‏ صحرایی بود سوزان و گرم از میان خاکش آتش به آسمان می‌رفت ‏و مردمان در این گرمای جان‌فرسا، جان می‌کندند و در سختی عمر ‏سپری می‌کردند، هیچ زراعتی نداشتند، همه‌شان در فقر و گرسنگی ‏زندگی می‌کردند و نمی‌دانستند برای ادامه‌ی حیات چه بکنند،
به هر طریقتی دست می‌زدند تا زندگی را از این خفت عبور دهند و ‏بهتر زنده باشند
یک‌بار که یکی از آن‌ها از این فقر توأمان سخت آزرده شده بود و ‏هر چه به دل خاک می‌کاشت ثمری نمی‌دید در گرمای جان‌فرسا ‏کار می‌کرد و عرق می‌ریخت و سرآخر هیچ به چنگ نیاورده دست ‏به آسمان دعا کرد
بارالها این چه روزگاری است، این چه سرنوشت و چه فرجامی است
ناگهان صدایی از دوردست‌ها به گوشش رسید صدایی که تا به آن ‏روز نظریش را نشنیده بود صدای رسا می‌گفت:‏
این آزمون الهی خدا است مؤمن باش و صبوری پیشه کن که خدا با ‏صابران است و زندگی خوشی در دوردست‌ها برایت فراهم آورده ‏است
این‌ها را شنید و به زندگی ادامه داد
کمی آن سوتر در خانه‌ی کناری‌اش، مردی بود زحمتکش، از صبح ‏تا شام کار می‌کرد و ذره نانی برای خانواده می‌جست، آنگاه که به ‏واسطه‌ی نداشتن پول دخترش در برابر چشمانش جان داد و از مرضی ‏نامعلوم مرد دست به آسمان بلند کرد فریاد زد:‏
بارالها، به طفلم رحم می‌کردی و او را امان می‌دادی و جان مرا ‏می‌ستاندی
که ناگهان همان صدا از آسمان بلند شد
این آزمون الهی خدا است، مؤمن باش و صبور که خدا با صابران ‏است و زندگیِ خوشی برایت در دوردست‌ها تدارک دیده
و مردی که خاموش شد و کمی آن‌سوتر وقتی پدری به بالین پسرش ‏رسید که در جنگی نابرابر سر از تنش بریده شده به زمین افتاد و ‏شکوائیه و ناله سر به آسمان داد و فریاد زد:‏
خدایا، چرا پاره‌ی تنم را بردی، این درد را چگونه تاب بیاورم
که باز هم همان صدا آسمان را پر کرد
خسته بود، لیک آرام ماند و لب از لب باز نکرد و زندگی را پیش برد
زنی در میان صحرا به چنگال چند مرد افتاد و جانش تکه پاره شد و ‏پاکی‌اش را ربودند، دست به آسمان بلند کرد و به خدا گفت:‏
پدرم، جانم ربوده‌اند، تنم زخمی است و روح آزرده
صدایی از آسمان بلند شد و دوباره همان جمله‌ها را گفت
زن پر درد به زمین نشسته بود به آسمان نگاه می‌کرد و از خدا اذن ‏می‌خواست که خودش را بکشد،
یاد حرف‌های پارسایان افتاد که خدا هیچ‌گاه با کسانی که خود جان ‏خود را گرفته‌اند نخواهد بود،
دراز کشید بر زمین و مُرد اما زندگی نکرد، زنده نبود اما راهی به پیش ‏نداشت و باید که زندگی را در مردگی سپری می‌کرد
مردی خدا را می‌پرستید و همه‌ی عمر همو را می‌خواست و راه او را ‏جسته بود، او را به زندان انداختند، ساعت‌ها و روزها، شکنجه شد و ‏هربار میان دردهایش رو به آسمان با خدا حرف زد و باز هم آسمان ‏غرید و مرد آرام سر به زیر انداخت و رنج‌ها را به تن خرید و مردگی ‏کرد
هزاری و بی‌نهایان نفر در دل آن صحرا و بیشتر از آن درد دیدند، رنج ‏کشیدند، ناله به آسمان بردند و باز هم همان غرش‌ها و همان جمله‌ها ‏و به درازای تمام عمرشان لب از لب نگشودند و زندگی را به مردگی ‏در پیش بردند،
که سروری در آسمان‌ها فرموده:‏
بند‌گان باید که مطیع او باشند و او است که صلاح کار آنان بهتر ‏می‌داند
روزی، زمین لرزید، تکان خورد، خانه‌های صحرا ریخت، آجرها به ‏میان خانه‌ها آمد، جنازه‌ها یک به یک روی هم بودند و مردند و جان ‏دادند، مادر در برابر طفلش مرد، کودک در برابر پدرش سنگ‌باران ‏شد و جان کند و همه در خانه‌ها مدفون ماندند
جماعتی از آن‌ها که زنده بودند پیش آمدند و دست بر آسمان بلند ‏کردند و فریاد زدند:‏
خدایا خسته‌ایم، رنج دیده‌ایم، التیاممان باش و ما را از این زشتی‌ها ‏امان دار
آسمان غرید صدایی میانشان پیچید و رسا گفت:‏
این آزمون الهی خدا است، مؤمن باشید و صبور که خدا با صابران ‏است و خداوند بهشت برین برایتان در آینده‌ای دور دست تدارک ‏دیده
آسمان خاموش شد، یکی از میان جمع فریاد زد:‏
شما در برابر آزمون صبور نبودید و کفر گفتید این کیفر خدا است، او ‏ما را مجازات کرده و بر ما عذابی نازل فرموده است،
مثال قوم‌های دیگر، پیشینیانمان، این را گفت و جماعت سر بر خاک ‏گذاشتند و خاک بر سر ریختند، اشکانشان جاری بود و ملتمسانه به ‏خداوند بزرگ درود می‌فرستاند تا آن‌ها را عفو کند،
همه ذکر و ثنا می‌گفتند، ناگهان کودکی از جمعشان برخاست، دست ‏به اسمان برد و با صدایی کودکانه رو به خدا گفت:‏
خداوندا نمی‌دانم این کیفر ما است یا چه چیز دیگری، نمی‌دانم این ‏آزمون تو است یا نه هیچ از این‌ها نمی‌دانم و نمی‌فهمم،
بارالها، من نمی‌خواهم که بدانم، من تنها مادرم را می‌خواهم، همان ‏آغوش پر مهرش را، همان دست‌های نوازشگرش را، همان بوسه‌های ‏شیرینش را، اگر کیفرم می‌دهی به کدامین گناه؟
اگر امتحانم می‌کنی، من صبور نیستم و نخواهم بود، من بهشت ‏نمی‌خواهم، من تنها مادرم را می‌خواهم و به هیچ چیز دل نبستم و ‏جماعتی که چشم به کودک دوخته و به درازای هزاران سال عمر ‏خویش می‌نگریستند و آسمان که دیگری چیزی نمی‌گفت و خاموش ‏مانده بود.‏