به چشمانش نگاه و دار دنیا

همه در چشم این یار است زیبا

چه والاتر از این بودن به کامت

چه والا از تو ای جانم جهانت

همه دنیا جهان از کام تو دوست

که با تو جام دنیا شاد از او است

بخواند او دمادم شعر پرواز

چنین شعری به عشقش سینه پر راز

که گر در دام انسان در قفس بود

چنین مرغان عشقی عشق بس بود

اگر دنیا به زندان کرده بر پیش

تو جانی تو جهانی جان من خویش

بگفتا ای نفس جانم تویی دوست

تو شعری تو غزل رگ در پی و پوست

به روی هم همه از صبح تا شام

نگاهی قعر دل دنیای را گام

که از کام دلت من اشک خوردم

بر آن چشمان نازت رشک بردم

اگر من چشم بودم بر تو ای جان

تو از جانت به تو از عشق مردم

همه دنیای آن دو مرغ عشق است

همه دنیا برای عشق مرد است

اگر در بند در زندان و در حصر

اگر پرواز در حصر است و در بست

اگر انسان شدا مالک به جان‌ها

تو را دارم جهان از جان آن‌ها

به زیر چشم او چشمش زبانش

به خوردن دانه‌ها از عشق آن است

دوباره دید در دنیا یکی یار

همه دنیا بیرزد بر دل نار

به نار و چنگ و ساز و هر چه آواز

بگفتا عشق آن مرغ است پرواز

یکی از روزها در قلب این شهر

به قلب خانه انسان و بر آن در

بیامد خانه را او پاک انگار

ز شر زشتی این زشت پندار

دو مرغانی که از عشق‌اند هر بار

به کام این جهان در عشق بسیار

به بازی خوشی خواهد که اینبار

ببیند عشق را در قلب آن یار

بیامد از قفس بیرون که در باز

بیامد تا به فریاد دلش تار

بیاساید که قلب عشق هر بار

بینجامد به هر عشقی از این کار

نسان در فکر بودن در تمیزی است

به آلاییدن از زشتی پلیدی است

یکی آن دست در دستار او راز

برای مرغ عشقان بود پرواز

صدای سهمگینش داد فریاد

چه رازی در پی این باد در کار

که مرغ عشق دیگر بود بیدار

به پیش آمد ببیند آن صدا کار

بدیدا دوستش در پیش او نیست

نباشد عشق یارش وای ترسید

به این سو آن نفس را دید پرواز

که از ترس صدا در پیش در باز

به پروازش به یک جا رفت در گود

به گود آن صدا و آن نفس مرد

بدیدا جست از جایش به دل کار

به پرواز و به تن در پیش اصرار

دو دستان بال‌ها افلیج بیکار

نتاند تن بیاساید در این زار

بدون هیچ راهی در دلش خورد

‏‌همه‌جان و دل و عشقش به خود مرد

بدیدا آن نسان در پیش آمد

به قلب و بر صدا دستار در برد

دو دستش برد در قلب همان راه

دو چشمان باز با تن بر زمین خار

چه دیدا وای آن یار است در دار

به دار آن طنابی در نفس بار

بدیدا اشک در چشمان او خشک

بدیدا آن نفس در پیش او مرد

بدیدا وای فریاد و نفس تار

بدیدا و همه دنیای خود بار

نه حرفی نه زبان از کام بیرون

تکانی هیچ اجسام و دلش خون

به قعر آن زمین فریاد از ذات

ببلعا من ببلعا این نفس تار

به دست آن نسان بردای جان را

به پشت خانه در آن چاه خان را

به قعر خاک آری جان و تن پاک

به پایان جان و تن آن قصه در خاک

به فردایش بگفتا روز از نو

یکی دیگر بگو آن عشق بر مرغ

ولیکن مرغ از آن روز بر خاک

بشستا هیچ افزون کرد افلاک

تکانی نارد و هیچی به خود نید

همه در خاک بود و خاک بر زید

یکی مرغ دگر صد تا دگر پیش

دوباره خواند آن نامی که جان خویش

بدون حرف در آن شعر افزون

بگفتا هر نفس از آن تو خون

بگفتا در دلش جون جنون راه

همه از آن تو در پیش برپا

دوباره هر دمی از پیش آن کرد

همه دنیای خود را او نشان کرد

بگفتا می‌رم و میرم نمیرم

اگر مردم دوباره اوی گیرم

هرآن‌قدری غذا در پیش در پوی

دوباره او نخورد باز بر خوی

نسان ترسید و در باز و رها کرد

به مرغ عشق آزادی عطا کرد

ولیکن بر دل و برجای ماند است

نه در پیش و به جای خویش ماند است

یکی روزا گذشت و باز انسان

به آلاییدن خانه شد او جان

به دستارش به دستش بود ترسان

صدای دهشت و در پیش پرسان

که ناگه در دل پرواز مرغی است

که دنیایش همه در پیش او زیست

برفت و پیش او بر آسمان رفت

برفت و جان یارش در همان رفت

به کام آن صدا در پیش زان کرد

که با پرواز خود عشقش عیان کرد

به قلب آن صدا وحشت که انسان

به پاکی می‌کشد آن خانه ارزان

یکی مرغ و دو تا مرغ است حیران

به عشق خود چنین خانه شدا جان

دوباره عشق را فریاد جان کرد

چنین حیوان به عشقش عشق جان کرد

و گفتا ای نسان من عشق جانم

برای عشق بودم زنده آنم

همه یکتا همه یک جان بر آنیم

که زندار و رها بر خویش جانیم