‏ خب دوستان توی این قسمت مشخص بیشتر قرار هست که در باب این فرهنگ استبداد با هم صحبت بکنیم.‏
‏ قاعدتا بزرگترین دلیلی که باعث بازتولید این چرخه استبداد در سراسر جهان شده، یعنی از همون ابتدای به وجود اومدن ‏حکومت ها که به شکل استبدادی وجود داشته تا حتی امروز، تا حتی آیندگانی که میتونن درگیر این بازتولید چرخه استبداد ‏باشن.‏
‏ قاعدتا در باب این چرایی وجود این حکومت های استبدادی که ما سعی کردیم در قسمت های گذشته پیرامونش صحبت ‏بکنیم باید بیشتر نزدیک به مسئله فرهنگ بشویم.‏
‏ فرهنگی که قرار هست نوع و روش زندگی انسان ها رو تصویر بکنه.‏
‏ حالا انسان هایی که به واسطه این فرهنگ خیلی از رفتارها رو انجام میدن، رفتارهایی که مبدل به رفتارهای کلیشه ای شده و ما ‏باید بیشترین چرایی و وجودیت این حکومت های استبدادی رو در همین فرهنگ انسان ها بدونیم.‏
‏ فرهنگی که ما حالا سعی میکنیم به عنوان فرهنگ استبداد در این قسمت دربارش صحبت بکنیم که برگرفته از یک معنا به ‏اسم خدا و قاعدتا انسان هست.‏
‏ انسان نیازمند به این خدا که این فرهنگ غالب رو در سراسر جهان نه مختص به ایران که در سراسر جهان پدید آورده و به ‏نوعی بزرگترین عامل به وجود اومدن این حکومت های استبدادی در طول تاریخ شده.‏
‏ حکومت هایی که همواره از یک رنگ به رنگ دیگری تغییر کرده اند.‏
‏ در طول تاریخ ایران خودمان در این تاریخ طول و دراز ایران مواجه می شویم با سلسله های مختلفی که قدرت را به دست ‏گرفته اند.‏
‏ جنگ هایی که باعث به وجود آمدن این سلسله ها و یا از بین رفتن این سلسله ها شده است.‏
‏ طغیان ها و شورش هایی که باعث به وجود آمدن این سلسله ها شده اما همه و همه در یک معنا و آن هم حکومت استبدادی ‏همراه و همسو بوده، فرای آن دیکتاتورهای صالح که قاعدتا در قسمت های آتی درباره اش صحبت می کنیم.‏
‏ اما همواره ما مواجه بودیم با یک حکومت استبدادی که حاکم بر این نظام و این ساختار ایران و ایرانیت بوده و این ها هم ‏قاعدتا برگرفته از یک فرهنگ غالب است.‏
‏ پس قاعدتا باید بیشتر نزدیک معنای این فرهنگ بشویم.‏
‏ فرهنگی که ما تحت عنوان فرهنگ استبداد میشناسیم.‏
‏ نقطه ابتدایی و اصلی باید در باب خدا صحبت کرد.‏
‏ خوب قاعدتا من در باب این مساله خدا خیلی صحبت کرده ام.‏
‏ هم در کتاب های مختلف، هم در ویژه برنامه.‏
‏ حتی ویژه برنامه خدا هم تحت عنوان همین برنامه به نام جهان ویژه برنامه ای به نام خدا بود که آن هم ویژه برنامه 12 قسمتی.‏
‏ فکر کنم بود که خب در باب خدا صحبت کردیم.‏
‏ تاثیراتی که این معنای خدا گذاشت از دیرباز تا امروز.‏
‏ و موضوع خیلی مهمی است.‏
‏ یعنی موضوع خدا یک موضوعی است که به شدت زندگی بشری را تحت تاثیر خودش گرفته و قاعدتا این فرهنگ استبدادی ‏هم ریشه های قدرتمندی در همین معنا دارد.‏
‏ معنای خدا یعنی ما مواجه هستیم با خدایی که در برابرش انسان نادان و ناتوانی دارد.‏
‏ انسانی که به واسطه نادانی هایش، به واسطه ناتوانی هایش و به واسطه ترس هایش دست به گریبان یک قدرت ماورایی شده.‏
‏ قدرت ماورایی که قدرت همه چیز در اختیار اوست، به تمام نادانی های او.‏
‏ پاسخ به تمام ناتوانی های او پاسخ دهید.‏
‏ پاسخی است برای تمام ترس های این انسان.‏
‏ خب ما درباره اش صحبت کردیم در ویژه برنامه های مختلف.‏
‏ اینکه انسانی را تصور کنید که تنها در این دنیا زندگی می کرده، در این طبیعت زندگی می کرده.‏
‏ خب حالا انسانی است که دارای یک قوه تفکر و تعقل و اندیشیدن است.‏
‏ انسانی است که به واسطه همین تعقل برای خودش اضطراب و استرس هم به وجود می آورد.‏
‏ یعنی ترس هایی که آنی نیست.‏
‏ ما می دانیم که ترس یک موضوعی است که در بین تمام موجودات زنده وجود دارد.‏
‏ یعنی شما مواجه می شوید با ترسی که یک اتفاق آنی و واقعی در حال رخ دادن است.‏
‏ شما از آن می ترسید.‏
‏ یک حیوانی دارد به شما حمله می کند و شما از او می ترسید.‏
‏ این یک چیز طبیعیه.‏
‏ اما آنجایی غیر طبیعی می شود که حالا شما فکر بکنید به اینکه شاید در آینده به شما حمله کند.‏
‏ شاید شما رو بخواد ببره.‏
‏ شاید یک مشکلی در آینده برای شما اتفاق بیوفته و این اون نقطه تفاوتی است که انسان برای خودش قائل میشه و قاعدتا ترس ‏هاش بیشتر و بیشتر میشه تا ترس هاش رنگ و بوی واقعیت رو از خودش دور میکنه.‏
‏ یعنی دیگه اون ترس مفیدی نیست که برای بقا و حیات نیازمند آن هستیم.‏
‏ اینبار یه ترسی هست که به ما لطمه بیشتری میزنه.‏
‏ حالا انسان رو در یک همچین فضایی تصور کنید.‏
‏ در جهانی که پر از نادانی و نادانسته هاست.‏
‏ حالا این انسان در باب جهان پیرامون خودش نادانی هم داره.‏
‏ چیز زیادی در باب این موضوعات نمی دونه.‏
‏ پر از نادانی هاست.‏
‏ نمی دونه چرا مثلا بارون میاد، چرا سیل میاد؟
‏ چرا زلزله میشه؟
‏ حالا با وجود این ترس ها، این نادانی ها ناتوانی هم در وجود او غوغا میکنه.‏
‏ ایشون ناتوان هست در برابر قدرت های بیشمار در برابر قدرت جانداران دیگر در باب اتفاقاتی که در جهان می افتد، اتفاقاتی که ‏در اختیار او نیست و او ناتوان در برابر این قدرت هاست.‏
‏ خب قاعدتا این تصاویر ما را به سمت و سویی می برد که انسان در پی زایش قدرتی ماورایی باشد، در پی زایش قدرتی باشد که ‏خودش را آویزان به آن بکند تا این نادانی ها، این ناتوانی ها، این ترس های خودش را پاسخ بدهد.‏
‏ یعنی شما وقتی در دنیای امروز هم به آن نگاه می کنید ما تا بلافاصله مشکلی برامون پیش میاد، دست به دامان خدا میشیم.‏
‏ یعنی این در زندگی همه هم صدق میکنه دیگه هر کس به زندگی خودش نگاه بکنه در شرایط عادی که همه آویزان خدا ‏نمیشن اما بلافاصله مشکلی پیش میاد کسی که دوستش داریم، مریض میشه، بیمار میشه.‏
‏ حالا ما پر از ناتوانی هستیم، نادانی هستیم، پر از ترس هستیم.‏
‏ حالا ما بلافاصله به یک قدرت ماورایی آویزان میشویم تا به واسطه او و کمک از او بر این نادانی و ناتوانی و ترس های ‏خودمان پوششی بسازیم.‏
‏ خب قاعدتا این در باب انسان ها از همان ابتدا هم صدق می کرده.‏
‏ حالا مشکلات خیلی بیشتر بوده.‏
‏ حالا ناتوانی ها خیلی بیشتر بوده.‏
‏ یعنی انسان امروزی که در قبال همین مریضی ها و همین بیماری ها خب پزشکانی رو داره، تجهیزاتی رو داره، دارو هایی رو ‏پدید آورده که میتونه در قبال این بیماری ها در برابرش از خودش محافظت کنه.‏
‏ در اون دوران هیچ کدوم از این توانایی ها رو هم نداشت.‏
‏ هیچ کدوم از این دانایی ها رو هم نداشت.‏
‏ پس قاعدتا ترس بیشتری داشت.‏
‏ پس قاعدتا خودش رو نیازمند بیشتر به این خدا میدونست.‏
‏ و حالا ما مواجه میشیم با پدید آمدن این خدا که به واسطه نادانی و ناتوانی و ترس بود.‏
‏ اما فارغ از این پدید اومدن، حالا این پدید اومدن به واسطه وجود خودش فرهنگ هایی رو هم به وجود میاره که فرهنگ هایی ‏که دامن میزنه وجود و حضور مستدام این استبداد رو.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با یک مفهومی به اسم یکتایی، به اسم وحدانیت.‏
‏ فارغ از اینکه در ادیان مختلف ما گاها مواجه میشیم با این که این وحدانیت و یکتایی وجود نداره که من خیلی باهاش موافق ‏نیستم.‏
‏ چرا که در مجموع همه ی این ها ما رو به یک سمت و سو و اون یگانگی خدا میرسونه.‏
‏ یعنی وقتی شما مواجه میشید با ادیانی که به عنوان مثلا بت پرست شناخته میشن، بت های بی شماری رو در کنار هم می ‏پرستیدن.‏
‏ در نهایت این ها برای همون یگانگی و همون سرخم کردن در برابر یک خدای قدرتمند بوده.‏
‏ اما فارغ از این ها ما مواجه هستیم با فرهنگ غالبی که در جهان وجود داشته و اون هم قاعدتا فرهنگ ادیان ابراهیمی یا ادیان ‏سامی بوده.‏
‏ یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت، این سه دین قدرتمندی که بیشترین پیرو را هم در جهان دارد در کنار هم منظورم هست.‏
‏ یعنی اگر سه دین را بخواهیم در کنار هم قرار بدهیم قاعدتا بیشترین تعداد پیرو را در جهان دارد و به نوعی فرهنگ غالب ‏انسانی را همین ادیان هم ساخته اند.‏
‏ در طول این تاریخ قاعدتا دیگر ادیان هم تاثیرگذار بودند اما آنها هم درونشان این وحدانیت را میشه به وضوح دید.‏
‏ اما ما بیشتر بحثمون پیرامون همین ادیان ابراهیمی هست.‏
‏ در مجموع با نگاه به این موضوع می‌توانیم به این فرهنگ یگانگی برسیم.‏
‏ حالا این فرهنگ یکتایی باید یک مابه ازایی در جهان پیرامون ما هم داشته باشد و این جرقه‌ی شروع نظام استبدادی هست.‏
‏ یعنی شما قاعدتا باورمند به یک خدای قدرتمند و قدرت مطلق در جهان هستید.‏
‏ حالا ما به ازای آن در پی پدید آوردن حکومت هم یک قدرت یکتاست بر تخت قدرت پادشاه عالمیان، خدای خدایان سایه ی ‏خدا بر زمین.‏
‏ فرزند خدا بر زمین.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ القابی که همه و همه ما را نزدیک به همین مفهوم یگانگی می کند.‏
‏ همین مفهوم وحدانیت که برگرفته از همین فرهنگ مشخص است.‏
‏ فرهنگی که پدید آورنده ی این استبداد است.‏
‏ این نگاه استبدادی است.‏
‏ حالا شما مواجه می شوید با کسی که به یک قدرت ماورایی در آسمان ها قدرت مطلقه ای باور دارد.‏
‏ حالا ما به ازای آن را در جهان هستی و بین زندگی مادی خود، در جهان هم برای تشکیل حکومت در وجود همان خدای یکتا ‏می بینیم.‏
‏ حالا رهبری را پدید میاره، پادشاهی رو به وجود میاره، امپراطوری رو به وجود میاره که دقیقا جا پای همون خدا می ذاره.‏
‏ تکیه به همون جایگاه.‏
‏ پس وقتی ما در باب این فرهنگ استبدادی صحبت می کنیم، قاعدتا نزدیک به مفهوم خدا می شیم و در نگاه به این فرهنگ ‏می رسیم به مفهوم یکتا یت فرای آن مواجه می شویم با این برتری طلبی.‏
‏ این برتری طلبی که در دل این نگاه به خدا و این فرهنگ حاکم است.‏
‏ حالا این یک برتری است نسبت به دیگران.‏
‏ من بارها در باب این مساله صحبت کردم.‏
‏ وقتی ما نزدیک میشیم به مفهومی مثل قدرت، قدرت به واسطه ضعف دیگران پدید می آید.‏
‏ قدرت خودش که نمی تواند مفهوم خاصی داشته باشد.‏
‏ یعنی در ارتباط با دیگران هست که این قدرت معنا پیدا می کند.‏
‏ یک تعریف مشخصی هم هست در باب قدرت.‏
‏ اینکه شما وقتی امیال و خواسته هاتون رو می خوایید به زور به پیش ببرید اینجاست که قدرت معنا گر می شود.‏
‏ حالا این پس قاعدتا نیازمند به دیگران هست.‏
‏ یعنی در رابطه هست که معنا می شود.‏
‏ خب حالا شما وقتی با مواجه می شوید با این قدرت، ضعف دیگران هست که قدرت شما را می سازد.‏
‏ در باب برتری هم به همین شکل است.‏
‏ کهتر و کوچک بودن دیگران پست تر بودن دیگران هست که بزرگی شما رو پدید میاره.‏
‏ برتری شما رو به وجود میاره وگرنه اگر این نگاه وجود نداشته باشه که برتری معنایی پیدا نخواهد کرد.‏
‏ شما حتی اگر با خودتون هم بخواید خودتون رو مقایسه کنید یک روزگار پست تری داشتید که امروز برتر از اون روزگار ‏هست و قاعدتا این معانی بهانه ای مثل قدرت، مثل برتری طلبی به واسطه فقدان دیگران هست که معنا پیدا میکنه.‏
‏ به واسطه کوچک بودن دیگران هست که معنا پیدا میکنه.‏
‏ به واسطه ضعیف تر بودن دیگران هست که قدرت شما معنا پیدا میکنه و حالا شما مواجه میشید با این برتری طلبی که تبدیل به ‏یک فرهنگ غالبی در این نگاه خداپرستانه میشه و مبدل به یک فرهنگی برای بوجود اومدن استبداد و حکومت های استبدادی ‏میشه.‏
‏ فرهنگی که حالا تبدیل به طریقت و نوع زندگی و تفکر انسان ها شده، حالا خود را برتر از همسر خود و زن خود و کودک ‏خود قلمداد می کند.‏
‏ خوب قاعدتا کسی از آنها هم برتر وجود خواهد داشت.‏
‏ رییس کارخانه شان را از خودشان برتر می داند و رییس کارخانه هم قرار است خودش را برتر از این کارگران بداند.‏
‏ خودش را برتر از همسر خودش و فرزند خودش بداند.‏
‏ اما در برابر کس دیگری کهتر و کوچکتر است.‏
‏ مثلا به عنوان مثال مبلغان دینی و روحانیون و اینها در آن جایگاه قرار بگیرند.‏
‏ روحانی هم به همین شکل.‏
‏ این دومینو ادامه پیدا می کند تا یک خدای درون نوک هرم باشد و این طبقات ساخته شده طبقاتی که درباره اش هم صحبت ‏کردیم.‏
‏ اصولا این طبقات و این برتری طلبی هم ما را به سمت و سوی این فرهنگ استبدادی و نیاز به این استبداد سوق می دهد.‏
‏ این فرهنگ هم خیلی ساده است و بر پایه آن پاداش و مجازات دارد شکل می گیرد.‏
‏ یعنی هم به شما یک کورسوی امیدی میدهد تا در این ساختار ساخته شده خود را برتر از دیگری بدانید و هم در کنار آن ‏مجازاتی که باید از دیگران هم کهتر و پست تر باشید و این به واسطه این امیالی که در شما زنده می کند، این احساس و این ‏نیاز به برتر بودن، شما را به نوعی معتاد این ساختار می کند.‏
‏ و حالا یک فرهنگ غالبی وجود دارد که به واسطه این برتری طلبی به واسطه آن فرهنگ یکتایی به سادگی می تواند آن ‏استبداد را قبول کند.‏
‏ فارغ از این شما مواجه می شوید با دین و قوانینی که وضع کرده که چه نقش عمده ای را در این حکومت های استبدادی ایفا ‏کرد.‏
‏ حالا شما مواجه می شوید با ادیانی که آمده اند و قدرتمند این ادیان ابراهیمی تا قانون وضع کنید.‏
‏ حالا فرای مسیحیت که بیشتر قوانین خودش را هم از یهودیت استخراج می کند.‏
‏ خود یهودیت یک کتابی به اسم تورات پر از قوانین ریز و درشت است.‏
‏ دقیقا تعدادش را به خاطر ندارم.‏
‏ بارها درباره اش صحبت کردم که ذهن.‏
‏ قرار نیست که هر چیزی رو در خودش جا بده.‏
‏ موضوعات مهم رو در خودش جا میدید که مثلا ما تعداد دقیقشو بگیم مثلا دو هزار و پانصد و پنجاه و دو تا تاثیری نمیزاره اما ‏تعداد بیشماری قوانین رو در خودش جا داده و یا اسلام به همین شکل چه در قرآن، چه در احادیث، چه در سیره نبوی و زندگی ‏محمد.‏
‏ شما مواجه میشید با قوانین بیشمار.‏
‏ حالا قوانین غیر قابل عدول و تغییری که قرار هست حاکم بر زندگی انسان ها بشه و حالا انسان هایی که باید در برابر این مطیع ‏و فرمانبردار باشن.‏
‏ حالا قوانینی که غیر قابل تغییر هست قرار هست تا آخرین روز جهان و بشریت تا روز قیامت هم حاکم بر زندگی انسان ها ‏باشه.‏
‏ حالا این قوانین هم شما رو به نوعی آماده می کنن تا این استبداد رو قبول بکنید.‏
‏ همتای اون برتری طلبی، همتای اون باور به یگانگی و قدرت مطلق.‏
‏ حالا قانونی وجود داره که شما را در این راستا به پیش ببرد.‏
‏ فردای آن شما مواجه می‌شوید با این حس مالکیت.‏
‏ حس مالکیتی که همه چیز را از میان برمی‌دارد.‏
‏ حالا شما مالک بر دیگران هستید.‏
‏ خدایی هست که مالک بر جان انسان ها و جانداران هست.‏
‏ مالک بر تمامی جانداران هست.‏
‏ یکی از القاب بزرگ خداوندی است که همه او را به عنوان مالک می‌شناسند و به عنوان پادشاه می‌شناسند.‏
‏ به عنوان قدرتمند می‌شناسند.‏
‏ حالا این حس مالکیت در بین مردمی که باورمند به آن نگاه هستند هم فرهنگ مالکیت رو پدید میاره.‏
‏ حالا این خدایی که صحبت از مالکیت انسان نسبت به حیوانات می‌کنه، مالکیت نرینه به ماده خودش می‌کنه.‏
‏ مالکیت مردان نسبت به زنان.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ این مالکیت هایی که هی مدام و مدام بیشتر و بیشتر میشه و در کنار ساختن آن طبقات در کنار ساختن آن برتری طلبی ها در ‏نهایت ما رو به حس مالکیت میرسونه.‏
‏ حالا این مالکان صاحب قاعدتا مالک هم بر خود دارند.‏
‏ اصلا قبول این نظام مالکیت ما را به این راستا خواهد کشاند تا مالک بر خودمون رو هم قبول کنیم.‏
‏ و حالا ما آماده هستیم برای قبول این فرهنگ استبدادی که این نظام های استبدادی رو پدید بیاره.‏
‏ من بارها در باب این مساله هم صحبت کردم.‏
‏ وقتی یک موضوعی مطرح میشه، یک اصلی مطرح شده و تبدیل به یک ارزش جمعی شده.‏
‏ حالا اینکه در آینده چه مفاهیمی جای اون مفهوم اصلی رو بگیره در اختیار ما نیست.‏
‏ وقتی یک اصلی مشخص شده در برابر ما هست، ما به اون ارزش پایبند هستیم.‏
‏ مثل برتری طلبی، مثل این فرهنگ یکتایی، مثل این مالکیت.‏
‏ حالا میتونه اشخاص درش متفاوت باشه به اشکال مختلفی در بیاد از راه های مختلفی ما اون اصل رو قبول کنیم و فروع متفاوتی ‏رو براش بتراشیم و بهش باورمند باشیم.‏
‏ اما اون اصل همواره جاری و ساری هست.‏
‏ همواره غیر قابل عدول است.‏
‏ حالا ما در این مفهوم هم مواجه میشیم با حس مالکیتی که شکل گرفته مالکان رو پدید می آورد.‏
‏ خب قاعدتا این صاحبان این اربابان نیازمند بردگان و بندگان هستند و این اون بخشی است که ما رو هی مدام بیشتر و بیشتر ‏مدفون در این فرهنگ استبدادی میکنه.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با آماده شدن انسان ها برای قبول این یوغ ها، این زنجیرها، این اسارت و بردگی ها، این بندگی ها.‏
‏ از اون نقطه ابتدایی شما مواجه هستید که قراره ملاتی ساخته بشه تا این بنا رو پدید بیاره، انسان ها رو مطیع و فرمانبردار می کند.‏
‏ یکی از دلایل عمده ایست که در سراسر جهان هم همه و همه تمامی قدرتمندان باورمند به این نگاه خداپرستانه هستند.‏
‏ حتی اگر به تصویر من در باب این مساله در همان ویژه‌برنامه خدا هم صحبت کردم، شما گاها روبرو میشوید با جماعتی که ‏خودشان را آتئیست و بیخدا می دانند.‏
‏ اما افکار همان افکار خداپرستی هست.‏
‏ یعنی شاید به آن تصویر مشخصی از خدا در مثلا مسیحیت یا اسلام باور نداشته باشند و ان الله را کتمان بکنند.‏
‏ به هزار و یک دلیل که برگرفته اتفاقا از ایمانشان هست.‏
‏ چون علم که نمی تواند وجودیت و یا عدم وجود خدا را ثابت کند قاعدتا ایمان آن فرد هست که باعث میشه حالا خدا رو ‏قبول نداشته باشه.‏
‏ در مجموع شاید ما مواجه بشویم با یک آتئیستی که خدا را قبول ندارد در دین اسلام این الله را می گوید این الله هزاران تناقض ‏داره در قرآن تناقض داره، فلان حرفش تناقض داره پس این خدا وجود نداره.‏
‏ اما افکار همون معنای خداست.‏
‏ یعنی باورمند به همون شکل از خدا هست، به یکتاپرستی باورمند هست، به مالکیت باورمند هست، به برتری طلبی باورمند ‏هست، قوانینی رو بهش معترف هست.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با همون بیخدایی که عینا خداپرست هست و حالا شما مواجه میشید با جهانی که هر کدام از این ‏قدرتمندان و قدرت پرستان و زورگویان این فرهنگ رو حاضر نیستند که لکه دار بکنند.‏
‏ این فرهنگ استبدادی که قرار هست انسان ها رو آماده بکنه برای بردگی و بندگی.‏
‏ حالا یک روز برده و بنده اون خدای در آسمان ها، در خدای، در میان صحرای حجاز و مکه و مدینه، در دل کعبه، یک روز ‏فرمانبردار در برابر فلان پادشاه و قدرتمند.‏
‏ اینها ملاط ساختن این نظام استبدادی است.‏
‏ این فرهنگی است که انسان ها را به این سمت و سو می برد.‏
‏ انسان ها را آماده ی فرمانبرداری می کند.‏
‏ در باب این لایه های مختلف فرمانبرداری هم قاعدتا در یک برنامه ی مجزا صحبت می کنیم چون خیلی موضوع مهمی است ‏و اصولا همین فرهنگ هست که چرایی وجود این حکومت های استبدادی در طول تاریخ را به ما گوشزد می کند.‏
‏ یعنی ما مواجه هستیم با یک تاریخ طول و درازی که انسان ها درگیر این حکومت ها استبدادی هستند.‏
‏ پس ما باید به این چرایی ها بیشتر توجه کنیم.‏
‏ چرایی که باعث شده ما تا این اندازه غرق در این حکومت های دیوانه وار باشیم و گاها هم رو به رو می شوید که خیلی ها با ‏فراغ بال قبول می کنند.‏
‏ اصلا خوشحالند همانگونه که خوشحالند از بندگی در برابر خدا به این بندگی و اسارت در برابر حکومت های حاکم هم ‏خوشحال هستند، راضی هستند از اینکه در جنگ هم میرند و کشته میشن بدون اینکه اصلا دلیلی داشته باشند بدون اینکه اصلا ‏معنای مشخصی را دنبال کنند.‏
‏ اما به سادگی یوغ اسارت را به گردن گذاشتند، قبول کردند، این اسارت را قبول کردند و حاضرند در این اسارت هم گام ‏بردارند.‏
‏ در مجموع مواجه میشیم با این فرهنگ استبدادی که انسان ها رو آماده میکنه.‏
‏ اما فرای اون قاعدتا انسان ها در خودشون هم یک همچین احساسی رو قاعدتا داشتن.‏
‏ انسان ها در خودشون خودخواهی رو دارند، برتری طلبی رو دارند، این قدرت خواهی رو دارند که دوست داشته باشن قدرت ‏رو به دست بگیرن.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با انسانی که دوست داره از دیگران بزرگتر و برتر و صاحب و مالک دیگران باشه.‏
‏ این به نوعی احساسات اون رو پاسخ میده و خب اصلا این حکومت های استبدادی و این فرهنگ هنگ استبدادی با همین ‏سیستم داره پیش میره.‏
‏ یعنی با توجه به امیالی که در دل انسان ها وجود داره که داره قدرتمند تر میشه میدونه کجا چه چیزی رو به شما بده تا شما رو ‏جذب خود بکنه.‏
‏ میدونه به شما باید اختیار این رو بده که بر مثلا همسر خودتون صاحب باشید.‏
‏ همسر شما در برابر شما بنده و برده مطیع باشه.‏
‏ خب این یک بخشی از اون احساسات خودخواهی و خود پرستی و برتری طلبی و قدرت خواهی شما رو سیراب میکنه.‏
‏ حالا شما میتونید ساده تر در برابر اون قدرت یکتا در آسمان و یا زمین اون پادشاه قدرتمند این نظام استبدادی سر خم فرو ‏ببرید.‏
‏ این باجی ست که به شما داده میشه تا قبول بکنید این طریقت رو.‏
‏ پس قاعدتا انسان هم درون خودش این احساس ها رو داره.‏
‏ این خودخواهی ها رو داره.‏
‏ این برتری طلبی ها رو داره.‏
‏ این میل به قدرت و قدرت رو برای خود کردن رو داره.‏
‏ اینکه خواسته های خودش را به زور به پیش ببرد.‏
‏ اینکه آزادی را با اسارت دیگران هم برای خود بکند در وجود انسان هاست.‏
‏ هرچند که وقتی به انسان فارغ از این تعالیم بیمارگونه رو به رو میشوید، نزدیک میشوید.‏
‏ به کودکان نگاه می کنید، به کودکانی که در آن سن پایین هستند میتوانید نشانه هایی از برابری خواهی را ببینید.‏
‏ اینکه چگونه کودکان در سنینی که هنوز به آن حد غرق تعالیم انسان ها نشده اند، غرق در این تعالیم بیمار و پوسیده ی هزاران ‏ساله غرق در این فرهنگ استبدادی نشده اند، غرق در این مفاهیم برتری طلبانه و مالکیت نشده اند.‏
‏ غرق در این فرهنگ یکتایی و خدا پرستانه نشده اند.‏
‏ می بینید که میل به برابری درشان وجود دارد.‏
‏ آزمایشات گوناگونی هم اتفاق افتاده.‏
‏ حتی فارق از این آزمایشات و تحقیقات، قاعدتا هر کسی در زندگیش دیده شما یک کودکی را داشته باشید.‏
‏ در آن سنین پائینی که هنوز وارد این تعالیم نشده، اگر به دوستش چیزی رو ندید و در اختیارش نذارید، می‌بینید که او حاضره ‏که از سهم خودش با او تقسیم بکند.‏
‏ یعنی این میل در انسان‌ها هم وجود دارد.‏
‏ پس حاصل تعالیم هست.‏
‏ یعنی حتی اگر ما باز هم داریم در باب این ذات انسانی خود خودخواهی و برتری طلبی صحبت می‌کنیم، باز هم نمی‌توانیم ‏قاطعانه بگوییم انسان ها میل به برتری طلبی دارند، میل به خودخواهی دارند.‏
‏ اما قاعدتا تعالیم پوسیدۀ این چند هزاران سال انسان ها را به این سمت و سو کشانده که تا این حد غرق و درگیر در این فرهنگ ‏استبدادزده باشند.‏
‏ میل به این فرهنگ داشته باشند و خودشان را آماده دیده باشند در این فرهنگ.‏
‏ حالا این قدرتمندان و زورمندان با استفاده از این طریقت، این آماده کردن انسان ها.‏
‏ به نوعی با قلقلک دادن این احساساتی که در اون ها وجود داره در نهایت میخوان جهانی مسکوت رو پدید بیارن، جهانی در ‏خفقان رو به وجود بیارن.‏
‏ جهانی که کسی صدایی ازش شنیده نشه یعنی مرگ.‏
‏ این حس برابری در انسان ها.‏
‏ خیلی ساده است.‏
‏ ما رو به این سمت سوق می ده که نسبت به رنجش هیچ کسی هیچ صدایی نداشته باشیم.‏
‏ شما تصور کنید با همون روحیه ی کودک دو سه ساله ای که هنوز وارد این تعالیم پوسیده و این فرهنگ بیمار استبداد زده ‏نشده، اگر ظلمی رو به کودک دیگری ببینه تا چه اندازه در برابرش ایستادگی می کنه.‏
‏ حالا اگر این قرار بود اون فرهنگ غالب باشه، این حکومت های استبدادی چگونه می تونستن امیال خودشون رو پیش ببرن؟
‏ خب قاعدتا انسان ها در این سکوت فرو نمی رفتن.‏
‏ در قبال نابرابری ها ایستادگی میکردن سرخم نمیکردن به این سادگی قبول نمیکردن.‏
‏ در این سکوت و خفقان فرو نمیرفتن.‏
‏ اما قاعدتا این فرهنگ بیمارگونه تا به این حد انسان ها را مطیع ساخته، مطیع این نظام حاکم.‏
‏ حالا همه خودشون در پی جستن زنجیر و یوغ برای انداختن به گردنشون هستن، برای بستن دست و پای خودشون هستن.‏
‏ اینها به نوعی معتاد به این سیستم شدن و وقتی ما در باب این فرهنگ استبدادی صحبت میکنیم در نهایت قرار هست که انسان ‏هایی رو پدید بیاره که باورمند به این فرهنگ استبدادی هستن.‏
‏ چیزی که در سراسر جهان هم به کرات در ایران خودمون هم به مراتب بیشتر.‏
‏ یک بار به ایران نگاه بکنید و فکر بکنید حتی فکر کردن بهش هم واقعا دور از ذهن است.‏
‏ چگونه ممکنه حکومتی بر سر کار باشه که بدترین فجایع رو از ابتدای پیدایش خودش در قبال این مردم کرده باشه.‏
‏ یعنی شما مواجه بشید اون انقلابی است که در ابتدا با وحشیانه ترین شکل ممکن خشونتبار ترین شکل ممکن همه را به جوخه ‏های دار و اعدام و مرگ و تباهی فرستاد.‏
‏ وحشیانه ترین رفتار ها را در قبال آنها انجام داد.‏
‏ همان بازتولید چرخه ی استبداد که در باره اش صحبت کردند.‏
‏ مردمی که آرزومند دوباره ساختن این چرخه بودند، فقط بر سر در میان تاج سر در میان تاج را میخواستند تغییر بدهند و یک ‏سره تازه ای را به جایش بگذارند.‏
‏ قرار نبود خفقان سرکوب از بین برود چرا که شروع این نگاه هم با سرکوب و خفقان دیگران بود.‏
‏ قرار بود که دیگر دوباره صحبتی نکند.‏
‏ حالا شما مواجه هستید با این حکومت و رفتاری که در طول این سالیان کرد از جنگی که اتفاق افتاد.‏
‏ از آن خواهش و تمنای دیوانه وار برای ادامه دادن جنگ بدون هیچ ثمر.‏
‏ با مرگ این تعداد از مردم، فجایعی که در سال 88 اتفاق افتاد و اون رفتارهای وحشیانه ای که در برابر مخالفان کرد جمهوری ‏اسلامی، کشتارهای سال شصت و هفت.‏
‏ قتل های زنجیره ای.‏
‏ سال هفتاد و هشت.‏
‏ اتفاقاتی که در سال 88 نود و هشت همین هزار و چهارصد و یک افتاد و این رفتارهای وحشیانه ای که جمهوری اسلامی انجام ‏داد، فرای آن نگاه به شرایط اجتماعی، قوانین وضع شده، قوانین مدنی آن کشور، قوانین جزایی آن کشور سراسر نابرابری.‏
‏ یعنی شما تصور بکنید قوانینی که در قبال زنان در ایران وضع شده به هر گوشه اش که نگاه می کنید.‏
‏ واقعا هیچ چیزی برای درک کردن ندارید و نمی توانید درک کنید این قوانین را چه کسی نوشته.‏
‏ چگونه این قوانین حاکم بر یک کشور هست؟ یک کودک.‏
‏ دو ساله رو از مادرش جدا بکنه؟ حالا چجوری؟
‏ با کدوم منطق جور در میاد این نگاه؟
‏ اینکه قرار باشه زنان رو نیم مردان در شهادت در دیه به حساب بیاورند و الی آخر.‏
‏ وقتی با این مضامین رو به رو میشید با خودتون فکر میکنید چه جوری ممکنه که این انسان ها در طول این سال ها نسبت به این ‏قوانین، ساختارها، فرهنگ ها، زندگیشون هیچ واکنشی نشون ندادن؟
‏ چگونه این همه سال مسکوت بودن؟
‏ چگونه انقلابی رو پدید نیاوردن؟
‏ چگونه این ارزش ها رو دگرگون نکردن؟
‏ ساختار رو تغییر ندادن.‏
‏ حالا فارغ از مفاهیمی که در قسمت های مختلف صحبت کردیم، در ویژه برنامه انقلاب ایران در ویژه برنامه آینده ایران ‏درباره‌اش صحبت کردیم.‏
‏ در باب ایمان جمعی و الی آخر خواسته ها.‏
‏ جمع این خواسته ها و امیال و آرزوها که فقدانش در ایران دیده می شود.‏
‏ اما قاعدتا از این جماعت جماعتی برده پدید آمده که حالا دارد به چشم می بیند.‏
‏ حتی حق زیستن، حق آزادی پوشش را هم از مردم گرفته اند.‏
‏ اما باز هم صدایی از کسی برده هر رفتاری رو که دوست دارن دارن انجام میدن.‏
‏ باز هم صدایی شنیده نمیشه چرا که ما داریم در باب یک فرهنگ استبدادی صحبت میکنیم که در زندگی این مردم ریشه ‏دوانده.‏
‏ فرهنگ غالب و نوع زیستن اون ها رفتارهای اون ها رو پدید آورده.‏
‏ این ندانستن، این نادانی، ناتوانی و ترس ها اون ها رو به این سمت و سو کشونده تا در برابر این خدای واحد سر تعظیم فرود ‏بیارن و یکتایی و بزرگی اون رو در این ساختار استبداد زده قبول بکنن.‏
‏ این استبداد رو به جان بخرند، این برتری طلبی رو تبدیل به نوعی از زندگی خودشان و مرام خودشان در زندگی بکنند.‏
‏ قوانین را هر چه هست سر تعظیم فرود بیاورند، مالکیت را قبول کنند.‏
‏ حالا این انسان ها آماده هستند.‏
‏ حالا این انسان ها با باج، با خراج، با نزدیکی به سیستم ساکت می شوند، به واسطه ترس ها ساکت می شوند، به واسطه نادانی ‏ها، ناتوانی ها ساکت می شوند.‏
‏ به واسطه این فرهنگی که رسوخ کرده در جانشان، حالا در برابر این قدرت واحده، ستمگر و وحشیانه سکوت می کنند.‏
‏ این فرهنگ جزئی از نوع زیست آن ها شده و آن ها دست و پا بسته در برابرش قبول می کنند و زندگی را به پیش می برند.‏
‏ حالا ما مواجه هستیم با جهانی مسکوت که در این سکوت و انفعال، بردگی خودش را قبول کرده، یوغ را به گردن انداخته، ‏زنجیرها را به دست و پا زده و سر پایین زندگی اش را به پیش می برد.‏
‏ نمونه این هم در جای جای دنیا وجود دارد.‏
‏ در یک جایی کم تر، در یک جای بیش تر.‏
‏ اما تقریبا در همه جای جهان هم قابل رویت است.‏
‏ این فرهنگ استبدادی که مبدل به فرهنگ زیست انسان ها در همه جای جهان شده، یک جا مثل کره شمالی اینقدر اگزجره و ‏غیرقابل فهم است که واقعا فهمش هم برای مثلا خود ماهایی که در ایران هم زندگی کنیم هم سخته.‏
‏ یک جایی در ایران به این شکل حتی یک جایی در کشورهای پیشرفته هم باز به شکل دیگری.‏
‏ چرا که این فرهنگ، فرهنگ غالبی است که در طول تمام این سالیان قدرت را در اختیار گرفته و مردم را شبیه به خودش کرده.‏
‏ قاعدتا در باب این فرهنگ استبدادی می شه ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ موضوع قابل بحثی است اما سعی می کنیم قسمت ها رو کوچیک و کوچیک تر بکنیم.‏
‏ در قسمت های آتی هم در باب موضوعات دیگری که قاعدتا در باب این فرهنگ استبدادی هست، بیشتر و بیشتر هم صحبت ‏خواهیم کرد.‏