدن پایین وسط خیابون و هزار رفتار از این دست اونها رو مورد ظلم ‏و ستم قرار میدیم.‏
‏ حالا انسان ها قراره بین این دو طیف طرف کدوم رو بگیرند؟
‏ کدوم مظلوم واقع شده و سمپاتی با کدوم یکی از این دو قشر هست؟
‏ در صورتی که مشروطه خواهان و کسانی که اعتقاد به آزادی داشتند و مشروطه رو بنیان گذاشتند تفکراتشون در این راستا ‏راهگشا بود.‏
‏ یعنی اگر اجازه داده می شد تا مردم ایران خودشون انتخاب کنن و طی مرور زمان طی طریق بکنند، قاعدتا به جایگاهی می ‏رسیدند که یک بخشی از مردم بی حجاب بودن.‏
‏ حالا اینکه همه بی حجاب بودن اصلا موضوعی رو حل نمیکرد.‏
‏ شاید یک درصدی بیست درصد با حجاب بودن.‏
‏ خب اتفاقی نمی افتاد.‏
‏ شاید اصلا هشتاد درصد با حجاب بودن و بیست درصد بی حجاب تفاوتی نمیکرد.‏
‏ اگر این اتفاق میخواست به صورت معقول اتفاق بیفته قاعدتا ما به اون جایی که قرار بود و باید می رسیدیم می رسیدیم.‏
‏ قرار بود توده های اجتماع به واسطه ی حرکت روشنفکران و الیت جامعه یک برآیند جدیدی رو بگیرن و فرهنگ تازه ای ‏بهشون تزریق بشه، دانسته های بیشتری بهشون اضافه بشه و بعد با داشتن اون دانسته ها و این فرهنگ سازی تازه یک فرهنگی رو ‏برای خودشون انتخاب کند.‏
‏ اما رفتار زورمندانه و قلدرمآبانه ای که در قبال حجاب با مردم میشه اون بخش روحانیت و اون بخش مومنین رو در جایگاه ‏مظلوم قرار میده و سمپاتی همیشگی انسان ها با طرف مظلوم قضایا هست.‏
‏ هیچ کسی در هیچ جای دنیا یک نفری که یک کودکی رو داره کتک میزنه طرف اون مرد قدرتمند رو نمیگیره.‏
‏ همه به دنباله روی از اون کودک هستن.‏
‏ همه دوست دارن که در کنار اون کودک قرار بگیرن.‏
‏ این ها از ذات های بشری ست.‏
‏ اینها موضوعات ذاتی بشری ست.‏
‏ همون مبحثی که خوبی خوبیست. بدی بدیست.‏
‏ در بین همه مشترکه.‏
‏ همه انسان ها همین جوری فکر میکنن.‏
‏ پس وقتی ما داریم به تاریخ پهلوی اول نگاه میکنیم میبینیم که طول پادشاهی پهلوی به سود نهاد مذهب بود.‏
‏ از هر سو نگاه کردن به این دوران سود را به جیب مذهبیون ریخته چرا که قدرتمند تر و بی پروا تر شدن.‏
‏ چرا که اگر قرار بود میراثی از خود رضاشاه به جای بزاره مثل میراثی که آتاترک برای مردمش به جای گذاشت و اون جدایی ‏نهاد دین از سیاست بود چنین کاری نکرد و باز هم مذهب شیعه و اسلام اثنی عشری به نوعی قدرتمند در قانون ما قرار گرفت.‏
‏ اگر قرار بود که ما نهاد مذهب رو ضعیف بکنیم به واسطه مظلوم کردن اونها قدرتمند تر کردیم و بنیان اجتماعی بهتری رو به ‏خودش گرفت.‏
‏ توده های مردم با اونها احساس سمپاتی بیشتری برقرار کردند و بیشتر و بیشتر مردم به این سمت کشیده شدن.‏
‏ در صورتی که تاریخ مشروطه ایران داره اعلام میکند که مردم اون دوره اصلا به دنبال شریعت نبودند، هر روز خودشان را ‏دورتر می‌دیدند و این نگاه جمعی مردم که به نوعی در برابر روحانیت بود به واسطه تلاش هایی که پهلوی در دوران حکومتش ‏حتی به فکر در برابر مذهبیون کرد به نفع مذهبیون تمام شد.‏
‏ اتفاقات ریز و درشتی که دیدیم، پادشاهی که رضاشاه برای خودش انتخاب کرد به واسطه مخالفت مذهبیون باز هم در چشم ‏مردم رضاشاه رو خوارتر و خفیف تر کرد و ثمره تمام این اتفاقات این بود که روزی که سه قدرت خارجی در ایران به جای ‏مردم ایران تصمیم می‌گیرند و پادشاه قانونی ایران را خلع می‌کنند، مردم از شادی به خیابان ها می آیند.‏
‏ مردم شیرینی پخش میکنن و مجسمه ی اون پادشاه رو به زمین می کشند.‏
‏ ثمره تمامی رفتارهای رضاشاه در طول حکومت خودش همچین نتیجه ای رو به بار داشت.‏
‏ اینکه ما می تونیم در باب خدمات رضاشاه صحبت کنیم شکی درش نیست.‏
‏ اینکه ما می تونیم اذعان بکنیم که رضاشاه به ایران و ایرانیان علاقه مند بود شکی درش نیست.‏
‏ اینکه ما می تونیم بگیم که قلبش برای ایران می تپید شکی درش نیست.‏
‏ اما در عین حال می تونیم بگیم که رفتارهایی که انجام داد و کارهایی که انجام داد نتیجه عکس داد، قدرت مذهبیون رو بیشتر ‏کرد، مردم رو ناراضی کرد و ما رو از مشروطه قدم های بیشماری به عقب تر کشوند.‏
‏ مبحث تاریخ صد ساله ایران قاعدتا ادامه پیدا خواهد کرد.‏
‏ اما در قسمت های بعدی در باب دیگر اتفاقات هم صحبت می کنیم تا بیشتر با هم در باب این تاریخ صحبت کنیم.‏
‏ هدف از ساختن این برنامه در میان گذاشتن مسائل تاریخی نیست.‏
‏ اینکه ما ریزبینانه در باب تاریخ صحبت کنیم، قاعدتا کسانی که علاقه مند به تاریخ هستند باید به کتاب های مرجع رجوع ‏کنند و این کتاب ها حالا با دید های مختلف با موضوع های مختلفی که نوشته شده، چه کسانی که رضاشاه را در حد بت و ‏خدا می پرستند و چه کسانی که از رضاشاه در حد جنون بیزارند و چه کسانی که حالا به نوعی میانه رو گرفته اند.‏
‏ میشه کتاب ها رو خوند و دربارش تصمیم گرفت و این برنامه قصد نداره که موضوعات تاریخی رو مطرح کنه.‏
‏ قرار هست از موضوعات تاریخی یک برآیند فکری رو در میون بذاره و ما رو به یک جایی برسونه که ببینیم چرا در طول این ‏‏2500 ساله ما همواره به دنبال آزادی بودیم و هیچ وقت به آزادی نرسیدیم.‏
‏ دوستان تا اینجا به نظرم کافی هست در باب پهلوی اول این برنامه را ما ادامه می‌دهیم تا به تاریخ امروزی هم برسیم.‏