اینبار دیگر راهی روشن‌تر از قبل در برابرم بود، می‌خواستم از ‏گذشته‌ی تاریخ معاصر ایران بدانم اما درباره‌ی همان سال و همان ‏تابستان خونین، می‌خواستم بدانم چه بلایی سر مردم این سرزمین ‏آمده،
سال 67 چه اتفاقی در این خاک افتاده بود؟
برای گام نخست شروع به خواندن کتاب‌ها کردم، کتاب‌هایی که ‏پیرامون این اتفاق نگاشته شده بود، از هرجا کتابی پیدا می‌کردم که ‏ارتباطی با موضوع سال 67 داشت می‌خواندم، حال اگر تنها گزارشی ‏پیرامون آن اتفاقات بود یا اشارت کوچکی به ماجرا داشت و یا حتی ‏خاطره‌نویسی زندانیان و عوامل کشتار بود، خلاصه هر نوشته‌ که ‏ارتباطی با اتفاقات سال 67 داشت را می‌خواندم تا بیشتر از آن روزها ‏و حال و هوایش مطلع شوم، بدانم چه کشیده‌اند
دوست داشتم بدانم آن‌ها چه انسان‌هایی بودند، چه روزهایی را ‏گذراندند و چگونه به راه اهداف و آرزوهایشان جانشان را قربانی ‏کردند، اما این کتاب‌ها عطش دانستن من را از آن اتفاقات سیراب ‏نمی‌کرد،
دوست داشتم باز هم بیشتر بدانم و از نزدیک آن روزها را لمس کنم، ‏در همان روزها در خارج از کشور هم نشست‌های زیادی برگزار ‏می‌شد، مثل داخل ایران، این کشور کهن از خواب چند هزار ساله‌اش ‏برخاسته بود و جای‌جای داخل و خارج از کشور مراسمی بود که در ‏آن به نقد و بحث آدمیان را فرا می‌خواندند، اخبار این نشست‌ها را هر ‏روز از فضای مجازی دنبال می‌کردم و گهگاه نطق‌های قرایی که در ‏میان این جلسات ردوبدل می‌شد شور بسیاری برای ایرانیان به وجود ‏می‌آورد و بر من هم تأثیر می‌گذاشت،
این اتفاقات در یکی از همین جلسه‌ها در چند مایلی ما برگزار می‌شد، ‏من هم می‌توانستم در آن حضور پیدا کنم و نکته‌ی مهم و جالب آن ‏این بود که موضوع این نشست اتفاقات سال 67 و کشتارهای ‏جمهوری اسلامی در آن تابستان خونین بود چیزی که من تشنه به ‏دانستنش بودم و حالا فرصتی برایم پیش آمده که در نشستی با این ‏موضوع شرکت کنم و حرف‌ها را از نزدیک بشنوم
نکته‌ی مهم‌تر این بود که برخی از بازماندگان این جنایت شوم هم در ‏این مراسم شرکت می‌کردند، یعنی فرصتی برایم فراهم شده بود تا ‏آن انسان‌ها را از نزدیک ببینم و حرف‌ها را از زبان خودشان بشنوم، ‏کسانی که در بین این اتفاقات بوده‌اند و خودشان هم جزئی از همان ‏بخش تاریخ کشورم به حساب می‌آمدند،
تاریخی حماسین و ننگین، حماسه‌ای از شجاعت‌های زنان و مردانی ‏دلیر که از همه چیزشان در راه اهداف و باورها گذشته‌اند و ننگی به ‏پیشانیِ این تاریخ که چگونه حکومتی وحشی تا این حد قساوت کرد ‏و چنین نسل‌کشی را به راه انداخت و آرزو را به مرگ پاسخ داد
حال دریچه‌ای در برابرم بود تا این حقایق را از زبان کسانی بشنوم که ‏خودشان در جای‌جای آن بخش بزرگ از تاریخ ما حضور داشتند،
به سرعت رفتنم را با خانواده در میان گذاشتم، نمی‌توانستم بگویم به ‏چه همایشی خواهم رفت، گفتم برای گردش و وقت ‌گذراندن با ‏دوستان چند روزی به شهری دورتر از شهر محل سکونت خواهم ‏رفت و به زودی باز خواهم گشت
مادر با تمام وجود مخالف این رفتن بود اما پدرم معتقد بود رفتن و ‏وقت گذاشتن با دوستان می‌تواند روحیه‌ی شکسته‌ی من را تا حدی ‏التیام بخشد، چند صباحی با هم صحبت کردند، طول کشید تا هر دو ‏موافقت کنند، خیلی اصرار داشتند که آراز هم همراهم بیاید اما ‏شانس با من یار بود و آراز خودش درگیری‌های زیادی داشت و قبل ‏حرف زدن من خودش قضیه را منتفی کرد
من حالا باید هتلی نزدیک به سالن همایش دست و پا می‌کردم و بعد ‏به سمت شهر موعود می‌رفتم تا چیزهای تازه‌ای بفهمم با کسانی ‏روبرو شوم که خودشان بخشی از تاریخ سرزمین مادری‌ام را رقم زده ‏بودند
بعد از مهیا کردن توشه‌ای برای سفر به راه افتادم، وقتی از درب خانه ‏بیرون می‌رفتم، دلم برای گربه‌ها به شدت تنگ شده بود، دوست ‏داشتم آنجا بودند و مرا بدرقه می‌کردند، شاید اگر امروز می‌دیدمشان ‏تلاش می‌کردم تا نوازششان کنم، در آغوش بگیرمشان و صفت ‏بفشارم جان و تن زیبایشان را، اما نبودند و جای خالی‌شان در ‏گوشه‌ای از ذهنم به جای ماند،
پیش رفتم تا سرنوشت تازه‌ای برای خود بسازم، وقتی به هتل رسیدم و ‏وارد اتاقم شدم، از کوله‌بارم کتاب‌ها و دفترها و قلم‌ها را بیرون آوردم ‏و سریع در گوشه‌ای از اتاق چیدم، خیلی با گذشته فرق کرده بودم، ‏شاید اگر چندی پیش سفر می‌کردم، این چمدان چیزهای دیگری در ‏خودش داشت که امروز حتی لحظه‌ای به آن هم فکر نمی‌کردم، در ‏همین حال بود که پرنده‌ای به شیشه ضربه زد، با دیدنش به یاد ‏بچه‌گربه‌ها افتادم، سریع بر آن شدم تا برایش غذایی دست و پا کنم و ‏پس از قدری جستجو در بهارخواب مقداری خوراکی ریختم و بعد از ‏گذشت زمانی تعداد زیادی از پرندگان جمع شدند و شروع به خوردن ‏کردند، آن‌ها همراهم بودند تا احساس تنهایی نکنم و یا شاید ‏بچه‌گربه‌ها سفارشم را کرده بودند که در این شهر همدم و مونسی ‏داشته باشم، حال با خیال راحت منتظر شروع همایش بودم
وقتی راه می‌رفتم تا خود را به سالن برسانم دست و پایم می‌لرزید، ‏استرس زیادی داشتم، نمی‌دانم چه چیزی تا این حد در وجود ترس ‏آورده بود، آیا فکر می‌کردم به سمت زندان‌های آن سال در حال ‏پیش رفتنم؟
فکر می‌کردم آن جماعت چه انسان‌هایی هستند، چه تصویری در ‏ذهن از آن‌ها ساخته بودم،
استرس زیادی داشتم و شاید هر کس از چند‌متری هم متوجه این ‏استرس و نگرانی می‌شد، به هر زحمتی که بود خود را به سالن ‏همایش رساندم، در ذهنم در این چند روز هربار برای آن‌ها ‏چهره‌هایی متصور می‌شدم، بعضی وقت‌ها آنان را زنان و مردانی ‏دردمند می‌دیدم که رد تازیانه و تیغ و شمشیر بر همه جا حتی سر و ‏صورت دارند، گاهی آن‌ها را انسان‌هایی می‌دیدم فرای آدمیانی که تا ‏به حال دیده بودم، فکر می‌کردم سیمایی متفاوت از ما دارند، خیلی ‏برایم هضمشان مشکل بود، هر روز در ذهنم برایشان چهره و تصویر ‏جدیدی متصور می‌شدم و حالا به درون سالن رسیده بودم،
سالنی بود سفید و بزرگ با سقفی بسیار بلند، صندلی‌های چوبی ‏زیادی صحنش را پوشانده بود که هر کس می‌توانست روی یکی از ‏آن‌ها بنشیند و این صندلی‌ها با نظم در کنار هم به ترتیب و رو به ‏صحنی که از قبل تدارک دیده شده بود قرار گرفته بود، دیوارهای ‏سفید و صندلی‌های چوبی، اولین چیزی بود که دیده را درگیر ‏خویش می‌کرد، بعد از ورود و دیدن بیشتر صحن نگاه‌ها خیره به آن ‏منظره می‌شد جایی برای سخنرانی در نظر گرفته بودند و صندلی‌هایی ‏در کنارش گذاشته بودند
نکته‌ای که خیلی چشم‌ها را محصور می‌کرد، تعداد بیشماری عکس ‏در قاب‌های چوبی بود، تعدادشان زیاد بود هرکدام اندازه‌ی خاصی ‏داشتند، عکس‌ها مرتبط با موضوع همان سال‌ها بود بعضی از عکس‌ها ‏خیلی به فکر وادارم می‌کرد و بعضی لرزه به جانم می‌انداخت، حتی ‏در بین این عکس‌ها جلد بعضی از کتبی که خوانده بودم هم به چشم ‏می‌خورد و حواسم یکسره در بین آن قاب‌ها و عکس‌ها بود که ‏یک‌باره به خاطرم آمد کجا آمده‌ام
به انسان‌ها نگاه کردم، خیلی معمولی و شبیه به خودم به مادرم به پدرم ‏و شبیه به آراز بودند، نه از چهره‌ی خونین و زخم دار خبری بود نه از ‏چهره‌های ماوراءالطبیعه هر چه بود همه انسان بودند و خاکی، شبیه به ‏خودم اما در دل گفتم این‌ها انسان‌هایی معمولی مثل خودم هستند و ‏بازماندگان حتماً در آن صندلی‌های بالای سن خواهند نشست در ‏همین حال و هوا زنی تقریباً مسن صدایم زد و رو برگرداندم
یک مقداری هم ترسیده بودم گفت:‏
دخترم چیزی شده، رنگ و رویت پریده، چیزی لازم داری؟
سلام کردم و تشکر و چندی بعد با تعارف خودش در کنارش نشستم، ‏بعد از من پرسید فرزند یکی از آزادگانی؟
آزادگان در گوشم زنگ زد، آزادگان یعنی یکی از همان قربانیان، ‏یعنی من فرزند یکی از آن‌ها هستم؟
در فکر فرو رفته بودم که او گفت روزهای سختی بود، واقعاً سخت
حرفش را بریدم و یک‌باره گفتم:‏
شما چه کسی هستید؟
خیلی جا خورد و کمی بعد گفت: من یکی از بازماندگان همان ‏سال‌ها هستم، به یک‌باره بند دلم پاره شد، به او خیره شدم، تمام ‏اجزای صورتش را واکاوی کردم، چند بار از بالا به پایین و از پایین ‏به بالا به او نگاه می‌کردم تا چیزی از خیالاتم را در وجودش پیدا ‏کنم، اما هیچ‌چیز خاصی نبود، شبیه به مادرم بود، همان قدر تپل و ‏مهربان،
در همین افکار بودم که گفت:‏
چه شده دخترم، می‌خواهی کمی بیرون برویم تا هوایی بخوری
دوست داشتم کنارش باشم و او حرف بزند و من گوش دهم، ‏بی‌معطلی قبول کردم و بیرون رفتیم، فکر می‌کنم چهره‌ام خیلی تغییر ‏کرده بود که او این‌گونه به وحشت افتاد و سریع با آب‌میوه‌ای پیش ‏آمد تا شاید ذره‌ای بهتر شوم، بعد از خوردن جویای حالم شد با ‏اشارت سر به او فهماندم که خوبم
بعد بلافاصله به او گفتم: یعنی شما در سال 67 در زندان بودید؟
آن روزها را دیده‌اید؟
آهی کشید و گفت آری، آن جهنم را به چشم دیدم، روزهای ‏وحشتناک و سختی بود بعد دوباره آهی کشید، باز هم محو صورتش ‏بودم
گفت: تو برای چه به اینجا آمده‌ای؟
گفتم: دوست داشتم بیشتر بدانم، آن انسان‌ها را از نزدیک ببینم،
نگاهی کرد و گفت: این هم جای مباهات است که دختران جوانی ‏مثل شما تا این حد به آن روزگاران و سرنوشت ما علاقه‌مند باشند بعد ‏با اشاره و در عین حال بلند شدنش ادامه داد بهتر است داخل برویم
رفتیم و داخل نشستیم، درون ذهنم جملاتش را حلاجی می‌کردم، ‏نمی‌دانستم آیا این حرف‌ها را به عنوان کنایه و یا به قسط تعریف ‏گفته است، چند باری حالات صورتش را در ذهنم مجسم کردم که ‏در زمان گفتن چگونه نگاهم می‌کرد و در این میان به یاد صورت ‏مهربانش افتادم، شاید از ما و هم‌نسلان ما خیلی ناراحت بود که ‏چگونه حتی یک‌بار هم از آن‌ها یادی نمی‌کردیم، حال به او حق ‏می‌دادم، حتی اگر با کنایه گفته باشد،
نگاهش مهربان بود و این حرف را از ته قلب گفته، مثل مادری بود ‏که هر گناه فرزند را می‌بخشد و شاید او هم مرا بخشیده بود، باز هم ‏به او نگاه می‌کردم و با اینکه همایش شروع شده بود چیزی از ‏حرف‌هایشان نمی‌فهمیدم، بیشتر به جمعیت در همایش چشم دوخته ‏بودم، یکی شبیه به پدر در میانشان جستم و به دست‌هایش نگاه کردم ‏و در دل آن‌ها را در زندان تصور کردم، نمی‌دانستم چه تعداد از ‏حضار مردم عادی هستند و چه تعداد جز بازماندگان آن جنایت شوم
چند بار خواستم حواسم را به سخنرانی جمع کنم، اما اصلاً تمرکز ‏نداشتم تنها چند بار صحبت‌های بریده بریده‌ای شنیدم، از دادگاه از ‏آن روزها با خوانده‌هایم یکی بود، از دردها و رنج‌ها اما بیشتر حواسم ‏به چشم‌ها، نگاه‌ها، اندام، دست‌ها، پاها و صورتشان بود
به صورت تمام آن جمع نگاه می‌کردم و در ذهنم برای هر کدامشان ‏داستانی ترسیم کرده و به آن بال و پر می‌دادم، اما شوری که در سالن ‏شکل گرفت من را هم به خود آورد، یکی بر سن ایستاد و موضوع ‏مهمی را اعلام کرد،
نوشته‌ای را توسط بازماندگان آن روزها جمع‌آوری کردیم که با ‏رشادت‌های آنان حفظ و از داخل زندان‌های آن روزگاران ایران گرد ‏آمده است
سرگذشت زنی مبارز که به دست خودش در همان زندان نوشته شده ‏است و بیان‌گرِ بسیاری از حقایق و پاسخ خیلی از پرسش‌گران را در ‏خود خواهد داشت، این سرنوشت و زندگی‌نامه‌ی یکی از بهترین ‏دختران ایران زمین یکی از شجاع‌ترین زنان از داخل زندان‌های ‏خونین جمهوری اسلامی است که در اختیار شما قرار می‌دهیم تا ‏اولین کسانی باشید که با سرگذشت این دختر شجاع آشنا شدید
سرگذشت سولماز ایرانی
حالا یک دفترچه در اختیارم بود، دفترچه را باز کردم، با همان ‏دستخط خودش چاپ شده بود، بعضی از جاها خط خورده بود و یا ‏تند تند نوشته شده بود، بین صفحات صفحه‌هایی وجود داشت که ‏کامل یا بیشتر آن خط خورده بودند، به جای جایش نگاه می‌کردم و ‏آن نگاره را زیر و رو می‌کردم، هزار بار از خود می‌پرسیدم داخلش ‏چه چیزی نوشته شده، مشتاق بودم تا آن را سریع‌تر بخوانم، از یک ‏سو دست و پایم می‌لرزید و از خواندن بازم می‌داشت و سوی دیگر ‏همه‌ی جان اشتیاق و دانستن بود
از خود می‌پرسیدم
این دست خط کسی است که در آن سال در همان زندان‌ها بوده، ‏یعنی چه نوشته است، یعنی او مثل من بوده، اسمش که با من یکی ‏بود، یعنی روحیات فکرها و باورش هم مثل من بود؟
در آن روزها و در آن زندان چه به روزش آمده و هزارن فکر و سؤال ‏ریز و درشت دیگر
از آن خانم مهربان خداحافظی کردم و از آنجا دور شدم، نمی‌دانستم ‏حالا که همایش تمام شده به خانه برگردم یا به همان هتل و همان ‏اتاق، چند روزی را همین‌جا سپری کنم در همین افکار بودم که به در ‏اتاق رسیدم، با وارد شدن اولین چیزی که به خاطرم رسید همان ‏پرنده‌ها بود
به سرعت برایشان در بهارخواب غذایی ریختم و پشت پنجره ‏منتظرشان شدم، از آن‌ها خبری نبود، در همین حین تصمیم گرفتم ‏فعلاً همین‌جا بمانم و این دست نگاشته را به دقت بخوانم و پرندگان ‏رسیدند،
من با خیالی آسوده در گوشه‌ای از اتاق نشستم و دفترچه را در برابرم ‏باز کردم، خاطرم هست نوشته‌ها ترتیب درستی نداشت و هر جا ‏درباره‌ی چیزی صحبت می‌کرد این به هم ریختگی در جای جایش ‏مشهود بود، در هر جا از نکته‌ای صحبت می‌شد، شاید چند جمله از ‏زندگیِ گذشته و بعد نوشته‌هایی درباره‌ی آینده و حال آن روزهای ‏دختر همنامم
جای جایش پر بود از خط زدن‌ها و کلمات نامفهومی که درست ‏نوشته نشده و یا ناخوانا بود، اما به خوبی متن اصلی و موضوع را بیان ‏می‌کرد، حال آن نوشته را به خاطر می‌آورم، سعی می‌کنم همه‌اش را ‏هماهنگ و مرتب به ذهن بسپارم و درباره‌اش فکر کنم، در جای‌جای ‏آن نگاره می‌شد دانست که سولماز کیست، دنیا را چگونه می‌بیند، چه ‏اتفاقاتی برای او و هم‌نسلانش افتاده
شاید آن خط خطی کردن‌ها هم هزاری موضوع در دلش داشت، ‏کاش می‌دانستم در آن لحظه به چه چیزی فکر می‌کند، هر چند ‏می‌شد از التهاب گفته‌هایش در چندی قبل از آن آثار فهمید که در ‏چه دنیای پر از ترس و کینه‌ای نفس می‌کشید
چگونه می‌توان باور کرد که انسان‌هایی تا این حد وحشی و سنگدل ‏در جهان زنده‌اند، برای منی که از دنیا همان دور و بری‌هایم را دیده ‏بودم، خیلی دور از ذهن بود، واقعاً از درکش عاجز بودم، شروعش ‏برایم ترسیمی از دنیایی بود که در این روزها با آن دست و پنجه نرم ‏می‌کردم، شاید تعبیر افکار روزانه‌ام بود
به نام آزادی و برابری، واژگانی دورمانده از ذهنم، واژگانی که دنیا ‏نخواست تا معنایش را به درستی بفهمم،
تا آن روز به آزادی فکر هم نکرده بودم، شاید واژه‌اش را بارها شنیده ‏و در همان واژه محصور مانده به نظاره سالیان بر او و جامه‌اش به ‏نظاره نشسته بودیم
اما شاید شنیدش از زبان کسی که در بند است تعبیری از این واژه‌ی به ‏اسارت کشیده شده باشد و برابری که حال باز هم نگاه‌های مغموم ‏پسرک را برایم به خاطر می‌آورد، برابری که هیچ‌گاه نصیبمان نشد، ‏واژگان غریبی در برابرم بود و به طول این سال‌ها فقط آن‌ها را در ‏میان کتب درسی و از زبان کسانی شنیده بودم که حتی یک‌بار هم به ‏معنیِ آن‌ها رجوع نکرده و فقط ادایش می‌کردند
و حال چند روزی نه واژگان که معنایش به دنیایم پا گذاشته است و ‏از زبان کسی می‌شنیدم که لایق به کار بستنش بود، این دو واژه با ‏نامش صرف شد و جان و معنا گرفت، نامش یا نامم
چه فاصله‌ی دوری هر دو یک اسم داشتیم، او چه مغرور از نامش یاد ‏می‌کرد که چه جاودان معنایش برازنده‌ی وجودش بود، وقتی ‏می‌گفت پرپرنشدنی با تمام وجودم جانش را درک می‌کردم و ‏می‌دانستم، پرپر نخواهد شد و با تمام وجودم این وجود جاویدان را ‏لمس می‌کردم
گلی که میان مرداب روییده و از دست نابکاران به دور مانده چگونه ‏خواهند توانست به او گزندی برسانند و تا ابد او پایدار به جایش ‏خواهد ماند، پرپر شدنی نیست، مثال سولمازی که تا ابد خواهد بود و ‏در آسمان آزادی خواهد درخشید
سولماز یعنی پرپرنشدنی، یعنی آن گل زیبا و خوش‌بو که در ‏دوردست‌ها و به مردابی روییده و جان گرفته، نابخردان به سودای ‏نابودی و پرپر کردنش چنگ انداختند و پیش رفتند و خویشتن به این ‏مرداب غرق کردند، آن گل مغرور در میان مرداب باز هم زیبا بود، ‏زیبا بود و یکتا میان آن همه زشتی، میان آن همه نامردمی تنها بود و ‏تنها زیباییِ چشم‌نواز در دوردست‌ها خواهد ماند و بر این سیاره‌ی ‏خونین با همان نگاه‌های معصوم نظاره می‌کند و تا ابد خواستار حق ‏تک‌تک انسان‌ها است
چه قدر برایم شیرین و قابل لمس بود، وقتی که از مادرش می‌گفت، ‏چه عاشقانه برای مادر می‌سرود شعر تنهایی‌اش را، چگونه از پدر ‏حلالیت می‌طلبید به واسطه‌ی انسان بودن و آرزو داشتن، وقتی از مادر ‏می‌گفت، یاد دستان پر مهر مادرم می‌افتادم که دوست داشتم به طول ‏تمام عمر آن‌ها را به آغوش گیرم و بوسه باران کنم، آن همه از ‏خودگذشتگی‌ها و دوست داشتن‌ها آن همه بزرگ بودن و ‏بزرگواری‌ها را چگونه سولماز جاودان می‌گفت و این احساس پاک ‏دنیایی به رویم ترسیم می‌کرد در بی‌کران‌ها
چه بی‌آلایش از مهر آن دو گفت و من چه شیفته‌ی دیدار آن دو ‏جانی شدم که درس زندگی آموختند به جماعت والانشین
درس خواندند و ما هم درس، ما به کلاس اساتیدی رفتیم که دنیایشان ‏غرق آمال خویشتنشان بود و آن‌ها به کلاسی از زندگی و میان ‏آدمیان، میان همنوعانشان و آن‌ها چه به دنیا پس دادند و ما چه از دنیا ‏ستاندیم،
میان همان کلمات و واژگان بی‌آلایش چه درس‌های بزرگی به ‏سولماز آموختند که او پرپر نشود، درس بیاموزد، به مکتب عشقش که ‏برای او گسترانده بودند برود و مادری را در آغوش گیرد که ‏دردهایش را به آغوش کشیده بود،
احساساتش را درک می‌کردم، لیک او درس‌ها را فرا گرفته بود و ‏باید آن‌ها را پاسخ می‌گفت و من و برگه‌ی امتحانی در برابرم که ‏آموخته‌هایم را پاسخ دادم و هیچ از حقیقت نگفتم
از دیار ترکان بود، باز هم چون منی که آبا و اجداد در آن سرا ‏داشتم، از خاکی که درس ایثار داده و به طول تاریخ به مردمش ‏غیرت آموخته و فریاد کشیدن را به بلندای آسمانش به آنان فرا داده ‏است، سخت ماندن و سخت کوشیدن، زنده ماندن و فریاد و آزادگی ‏را به جویبارهای روانش و این خاک افسونگر آزادگان می‌رویاند به ‏درونش، ملتی گرد آورده که به شور پاسخ شعور داده و دل به دریا ‏می‌زنند و بی‌پروا خویشتن را به پیش خواهند برد
سولماز از خاک اجدادیِ خودم بود، چه بی‌حوصله از کنارش گذشته ‏بودم و هیچ جز نامی برایم بر دل به جای نماند، لیک با خواندن ‏نوشته‌هایش می‌دانستم از کجا برخاسته، پیوند این خاک پاک با آن ‏پدر و مادر دل‌پاک چه شور و شعوری در من و سولماز بیدار خواهد ‏کرد که بدانیم چه می‌خواهیم، چه به پیش رو داریم و باید چه کنیم
این حلقه‌های اتصال میان من و او بیشتر مرا به جهانی می‌برد که متعلق ‏به آنم و باید مثال آزادگان دل به دریا زنم و در پیش باشم و برایش ‏طوفان کنم که گل پرپر شدنی به وجد همگان زیسته است.‏