مدتی بود که این نام را شنیده بود، هر روز از هر گوشه‌ای این اسم را ‏می‌شنید، یک‌بار میان حرف‌های دوستانش اسم گروهی که مدتی بود ‏همه‌ی آدمیان از آن صحبت می‌کردند،
داعش
از خود می‌پرسید، این‌ها که هستند؟
پرچم مشکی و آن نوشته‌ی سفید در میانش را به یاد می‌آورد، چه قدر ‏دیدن آن پرچم برایش ترسناک بود، چقدر دیدنش لرزه به جانش ‏می‌نشاند،
چند باری نوشته را هجی کرد، معنای آن جمله را می‌دانست، باز هم ‏با خود مرور کرد، خودش هم در خانواده‌ای متولد شده بود که همین ‏نام‌ها و ذکرها را به درازای عمرشان می‌گفتند ولی حالا چقدر برایش ‏سخت بود، شنیدن آن ذکرها از زبان آن‌ها، چقدر می‌ترسید وقتی ‏نام‌ها را از زبان آنان می‌شنید
وقتی فیلمی در دست می‌گرفت و به نظاره می‌نشست، وقتی سر از تن ‏کسی می‌بریدند، او جان می‌داد، خونش به زمین می‌ریخت و جماعتی ‏فریاد می‌زدند، وقتی او هم به درازای عمر در خانه و مدرسه، در ‏تلویزیون، از زبان پدر و مادر، معلم و همه و همه این جمله را شنیده ‏بود وای که چقدر وحشت می‌کرد
چقدر وحشت می‌کرد، این‌ها همانند یا آن‌ها از این‌ها‌ هستند، چرا ‏این‌گونه می‌کنند و چرا شنیدن آن ذکرها، آن حرف‌ها، دیدن آن ‏نوشته‌ها تا این حد برایش ترسناک شده بود
یکی می‌آمد چیز تازه‌ای برایش تعریف می‌کرد، او را شوکه می‌کرد، ‏می‌گفت آن‌ها به زن‌های کسانی که کافر می‌پندارند، تجاوز می‌کنند ‏و آن‌ها را به عنوان کنیز خرید و فروش می‌کنند و بردگان جنسی ‏فراوان دارند،
وجودش گر می‌گرفت، دیوانه می‌شد، وقتی می‌شنید چگونه دست ‏بریدند، سرسام می‌شد و از خانه بیرون می‌رفت، باز هم خانه‌ای در ‏برابرش بود، در میان خانه باز هم همان اسامی و همان نام‌ها را ‏می‌دید، چگونه بود
آن پرچم مشکی و آن نگاره و حال این نگاره و پرچم رنگی، ‏وجودش می‌ترسید، جانش به رعشه می‌افتاد و در گوشه‌ای می‌نشست
ولی آن روز، آن کودک وقتی به میان جمعی رفت و او فاصله‌ی ‏زیادی با او نداشت، وقتی نگاهش کرد، چقدر شبیه خودش بود، چه ‏قدر آرام پیش می‌رفت، وقتی منفجر شد جنازه‌های بیشماری به زمین ‏افتاد، از جنس خودش هم بود کوچک بودند، دست‌هایشان بریده ‏شده بود
در ذهنش یاد آن دست بریدن‌ها افتاد، می‌دید از دور جماعتی ‏می‌دوند، به سوی جنازه‌ها می‌آیند و فریاد می‌زنند، باز هم همان ‏ذکرها، همان نام‌ها و همان یادها
دیوانه شده بود، نمی‌دانست معنای این‌ها چیست، نمی‌دانست چگونه ‏تمام دیده‌ها و شنیده‌ها را با هم جمع و تفریق کند، به یاد خودشان ‏افتاد، باز هم این ذکرها را شنیده بود، باز هم این صحنه‌ها را دیده ‏بود، حالا با تمثیل‌هایی متفاوت
سربریدن ندید اما به دار آویخته شدن دید، همان فریادها را شنیده بود ‏و به یک‌باره باز، آن پرچم مشکی در برابر چشمانش به رقص در ‏آمد، در هوا تکان می‌خورد، با دیدنش به درون رفت و در برابرش دو ‏گروه ایستاده تا دندان مسلح بودند
سیمایشان مختصر تفاوتی با هم داشت و ذکرها و یادها و نام‌ها یکی ‏بود، حتی بیرق‌ها هم یک شکل بود، شاید واژه‌ها کمی متفاوت بود ‏اما به دنبال یکی بود، باز هم همان پرچم مشکی، همان ترس
خاطرش نیست سبز بود، قرمز بود، سفید بود اما پرچم بود نام و ذکر ‏و یاد هم یادش نیست که چه بود یکی بود یا نه اما بسیار شبیه بود، ‏فریادها را می‌شنید، چقدر صداها شبیه بودند و معنایشان در یکی بود و ‏از هم بود
هر دو سمت فریاد می‌زدند، یکی اول جمله‌ای را می‌گفت و یکی در ‏مرحله‌ی سوم همان جمله را فریاد زد و او همه را شنید
مقایسه‌شان کرد، جنگ در گرفت، می‌کشتند، خون می‌ریختند و هر ‏دو به آسمان نگاه می‌کردند، هر دو می‌مردند، هر دو شهید می‌شدند، ‏هر دو می‌کشتند و به بهشت نزدیک‌تر می‌شدند
نمی‌دانست، نمی‌فهمید، فقط می‌شنید و می‌دید و کلافه از این دیدارها ‏دیوانه‌وار می‌دوید تا نشنود، اما باز هم به رویش همان نگاره‌ها بود، ‏حال بر کاشی سبز و آبی در نواز قرمز و یا بر پارچه‌های مشکی
حال همه را می‌دید و از همه می‌ترسید، همه فریاد می‌زدند و او باز ‏می‌ترسید، همه به آسمان نگاه می‌کردند، همه یک فریاد داشتند، از ‏دیگران پرسید
آیا حرف ما یکی است؟
هزاران حرف شنید، توضیح دادند، اما باز شنید که همه خدا را واحد ‏پنداشتند، همه شریک در برابرش قرار دادن را گناه خواندند، همه ‏کافر را محکوم به مرگ کردند حال یکی کمتر و دیگری بیشتر یکی ‏تا جایی که خودش خواست و دیگری تا جایی که خدا امر کرده، ‏یکی به مصلحت حکمی را تغییر داد و اجرا نکرد، یکی تمام ‏فرموده‌ها را پیش برد
و آن نگاه‌ها متعدد شد، یکی دیگری را کفر پنداشت، خود را به ‏سرمنشأ بنیاد رسانید و غیر از نام او همه را کافر دانست
هر دو به یک راه می‌رفتند، سرمنزل مقصود یک جا بود، لیک هر ‏کدام به طریقت و راه خودشان در پیش بودند
کودک در عجب از آن همه ایمان وا ماند و حیرت کرد،
کودکی که خود را به مسلخ می‌سپرد و خویشتن را به پیش می‌برد و ‏ذره‌ای سست نمی‌شد و دیگری هر روز به هر لغزشی کرنش کرده ‏مصلحت می‌اندیشد و هرگاه حاضر است برای هر اتفاق کرده‌ی خود ‏را پیش برد و اصل را فدای فرع و فرع را فدای خویش کند و ندانستن ‏این‌ها چیست اما باز هم همان پرچم در پیش بود
همان نگاره، نگاره سبز شد، قرمز شد و پرچم رنگ عوض کرد، ‏هرچه شد همه‌اش همان بود، ذکرها تغییر کردند، سرمنشأ یکی بود، ‏یک‌بار بریدند، یک‌بار سنگ زدند، دار زدند، خاموش ماندند، نگاره ‏هم همان بود، قبله هم همان بود، دستور هم همان بود
حال نمی‌ترسید، دیگر با دیدنش رعشه به جان نداشت، پرچم به هر ‏رنگ به هر شکل با هر نگاره می‌دانست ماهیتش چیست، اصل ‏کجاست و باید به چه راه و با چه پیکار کند، اگر می‌خواهد دیگر ‏چنین دنیایی نباشد باید که در برابر زشتی‌ها و بنیانشان بایستد
‏ پس با شجاعت در پیش رفت
خواست و دانست و به خواستنش هر غیرممکنی را ممکن ساخت