آیندهی صدها سالهی بشریت و جهان ساخته به دستان او آنقدر احتمالات قریبالوقوع داشت که هر بار کسی نقش آن تصویر را در برابر دیدگان عموم نمایان کند و همگان آن را تصدیق کنند،
هر بار کسی تصویری از دورنمای آیندهی زندگی تصویر میکرد و کسی را یارای اعتراض در برابر آن نبود، زیرا که به دنیای حال، آدمیان آن کردند که آیندهای به مراتب زشتتر از آنچه دیگران تصویر میکردند قابل وقوع بود و میتوانست از کابوسهای آنان نیز دهشتناکتر شود
هر کس که تصویری از آیندهی آدمیان و جهان پیرامونشان به واسطهی کردارهای آنان تصویر کرد با دیگران نقطهای مشترک داشت و آن پایان جهان به دست این دوپای خودشیفته بود،
همه تصویرهایشان را در کنار هم نقش دادند تا به انسان بخوانند که این طریقتِ زیستن شمایان با چنین ارزشها ما را به تباهی و نابودی همهی جانداران، زمین و اسمان و حتی ابنای خودمان خواهد کشاند
آنان میدیدند که دنیای حال آدمیان چگونه است، میدیدند که چگونه بر همه چیز خویشتن را مالک میدانند و حق زیستن از همه را در اختیار خویش گرفته و آنان را به مرگ فرا میخوانند،
میدیدند که دنیای را به جبر و تحمیل واداشتهاند و همه را در حصر و اسارت خویش تصویر میکنند، همگان این تصویر انسان را دیدند و هر آیندهای بر آنان برابر با نابودی همهی جانداران جهان بود
شاید باری آنان همه چیز را به تسخیر در میآوردند و آنگاه در زبالههای خود دفن میشدند، شاید به ساختن ابر ابزاری، هوش مصنوعی و ماشینی عجیب و غولآسا دنیای را به آنان میباختند، شاید به نابودی درختان و گیاهان نفس از خود میربودند و آخر شام به زندگی همه خاتمه میدادند، شاید به دستدرازی در جهان خورشید را به خویش نزدیک میکردند و جهنم زمین را میسوزاند، شاید به ابزارهای ساخته در زیر چرخهای پولادینش خرد و نابود میشدند، شاید به از میان بردن جانان آنقدر سبوع بودند که سراخر به جنگی همه گیر همه را در رشک و خودخواهی میسوزاندند و خویشتن میسوختند،
هر تصویر که به آیندهی آدمیان به دیدن حالشان تصویر شد چیزی جز نابودی در آن نبود و انسان دید که به واسطهی آنچه از دوربازان به خویشتن کشانده و دنیایی که در این دیوانگی بنا کرده است به سرآخر خویشتن جهان را نابود خواهد کرد
اما مگر به دنیای حالشان چه بود که چنین آیندهای برای آنان تصویر شد، آنان به داشتن قدرت و یکتا بودن در جهان همه چیز را مالک شده بودند و زیستن را از خاطر بردند، آنان دیگر از زندگی هیچ نمیدانستند جز به برتری در آمدن و بر دیگران امر کردن، اینگونه بود که هر روز به تحمیل و جبر در آمدند و جزئی از آنان شدند و دنیای را در این مالک بودنها به یغما بردند
انسان روزگار کنون خویش را میدید و به دیدنش آیندهای بر آن تصویر میکرد، میدید که چگونه آب را مالک شدند و هر جا آب در زمین بود را صاحبانِ به کام خویش فرو بردند، دید که چگونه زندگی از دیگران بردند تا خویشتن زندگی کنند و دید که در دور زمانی بر سر آب یکدیگر را تکه و پاره خواهند کرد،
آری آنان هر روز به تصویرهای در برابر به جهان کنون دیدند که آیندهی آنان چه خواهد بود، دیدند که چگونه برای سود و منفعت خویش جان همهی جانداران را لگدمال میکنند، برای استخراج نفت و مرگ، درد به جان دریاها مینگارند، زمین را لگدمال میکنند، همه جا را به زبالههایشان آغشته و مدفون کردهاند و سرآخر بر جنازههای بسیار از آنچه منابع در جهان است سود خواهند برد،
دنیای را به قفسی بدل کردند تا همه در آن، آن کنند که برتری والانشینان را حاصل شود، بر سر تکه کاغذی که خود ساختند و از جانشان هم معتبرتر شد به جان هم در افتادند و یکدیگر را تکه و پاره کردند، گاه به ترس از نداشتن و فقر تن دیگران را به زیر دندان دریدند و از لاشهی بیجان او بر زمین کام گرفتند، از تن خونین بسیار تنان کام بردند و به لاشههایشان هم رحم نکردند و از خون و جنازههایشان تناول کردند
در این قفس، بیشمار را به حصر در آوردند تا از صبح به شام کار کنند و هیچ از زندگی خویش ندانند، نه بخوانند، نه ببینند، نه لذت برند، نه عاشق شوند، نه به آغوش در آیند، نه محبت بشناسند، نه به مهر خلوت کنند و نه هیچ از زیستن بیاموزند، تنها کار کنند و سازههای غولپیکر خانان جهان را بسازند و برای آنان تاج بتراشند
هر بار انسان دید که با دنیای پیرامون خویش چه کرده و چه آیندهای در کمین او است، او دید که چگونه هر که قدرتش بیش باشد فرمانروای عالمیان است، انسان دید که اگر قدرت از آن کسی باشد که حجاب را پسندیده است، همه را به جبر در حجاب خواهند کرد و تحمیل را فرا خواهند خواند تا آن کند که آنان امر فرمودهاند،
انسان دید که اگر قدرت به کام آنانی در آید که حجاب را نفی کردهاند چگونه حجاب از سر دیگران بر خواهند کند، دید که چگونه آنان که حجاب داشتهاند را به مدارس، دانشگاهها، به سر کارهای دولتی و هزاری موقعیات راه نخواهند داد و باز تحمیل را به پیش فرا خواهند خواند تا آن کند که آنان آرزو کردهاند
انسان دید که هر کدام از آدمیان که به میدان آمده خویشتن را به هر دری خواهد سپرد تا به نهایش قدرت را به کام گیرد و آنگاه فرمان به آنچه آرزو کرده است خواهد داد، انسان دید که تحمیل به همه جا حکمفرما است،
دید که اگر به کشوری نگاهی اقتصادی را نکوهیدهاند و آنان را پست میشمارند در برابر کشوری خواهد بود که نگاه برابر را لعن کند و هر چه آنان به تحمیل کردهاند، آن دیگران نیز به تحمیل فرا بخوانند،
دیدند که چگونه اگر به مملکت آنان از آن نگاه و طبقه کسی را به حکومت راه نیست در برابر به کشور مخالفان از آنان راه نخواهند داد تا حکومت را به کام خویش برند،
انسان هر بار دید و دانست که این آدمیان آمده تا به قدرت همه چیز را به تحمیل و جبر بر دیگران بخوانند و آنکه قدرتش بیش است به نهایش همه چیز را دارا خواهد شد، او را صاحب خواهند خواند و به هر چه لذات است دست خواهد یافت
آدمی هر بار دید و بیشتر دانست چه آیندهای به این دنیای ساخته به دستانش در کمین آنان است، هر بار دید و شناخت انسان را که از برای چه به پیش آمده از دوربازان و خدمت را بهانه که آخر قدرت را به آغوش کشد و اینگونه بود که آدمیان دنیای حالشان را دیدند و باز خواندند که آیندهای به نابودی در کمین همهی جانها است
آدمیان میدیدند که هر بار باوری در گوشه گوشهی دنیا سر بر آورده و پس از چندی آنگاه که قدرت را به خدمت گرفت به جبر همه را بر آن سر خواهد سایاند و بر همگان حکومت خواهد کرد، آنان این بازی دیربازان را از خیلی دورترها دیده بودند و آن را میشناختند و اینگونه بود که دوباره آن را به چشم دیدند و هر بار حرکتش را به زیر استخوانها و در میان رگهایشان به نظاره نشستند
بازی همان بازی دیربازان بود، لیک گاه، اسبابِ بازی تغییر میکرد، شاید به دیربازی به تیغ و خون باید که آدمیان را به جبر در خود میخواندند و حال باید به گفتهها، به تکرار به در مغز فرو بردنها، به همرنگ کردنها به فراخوان بر ذهنهای در تکرار، به مردمکهای کوری که همه چیز را بر دیدگانشان تصویر کردند، باید آنان را همدست کرد و با آنان همراه شد تا به اخری در جبر آن کنند که آنان فرمودهاند
باز تحمیل و جبر به راه بود و باز قدرت این بار به تصویری تازه و در لباسی نو همان کرد که صاحبان امر کردند و جبر به پیش رفت تا بیشمارانی را به زیر پای خود برای پرستیدن و خویشتن را به تحقیر نمایاندن تسلیم کند
دنیا، دنیای دیوانهواری بود، آدمیان مهر را به دور انداخته و از آن هیچ به یاد نمیآوردند و اینگونه بود که مردمان به خیالهایشان باور داشتند که تا چندی دیگر هیچ از این مهرهای مخفی شده به دل نیز باقی نخواهد ماند، آنقدر آنان در این سبعیت و دیوانگی غوطه خورده بودند که به راحتی هر چه از مهر است را از یاد برند و خویشتن را به دستان ماشینهای ساخته بشری بسپارند،
آنان رفتند تا به آغوش آهن منزل کنند، مهر را تشبیه کنند و دوباره بیافرینند آن نیز به کام سود و برای جیبهای در انتظار مانده از صاحبان،
انسان دید و باز شناخت که آیندهای دردناک در انتظار او است، انسان دید و به این سبعیت خود ترسید که چه آیندهای از تلاشهای او دنیای را فرا خواهدت گرفت
دنیای زشتی آدمیان به جریان بود و آنان دیدند که چگونه همه چیز را از یاد بردهاند، رنج کشیدن حیوانات را فراموش کردهاند و از آن ارزش دیرباز آنقدر به ذهنهایشان رسوخ کرده تا خویشتن را مالک و این حق را برای خویش بپندارند که هر چه میخواهند با جان دیگر جانداران بکنند،
آنان دیدند که چگونه در سلاخخانهها سر از تن حیوان میدریدند، آنان دیدند و اینگونه بود که برای فراموشی از نگاه آنان، دیگر کسی ندید، دیگر به نهان سر بریدند و آنان را آموختند تا تنها بخورند و آنچه در برابر است را مصرف کنند، بر آنان هرجی نبود که از کجای تأمین شده است، از کجای به کام آنان رفته است و باید هر چه در برابر بود را مصرف میکردند،
انسان این نگاه را دید و دانست که به فردای از آنچه جان جهان است هیچ به دنیا باقی نخواهد ماند
انسان دید که اگر از رنج دیدن جانی در جهان، قطرهای مهر به دلها بیدار خواهد گشت و این جامهی سبوعیت را بر خواهند کند، دیگر ندیدند و دیگر بر دیگران نشان ندادند، تصویر به بی دردی بردند و باز جعبهها برایشان نمایان کرد تا به دنبال کودکان جانان گردند و از آن بخورند که طعم حقیقین خون در آن نهفته است
انسان دید و باز مصرف کرد، دید که در ویترینهای شهر در میان نور و چراغهای فراخ در میان آرایههای افسانهای و در میان تصاویر رنگارنگ، گاه آلوده به شهوت در میان سینههای زنی زیبا و خوش پوش گاه در میان دستان مردی کشیده و جذاب، پوستی از تن جانان جهان پوشانده شده است، دیدند و دانستند که باید مصرف کنند، دیگر تصویری از بریده شدن سرها به میانه نبود و بودند آنانی که در کارخانهها برای ساختن آن تکه از پوست حیوانات کار کردند بیآنکه حتی یکبار صدای نالهای بشنوند و بیآنکه خون و جانی در بند را به نظاره بنشینند تنها ساختند و آنگاه مصرف کردند
اشباعشدگان در آنچه دیگران خواستند ببینند، ندیدند و باز به مصرف شدن فرا خوانده شدند، باید مصرف میکردند، گاه جنازهی درختان که به دست دیوانگان و جانکاهان جهان بریده شده بود و گاه تن خونین حیوانی که بدل به لباسی فراخ شد،
آنان تنها به امر در پیش عمل کردند و آن تن جانبخش را به آتش سوزاندند تا گرم شوند، نه نیاز به سوزاندن از برای گرم شدن نبود، پس به جسمی در آوردند و بر آن سوار شدند تا هر چه امر برای پیش بردن بود را به چشم و گوش فرا گیرند و آن کنند که امر در پیش خوانده است
تکههای کاغذ ساخته به دستانشان هر بار به دستی انباشته شد و او را بیشتر فرمانروا خواند، بیشتر در برابرش کرنش کردند و با آنچه به دست آورده بود دوباره بیشتر کسب کرد و آخرش دیدند که بیشمارانی را هیچ نصیب از آنچه ساختهاند نیست و آنکه در تمام روزها به اتاقی نشسته است، بیآنکه کار کند همه چیز را به تصاحب برده و خورده است
آنان که به جبر در کار بودند، هر بار حقیرتر خوانده شدند، هر بار از لذتی محروم ماندند، هر بار به دانستن غریبه شدند، هر بار به کار غرق ماندند تا بیشتر بر آنان بتازند و آنان را حقیران جهان خطاب کنند، آنگاه آنان که صاحبان جهان بودند بر آنان تاختند و آنان را بیمایگان خطاب کردند و چندی نگذشت که خویشتنشان نیز به کهتری خود ایمان آوردند و والانشینان را بزرگان جهان خطاب کردند و تنها آرزویشان رسیدن به آنچه جاه و مقام آنان بود شد
به جان هم افتادند یکدیگر را دریدند و آنکه بیشتر از همه از این دریدنها لذت برد، همان والانشین دیرترها بود، همان بود که به جبر هر چه آنان کردند را به کام خویش برد و به حلقش فرو ریخت، همان بود که از کردهی آنان هر بار بارورتر شد و از جنگ آنان بیشتری نصیبش شد، آنان را خموش کرد و خویشتن را به سلامت به در برد تا آنان به جان هم بیفتند و اگر این بازی قربانی خواست به دست خویشتن از خویشتنشان قربانی شد.
دنیای حال آدمیان، دنیایی از دیوانگی و قدرت تا جبر و خودخواستنها بود، هیچ از دنیای برایشان مهم خوانده نشد مگر به سود و منفعت خویش، هیچ برایشان ارزشی نبود جز آنچه برای آنان سودبخش بود، ذره ذره مهر را به دل همگان کشتند و گردن زدند، ذره ذره آنچه از ابزار بود را بر آنان حاکم کردند و ذره ذره بود که به تحمیل بر همه خواندند آن کنید که ما امر کردهایم و این بار آنان را به بندی در آوردند که همه چیز از خویشتن را به باد فراموشی بسپارد
آدمیان دیدند که با آنان چه شده است، چه به روزگارشان آمده است و چه در آینده در کمین آنان است، آنمان دیدند که به جبر کسی پیروز خواهد شد، کسی که قدرت بیشتر را به اختیار و خدمت خود در آورده است، پس میدانستند که آینده در اختیار قدرتمندان است همانگونه که از دیرباز در اختیار آنان بود و این بار هر کس به قرعهای قدرت را به دست یکی از طایفهی صاحبان داد و با آنقدرت در تسخیر تصویری از آیندهای به تباهی همگان نشاند
فراخوان دیگر از دنیای آنان بی ارزش کردن هر چه ارزش نام داشت بود و آدمیان بر آن شدند تا همه چیز را بی ارزش خطاب کنند تا ارزش را از میان برند و به واسطهی از میان بردن آنچه ارزش و اخلاق است هیچ از دنیای باقی نگذارند و همه چیز را به باد فراموشی سپارند، انسان دید که چگونه در سطح واماند و به هر چیز که به پایش ریختند رقصید
انسان هر بار دید که چگونه او را از آنچه حقیقت است دور میکنند و هر بار به فرعی فرا میخوانند، هر بار او را در منجلابی انداختهاند که گاه به تفریح و گاه به لذت، گاه به فراموشی و گاه به نخوت آنچه ارزش و اخلاق است را نابود و فنا کنند
انسان دید که چگونه بیبند و باری را ترویج کردند دید که چگونه هر چه ارزش خواندهایم را به تمسخر بردند و از آدمیان آنی ساختند که هیچ ارزشی بر جهانشان نباشد و آنگاه که بی باور و ایمان شدند به سادگی به هضم خواهند رفت، به سادگی بلعیده خواهند شد و در آنچه برایشان ساختهاند تحرک خواهند کرد
آدمیان هر بار میدیدند که خریدن و فروختن همگان به امری معمول در آمده است، اگر کسی نتنش را فروخت، اگر کسی جانش را به میانه گذاشت، اگر کسی شرافت و اخلاقش را معامله کرد، همه با هم خواندند که معمولترین اتفاقات به دنیایشان رقم خورده است، آنگاه بود که آنان بیاخلاق و ارزش بیایمان و باور، بی ارمان و آینده، بی امید هر چه برایشان تدارک دیدند را به پیش بردند و از هیچ ناراحت و خشمگین نشدند
اگر جماعتی برای احقاق حقوقش به خیابان بود باید که آنان را ابله خطاب میکردند، باید دوباره برایشان از خویشتنشان میگفتند، از بهره بردن بر دیگران از دنیای همارهشان میگفتند تا آنان بدانند هر آنکس برای تغییر و برای نیککامی دیگران به میدان است، نادان و کاهل است
برایشان مدام تکرار شد و هر بار در بی ارزشی و زندگی به سطح غوطه خوردند، همهی دنیایشان فرو رفت در آنچه نیاز به دنیای بود، در فراهم آوردن آنچه از احتیاجات دنیا بود و صاحبان دانستند با درگیر کردن آنان به دنیایی از احتیاجات و صرف شدن و صرف کردن، به دنیایی از سطح در خواهند ماند و آن خواهند کرد که آنان فرمودهاند
این بار زور به نزدیکی تزویر بود و با او همدست میخواند آنچه سروران خوانده بودند، این بار آنان امر کردند و اینگونه بود که همگان فراخوانده شدند تا مصرف کنند تا در احتیاجاتشان صرف شوند و هر بار برای لذت بردن به آغوش کسی در آمدند، به آغوش هزاری در آمدند، با شهوت آن کردند که افسار گسیخته و دیوانهوار میخواند،
با آن چه صاحبان خواندند هر بار به دنیای سطح و در نیاز واماندند و فراتر از آن به هر چه اخلاق، ایمان، باور و اعتقاد بود پشت پا زدند تا در برابر آینه خویشتن را حقیر بپندارند و به ناخودآگاه دیگر از خویش هیچ انتظار نکنند
فرای فراخواندن به سطح و در حصار نیازها به مصرف شدن و صرفکردنها، برخی را فراخواندند تا در برتری و رقابت یکدیگر را تکه و پاره و کنند، آنان را فراخواندند تا به هزاری عناوین از رقابتها در آیند و برای تکه و پاره کردن هم سر از پا نشناسند، به آنان خواندند که یگانی حق شما است، شما را باید که بر برتری جاه داد و برای این برتر شدن به آنان جایگاه و منزلت دادند، گاه در برابرشان آنانی که برتر شده بودند را تصویر کردند و گاه به گوشهایشان از آیندهای رؤیایی در کمین خواندند و اینگونه بود که بسیاری را در این رقابت خودخوانده فراخواندند و از تکه پاره شدنشان، هم درس سبعیت و دوری از مهر را به دیگران فهماندند، هم آنان را به یگانگی دعوت کردند و برابری را به کردارشان در همگان کشتند و هم آنچه تمثیل از قهرمان برای دیگران بود را به قهرمان از آن خویش بدل کردند تا برای خویش آن کند که آرزو کرده است
آنجا که فرا خوانده شد تا به سطح و نیازهایش در آید، آنجا که به ابزاری بدل شود تا بیشترانی را به این مصرف شدن و صرف کردن بدل کند و همه را به دنیای نیاز فرا بخواند تا مبادا کسی به دنیای واقع و آنچه در جهان میگذرد نظری کند، بر فرمانروا لبیک گفت و آن کرد که آرزو کردهاند
جهان آدمیان به رقابت و در تصاحب قدرت در پیش بود و کسی نمیدانست سراخرش کدامین طایفه قدرت را به کنیزی خواهد برد، کسی نمیدانست اما حدسها و گمانهها بیشتر بود،
بیشتر آنان را صاحبان فردا میخواندند که تکیه بر انسان و انسانپرستی میکردند، بیشماران دورهی قدرتهای کهن را رو به نابودی میپنداشتند و دورهی آنان را تمام شده فرض میکردند، اما این بار آنان که انسان را مرتبی قدسی عطا کردند، صاحبان فردا خوانده شدند و با این ترویج ارزشها از دنیای آنان بود که بیشتر دنیا به سوی آنان میرفت، بیشتر برای آنان هموار بود و بیشتر آنان را فرمانروای عالمیان خطاب میکرد
در این دوران دیدنها و شنیدنها همه میخواستند قدرت را به دست گیرند و همگان را به جبر بر فرمان خویش بنشانند،
در دوربازانی آنان که قدرتهای دیگری را علم کردند، فرمانروایی به دست بردند و دنیای را به دیوانگی واگذاشتند و حال دنیا، در انتظار انسان و انسانپرستان جهان بود،
ارزشهایی به بیارزشی، اخلاقی به بیاخلاقی و خاموش خواندن مهر در جهان پیش رفت و آینده را ساخت، آینده در خیال و به واقع را رقم زد تا جان از جهان بال زند و دورتر شود و هر بار نطفهای تازه شکل گیرد و جهان را به سوی خود فرا بخواند
جان بیارزشترین جهان خوانده شد، ارزشها در بیارزشی خلاصه میشد، مثلاً برتر بودن یکی از ارزشهای بزرگ دنیای آنان بود، پیشرفتی که برای خویشتن است، در گام نخست تنها خویشتن را فرا خواهد خواند که ارزش دنیای آنان همان خویشتنشان است،
بیشتر از هر چه در جهان آمده و هست تو باید به خویشتن بیندیشی و برای خویشتنت آن کنی که آرزو داری
در شرایطی بکر در میان آنان شاید نجوایی به همشهریان دادند و یا هموطنان را خواندند و همنژادان را ارج نهادند، فرزانهی آنان به ابنایش خواند و انسان را خطاب کرد لیک عوامشان هماره خویشتن را فریاد کرد
به دنیایی که در طول تمام سالیان بودنش، به طول حضور انسانها در آن هماره قدرتمندی به خویش فرا خوانده و به مدد از آنقدرت جبر و تحمیل را بر همگان فرا خوانده است، دوباره به تکرار همان راه ادامه میداد و به پیش میرفت، دوباره میرفت تا همان راه گذشتگان را بپیمایند و همه را به جبر به دور میزی بنشاند که خویشتن آن را تدارک دیده و فرمان به نشستن در دور آن دادهاند،
دوباره همان قصههای تکراری در شرف وقوع بود لیک با توانی بیشتر در اختیار آدمیان، در آن دیربازان که دیوانگان به تخت قدرت مینشستند، توانی محدود در اختیارشان بود که به همان توان میکشتند و غارت میکردند، آنان گاه با شمشیر و گاه به تبر در برابر دیگران میایستادند، گاه به منجنیق و گاه به تیر و کمان شهرها را میگشودند و حال در اختیار آنان توانی است که میتواند در چشم بر هم زدنی دنیای را نابود کند، دوباره همان راه سابق با همان دیوانگیهای انسانی لیک به توانی بیاندازه و نامحدود به قدرتی بیحد و حصر که دهشت به دنیای آنان نشانده است،
چه به روز آدمیان آینده جهان خواهد آمد؟
هر بار تصویری نقش زده شد و آیندهای در نابودی تصویر کرد که انسان هولناک و حال هولناکتر از پیش به ساختن ابزارهای بیشمار شده است
صدها باور به زیستن در میان آنان بود که هر بار به جبر دیگری به گوشهای فرا خوانده شد، به گوشهای رفت که قدرت نداشت و به جبر در حصر ماند و با کینهای عظیم در دل به انتقام بر آمد تا روزی که قدرت در اختیارش رسید، آنجا که قدرت به کام و در فرمانش بود، هر که در برابرش ایستاد را به تیغ تیز سپرد و خویشتن را صاحب خواند و به جبر بر همه فرمان داد تا آن کنند که او آرزو کرده است،
این دوار میچرخید و هر بار طایفهای قدرت را به دست میگرفت و به جبر همه را به خواندن باور خویش فرا میخواند،
امر میخواندند و اطاعت از آن به دوش همگان بود، نا طاعتی از او جزا داشت، گاه سوزانده شد و گاه به دار آویخته شد، هر چه شد تکرار همان پیشترها بود بیآنکه باری کسی سر بر آورد و بخواند که همگان حق زیستن خواهند داشت، بیآنکه کسی بخواند باید که آنان را محق به زیستن در باور خود دانست
اما هیچ تن برای زیستن دیگران و احقاق حقوق آنان به پیش نرفت، اگر دیربازان بود که آنقدر خویشتن مشکل داشت و در نابودی بود که باید خویش را در مییافت و یا آنقدر به یاد انتقام بود که به هر روزنهای تیغ کین به دست گیرد و در برابر قدرتمندان بایستد، به دنیای دوربازان کسی به احقاق حقوق دیگران و برای به حق پنداشتن همگان برنخاست، تنها فریاد یگانگی و حقانیت خود سر داد و حال به دنیای امروز نیز چون گذشتگان همگان بر آمدهاند تا به مثال دوربازان آن کنند که دیگران کردهاند، آن کنند تا از نمد در برابر کلاهی برای خویش بسازند و آن کلاه به تاج بدل شده را در برابر هزاری به فرمان فرا بخوانند و باز کسی از دیگران نخواهد خواند
ورای آن در جهان امروز که همه فرا خوانده شدند به خویشتن را دریافتن و برای خود زیستن چه انتظار محال از اینان،
آنان فرا خوانده شدهاند تا در لذات و صرف شدن به نیاز دست و پا زنند و هر بار برایشان از این ارزش خوانده شده است و در چنین دنیایی نمیتوان توقع داشت که کسی برای احقاق حقوق دیگری آن هم نه از خون و نژاد، نه از خانواده و همشهری، نه هموطن که از باوری به دوردستان و شاید فراتر از آن از جانی در جهان دفاع کند
دفاع کردند، به میدان آمدند و برایش به گلوله نشستند اما آنجا که باید صدایی به گوش میرسید و بیشماران را برای این تغییر فرا میخواند آنان را به گلولهای در زور خاموش کردند، به بدنامی در تزویر نهان کردند و به باج و خراج در زر خزان کردند
فرای هر که فریاد زد، هر که به طغیان دل بست در برابر نا عدالتی و زور ایستاد، صدایی غالب به گوش میرسید، اکثریتی در اختیار که در دنیای ساخته برایش روزی میخورند از آن لذت میبرند و هیچ برای آموختن و فکر کردن نداشتهاند، هیچ برای انجام دادن و ایمان داشتن نداشتهاند و دوباره مصرف شدند برای آنان که او را به صرف شدن خواستند تا مبادا روزی در برابر زورگویان و قدرتمندان بایستند و حق خویش و دیگران را طلب کنند
فرای نجواها در برابر ظلم که بسیار فریاد زدند هیچگاه کسی ریشهها را در نیافت و هر بار به جنگ با ساقهها و برگها رفت، لیک آن ریشهی هزارتوی هر بار سری برون کرد و بیشمارانی را به قتلگاه و مسلخ برد
دنیای حال آدمیان دنیایی است که هر بار در بی مهری و بی ارزش شدن بیشتر غرق میشود و بیشتر به خاموشی فرا میخواند، دنیایی است که در آن بیشمارانی قدرت را به چنگ در آوردهاند و به مانند پیشینیان و به آموختن از آنان به زر و تزویر برای داشتن زور از جانشان میگذرند،
دنیا از آن صاحبان است، همان صاحبان که از روز نخست آدمیان بودند و هر بار به طریقتی جبر را فرا خواندند تا همه چیز را از آن خود کنند و حال در این دنیای امروزی هم بر آنند تا همه چیز را مالک شوند و صاحبانِ با قدرت در اختیار بر همگان امر کنند و هر چه از لذات و دنیا است را شادمانه صاحب شوند، آرزو کنند و آرزویشان یگانه آرزوی جهان شود
به دنیایی که همه تکرار پیشترها است انسان نیرومندتر از دیروز شده است، قدرت بیشتری را به چنگال آورده و حال این دیو بدخوی و بدسیرت در شرف نابودی همهی دنیا است بیآنکه خویش بخواهد لیک به این خودپرستی و خودخواهیها سرآخر همه را به نابودی خواهد کشاند
تصویری که از دنیای امروز در برابر دیدگان همگان نقش بسته جماعتی است که به مسخ در آمدهاند و هر بار آنی میکنند که به آنان امر شده است، گاه آنان را در تفرجی به خلوت میفرستند و گاه با فرا خواندن از کذبی آنان را در رقابتی خودساخته پیروز میگردانند تا برای مدتی خاموش شوند، هر کردهای میکنند تا آنچه به چنگ آوردهاند را در اختیار نگاه دارند
تفاوت نیست که در آیندهای دور و نزدیک چه کسانی از چه طایفهای قدرت را قبضه کنند، بیشک که هماره برای تصاحب آنچه یگانگی است انسان به واسطهی آنچه آموخته است چنگ و دندان نشان خواهد داد و آنجا بی ارزش است که چه کس بر تخت نشسته باشد، ارزش آنجا است که آنان بیشک فرای آنکه به چه اندیشیده و چه باوری دارند همه را به بند در خواهند آورد و همه را فرمان به جبری فرا خواهند خواند و به تحمیل به آنان امری خواهند رساند که خویشتن آرزو کردهاند
هر که به فردا به تخت بنشیند و قدرت را قبضه کند بیآنکه چه گفته و به چه ایمان داشته، حتی اگر از جان خوانده و بیکران به برابری فرا خوانده است، حتی اگر در برابر اسارت ایستاده و هماره از آزادی گفته است، همه را به نابودی خواهد برد، چرا که این احساسات از خودخواهی و خودپرستی تا قدرت و برتری خاصهی انسان است، با او است و با او پرورانده شده است و باید که به مهارش همت کرد، باید که در برابر این احساس ایستاد و او را به بند کشید و راهحل منطقی برایش داشت نه ابلهانه در انتظار درمان خویشتن شد و آرزو کرد که ما به فرجی دور از این احساسات شویم
آیندهی انسان تباهی دیگران است، این خودخواهی و ذوب شدن در قدرت باعث تباهی همگان خواهد شد، هر چه تصویر کردند و هر چه بر آن نشاندند همه همین را نشان داد و به ما فهماند که آیندهی بشر به دستان خود با تکرار آنچه گذشتگان کردهاند چیزی جز نابودی همگان به بار نخواهد داشت.
آنقدر خواندن از دنیای کنون آنان دراز و بیانتها است که سالیان وقت خواهد آن را به نثر آورد برای آیندهشان آنقدر میتوان تصویر ساخت و بر آن بال و پر نشان داد که هر چه کتاب تا کنون نگاشتهاند را در برگیرد و از آنان بیش باشد، لیک والاتر از آنچه تصویر کنون دنیا است و آنچه دنیای در آینده به همین راه خواهد رفت، چارهای است که باید از آن گفت و بر آن خواند تا آن بیشماران که خاموش کردهاند که در خواب نگاه داشته و هر بار به افسونی سحر کردهاند بیدار شوند و به میدان آیند که تغییر به بیداری همگان و با هم بودن میسر خواهد شد.