خب دوستان توی این قسمت مشخص ما قرار هست در باب این مسئله ای که به کررات می شنویم در باب اینکه باید خودمون ‏باشیم و این خود حقیقی که جاهای بسیاری هم پاسداشت میشه ازش و در این نگاه تازه ای که جریان داره به عنوان یک ارزش ‏هم ازش نام برده میشه.‏
‏ اینکه باید خودمون باشیم این خود واقعیمون رو بروز بدیم و یا فلانی که خودش هست آدم معقولی است.‏
‏ حالا حتی اگر رفتارهای ناهنجاری هم داره انجام میده اما این خود بودن به نوعی پاس داشته میشه.‏
‏ حالا قرار هست که ما تو این قسمت پیرامون این موضوع بیشتر و بیشتر با هم صحبت بکنیم و ببینیم در باب این خودبودن تا ‏چه اندازه ای نگاه درستی در جریان هست و تا چه اندازه این ارزش رو میشه ارزش خطاب کرد و تا چه اندازه ای هم این نوعی ‏ضد ارزش هست که تبدیل به ارزش شده.‏
‏ در ابتدای امر باید بریم و برسیم به این معنای خود بودن.‏
‏ وقتی ما در باب این خود بودن صحبت میکنیم و اینکه خود واقعیمون باشیم چه معنایی رو داریم با دیگران مطرح میکنیم.‏
‏ ما یک خود حقیقی داریم.‏
‏ این خود حقیقیه که ما که برگرفته از تفکراتمون تعقل هامون، باورهامون که در نهایت قرار هست که این خود واقعی ما و خود ‏حقیقی ما و این خود بودن ما باشه که میدان دار بشه.‏
‏ ما در به نوعی پوستین کس دیگری زندگی نکنیم.‏
‏ اون چیزی که فکر میکنیم درست هست احساس میکنیم رو به پیش ببریم.‏
‏ خوب قاعدتا وقتی پیرامون این معنای خود بودن میخوایم صحبت بکنیم ما رو به همین راستا نزدیک میکنه.‏
‏ اینکه خوب قاعدتا انسان ها در دل خودشون به موضوعات بیشماری هم فکر میکنن و دائما در حال کنکاش در بین افکار ‏خودشون هستن، به یک باوری در دل خودشون می رسن.‏
‏ در تقابل با موضوعات مختلف، موقعیت های مختلف، انتخاب های اخلاقی یک خود حقیقی دارن.‏
‏ یک خود درونی دارن که با توجه به اون رفتارها رو به پیش میبرن.‏
‏ حالا صحبت از این هستش که این ارزشی است درست و قابل ستایش که انسان ها باید خودشون باشن.‏
‏ حالا انسان ها قرار هستش که فارغ از تمام فشارهای اجتماعی و فشارهای ارزشی که تعریف شده، چهارچوب های اخلاقی که ‏برای ما در نظر گرفته شده.‏
‏ این خودبودن خودمان را به عرصه ظهور بگذاریم.‏
‏ حالا مواجه می شویم با جامعه ای که در دل اون افرادی هستن که رفتارهای ناهنجاری میکنن اما از دل جماعتی بلافاصله این ‏رفتار اونها ستایش میشه.‏
‏ در کلیت میدونن که رفتارهایی که انجام شده رفتارهای زشت و زننده و پر از ظلم نیست اما به واسطه این که این آدم خودش ‏بوده و نقش بازی نکرده ستایش میشه.‏
‏ حتی اگر رفتارهاش هم زننده باشه، حتی اگر رفتارهاش رو قبول نکنن اما به او به نوعی یک امتیازی براش قائل میشن.‏
‏ فقط به واسطه اینکه خودش بوده و خودش رو درگیر موضوعات مختلف نکرده.‏
‏ خب قاعدتا ما به عنوان انسان در وقتی مواجه میشیم با موقعیت های مختلف و رفتارهای مختلفی رو میخوایم انجام بدیم.‏
‏ حالا یک سری فشارهای اجتماعی هست، یک سری ارزش های پیش خوانده ای هست هستش که ما رو به یه رفتار و یا عدم ‏رفتار به کنش و یا عدم کنش وادار میکنه.‏
‏ حالا وقتی در باب این خودبودن صحبت میکنیم هرچند که در مجموع این خود بودن هم میتونه بی معنا تلقی بشه چرا که این ‏خود بودن ما هم برگرفته از تمامی این ارزش ها و چهارچوب ها و اعتقادات و باورهای هستش که به ما خورانده شده.‏
‏ یعنی شما وقتی با یک انسان روبرو میشید این انسان در طول حیات این انسان بودن رو آموزش دیده؟
‏ انسانی که حالا فهمیده چگونه باید انسان باشه.‏
‏ یعنی شما یک انسان رو در نظر بگیرید، یک کودکی رو که از نوزادی دور از اجتماع انسانی بوده خب قاعدتا با هیچ کدوم از ‏مبانی انسانی هم روبه رو نخواهد بود.‏
‏ به واسطه اون تعالیمی که دیده هستش که شما میتونید ببینید که اون انسان و اون خود بودنش چگونه هست.‏
‏ یعنی ما داریم در کنارمون در دنیای پیرامون خودمون مواجه میشیم.‏
‏ یک کودکی که در پاکستان زندگی میکنه در افغانستان به دنیا می آید، در ایران به دنیا میاد، در سوییس، در آمریکا، در کانادا، ‏در هر جای جهان.‏
‏ زمین تا آسمون با هم فرق میکنن چرا که فشار های اجتماعی، ارزش ها و چارچوب های اخلاقی متفاوتی رو تعلیم دیدن. ‏تربیت دیدن.‏
‏ حالا این آدم ها تربیت اخلاقی متفاوتی دیده اند.‏
‏ حالا با این ها اصول دیگری هم مطرح شده که این خود بودن اون ها هم برگرفته از همین چارچوب ها هست.‏
‏ پس یعنی ما نیازمند این تعالیم و تربیت ها بودیم؟
‏ برای اینکه بخوایم زیستی داشته باشیم و اصولا رفتارهایی که ما انجام میدیم همون طوری که بارها هم درباره اش صحبت ‏کردیم.‏
‏ وقتی در باب فرهنگ صحبت میکنیم، فرهنگ اون کلیشه های رفتاری جمعی ماست.‏
‏ اون نوعی ست که این جماعت برای زیست شون انتخاب کردن.‏
‏ حالا ما این ها رو تحت عنوان فرهنگ به شمار میاریم.‏
‏ پس قاعدتا در اون آن نقطه ابتدایی که این چیزی که ما تحت عنوان خود بودن تصویر می‌کنیم خود بودنی حقیقی نیست.‏
‏ که برگرفته از تاثیراتی است که ما در زندگی دیدیم.‏
‏ تاثیرات ریز و درشتی که از همه موضوعات دیدیم.‏
‏ وقتی در باب این تعلیم و تربیت صحبت می‌کنیم، یک نگاه ساده بینی می‌تواند این تعلیم و تربیت را خلاصه در سیستم ‏آموزشی کشور بکند.‏
‏ اما یک نگاه ریزبینانه فرای آن سیستم آموزشی تعلیمی که انسان ها از خانواده خودشان، از پدر و مادر و برادر و خواهر ‏می‌بینند، فرای آن تعالیمی که از همسایگان و آشنایان و دوستان و الی آخر می‌دانند، حتی می‌توانند با دیدن یک منظره هم ‏تعلیمی ببینند.‏
‏ حتی می‌دانند با دیدن یک اتفاق تعلیمی ببینند حتی می‌توانند تعلیم را از دل رفتارهای بین دو حیوان هم ببینند.‏
‏ از رفتاری که در دل طبیعت اتفاق می افتد، از یک حادثه ای که در طبیعت اتفاق می افته هم این تعالیم رو ببینه.‏
‏ یعنی دایره این تعلیم و فرای آن تعلیم تاثیر پذیری انسان بزرگ و به نوعی بی انتهاست.‏
‏ پس حالا ما مواجه می شویم که این خود بودنی که مدام دارد تصویر می شود هم به نوعی پوشالی است.‏
‏ یعنی ما به عنوان انسان همان دید مشخصی که با واقعیت هم همسانی و همخوانی دارد، به ما دارد تعریفی را می دهد که انسان ها ‏باید این انسان بودن را بیاموزند.‏
‏ انسان انسان زاده نمی شود با آن تعریفی که ما امروز تحت عنوان انسان داریم.‏
‏ حالا انسان ها این تعلیم و تربیت را می بینند و تبدیل به این انسان می شوند.‏
‏ پس در آن نکته ابتدایی که این خود بودن دور از واقع هست یعنی شما اگر مواجه می شوید با کسی که خودش هست، او هم ‏تاثیر پذیرفته از موضوعات مختلف پیرامون خودش بوده تاثیراتی که اینقدر بزرگ و کوچیک هست ولی هر کدوم رگه هایی ‏رو بر اون انسان داشته تاثیرات مستقیم و غیر مستقیم.‏
‏ یعنی مثلا شما نزدیک به مبحث هنر میشید.‏
‏ حالا در دل این هنر تاثیر پذیری های فراوانی وجود داره که گاها مستقیم هست.‏
‏ حالا یک اثر هنری بر روی یک جماعتی تاثیر مستقیم میذاره و گاها هم شما مواجه میشید با تاثیر غیر مستقیمی که اون اثر ‏هنری میذاره.‏
‏ به عنوان مثال اون تاثیر رو بر روی یک انسان میزاره و یک انسان با صحبتاش این تاثیر رو به شما هم القا میکنه.‏
‏ پس یعنی وقتی ما در باب این خود بودن صحبت میکنیم، این فرض ابتدایی ما بر پایه ی حقیقت و واقعیت نیست.‏
‏ چرا که انسان ها تاثیر پذیرفته از موضوعات مختلف این خود بودن خود رو می سازند.‏
‏ اما فارغ از این مبانی که صحبت کردیم، بر فرض اینکه این خود بودن هم برگرفته از خویشتن شون باشه.‏
‏ حالا باید برسیم به این نکته که آیا این خود بودن خوبی است یا بدی است؟
‏ قاعدتا این خود بودن ما را به دو سمت و سو می کشونه.‏
‏ ما ابتدائا در باب این خود بودن و بدی هاش میخوایم صحبت بکنیم.‏
‏ خب شما مواجه میشید با جامعه ای که حالا با این مسئله مشخص روبه رو هست.‏
‏ حالا کم کم داره این ریشه ها ما رو به سمتی میبره که این مبدل به یک ارزش بشه.‏
‏ این خود بودن.‏
‏ خب ما انسان رو می شناسیم.‏
‏ ما امیال انسان خواسته های انسان رو می شناسیم.‏
‏ انسان موجودی است که قاعدتا در دلش خودخواهی داره.‏
‏ در دلش خودپسندی داره.‏
‏ قاعدتا این انسان به عنوان یک موجود زنده برای وجودیت خودش، برای بقای خودش، برای زیست بهتر خودش به دنبال ‏کسب لذت هست.‏
‏ به دنبال این هست که در ابتدا با اون خودخواهی هایی که ما از وجودیت انسان می شناسیم لذت رو برای خودش هموار کنه.‏
‏ وقتی ما در باب این خوب بودن در باب این خود بودن صحبت می کنیم و بدی هایش هست که در برابر دیدگانمان نقش می ‏بندد برگرفته از همان شناختی است که ما نسبت به انسان داریم.‏
‏ انسانی که حالا به واسطه تمام این خودخواهی ها و خود خواستن ها حالا به سمت و سویی می رود که لذت را برای خودش ‏بخواهد.‏
‏ حالا وقتی ما مواجه بشویم با انسانی که قرار باشد خودش باشد و هر فکر و امیال و احساسی که به سمتش می آید را به پیش ‏ببرد، حالا می تواند موجبات آزار دیگران بشود.‏
‏ حالا می تواند برای لذت جویی خودش با توجه به این خودخواهی درونی که ما جزئی از ذاتش می دانیم به دیگران آزار ‏برساند.‏
‏ زندگی آزاد و رهای دیگران را رو خدشه دار کنه، آزادی اون ها رو از میان ببره برای آزادی خودش.‏
‏ حالا اگر این انسان موجودیتش گره خورده با قدرت و ثروت و یا تزویر و ریا و زبان بازی و الی آخر ماجرا باشه، حالا می تونه ‏از دیگران سوءاستفاده های بیشمار و بسیار هم بکنه.‏
‏ حالا این خود بودن اون رو می تونه به جایی برسونه که آزادی دیگران رو سلب کنه به واسطه آزادی خودش، دیگران رو حقیر ‏و پست بشمره برای بزرگ شدن خودش ثروت رو از آن خودش بکنه حتی به قیمت فقر برای دیگران.‏
‏ حالا این اون میدانی است که ما باید در بابش صحبت بکنیم.‏
‏ آیا قرار هست که انسان ها خودشون باشن؟
‏ آیا قرار هست که انسان ها با این خود بودن و تکیه به خود و امیال خودشون جهان رو به پیش ببرن؟
‏ این خود بودنی که به خودی خود معنایی نداره.‏
‏ این خود بودنی که به واسطه تاثیراتی است و تعالیم و تربیتی است که این انسان از جامعه پیرامون خودش دیده، حتی تاثیراتی ‏که می تواند در انسان ها به واسطه گذشته حتی متفاوت باشد.‏
‏ یعنی یک صحنه مشخص به دو انسان نشان داده می شود و حالا هر کدام یک تاثیر پذیری متفاوتی را دارند به واسطه گذشته ‏شان، به واسطه عقده هایشان، به واسطه اتفاقات، به واسطه باورها و الی آخر.‏
‏ حالا ما مواجه هستیم با انسانی که این خود بودن خود که برگرفته از تاثیرات اجتماعی و فشار فرهنگی و الی آخر ماجرا هست، ‏قرار است که رفتاری را به پیش ببرد.‏
‏ با توجه به تعاریفی که ما تا اینجا درباره اش صحبت کردیم و مبانی ای که مطرح کردیم، حالا یک مقداری برویم برای ‏نزدیک شدن به مصادیق.‏
‏ برای درک بهتر این موضوع مشخص.‏
‏ یعنی ما وقتی در باب این خود بودن انسان ها صحبت می کنیم و حالا انسان هایی هستند که به واسطه خود بودن باید یک سری ‏رفتار ها را به پیش ببرند.‏
‏ حالا بیاییم ببینیم مصادیق این موضوعات چی هست؟
‏ مصادیق چی هست که ما داریم در باب بد بودن این خودبودن صحبت می کنیم.‏
‏ نکاتی که می تونه لطمه بزنه.‏
‏ لطمه های فردی به دیگران، لطمه های اجتماعی.‏
‏ در نگاه گسترده حالا شما مواجه هستید با انسانی که با این تعاریف مشخص ما می شناسیم.‏
‏ این انسانی که خودخواه هست، خودپرست هست، به دنبال لذات خودش هست، تاثیرات اجتماعی بی شمار دیده، تاثیرات ‏فرهنگی دیده و در مجموع تعلیم و تربیت دیده تا تبدیل به این انسان شده.‏
‏ حالا این انسان می خواد خودش باشه، حالا مصادیق بیشمار در برابرش هست.‏
‏ حالا این آدم برای لذت جویی با توجه به تفکراتی که در وجودش هست، با توجه به تاثیراتی که از اجتماع و جامعه خودش ‏دیده به عنوان مثال فرهنگ اسلامی و الی آخر.‏
‏ موضوعات بی شماری که میشه دربارش صحبت کرد.‏
‏ حالا این آدم مشخص برای لذات خودش به واسطه خودخواهی با توجه به این خود بودن می خواد که مثلا با جمع بیشماری از ‏زنان رابطه برقرار کند، با کودکان زیر سن قانونی رابطه برقرار کند.‏
‏ او لذت را در همین موضوع می بیند.‏
‏ او جهان را برای خودش می بیند.‏
‏ او پر از این خودخواهی ها است.‏
‏ او به واسطه این فرهنگ های غالبی که مدام در گوشش خوانده و تربیتش کرده، حالا تبدیل شده به انسانی که این را یک ‏ارزش می داند.‏
‏ ازدواج با کودکان.‏
‏ به عنوان مثال این کودک همسری یک ارزش اجتماعی است که در دل نگاه های اسلامی وجود دارد.‏
‏ حالا این نگاه اسلامی پیرامون این صحبت می کند که پیامبری که به عنوان نماد این دین شناخته می شود دست به یک همچین ‏کاری زده.‏
‏ حالا این انسان به واسطه تمامی این موضوعاتی که ما درباره اش صحبت کردیم، حالا می خواهد خود حقیقی اش باشد و این ‏خود حقیقی در پی رسوندن این آزار به کودکان هست.‏
‏ حالا اینجاست که ما مواجه میشیم با این خود بودن.‏
‏ این ارزش نوظهوری که به انسان ها داره مدام توصیه میکنه که خودتون باشید.‏
‏ آیا این خود بودن این میلی که در وجود این فرد وجود داره اصلا فارغ از تمام تعاریفی که ما دربارش صحبت کردیم، فارغ از ‏تمام مبانی و معانی که ما دربارش صحبت کردیم.‏
‏ شما در نظر بگیرید که این انسان فارغ از تمامی این مباحث مشخص، از تعالیمی که از دیگران دیده، از فرهنگ غالب، از فشار ‏اجتماعی، از این تعلیم و تربیت فرای اینها، این انسان به خودی خود، با وجود این خودخواهی درونی و این لذتی که همواره ‏برای خودش میخواد، حالا میل به همخوابگی با کودکان داره و این اون خود حقیقی و واقعی اون فرد هست.‏
‏ این خودش هست که حالا این جماعت دارن در پی ارزش سازی براش بر می آیند که انسان باید خودش باشه.‏
‏ میل این فرد با توجه به این نگاه مشخص او را به این سمت و سو می بره که با کودکان همخوابگی بکنه.‏
‏ حالا موضوعی که در دل این خود بودن هست و اون نقطه ایست که ما رو به این وانفسا میرسونه.‏
‏ همین امیال و خودخواهی ها هست.‏
‏ انسانی که ما می شناسیم که در پی لذت جستن خودش بر میاد.‏
‏ انسانی که قاعدتا تلاش اصلیش برای لذت بردن خودش هست.‏
‏ حال به هر قیمتی.‏
‏ حال اگر قرار باشه که معیار و ملاک ما این خود بودن باشه، انسان ها با افکار بیشماری روبرو هستند.‏
‏ مدام مصادیق بیشمار رو می تونیم توی ذهنمون کنکاش بکنیم.‏
‏ انسانی که در امیال خودش، در خواسته های خودش، در احساس خودش، به دنبال همخوابگی با زنان مثلا بیشمار هست در پی ‏این هستش که به دیگران آزار برسونه و اونها رو تحقیر کنه و خودش رو بزرگ کنه.‏
‏ اینها هم جزو اون دسته امیالی هستش که در وجود او به معنای خود بودن وجود داره.‏
‏ حال شما اگر قرار باشه که به این خود بودن ارزشی قائل بشید حالا مواجه میشید با دریای بیکرانی از این رفتارها که به پیش ‏میره به پیش میره برای لذت جویی خود با توجه به اینکه به دیگران هم ضربه میزنه، دیگران رو هم لکه دار میکنه، اونها رو ‏بهشون آزار میرسونه.‏
‏ حالا وقتی ما در باب این خود بودن صحبت میکنیم، اینجا اون مبنایی هست که میشه هزاران مصادیق براش مطرح کرد که ‏چگونه باعث لطمه زدن به زندگی فردی و اجتماعی میشه در اون نگاه بزرگ.‏
‏ حالا سوال مشخصی که برای ما پیش میاد این هستش که آیا این ارزش نوظهور تحت عنوان خود بودن موضوع خوبی است، ‏موضوعی است که ما میتوانیم در بابش صحبت بکنیم.‏
‏ میتونیم اون رو مبدل به یک ارزش بکنیم.‏
‏ خب قاعدتا می‌شود هر کسی در باب این یک معنای فرای این چیزهایی که ما صحبت کردیم را هم قلمداد بکند.‏
‏ خوب قاعدتا می‌تواند بگوید که این خود بودن به مفهوم این قبول خویشتن هست.‏
‏ قبول خویشتنی که قرار است فارغ از دیگران، فارغ از آن در ماندگی ها و تقلید ها و دنباله روی ها خود شخص باشد.‏
‏ اما باز هم مفروض بی معنایی است چرا که شما مواجه می‌شوید با انسانی که بی تاثیر از دیگران نیست.‏
‏ انسانی که مدام در این احاطه و بمباران تعالیم و تربیت هایی است که از آن نقطه ابتدایی با آن همراه بوده.‏
‏ انسانی که فارغ از این تعالیم و تربیت ها که معنایی نداشت.‏
‏ حالا انسانی است که این تعالیم رو دیده و اون چیزی هم که داره باز پس میده قاعدتا به واسطه همین تاثیرات و تعالیمی است ‏که از دیگران گرفته.‏
‏ پس باز هم مفروض ما محال و غیر قابل تکیه خواهد بود.‏
‏ اما قاعدتا در دل این ما مواجه می شویم با این خود بودنی که خلط میشه به نوعی با یک مبحثی که تکیه به خودمون داشتن.‏
‏ یعنی در دل همین مثالی که ما دربارش صحبت کردیم هم شما میتونید رگه هایی از این رو ببینید.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با این خلط مبحثی که انسانی که قرار هست خودش باشه قرار هست که تکیه بر دیگران نکنه.‏
‏ مقلد و رهرو اون جماعت نباشه.‏
‏ به نوعی مرید و مراد در برابر نباشه.‏
‏ اون چیزی که ما به عنوان ارزش میشناسیم، اون چیزی که ما تحت عنوان تکیه به خویشتن ایمان به خود داشتن رو یک ارزش ‏بزرگ و والا می دونید اما این خلط مبحث میشه با این خود بودن.‏
‏ این خود بودن مترادف است با این مفهوم.‏
‏ تکیه به خویش داشتن نداره.‏
‏ ما وقتی در باب معنی تحت عنوان ایمان به خود صحبت می کنیم یعنی شما به خویشتن تون برای تغییرات، برای فعل، برای ‏انقلاب و اعتراض و دگرگونی و الی آخر ماجراها تکیه داشته باشید.‏
‏ خودتون رو محتاج و درمانده به یک قدرت ماورایی، به یک ارباب در پیش، به یک مراد عالم و دانا نکنید.‏
‏ حالا خودتون باشید که با تکیه به تلاش های خودتون برای آینده تون تلاش کنید.‏
‏ اما این همسویی با خود بودن نداره چرا که ما این خود بودن رو میشناسیم.‏
‏ این خود بودن مفهومی متضاد با این مفهوم مشخص تکیه به خویشتن داشتن هست.‏
‏ مفهومی است مجزا.‏
‏ دو مفهوم مجزا رو در کنار هم تعریف می کنیم.‏
‏ آنجایی که ما در باب این خودبودن صحبت می کنیم یعنی امیال و خواسته هایی که در دل ما وجود داره تا ما به سمت اون ‏خویشتن و امیال و آرزوها و خواسته ها و نیازها و لذات خودمون بریم بدون در نظر گرفتن چارچوبی مشخص.‏
‏ حالا قرار باشه خود حقیقی مون رو به جهان بروز بدیم اما در دل این تکیه به خویشتن، داشتن مفهومی در راستای این امیال ‏درونی نیست.‏
‏ ایمان به خویش هست برای تلاش برای پیشبرد و برای رسیدن به اهداف مشخص.‏
‏ آیا حالا میشه با این تفاسیر به این خود بودن؟
‏ به این اینکه انسان در موضوعات مختلف خودش باشه و اون خود حقیقی و اون خود واقعی رو بروز بده نتیجه خوبی براش ‏متصور شد.‏
‏ شما در نظر بگیرید که ما وقتی در باب این مفهوم مشخص خود بودن صحبت می‌کنیم، در برابرش نگاهی تحت عنوان ‏پرهیزکاری هم وجود دارد.‏
‏ یعنی شما مواجه می‌شوید با ارزش‌هایی که من در یک قسمت مشخصی در همین برنامه به نام جهان پیرامون پرهیزکاری هم ‏صحبت کردم.‏
‏ مفهوم و معنایی که مثل خیلی از معانی و ارزش‌ها به دست ادیان به نابودی سپرده شده، از معنا تهی شده و تبدیل به ضد ارزش ‏شده و با توجه به آن فرهنگی که ما تحت عنوان فرهنگ ضدیت می‌شناسیم که در قسمت های مختلف هم درباره‌اش صحبت ‏کردیم که به معنای این هست که شما وقتی با یک بنیان فکری مخالف هستید، حالا سعی می‌کنید تمامی معانی و ارزش های ‏آن را بی رنگ و بی ارزش کنید.‏
‏ آن فرهنگ منفی که شما روبرو می‌شوید، کسی که به عنوان مثال با اسلام مشکل دارد، هر چیزی که اسلام گفته را وارونه انجام ‏می‌دهد، در برابرش می ایسته.‏
‏ حالا با توجه به این فرهنگ ضدیت و این نگاهی که ما داریم درباره اش صحبت میکنیم، میبینیم که ارزشی به عنوان مثال ‏تحت عنوان پرهیزکاری هم لگدمال و لگدمال شده.‏
‏ حالا شما مواجه شدید با این ارزشی که به کناری رفته و به نوعی نشانگر تحجر و عقب ماندگی است.‏
‏ اما معنای پرهیزکاری به این مفهوم هست که شما قرار نیست که همه چیز جهان را برای خودتان بخواهید در این خودخواهی ‏غرق بشوید.‏
‏ حالا قرار هست که شما در این خودیت خود و این خود بودن به چارچوبی معتقد باشید.‏
‏ حالا قرار هست که خودتان باشید اما با توجه و با نگاه به آن چارچوب مشخص اخلاقی با توجه به اون قانونی که بهش پایبند ‏هستید، این خود بودن می تواند با ارزش باشد.‏
‏ جایی که شما پایبندی به یک اخلاق مشخص را داشته باشید، پرهیزکاری را در وجود خودتون قائل بشید.‏
‏ حالا شما به واسطه اون پرهیزکاری ست که می تونید خود حقیقی خودتون رو بروز بدید.‏
‏ اما اونجایی که این خود حقیقی متضاد هست در برابر این.‏
‏ به عنوان مثال قانون آزادی و آزار نرساندن به دیگران هست.‏
‏ باید که اون خود رو در درون خودتون از میان بردارید.‏
‏ باید که بروزش ندید.‏
‏ اونجایی که امیال شما، خواسته های شما، لذات شما، شما رو به اون سمتی میبره که به دنبال همخوابگی با کودکان باشید.‏
‏ حالا نمی تونید دست روی دست بذارید و بگید من خودم هستم، خود حقیقیم رو بروز میدم و بعد جماعت احمقی هم باشن ‏که با کف و هلهله و هورا بگن که او خود حقیقی اش هست.‏
‏ این خود حقیقی او هست که خودش رو کتمان نمی کنه، خود حقیقی اش رو بروز میده.‏
‏ خود حقیقی او موجب آزار دیگران هست.‏
‏ خود حقیقی او باید خفقان بگیره.‏
‏ او باید این خود حقیقی را باید از درون از میان برد.‏
‏ باید این خود حقیقی را در درون کشت.‏
‏ باید او را از معنا ساقط کرد.‏
‏ خود حقیقی که در پی آزار به دیگران است، خود حقیقی که دوست دارد حیوانات را آزار بدهد و حیوان آزاری بکند.‏
‏ این خود حقیقی اوست.‏
‏ او دوست دارد که بیاید و مثلا با چاقو به جان یک حیوان بیفته خونه و لونه یک حیوونی رو از بین ببره، آتیش بزنه جان!‏
‏ این خود حقیقی اش است و جماعتی باید برایش کف و هورا بکشند.‏
‏ یا قرار است که انسان به واسطه ی یک قانون، یک قاعده، یک چارچوب اخلاقی مشخص، حالا سعی بر پرهیزگاری داشته ‏باشه تا کارهای غیرطبیعی نکنه.‏
‏ این خود حقیقی که گاها ماها باهاش همه باهاش روبه رو میشن، افکار پلید و احمقانه ای که در ذهن این ها می آید، آیا قرار ‏است که این خود حقیقی هر کاری رو بکنه؟
‏ آیا قرار هست که ما به واسطه ی این خود بودن پا روی همه چیز بذاریم و دیگران رو آزار بدیم و اسارت بکشیم؟
‏ آیا بعد این خود حقیقی ها در کنار هم اجتماعی دردمند و آلوده را نمی سازد که همه چیز را به قدرت فروخته اند.‏
‏ آن کسی که قدرتمند تر از دیگران است، همه چیز را تصاحب خواهد کرد.‏
‏ آزادی خواهند داشت و بارها در باره اش صحبت کردم و گفتم کسی نمی تواند کتمان این باشد که در جمهوری اسلامی ‏آزادی وجود دارد.‏
‏ آزادی برای جماعت در قدرت.‏
‏ اینها آزادترین آزادان جهان هستند.‏
‏ همه چیز را زیر پا گذاشتند تا به نهایت آزادی برسند.‏
‏ آیا ما بیشتر از اون عرزشی هایی که میشناسیم، بسیجی و سپاهی و آخوند و کسانی که توی ایران در قدرت هستند؟
‏ آیا آزاد تر از اینها افرادی را داریم؟
‏ اینها تمام آزادی را برای خود کرده اند به قیمت اسارت دیگران.‏
‏ اینها در نهایت آزادی زندگی می کنند.‏
‏ کوچکترین درگیری با اینها می تواند حتی جان یک آدمی را از میان ببرد.‏
‏ اینها والاتر و بالاتر از قانون نشسته اند و حالا همه آزادی رو برای خودشون کردن.‏
‏ حالا شما با توجه به این خود بودن و در نهایت نگاه به یک همچین تصویر مشخصی که انسان ها قرار باشه به هیچ چهارچوبی ‏پایبند نباشند و خودشون باشند.‏
‏ حالا باز ما مواجه میشیم با یک جهان در جنون که در این دیوانگی بی حد و حصر هر کسی که قدرت بیشتری داشته باشه همه ‏آزادی رو تصاحب کرد.‏
‏ همه امنیت برای او هست به قیمت بی امنیت شدن و آزار و ظلم به دیگران.‏
‏ آزادی که به قیمت اسارت دیگران برای اون ها پدید میاد.‏
‏ پس وقتی ما داریم در باب این خود بودن صحبت میکنیم، این خود بودن میتونه معنا گر خوبی باشه.‏
‏ در نکته ابتداییش نمیتونه هیچ وقت خلط مبحثی بشه.‏
‏ در کنار اینکه ما ایمان به خویشتن داشته باشیم.‏
‏ دو موضوع کاملا مجزا از هم هستن یکی در باب ایمان به خویشتن برای تلاش برای روی پای خود ایستادن، برای تغییر، برای ‏دگرگونی و با تکیه به خویشتن هست برای دور ماندن از دنباله روی تقلید نگاه کورکورانه به نوعی نشخوار افکار دیگران.‏
‏ اما در کنار او معنی تحت عنوان این خود بودن هیچ سنخیتی با این موضوع ندارد و این خود بودن باید تحت تاثیر پرهیزگاری ‏باشد.‏
‏ باید تحت لوای مفهوم اخلاقی باشد، چارچوب اخلاقی باشد، قانون مشخصه آزادی باشد.‏
‏ قانونی که مبنای مشخص آن آزار نرساندن به دیگران باشد.‏
‏ حالا می تواند این خود بودن اثر گذار باشد.‏
‏ حالا انسان ها با نگاه به این قواعد مشخص قانون آزادی و آزار نرساندن به دیگران حالا میتونن خودشون باشن، حالا میتونن ‏رفتار های خودشون رو بکنن.‏
‏ اما باز هم موضوع قابل عرض و بحثی نیست که بتونیم بهش به عنوان یک ارزش نگاه بکنیم و کسی رو دارای ارزش بکنیم که ‏اینگونه خودش هست.‏
‏ این خود حقیقی که بر مبنای انسان و شناخت از انسان ما میدونیم که درگیر خودخواهی های خودش است.‏
‏ هیچ انسانی نمی تواند این را کتمان کند که درگیر خودخواهی نبوده یا هیچوقت نخواهد بود.‏
‏ این بازی ما رو میبره به اون دنیای وهم و خیالی که قرار باشه یک عده ای رو معصوم و بالاتر از دیگران و برتر و این تفکرات ‏احمقانه بدونیم.‏
‏ انسان اصولا به واسطه پرهیزگاری است که انسان قابل احترامی است.‏
‏ من بارها درباره اش صحبت کردم.‏
‏ شما در نظر بگیرید انسانی که میل جنسی نداره و به عنوان مثال خیانت نمیکنه، تجاوز نمیکنه که پرهیزکاری نکرده.‏
‏ انسان قابل احترامی در این زمینه خاص نیست.‏
‏ اما انسانی که پر از این امیال هست اما تمام عمر وفادار بوده، هیچ گاه تخطی به حقوق دیگران نکرده و آزاری به دیگران ‏نرسانده است که ما اون رو به عنوان یک انسان قابل احترام می دونم و باز هم نزدیک می شیم به همون مفهوم مشخص از ‏پرهیزکاری.‏
‏ پرهیزکاری ای که توسط این ادیان لگدمال شده از میان رفته، تمامی این ارزش ها از بین رفته اند و ما با آن فرهنگ ضدیت ‏روبرو هستیم که تمامی این معانی ای که ادیان به آن اشاره کرده اند و اصولا این معانی از آن ادیان نبوده.‏
‏ یعنی شما وقتی روبرو میشوید با.‏
‏ به عنوان مثال یک حدیثی که از دل اسلام تا بودیسم، تا هندوئیسم تا همه ادیان به نوعی آن را تکرار کردند آنچه برای خود می ‏پسندی برای دیگران نیز بپسند.‏
‏ این یک معنای فکری هست.‏
‏ این یک چهارچوب اخلاقی هست که قدمتش خیلی پیش تر از ادیان است و ادیان هم از آن استفاده کردند.‏
‏ هیچ کدام بنیانگذار آن نبودند.‏
‏ شما مواجه میشوید با این حدیث که از زبان فلان امام در مثلا اسلام شیعی هم بیان میشود.‏
‏ اما پیشتر از آن بودائیت هم این معنا را دنبال کرده و تکرار کرده.‏
‏ پس قاعدتا بیشتر از بودایی هم این معنا وجود داشته.‏
‏ حالا به واسطه اون فرهنگ ضدیت مواجه می شیم با جماعتی که در پی از ریشه کندن همه معانی هستن.‏
‏ یعنی این معنای درست رو هم میخوان از بین ببرن.‏
‏ چرا که از دهان یک عالم دینی شنیدن از دهان یک معصوم شنیدن.‏
‏ پس قاعدتا وقتی ما نزدیک به مفهوم خود بودن میشیم، مثل تمامی موضوعات جهان که ما بارها و بارها دربارش صحبت ‏کردیم، باز هم باید تکه اول و آخر ما به قانون آزادی باشه.‏
‏ قانون آزادی که پیرامون آزار نرساندن به دیگر جانداران صحبت میکند و دیگر جاندارانی که شامل همه موجودات، انسان ها، ‏حیوانات و گیاهان میشن.‏
‏ حالا با توجه به تکیه بر این چهارچوب اخلاقی، این قانون و قاعده آزادی برای مانا بودن آزادی.‏
‏ حالا ما میتونیم خودمون باشیم.‏
‏ اما این خود بودن قاعدتا همواره گره خورده با پرهیزکاری.‏
‏ چرا که گاها انسان به عنوان انسان و با توجه به ذات درونی خودش که داره پر از این خودخواهی ها هست، پر از این امیال ‏هست، پر از این نیازها هست اما باید با توجه به نگاه بر پرهیزکاری و با ایمان بر اون قانون مشخص از آزادی حالا پرهیزکارانه ‏رفتار کنه و خودیت خودش رو هم گاها به کناری بذاره.‏
‏ یعنی ما مواجه میشیم با این خود بودنی که گاها توسط ما مهار میشه و مهار شدنی که درست هست برای زندگی آزاد خویشتن ‏و دیگران هست در مبنای درستی است برای زیست بهتر جمعی همه جانداران.‏
‏ این اسارتی که ما خویشتن مون رو میکشیم اینکه ما پرهیزکارانه رفتار میکنیم رفتاری است به سود تمام جانداران.‏
‏ پس قابل ستودن هست.‏
‏ پس قابل ارج نهادن هست.‏
‏ نه اینکه کسی قرار باشه بی بند و بار ولنگ واز جانانه خود حقیقیش رو بریزه بیرون.‏
‏ خودی که پر از آزار به دیگران هست.‏
‏ خودی که پر از خودخواهی و نیاز.‏
‏ امیال پرقدرت جنسی به عنوان مثال هست.‏
‏ پس ارزش گذاری باید در نقطه درستی قرار بگیره و ما ارزش رو اونجایی قلمداد کنیم که انسان به واسطه چهارچوب های ‏اخلاقی به واسطه قانون آزادی خویشتن رو پرهیزکار و در برابر خیلی از امیال خودش ایستادگی میکنه و این خود خود بودنی ‏که جماعتی دربارش صحبت میکنن رو اتفاقا میتونه ضد ارزش تعریف کنه اما در کنار اون ایمان به خویشتن برای تغییر رو ‏بزرگ بپندارد.‏
‏ قاعدتا پیرامون این مبحث میشه ساعت ها صحبت کرد و در آتی هم شاید در باب این مسئله باز هم صحبت کردیم اما تا اینجا ‏به نظرم کافی هست.‏
‏ در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این صداهای تغییر شکل بگیره.‏
‏ می‌تونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهام رو تحت عناوین کتابهایی به ‏رشته ی تحریر در آورد.‏
‏ این کتاب ها به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.‏
‏ میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دانلود کنید و اگر دوست داشتید این صدای تغییر شنیده بشه ‏اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏