‏ خب دوستان توی این قسمت مشخصا قراره که بیشتر در باب ایمان صحبت بکنیم.‏
‏ ایمانی که قاعدتا قوه محرکه ای است برای انقلاب.‏
‏ در این ابتدا باید یه اشارتی داشته باشیم.‏
‏ اینکه شما هر انقلابی رو در تاریخ جهان مورد مطالعه قرار بدید یک ایمانی پشت خودش داشته.‏
‏ یک ایمان و آرمانی بوده که مردم برای رسیدن به اون از جون خودشون گذشتن.‏
‏ در راستای رسیدن به اون آرمان نهایی و غایی حاضر بودن که هر جانفشانی ای رو بکنن و به اون هدف و آرمانی که در برابر ‏دارن برسن.‏
‏ پس ما وقتی داریم در باب انقلاب صحبت میکنیم، همتای با اون انقلاب باید یک معنی ای رو به اسم ایمان رو در نظر داشته ‏باشیم.‏
‏ غیر شدنی است که ما در باب انقلاب صحبت بکنیم بدون ایمان.‏
‏ وقتی شما در باب انقلاب صحبت می کنید، انقلاب به مفهوم دگرگونی است.‏
‏ یعنی شما داری در باب موضوعی صحبت می کنی که قراره تمام ارزش ها رو تغییر بده.‏
‏ تمام ارزش های ساخته شده ای که ما امروز باهاش روبه رو هستیم در جمهوری اسلامی باید تغییر بکنه، یک شکل دیگه ای ‏داشته باشه.‏
‏ تمام اون ارزش ها باید مبدل به یک ضد ارزش بشه و ارزش های تازه ای از دلش پدید بیاد.‏
‏ این انقلاب ریشه ای است دیگه یعنی از ابتدا شروع میشه از بین مردم یک انقلاب فرهنگی شکل میگیره و بعد می رسه به ‏ساختار سیاسی و بعد اون ساختار سیاسی دیگه همخوانی با ارزش های مردم نداره.‏
‏ یعنی ارزش هایی که حالا مردم بهش اعتقاد دارند اکثریت مردم در اون کشور بهش اعتقاد دارند رو حکومت نمی تونه بهش ‏پاسخگو باشه.‏
‏ یعنی شما به آزادی باور دارید؟
‏ در برابرتان فرمان و فرمانبرداری هست، اسارت هست.‏
‏ حالا ارزش تازه ای که آفریده شده در دل این مردم صحبت از آزادی داره، از آزادگی داره اما در برابرش اسارت و بردگی می ‏بینه.‏
‏ حالا ارزشی که قبلا مدام داشته تعریف میشده به عنوان فرمانبرداری که این فرمانبرداری رو، این تسلیم بودن در برابر فرمان ها ‏رو تبدیل به یک ارزش عمومی کرده بود، حالا مبدل به یک ضد ارزش می شود.‏
‏ حالا یک ارزشی در برابرش هست که داره فرمانبرداری رو به نوعی نفی می کنه.‏
‏ داره از یاغیگری صحبت می کنه.‏
‏ حالا یک ارزش تازه ای ساخته شده و به نوعی تجمیع این ارزش های تازه ساخته شده تبدیل به یک ایمان عمومی و جمعی ‏میشه و بعد این ایمان عمومی و جمعی است که قدرت تغییر و انقلاب رو داره.‏
‏ پس ما وقتی داریم در باب انقلاب صحبت می کنیم حتما نیاز به یک ایمان داریم.‏
‏ به یک ایمان جمعی داریم.‏
‏ یک ایمانی که مردم در کنار هم با فریاد زدن اون و در راستای رسیدن به اون، ایمان مشخص، رسیدن به اون هدف در برابر ‏حتی از جان خودشون هم بگذرند.‏
‏ و این انقلابی است که ابتدائا هم باید در بین خود مردم در زندگی خودشون اتفاق بیفته.‏
‏ تمامی ارزش ها تغییر بکنه.‏
‏ تمامی ارزش های گذشته تبدیل به ضد ارزش بشه.‏
‏ ارزش های تازه ای به نوعی بازتولید شود بین مردم و این ایمان هست.‏
‏ یعنی اگر نگاه بکنید به عمده اتفاقاتی که در طول تاریخ افتاده به انقلاب فرانسه نگاه بکنید.‏
‏ مردم آن زمان یک ایمان خاصی داشتند دیگه.‏
‏ یعنی حتی بعد از پیروزی انقلابشون هم به نوعی سعی در تکثیر اون نگاه خودشون داشتند.‏
‏ حالا با این بخش خاص و این تکثیر کردنش و راهی که قرار هست تکثیر بکنیم کاری نداریم تو این قسمت خاص.‏
‏ اما قاعدتا یک ایمان خاصی بود.‏
‏ یک ایمانی بود که تمامی ارزش های اون دوران پیشین رو داشت تغییر می داد.‏
‏ یعنی وقتی شما مواجه می شید با یک چیزی به اسم حقوق بشر که حالا عده ای هستند که به اون ایمان دارند و برای رسیدن به ‏اون حقوق بشر از جونشون می گذرند.‏
‏ این یک ایمان واحدی است که بین اون مردم شکل گرفت.‏
‏ یا مثلا انقلابی که در روسیه اتفاق می افته حالا اونجا با افکار کمونیستی مردم برای رسیدن به اون برابری و عدالتی که حالا ‏خودشون تعریف می کنند، اون ایمان برایشان تعریف می کند.‏
‏ از جان خودشان می گذرند و حاضرند در راه جانفشانی کنند و اصولا ما مواجه می شویم با یک مفهومی به اسم ایمان و این ‏ایمان هست که راهگشای ما هست.‏
‏ این آرمان هست که راهگشای ما هست برای رسیدن به انقلاب و انقلاب.‏
‏ لازمه اش این ایمان مشترک و عمومی است.‏
‏ ما نمی توانیم به جهانی برسیم، انقلابی را به وجود بیاوریم بدون داشتن ایمان مشخصی.‏
‏ شما تصور بکنید که مردمی که بخوان توی خیابان ها برای نفی یک حکومت به خیابان بیایند، آخر عاصی می شوند، از ‏سرکوب عاصی می شوند.‏
‏ اما وقتی یک هدف غایی در برابرشان هست، برای رسیدن به آن هدف غایی دارن تلاش می کنند.‏
‏ قاعدتا خستگی ناپذیر می شوند.‏
‏ برای از بین بردن یک قدرتی در برابر شاید یک روزی سرکوب جوابگو باشد.‏
‏ شاید شما یک ظالمی رو در برابرتان دارید میرید برای نابود کردن اون اما او حالا میتونه با قدرت فائقه ای که داره با سرکوبش ‏شما رو نابود کنه از بین ببره.‏
‏ و حالا اون جماعتی که در پی نابود کردن هستن به واسطه هزینه ها حالا کنار میان حالا سعی میکنن سکوت بکنن چرا که در ‏نهایت میخواستن این ظلم به وجود نداشته باشه اما حالا میبینن این ظلم بدتر و وحشتناک تر داره اعمال میشه و حالا حتی ‏حاضرند به خاطر اینکه این ظلم کم تر هم در جریان باشه کنار بیان با ظلم ظالم.‏
‏ اما حالا در کنار اون تصویری داشته باشید از عده ای که برای رسیدن به یک آرزوی مشخص، یک هدف مشخص با داشتن ‏یک ایمان و آرمان حالا وارد مبارزه میشن.‏
‏ حالا از جون خودشون میگذرن به خاطر اینکه به اون هدف برسن.‏
‏ این ظلم مانعی است برای رسیدن اونها به آرمان و هدفشون و اونجاست که از همه چیز خودشون می گذرن چرا که یک هدف ‏مشخصی در برابرشون دارن.‏
‏ من بارها در باب این مساله ایمان صحبت کردم.‏
‏ در قسمت های مختلف همین برنامه ویژه برنامه انقلاب ایران هم در قسمت های گذشته صحبت کردیم.‏
‏ در باب این ایمان که تا چه اندازه راهبرد داره برای تمام انقلاب ها.‏
‏ مثلا وقتی شما دارید در باب مساله ای به اسم ایمان صحبت می کنید، وقتی دارید در باب یک مساله ای به اسم انقلاب صحبت ‏می کنید، این انقلاب باید در تمامی جوانب پیش بره.‏
‏ ساختار سیاسی تغییر می کنه به خاطر اینکه ساختار فکری انسان ها تغییر کرده، ارزش های تازه ای رو دارن که این حکومت ‏قادر به پاسخگویی اون ارزش ها نیست.‏
‏ قوانین در برابر اون ایمان و آرمان اون هاست.‏
‏ یعنی شما باور دارید که به عنوان مثال اعدام کردن کار کثیف و ظالمانه ایه؟
‏ حالا یک حکومتی دارید که این رو ارزش میدونه، قصاص رو ارزش میدونه، جزو قوانینش میدونه.‏
‏ حالا شما برای میل به اون، میل رسیدن به اون آرمان و ایده و هدفی که دارید راهی ندارید به جز اینکه این حکومت رو از پیش ‏رو بردارید؟
‏ و این اون ایمان نیست که ما رو راهگشا خواهد شد برای رسیدن به اهدافمون.‏
‏ در باب ایمان و لازمه وجود ایمان برای انقلاب میشه ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ حالا سعی میکنم باز هم در ادامه بیشتر صحبت کنم.‏
‏ اما اینجا یک بخشی رو بزاریم برای در میان گذاشتن ایمان و باوری که خود من دارم و براش حاضرم از جان خودم بگذرم و ‏در پی گسترش اون هستم و انتشار اون باور و ایمان هست.‏
‏ یه توضیح مختصری دربارش میدیم.‏
‏ هر چند که اگر کسی بخواد در باب این ایمان و باور بدونه من بارها گفتم پیشتر از اینکه من بخوام پادکست به نام جان رو ‏منتشر کنم، تمامی این باورها و ابعادش رو در کتاب های مختلف مختلفی هم به رشته تحریر درآوردم.‏
‏ این کتاب ها و آثار هم به صورت رایگان در اختیار شما هست.‏
‏ می تونید مراجعه کنید به وب سایت جهان آرمانی و یا شبکه های اجتماعی که از من وجود دارد.‏
‏ این آثار را دریافت کنید و مطالعه کنید تا بدانید من در باب چه ایمانی صحبت می کنم.‏
‏ اما مختصرا و به اختصار اگر بخواهیم در باب این ایمان صحبت بکنیم، باور و ایمان به آزادی است.‏
‏ باور و ایمان به آزادی ای که یک قانون مشخص را مطرح می کند، آن قانون مشخص آزار نرساندن به دیگران هست.‏
‏ قانونی که تضمین کننده وجودیت این آزادی هست.‏
‏ قانونی که باعث تضمین وجود داشتن ادامه دار شدن این آزادی برای همه می شود.‏
‏ وقتی ما صحبت از آزار نرساندن به دیگران می کنیم منظور تمامی جانداران هستند.‏
‏ این آن نقطه برابری خواهان است.‏
‏ این باور به جان هست که ما را وارد وادی ای می کند که همه جانداران را برابر در جانشان ببینیم.‏
‏ جان آنها را به عنوان باارزش‌ترین گوهر وجودیشان محترم بشماریم.‏
‏ حیوانات، انسان‌ها و گیاهان تمامی جانداران که بالاترین ارزش وجودیشان در همین جانشون خلاصه شده.‏
‏ حالا ما داریم در باب آزادی صحبت می‌کنیم که یک قانون مشخص و آن هم منع ظلم و آزار به دیگر جانداران هست.‏
‏ این مفهوم برابری رو در خودش جا میده.‏
‏ این اون هسته ی مرکزی باور و ایمانی است که من برایش حاضرم از جان خودم هم بگذرم و در پی انتشار دادنش هستم.‏
‏ اما حالا این ایمان راه های مختلف شاخه های مختلف هم دارد.‏
‏ یعنی در زیست فردی من برای من قواعدی را به وجود آورده.‏
‏ اینکه با توجه به این ایمان خاص، با توجه به این معنایی از آزادی، حالا من در زندگیم سعی می‌کنم که این رویه را پیش برم به ‏کسی ظلمی نکنم، آزاری نرسونم و این بزرگترین وظیفه من در زندگی هست.‏
‏ بزرگترین وظیفه اخلاقی من در زندگی هست.‏
‏ اما کار به اینجا ختم پیدا نمیکنه.‏
‏ اینکه شما باید یاغی باشید یعنی در وجودتون احساس یاغی گری وجود داشته باشه.‏
‏ باید نسبت به ظلم و بیداد پیرامون خودتون واکنش نشون بدید.‏
‏ ما وقتی در ایمانمون پیرامون خدا صحبت میکنیم، این قدرت واحده ای که به واسطه موجودیتش در طول این تاریخ باعث تا ‏این حد تسلیم بودن انسان ها حتی انسان هایی که بی خدا هستند شده.‏
‏ ما داریم در باب این حس یاغی گری خودمون صحبت میکنیم.‏
‏ این حسی که قرار هست در برابر فرمان باشه در برابر ساخت شاه و خدا و رهبر و فرمانده باشه، قرار هست که همه رو برابر و ‏یکسان ببینه.‏
‏ حالا وقتی میاد وارد حیطه سیاسی می شود.‏
‏ خط مشی به ما می‌دهد.‏
‏ این باور مشخص اینکه ما قرار نیست زیر پرچم خدای واحدی قرار بگیریم، چه در آسمان‌ها، چه در زمین، چه به عنوان انسان، ‏به عنوان پادشاه، به عنوان رهبر، به عنوان رییس جمهور و چه در آسمان به شکل مذهب و دین.‏
‏ ما قرار است که آزاده باشیم، برابر باشیم.‏
‏ قرار است اگر حکومتی تشکیل می‌دهیم به واسطه اداره کردن و زندگی بهتر مردمان باشد.‏
‏ ما به عنوان یک موجود اجتماعی، به عنوان انسان قرار است یک حکومتی تشکیل بدهیم تا بتوانیم راحت تر زندگی کنیم.‏
‏ تا وقتی به مشکلی می خوریم یک پایگاهی باشد برای کمک کردن به ما.‏
‏ اگر جان ما در خطر هست، اگر نیاز به دارو و درمان داریم، این زندگی اجتماعی به ما کمک بکند.‏
‏ این کار کردن در کنار هم به ما کمک کنه که اون آدم نیازمند رو بتونیم کمک کنیم.‏
‏ قرار هست اگر تحصیلی وجود داره تحصیلی رایگان باشه، برای همه باشه، برای آگاهی سازی باشه، برای زندگی بهتر باشه نه؟
‏ سر خم کرده در باورهای خاصی.‏
‏ قرار است ما رو به این آزادی و آزادگی برسونه.‏
‏ قرار هست که به ما مفهوم جان رو مطرح کنه.‏
‏ اینکه این جان تا چه اندازه باارزش هست.‏
‏ وقتی ما می رسیم به ساختار سیاسی پس هیچوقت قائل به حکومت دیکتاتوری و استبدادی نخواهیم بود.‏
‏ به سادگی می تونیم به این معنا برسیم.‏
‏ ما برای اداره کردن یک حکومت نیاز به متخصصینی داریم.‏
‏ حالا این متخصصین یک نفر عقل بیشتری داره برای مثلا پیشبرد مسائل اقتصادی یا صد نفر یا دویست نفر.‏
‏ اگر قرار هست وزیری برای اقتصاد مشخص بشه چرا نباید یک گروهی از کسانی که دانش آموخته اقتصاد هستند در کنار هم ‏با رای گیری، با مشاوره با هم، با در کنار هم بودن به یک تصمیم مشخص برسند؟
‏ که در باب این مسائل من به کرات در کتاب ها و آثار خودم صحبت کرده ام.‏
‏ در همین برنامه ای به نام جان هم در آتی سعی میکنم خیلی بیشتر در باب مباحث مختلف این باور و ایمان صحبت کنم.‏
‏ اما ما وقتی داریم در باب ایمان صحبت میکنیم یعنی چهارچوب مشخصی که ما به آن باور داریم.‏
‏ یک هدف روشنی که ما برای رسیدن به آن تلاش میکنیم.‏
‏ حالا توی این قسمت خاص نمیتونم کامل و مفصل در باب باورهای خودم صحبت کنم اما باورهای من موجود رو میشه بهش ‏مراجعه کرد و دربارش خوند.‏
‏ اما انقلاب نیازمند یک ایمان مشخص است.‏
‏ یعنی شما باید ایمان مشخصی داشته باشید که از جون خودتون برای رسیدن بهش بگذرید.‏
‏ تنها برای نابودی کسی حاضر نیست از جون خودش بگذره.‏
‏ اینکه یک قدرت فائقه اون بالا ایستاده و داره ظلم میکنه وقتی دست به ظلم و خشونت بیشتر میزنه قاعدتا یه تعدادی میرن تو ‏لاک دفاعی خودشون میرن و جدا میشن.‏
‏ چرا که در نهایت به دنبال این بودن که این ظلم و آزار رو کم بکنن.‏
‏ حالا میبینم با یه دریای بیشتری از ظلم و آزار روبرو هستن.‏
‏ اما وقتی کسی ایمان داره برای ساختن یک دنیای تازه، برای رسیدن به یک هدف مشخص، حالا از جان خودش میگذره چرا ‏که اونها تا حدی که بخوان آزار و ظلم برسونن.‏
‏ او برای رسیدن به یک هدف مشخصی در میدون هست.‏
‏ اون میخواد یک آینده روشنی رو بسازه.‏
‏ و این اون نقطه ایست که باعث به وجود اومدن انقلاب میشه.‏
‏ یعنی ساختن یک ایمان مشخص جهت رسیدن به یک هدف غایی در برابر و ما باید در راستای ساختن این ایمان مشخص فعال ‏باشیم.‏
‏ برای اینکه این ایمان رو تبدیل به یک ایمان مشترک و جمعی بین همه مردم ایران بکنیم.‏
‏ فارغ از اینکه به عنوان مثال من خودم باورهای مشخصی دارم، ایمان مشخصی دارم که برای اون حاضرم از جون خودم بگذرم.‏
‏ اما وقتی به ساختار ایران نگاه می کنیم، وقتی امروز ایران رو می بینیم این مظالم بی شمار رو می بینیم.‏
‏ این شرایط وحشتناک و اسفناک رو می بینیم.‏
‏ حالا حاضریم که از ایمان خودمون رو داشته باشیم.‏
‏ اما مسلما یکی مثل من می دونه که در یک جامعه دموکراتیک راحت تر می تونه به اون اهداف خودش برسه.‏
‏ حالا باید یک ایمان عمومی ساخته بشه برای اینکه ما به یک مرحله تازه تری برسیم و بعد باز هم به دنبال ایمان و اهداف و ‏باورهای خودمون باشیم.‏
‏ حالا اینجا هستش که آدم میتونه اتحاد کنه برای رسیدن به یک هدفی که جنبه عمومی پیدا میکنه.‏
‏ یعنی شما مشخصا میتونید ایمانی رو به وجود بیارید در بین مردم، پایبند به حقوق بشر، پایبند به دموکراسی، پایبند به آزادی بیان ‏و.‏
‏ این ایمان رو گسترش بدید.‏
‏ فردای روشنی رو تصویر بکنید، آرزوها رو در کنار هم بزارید این تصویر مشخص تبدیل به یک ایمان عمومی بشه و بعد ‏مردمی باشند برای رسیدن به اون ایمان مشخص از جون خودشون بگذرن.‏
‏ اما اگر بخواد این انقلاب مترادف با نابودی جمهوری اسلامی باشه هیچ وقت قوه محرکه ای نخواهد داشت که همه از جون ‏خودشون بگذرن برای رسیدن بهش.‏
‏ چون قاعدتا ما باید برای رسیدن تلاش بکنیم نه برای نابود کردن.‏
‏ وقتی شما برای نابود کردن به میدون می آیید با نابود کردن هم میتونید کنار برید.‏
‏ وقتی شما برای نبودن تنها و تنها ظلم خیابان می آید.‏
‏ با دیدن ظلم بیشتر دوباره به خانه هایتان بر می گردد.‏
‏ اما وقتی یک آینده ی روشنی در برابر شما هست، شما حاضرید از همه چیزتون دست بشورید برای رسیدن به آن هدف غایی ‏در برابر.‏
‏ پس این لازمه ی داشتن ایمان جمعی هست.‏
‏ ما باید یک ایمان مشترکی را به وجود بیاوریم.‏
‏ و بعد یک کسی مثل من با ایمان های مشخصی که دارم حتی حاضر هست اتحادی داشته باشد برای رسیدن به یک زندگی ‏جمعی در شرایط خیلی بهتر از این شرایط وحشتناکی که وجود دارد.‏
‏ یعنی شما دارید در باب جمهوری اسلامی صحبت می کنید که به واسطه ی باورهای اسلامی خودش در حال قلع و قمع و نابود ‏کردن همه زندگی هست برای همه جانداران.‏
‏ بدترین و وحشیانه ترین رفتار ها رو با همه ی جانداران داره میکنه.‏
‏ انسان ها رو به فجیع ترین شکل ممکن در خیابان سلاخی می کند، در زندان شکنجه می کند، اعدام می کند.‏
‏ حالا وجودیت این نگاه مسموم و ویرانگر باعث بیشتر و بیشتر نابود شدن جان های بیشتری هم میشه.‏
‏ باعث اسارت بیشتر میشه.‏
‏ باعث فرمانبرداری بیشتر می شود، باعث خاموشی بیشتر می شود.‏
‏ باعث اشاعه این تفکر خداباوری و سرخم بودن در برابر نگاه خدا خواهد شد و قاعدتا یکی مثل من هم حاضر است از جان ‏خودش بگذرد.‏
‏ برای اینکه این نگاه آلوده و مسموم وجود نداشته باشد.‏
‏ اما نیاز دارید که یک ایمان مشترک و مشخصی ساخته بشود، فردای روشنی تصویر بشود، این آرزوهای بیشمار در کنار هم ‏قرار بگیرد.‏
‏ این آرزوها قدرت تغییر دادن را دارند، نه فقط نفی آن نگاه وحشیانه.‏
‏ آن نگاه وحشیانه با دستاویزی به خشونت بیشتر می تواند جماعت را دوباره خاموش کند.‏
‏ اما آرزوها رو نمی تونه بکشه.‏
‏ آرزوهایی که تبدیل به یک آرزوی جمعی برای همه شده رو نمی تونه بکشه.‏
‏ کاری که در این سال ها من هیچ وقت ندیدم کسی انجام بده.‏
‏ این جماعت بی شماری که باورمند هستن به دموکراسی.‏
‏ دموکراسی رو نهایت ایمان خودشون می دونن.‏
‏ چرا فعالیتی در راستای ایمان ساختن؟
‏ برای همین دموکراسی که بهش معترف و معتقد هستند نکردند؟
‏ چرا فعالیتی نکردند تا این تبدیل به یک ایمان جمعی در بین مردم بشه؟
‏ نیازمند اهرم ها و المان های بی شماری است برای ساختن این ایمان.‏
‏ موضوع مهم ساختن اون نقطه سیاه و در برابرش نقطه سپید هست.‏
‏ شما یک نقطه تاریک به اسم جمهوری اسلامی رو دارید.‏
‏ همه هم درباره اش می دونن.‏
‏ اما اون نقطه روشن در برابر باید تسخیر بشه.‏
‏ مردم باید میل رسیدن به اون نقطه روشن رو داشته باشن تا بخوان از جون خودشون بگذرن و من حداقل در طول عمرم ندیدم ‏کسی در راستای همین ایمان به حقوق بشر در راستای ساختن این ایمان فعالیتی کرده باشه.‏
‏ نه کتابی دربارش خوندم که ببینم آیا کسی در راستای ساختن این ایمان گامی برداشته؟
‏ همه چیز خلاصه شده به ترجمه کردن یک سری آثار.‏
‏ اما کسی که این رو برای خودش رویه و ایمان کرده کجاست؟
‏ اون ایمان جمعی رو میسازه؟
‏ و ما نیاز داریم به یک ایمان جمعی بدون داشتن این ایمان جمعی، بدون ساختن ارزش های تازه، بدون در برابر ارزش های ‏دیروز ایستادن، اونها رو تبدیل به ضد ارزش کردن.‏
‏ ما قوه محرکه ای رو برای این انقلاب نداریم.‏
‏ این انقلاب نقطه ابتداییش باید در دل مردم اتفاق بیفته.‏
‏ یعنی شما باید اون روحیه تسلیم بودن و فرمانبرداری رو از دل این مردم دور کنید.‏
‏ تا حالا ازشون توقع داشته باشید تو خیابون باشن تا از جون خودشون بگذرن؟
‏ وقتی تمام عمرشون پر شده اند از باورهایی که اونها رو به سمت تسلیم بودن می بره.‏
‏ از اونها چه توقعی می تونید داشته باشید؟
‏ وقتی ارزش بزرگ زندگیشون تسلیم بودن هست، بردگی هست، نوکری کردن هست.‏
‏ خب این آدم ها از دلشون آزاده که پدید نمیاد.‏
‏ از دل این آدم ها که شما نمی تونید آزادگانی داشته باشید که از جون خودشون می گذرن.‏
‏ دنبال فرمان اند.‏
‏ صحبت سر اکثریت قاطبه مردم هست.‏
‏ قاعدتا در ایران آزادگان بیشماری وجود دارن.‏
‏ نمونه هاشون بیشمار هستن.‏
‏ شما در جای جای ایران می تونید اونها رو ببینید.‏
‏ اما این باید تبدیل به اکثریت جامعه بشه.‏
‏ این ارزش، این حس و این میل، این آرزوی جمعی.‏
‏ این باید تبدیل به اون حس جمعی بشه.‏
‏ ما باید ارزش های تازه ای را ببینیم.‏
‏ باید ببینیم که شجاعت و از جان گذشتگی ارزش واحد است.‏
‏ یاغی بودن ارزش است.‏
‏ فرمانبرداری و تسلیم بودن ضد ارزش است و این باید تبدیل به فرهنگ عمومی بشود و یک ایمان مشخصی را بسازد.‏
‏ نقطه سیاه در برابر دیدگان همه ما هست.‏
‏ ساعت ها و سال ها می توانیم در باب رفتارهای وحشیانه ای که جمهوری اسلامی از بدو تولدش کرده تا امروز را در باره اش ‏صحبت بکنیم، دوره بکنیم.‏
‏ اما نقطه مهم آن نقطه روشنایی در برابرش از آن نقطه سفیدی است که حالا دارد مردم را آشنا می کند به آینده فردا.‏
‏ باورهای مشخص و ایمان مشخص من در باب جهان سیاسی مشخص است.‏
‏ در قلمروی آرمانی و جهان آرمانی.‏
‏ جهان آرمانی نگاه من به جهان است.‏
‏ قلمروی آرمانی برای حکومتی که من به آن باور داشته باشم.‏
‏ اما فارغ از این نگاه که من درباره‌اش صحبت کردم، من بهش ایمان دارم.‏
‏ ما امروز در سراسر جهان کشورهای مختلفی را می‌بینیم.‏
‏ با یک حساب سرانگشتی می‌توانیم احساس کنیم من خودم نقدهای بی‌شماری دارم نسبت به حکومت هایی که در اروپا و در ‏جهان غرب وجود دارند.‏
‏ اما این نقدها جلوی نگاه من را نمی‌گیرد که من به حکومتی که در ایران وجود دارد که در هزار سال پیش هم همچین همتای ‏خودش وجود نداشته، تنها و تنها می‌شود با نازی ها مقایسه‌اش کرد.‏
‏ نمی‌توانم این دو تا را در کنار هم بگذارم.‏
‏ نمی‌توانم این دو تا را با هم مقایسه کنم.‏
‏ حکومتی که به دخترها تجاوز می‌کند، قبل از دار زدنش حتی امروز به این رفتارهای وحشیانه خودش میباله.‏
‏ شصت و هفت را رقم زده و بعد داره بهش میباله.‏
‏ این جنون که من نمیتونم بیام با حکومت مثلا غربی مقایسه کنم که ما در راستای مثلا نگاه اقتصادی نسبت بهش نقد داریم.‏
‏ آزادی های اولیه ی فردی رو از انسان ها تو ایران گرفتند.‏
‏ آزادی های ابتدایی که طنزآلود هست مطرح کردنش با یک انسانی که داره تو غرب زندگی میکنه.‏
‏ حالا ما بیاییم در باب عدم آزادی در کشور های غربی مثلا صحبت بکنیم و نمونه هاش.‏
‏ پس ما میتونیم یه افق روشنی رو داشته باشیم، یک نمونه ای رو داشته باشیم از این کشورهای غربی.‏
‏ حالا اون کسانی که باورمند به اون هستند باید ایمان جمعی رو بسازند برای مردمی که در ایران هستند.‏
‏ به عنوان مثال شما باورمند به یک حکومتی هستید که در اون قرار هست حقوق تمام مردم رعایت بشه.‏
‏ حقوق همون باورمندان به دین اسلام و مذهب تشیع.‏
‏ شما باید ایمان رو تصویری بدید که اون ها هم قرار هست بهتر و زیباتر زندگی کنند.‏
‏ باید تصویری به آنها ارائه شود که آنها حالا با آزادی بیشتری در دین خودشان می توانند زندگی کنند.‏
‏ می توانند در باب دین خودشان فعالیت کنند.‏
‏ می توانند دین خودشان را دور از دستان وحشت آلوده یک حکومت خشن قرار بدهند تا حداقل ذره آبرویی هم برای همان ‏باورشان بماند.‏
‏ و این آن تصویرگری است که باید انجام بشه.‏
‏ اون نقطه ی روشن مدام تکرار بشه، تصویر بشه، آینده ای نشون داده بشه.‏
‏ یعنی اون کسی که داره در باب این صحبت می کنه که فردای آزادی ما در باب مسائل صحبت می کنیم، این داره خیانت می ‏کنه به جریانی که قرار است شکل بگیره.‏
‏ مردم برای چی باید تو خیابون باشن؟
‏ برای این که ظلم وجود نداشته باشه.‏
‏ برای اینکه کسی کشته نشه، وقتی بیان به خیابون ببینن دارن کشته میشن و یا میکشن چرا باید ادامه بدن؟
‏ اونا برای منع ظلم اومدن در خیابون.‏
‏ اما بعد از یه مدتی قاعدتا خسته می شن میشن از دیدن این ظلم افسار گسیخته و بیش تر به تنگ میان.‏
‏ اگر تمام هدف خلاصه در ندیدن این ظلم باشد.‏
‏ اما روزی که اینها باورمند به یک ایمان مشخص باشند، تصویری برایشان داده شده باشد که به مراتب زیباتر، آرام تر، آزاد تر، ‏برابرتر در یک اجتماع است.‏
‏ قاعدتا آنجاست که از جانشان می گذرند و هر ظلمی را هم در برابرش ایستادگی می کنند.‏
‏ پس ما باید بدانیم از گذشته که می خواهیم برای چه چیزی تلاش بکنیم.‏
‏ شما بدون داشتن هدف مگه کاری تو زندگیتون می کنید؟
‏ شما اگر می خواهید آب بخورید باید اول هدف آب خوردن رو داشته باشید.‏
‏ چجوری می توانید تفکری داشته باشید که یک انقلابی بدون داشتن هدف می تواند شکل بگیرد؟
‏ پس این نقطه ایست که باید ایمان راسخی وجود داشته باشه که همه به اون باورمند باشن و با صدای بلند ایمان شون رو بگن.‏
‏ من ایمان و اعتقاد دارم به یک حکومت دموکراتیک در ایران که اتفاقا مثلا برای یکی مثل من که باورمند به یک حکومتی ‏است که قرار است این نگاه به خدا و نگاه به رهبر توش کنار گذاشته بشه، قاعدتا یک چیزی مثل شاه ابلهانه است.‏
‏ حالا شاید بشه با یک چیزی مثل رییس جمهور خودمون رو کنار بیاریم که بگیم اشکال نداره.‏
‏ هر چهار سال یکبار میشه عوضش کرد.‏
‏ میشه در برابرش هزاران هزار موضوع رو به وجود آورد.‏
‏ تا از قدرتش کم کرد تا از قدرت افسارگسیخته اش کم کرد.‏
‏ اما اگر قرار باشه یک رهبر جدیدی تراشیده بشه و یا اینکه ما صحبت بکنیم در آینده این کار رو میکنه.‏
‏ خوب اون انسان ها به خاطر چی قراره تو خیابون باشن؟
‏ فقط به خاطر منع ظلم و آزار؟
‏ یا به واسطه کینه و انتقام؟
‏ از این دو حالت خارج نیست.‏
‏ نه برای رسیدن به آرزوها.‏
‏ ولی اگر ما بخوایم انقلابی رو شکل بدیم باید این انقلاب در اقشار مختلف جامعه شکل بگیره، در ابتدا در وجودشون شکل ‏بگیره و بعد جنبه بیرونی پیدا بکنه و بعد حکومتی در برابر هست که قدرت پاسخ گویی به این ارزش های تازه رو نداره.‏
‏ قانون هایی برای این ارزش ها رو نداره و حالا مردمی هستن که این حکومت رو از پایه از بین میبرن، نمی تونن در برابرش ‏بایستن و با اون میل به اون هدف در برابر هست که تمام این کار ها رو میکنه.‏
‏ پس ما نیاز به یک ایمان مشترک داریم که اون ایمان میتونه المان هایی رو داشته باشه که هر کسی با هر طیف فکری و وابسته ‏به هر ایمان و آرمانی هم در اون هدف مشخص در کنار بقیه باشه.‏
‏ پس شما نیاز دارید در زندگی روزمره برای پیش بردن زندگیتون باید هدف مشخصی رو در پیش داشته باشید تا بهش برسید.‏
‏ شما میخواید که دکتر بشید؟
‏ هدفتون دکتر شدن هست.‏
‏ حالا میرید تمامی مراحل تحصیل رو طی میکنید.‏
‏ حالا وقتی میخواید یک انقلابی بکنید باید هدفی مشخص در برابرتان باشه تا به اون سمت برید.‏
‏ این ایمان موضوع ترسناک و وحشتناک و عجیبی نیست.‏
‏ اینکه اگر صحبت از ایمان بکنیم، ایمان باید یک موضوع خیلی عجیبی باشه. نه؟
‏ اما باید تبدیل به اون گفتمان اصلی مردمی بشه.‏
‏ یعنی رسیدن به یک حکومت دموکرات.‏
‏ به عنوان مثال اینکه این حکومت لائیک باشه.‏
‏ اینکه بر پایه های قوانین حقوق بشر قوانین خودش رو بنویسه.‏
‏ قوانین اساسی اش رو و یا دیگر قوانین خودش رو.‏
‏ این باید تبدیل به اون گفتمان اصلی بشه.‏
‏ چهارچوب هم باید داشته باشه.‏
‏ ساختار هم باید داشته باشه.‏
‏ یعنی شما باید بدونید دقیقا به دنبال چه موضوعی هستید.‏
‏ حالا هر کسی میتونه وارد این وادی بشه و حالا برای رسیدن به اون هدف در برابر هر تلاشی هم فروگذار نخواهد بود برای ‏اینکه آینده روشنی را برای خودش، برای بچه اش، برای آیندگان داره می بینه و برای اون هدف می کنه و برای اون به پیش ‏میره.‏
‏ با اون هدف مشخص هر تلاشی خواهد کرد چراکه آینده روشنی در برابرش هست و ما نیاز به این ایمان جمعی داریم.‏
‏ وقتی در باب این ایمان صحبت می کنیم، ایمان تجمیع آرزوهاست.‏
‏ اینکه ما وقتی این آرزوها رو در کنار هم بذاریم می تونیم به یک ایمان واحدی برای مردم برسیم.‏
‏ این ایمان واحدی که قرار هست ارزش ها رو تغییر بده، ارزش های گذشتگان رو مبدل به ضد ارزش بکنه.‏
‏ اگر امروز در جمهوری اسلامی به عنوان مثال قانونی وجود داره که خیانت رو ترویج می ده، قانون اسلامی وجود داره که در ‏برابر حقوق زنان هست.‏
‏ زنان رو نصف انسان به حساب میاره.‏
‏ حالا باید ایمانی باشه، ارزشی باشه که این رو ضد ارزش تعبیر و تفسیر بکنه.‏
‏ حالا اگر در تمام طول وجودیت جمهوری اسلامی مدام تسلیم بودن و فرمانبرداری داره تزریق میشه به مردم، حالا این باید ‏مبدل به یک ضد ارزش بشه و ارزش در برابرش باید یاغی گری باشه.‏
‏ باید این عدم فرمانبرداری باشه.‏
‏ باید اتکا به خویشتن باشه و این ایمانی است که باید شکل بگیره در بین اقشار مختلف جامعه.‏
‏ و تجمیع این آرزوها و آرزوهای بیشماری که وجود داره.‏
‏ اون برهه ای که تویوتایی شکل گرفته بود همه میومدن و برای ها رو میگفتن.‏
‏ خارق العاده بود وقتی برای ها رو میخوندی وقتی برای های این مردم رو میخوندی، وقتی میدیدی چقدر آرزو در دل دارن و ‏این باید تبدیل به یک ایمان واحد بشه.‏
‏ اون کسی که از آرزوی خودش برای زندگی بهتره همه جان ها میگه اون نگاه هامون برای که برای نبودن اعدام هست در این ‏کشور.‏
‏ اون برای ای که برای برابری جان هاست.‏
‏ برابری انسان هاست.‏
‏ و هزاران برای دیگری که در کنار هم می تونه یک ایمان جمعی رو بسازه و این ایمان باید ساخته بشه.‏
‏ اتفاقا برای اون آرزو های در پیش.‏
‏ نه برای ناله ها.‏
‏ نه برای ظلم ها.‏
‏ برای آرزو هایی که آینده رو قراره بسازه.‏
‏ اون نقطه ی سپید و روشن رو بسازه.‏
‏ نقطه ی سیاه مشخص هست.‏
‏ هر روز هم تعداد بیشتری می فهمند که این نقطه تا چه اندازه سیاه و غیر قابل تحمله.‏
‏ اما اون نقطه ی سفیده که قوه محرکه است.‏
‏ اون نقطه ی سپید و روشنایی است که مردم رو به حرکت وا می داره تا از این ظلمت بیرون بیان.‏
‏ جماعتی که در یک غاری گیر کرده اند.‏
‏ با دیدن اون نقطه روشن هست که به حرکت می افتند تا برسن بهش.‏
‏ اما اگر همه جا در این ظلمات خفه بشه و کسی هیچ راهی رو نبینه.‏
‏ هیچ کس هیچ حرکتی نخواهد کرد.‏
‏ همه منفعل در جای خودشون خواهند بود و ما با توجه به این قدرتی که در دل این ایمان شکل میگیره امید رو در دل مردم زنده ‏میکنیم و این امید بسیجی گری رو به وجود میاره که حالا جماعت بی شماری باشن که با امید به آینده حاضر باشن هر کاری ‏بکنن و در کنار هم قرار بگیرن از جون خودشون بگذرن.‏
‏ پس ما نیاز داریم این المان ها در کنار هم آینده ی روشنی رو میسازه.‏
‏ آرزو های بیشمار مردم، تجمیع این آرزوها به شکل یک ایمان مشترک و جمعی.‏
‏ و بعد امیدی که مردم دارند برای رسیدن به اون بزرگ ترین قوه محرکه ی اونها میشه و با تلاش بی وقفه هر کاری رو هم ‏حاضرند که بکنن.‏
‏ ما در نهایت این دومینویی که داریم تصویر میکنیم از این آرزوهای بیشمار، از این نقطه ی سپید که به ما یک ایمان جمعی می ‏دهد.‏
‏ امید به آن در نهایت ما را به تلاش می رساند.‏
‏ تلاشی بی پایان، بی وقفه برای رسیدن به فردایی روشن.‏
‏ و این آن دومینویی ست که باید شکل بگیرد تا ما شاهد تمام مردم در خیابان باشیم.‏
‏ شاهد انقلاب باشیم، انقلابی که در دل مردم شکل گرفت.‏
‏ انقلابی که حالا مردم ارزش های تازه را ساخته اند.‏
‏ انقلاب بر پایه ی کینه میشه.‏
‏ انقلاب پنجاه و هفت.‏
‏ انقلابی که همه دیدیم اگر بر پایه ی کینه و خشم و خشونت بخواد شکل بگیره درسته.‏
‏ یک بخشی که اتفاقا پیروز انقلاب پنجاه و هفت شدن.‏
‏ ایمان مشخصی داشتن.‏
‏ اما خیلی از اون جماعت به واسطه ی کینه و انتقام شون بود که می خواستن انقلاب کنن.‏
‏ انقلاب رو فقط به خاطر انقلاب کردن نه برای رسیدن به آزادی، آزادی ها داده شده بود.‏
‏ دیگه در اون انتها، در اون سی و چند روز پایانی که بختیار قدرت رو داشت آزادی ها رو داد.‏
‏ ولی مردم دنبال آزادی نبودند چون یک تصویر مشخص و روشنی در برابرشان نبود.‏
‏ اونهایی که ایمان مشخص داشتند چه چپی ها چه دارودسته خمینی.‏
‏ خب اونها دنبال ایمان خودشون بودند.‏
‏ اونها مسلما این آزادی ها که آزادی های اونها نبود.‏
‏ من بارها درباره اش صحبت کردم.‏
‏ آزادی فردی و شخصی.‏
‏ آزادی یک شی نیست که به شما بدن.‏
‏ آزادی این نیست که بگم بیا این آزادی مال تو و تو از اون آزادی استفاده بکنی.‏
‏ آزادی اون خواسته های توئه.‏
‏ یک قانون مشخص ضامن وجود داشتن و ادامه دار بودنش هست.‏
‏ اون هم آزار نرساندن به دیگران هست.‏
‏ اما آزادی تو میتونه معنی بشه.‏
‏ به عنوان مثال در باب همین موضوع حجاب می تونه نداشتن حجاب باشه.‏
‏ آزادی فرد دیگه ای می تونه میتونه داشتن حجاب باشه.‏
‏ پس آزادی یک شیئی نیست که به کسی بدن.‏
‏ و حالا اون جماعتی که ایمان خودش آزادی خودش رو در یک دنیای دیگه ای میدید و اون آزادی مشخصی که بیشتر برای ‏بقیه قابل لمس هست، وقتی هم داده میشد برای اون جماعت هیچ ارزشی نداشت چون اونها به دنبال آرزوها و ایمان های ‏خودشون بودن و ما باید به نقطه ای برسیم که این آرزوها در کنار هم اون ایمان واحد رو بسازه و با امید به اون روز مردم تلاش ‏کنن.‏
‏ تلاش بی وقفه و بی پایان.‏
‏ این عناصر ایمان باید شناخته بشه.‏
‏ المان های مختلف بیان بشه.‏
‏ در راهش باید صحبت بشه.‏
‏ بیشتر از اینکه ما در باب مظالم و جنایات جمهوری اسلامی و اون نقطه سیاه صحبت کنیم، باید در باب اهداف فردا و آینده ‏صحبت کنید.‏
‏ این قوه محرکه ای است که جماعت رو به سمت خودش میکشونه.‏
‏ اون بیان آرزوهاست که مردم رو به سمت خودش میکشونه نه اون نقطه سیاهی که جمهوری اسلامی سالیان سال هست که به ‏وجود آورده.‏
‏ مثالش خیلی سادست.‏
‏ همون مثالی که گفتم در یک غاری شما اگر محبوس باشید، اگر در اون سیاهی و ظلمات سالیان سال هم گیر بکنید در نهایت ‏شما به همون انفعال هم دچار میشید.‏
‏ اما دیدن اون نقطه ی روشن اون سپیده اون نقطه است که شما رو به حرکت وا میداره که حالا به سمتش حرکت بکنید.‏
‏ حالا برید و از این انفعال در بیاید.‏
‏ پس نقطه ی مشخصی که به ما می رسونه این رو این هست که ما باید اون آرزو رو بسازیم.‏
‏ اون سپیده ی روشن رو تصویر بکنیم تا جماعت به سمتش بیایند.‏
‏ برای رسیدن به اون آرزوی مشخص.‏
‏ و حالا کسایی که هستن میتونن یه نقطه مشترکی را به وجود بیاورند درباره اش صحبت کنند.‏
‏ نقطه مشترکی که دور از ظلم و آزار به دیگران است.‏
‏ در راستای آزادی و برابری است.‏
‏ با یک سری قواعد مشخص و المان های مشخص و حالا باید مطرح شدن این آرزو به کرات باشد.‏
‏ این آرزوی در کنار هم.‏
‏ آرزویی که هر کس می تواند مطرحش کند، آرزوی خودش را مطرح کند و این آرزوها در کنار هم یک ایمان جمعی را ‏بسازد، یک فردای روشن را بسازد.‏
‏ فردای روشنی که پر از امید هست.‏
‏ امیدی که حالا بزرگترین به نوعی چرخ حرکت می شود و تلاش را می سازد و تلاشی که در نهایت موجب پیروزی می شود.‏
‏ پیروزی ای که قطعی و حتمی هم خواهد بود.‏
‏ پس ما باید با توجه به این موضوعات راه را به پیش ببریم.‏
‏ اما یک نکته ای هم در این انتهای برنامه دوست دارم حتما درباره اش صحبت بکنم اینکه امروز شما مواجه میشوید با جهان بی ‏آرمان.‏
‏ جهان بی آرزو.‏
‏ امروز همه جای دنیا جوامع غربی به عنوان بزرگترین نماد ایمان را در دل مردم کشته اند.‏
‏ یعنی شما اگر در هر جامعه غربی بخواهید صحبت بکنید اصلا یکی از نمادهای بزرگ روشنفکری امروز در جهان این است ‏که شما خودتان را عاری از هر گونه ایمان و اعتقادی بدانید.‏
‏ ایمان داشتن مترادف با جهل و خرافه و تحجر خواهد شد.‏
‏ ایدئولوژی مساوی است با تحجر شما، عقب ماندگی شما.‏
‏ این فرهنگی است که ما مدام داریم می شنویم.‏
‏ یعنی به همه داره تزریق میشه.‏
‏ دلیل عمده و مشخصش یک موضوع ساده است.‏
‏ تمامی این حکومت ها خواهان اون آرامش خودشون هستن.‏
‏ هیچ کدوم خواهان این نیستن که در کشورهاشون انقلابی شکل بگیره.‏
‏ و تمامی این تفکرات میدونه که تنها قوه ای که میتونه انقلاب شکل بده ایمان هست نه چیز دیگه ای و مدام در حال سرکوب ‏این ایمان هستن.‏
‏ مدام در حال از بین بردن ایمان هستن.‏
‏ یکی از پست های بزرگ این هست که من عضویت در هیچ حزبی ندارم.‏
‏ یعنی یکی از بزرگترین ارزش هاست.‏
‏ شما وقتی باهاتون مطرح میشه من به هیچ حزبی هیچ وابستگی ای ندارم.‏
‏ این نشون دهنده این هست که شما چقدر انسان آزاده ای هستید.‏
‏ ارزش ها به این سمت و سو اومده.‏
‏ من به هیچ چیزی ایمان ندارم.‏
‏ من در بی ایمانی هستم.‏
‏ این نشونه هایی از اون نهایت مدرن بودن شماست.‏
‏ این اگر تا این حد قدرتمند هست به واسطه این هست که این حکومت ها به دنبال آرامش هستن، دوری از انقلاب هستن، هر ‏رویه ای رو به پیش میبرن تا بتونن جای خودشون بمونن و تغییرات بنیادی شکل نگیره.‏
‏ و این مدام داره خورانده میشه به همه جماعت ها در تمام کشور که در راستای این بی ایمانی.‏
‏ حالا در باب این احزاب هم در قسمت های آتی صحبت می کنیم.‏
‏ اینکه تا چه اندازه مردم را در سراسر جهان دور کردن از این مفهوم احزاب اینکه بزرگترین افتخار هر کسی عدم حضورش در ‏یک حزب مشخص است تا چه حد لطمه می زند به انقلابی بودن و انقلاب کردن.‏
‏ اینکه تا چه اندازه این کشتن ایمان در دل آدم ها ضربه می زند برای اینکه انسان ها بتوانند انقلاب بکنند.‏
‏ انقلاب نیازمند ایمان است و ما مواجه می شویم با بمباران بی شماری که مثلا جمهوری اسلامی در پی خوراندن ایمان مسموم و ‏وحشتناک خودش به جوان ها است و کشورهای غربی و بقیه کشورها هم در پی بی ایمان کردن همه انسان ها هستند و در پی ‏این انفعال هستند.‏
‏ این بی ایمانی انفعال میاره.‏
‏ قوه محرکه برای پیش رفتن.‏
‏ قاعدتا یک نقطه روشن است.‏
‏ شما وقتی این نقطه ی روشن رو نداشته باشید محکوم به درجا موندن هستید.‏
‏ پس ما نیاز داریم به ساختن این ایمان.‏
‏ این ایمان جمعی.‏
‏ این ارزش های تازه.‏
‏ این دگرگون کردن ارزش های گذشته.‏
‏ روزی که به این مرحله برسیم انقلاب شکل میگیره.‏
‏ روزی که شما برسید به مردم و جماعتی که ارزش ها رو تغییر دادند.‏
‏ حکومت سیاسی یک تبلوری از ارزش های جمعی مردم هست.‏
‏ وقتی این ارزش ها در دل مردم تغییر بکنه، حکومتی نمیتونه سرپا باشه.‏
‏ این حکومت تغییر می کنه.‏
‏ وقتی این حس تسلیم بودن فرمانبردار بودن تغییر بکنه، ارزش تازه یاغی بودن میشه آزاده بودن میشه.‏
‏ وقتی این ایمان تصویرگری بشه هیچ حکومتی نمیتونه در برابرش ایستادگی بکنه.‏
‏ هر حکومتی محکوم به نابودی هست.‏
‏ وقتی این ارزش ها تغییر بکنه و این ارزش ها تبدیل به ارزش های همگانی و عمومی مردم می شود.‏
‏ حکومتی که تبلوری از این ارزش های عمومی است، ناخودآگاه محکوم به نابودی است و از بین می رود.‏
‏ پس ما نیاز داریم این تغییر را شکل دهیم و این ارزش ها را عوض کنیم.‏
‏ ایمان تازه را بسازیم تا مردم درشان انقلابی به وجود بیاید تا در نهایت ما آن تبلور آن را هم در ساختار سیاسی مان هم ببینیم.‏