باز هم سولمازی بود پرپر نشدنی با دریایی از آرزوهای در پیش که ‏می‌دانست دیدن تمام این کژی‌ها شاید چند صباحی او را دل‌زده و ‏دل‌مرده کند اما دل برابری‌خواه او هیچ‌گاه آرام نخواهد نشست و دل ‏به دریای هر طوفانی خواهد زد
هزاران بار به درون می‌گفت باید دوباره دست بر زانو گذاشت و به ‏پای خویش از جان برخاست و دوباره راه را آغاز کرد و دوباره با ‏جانی خسته خشت بنایی شد که به طول سالیان درازی تمام عمر ‏آرزویش را کرده بود، پس از پای ننشست، دوباره جامه‌ی رزم پوشید ‏و پیش رفت و در برابر زشتی‌ها ایستاد که بفهماند هنوز زنده است، ‏هنوز پویا و جویای رسیدن است، هیچ از پای نخواهد نشست و این ‏آرمان و آرزو به دلش ریشه دوانده و برای تحققش از جان و دل ‏می‌گذرد و تا انتها در مبارزه خواهد بود، یا جانش بستانند یا تحقق ‏این رؤیاها را به چشم ببیند
باز هم راهش فریاد بود، به پیش رفتن بود و مبارزه کردن و باز هم ‏همان مسیر دیرباز را در پیش گرفت، باز هم در برابر ظلم‌ها ساکت ‏ننشست و فریاد کرد، حال اگر دور زمانی پیش‌تر با ظالمی تاج‌دار ‏می‌جنگید آن روز فهمیده بود که دیگر باید با عبا به تنان مبارزه کند، ‏باز هم همان طریقت و ریشه‌ی ظلم را برکندن در پیش بود، اگر ‏جماعت بی‌شماری را خام کرده و مسخ کرده‌اند که به طول و درازای ‏سالیان خواهند فهمید آن‌ها برابری را برای خویش برادر کردند
او همان روزها و میان همان ددمنشی‌های نخستین فهمید و سکوت ‏نکرد، بازهم ریشه دواند و میان همان مرداب که به تصرف ‏مفت‌خوارگان و دغل‌بازان در آمده بود رشد کرد، حالا زشتی‌ها هم ‏به این مرداب جای گرفته و لجن‌ها ریشه می‌دواندند و پیش می‌رفتند و ‏به شکل گلی سر برمی‌آوردند که وجودش همه خار بود و ‏می‌خواست تیشه به ریشه‌ی پرپرنشدنی‌ها بزند و به خیال تاریکش این ‏راه را تیره‌وتار کند
اما گل همیشه بهار همیشه شکوفه دارد و آن دیار به خاک نشسته و ‏لجن‌مال شده جان گرفت و به سودای بیداری و پروراندن پیش رفت، ‏سولماز کوتاه نمی‌آمد از آرمانی که همه‌ی وجودش را در بر گرفته ‏بود
به سودای برابری از همه چیزش می‌گذشت و برایش آماده هر از ‏جان‌گذشتگی بود و سراسر وجودش ایثار شد، باز به میدان بود باز ‏فریاد می‌زد، باز ددمنشان را وحشی‌تر از پیش می‌کرد، چند باری گفته ‏بود که در زمان‌های دور و میان قدرت تاج‌داران هم به زندان و ‏اسارت در آمده لیک این زندان چهره‌ی دیگری داشت و قدرت به ‏دست دیوپرستان افتاده بود که برای اعمال شنیع فرمان می‌دادند،
دستور نه از سروری تاج‌دار بر زمین که از قدرت ماورایی پیش‌تر در ‏آسمان می‌گرفتند و حال دنیا جهنم می‌شد و سیاه‌چال‌های آسمان به ‏زمین می‌رسید
نمی‌توانم باز هم آن خون نوشته‌ها را به خاطر بیاورم، تک‌تک ‏کلمات و جمله‌هایش به ذهنم حک شده حال دیگر بازخوان زبانی ‏بودم که بریده به ذهن حرف‌ها را می‌پروراند،
نمی‌شد از دورتری گفت، نمی‌شد از خویشتن گفت، فقط صدای ‏بی‌صدای آن خون نوشته‌ها در ذهنم فریاد می‌زد، حال سولماز بود که ‏صحبت می‌کرد، فقط او است که حرف می‌زند و بیداریِ جهان را ‏فریاد کشیده است
در اتاقی نشسته باهم صحبت می‌کردیم، بازهم برنامه می‌ریختیم که ‏کی و کجا دست به اعتراض بزنیم، با چه راهی می‌توانیم این دیوان ‏که پوستین فرشته به تن کرده‌اند را رسوای شهر کنیم
مدتی بود که جمعی زندگی می‌کردیم و در خانه‌هایی به شور ‏می‌نشستیم تا راهکار تازه‌ای گرد آوریم، قدرت فکر جمعی بسیار ‏فراتر از فکرهای فردی‌مان بود از آینده‌ی در پیش رو خبر داشتیم، هر ‏روز خبری می‌رسید که خانه‌ای از بچه‌های ما و دیگر گروه‌ها که ‏پایمردی کرده و از موضعشان دور ننشسته‌اند لو رفته و آن جمع ‏دستگیر شده‌اند، خبرهای بیشماری از ترور و کشتار بچه‌ها به ‏گوشمان می‌رسید و از زندان‌های جهنمی این دیوپرستان ترس در دل ‏داشتیم، احتمال اینکه هر لحظه به خانه بریزند و همه را از زیر تیغ ‏بگذرانند یا به جهنم بسپارند را می‌کشیدیم اما با آرمان و آمال بزرگ ‏در طول تمام این سال‌ها آماده‌ی رویارویی با این دیو صفتان را داشتیم ‏و جان را در پیش گرفته تا در راه حق نثار کنیم
در همین حال و هوا و در میان افکار و راه‌ها بود که یک‌باره صدای ‏شکستن شیشه به گوشمان رسید در چشم برهم زدنی دودی مهیب ‏فضا را پر کرد، اشک از چشمانمان جاری بود توان نفس کشیدن ‏نداشتیم، نمی‌دانم در آن حال و هوا اشک به حال خودمان می‌ریختیم ‏و یا برای چشم‌های منتظری که شاید مسخ شده و چیزی نمی‌بینند
اما آینده‌ای در برابرشان بود ما آن آینده را بارها و بارها دیده و حال ‏برای آن روزها اشک می‌ریختیم، در چند دقیقه تعداد بیشماری به ‏داخل ریختند و هر کس که توانست پایمردی کرد، ما گروهی مسلح ‏نبودیم که در برابر تیر و فشنگ‌های آنان به سرب پاسخ دهیم و بیشتر ‏اهداف ما به روشنگری و بیداری آدمیان و نشست و برنامه‌ریزی برای ‏ساماندهی اعتراضات بود
آن‌ها که به سلاح ددمنشی مسلح بودند در چشم بر هم زدنی همه را ‏دست‌وپا بسته به اسارت درآوردند و به‌پیش بردند تا به سیاه‌چال ‏بسپرند، خیمه‌شب‌بازی‌هایشان خوب به خاطرم هست که چگونه ما را ‏دست و پا بسته به بیدادگاهی می‌برند و در آنجا ملیجکی پیش می‌آید ‏و خوش‌رقصی می‌کند که به بار اتهامات ما افزون کند
متهم نبودیم از همان پیش‌ترها مجرم شناخته‌شده و خیلی قبل‌ها ‏حکممان هم صادر شده بود، حال در این خیمه‌شب‌بازی هر کس ‏سالیان درازی حبس می‌گرفت تا دور بماند تا صدایی برنخیزد، ‏فریادی شنیده نشود
من هم حبس طویل مدتی گرفتم، دست و پا بسته به قربانگاه پیش ‏رفتم تا به روزی خاص قربانی در برابر پای ظالمان شوم، باز هم ‏زندان و باز هم اسارت، در این سالیان مبارزه بارها به زندان رفتم هم ‏در زمان شاه منحوس و حالا که زمان زیادی از انقلاب ربوده شده ‏نمی‌گذشت در این حکومت جور و فساد هم زندانی شدم
زندان‌ها خیلی با هم متفاوت بود، حالا به زندانی می‌آمدم که نه ‏سیاه‌چال ساخته شده به دست آدمی که جهنمی با اندیشه‌های آسمانی ‏بود، حال باید به جهنمی پای می‌گذاشتم که پیش‌ترها قانونش از ‏دوردست‌ها و از آسمان وحی شده بود و حکم زن کافر از پیش تعیین ‏شده بود
فضای زندان سرد و تاریک بود، انگار نه ‌انگار که این همان زندان ‏دورترها است، همان زندانی است که من بارها در زمان شاه به آنجا پا ‏می‌گذاشتم، جای‌جایش را می‌شناختم گویی دیوارها و میله‌ها هم ‏شنیده بودند که باید جهنم شوند،
آن‌ها شکل باخته و دوباره ترسیم شدند، دوباره تعبیر شدند و سرآخر ‏سیمایی به خود گرفتند که تا آن روز نظیرش را ندیده بودم
به محض رسیدن، صدای فریادها در گوشم طنین‌انداز بود
بازهم صدای ناله‌ها و ضجه‌ها، بازهم تیغ کشیده و می‌درند، جان‌های ‏بیشماری که فریادشان حق‌طلبی و برابری است، در راهروی سردش ‏گام برمی‌داشتم و پیش می‌رفتم و این خانه‌ی دیرباز چه رنگ و رویی ‏عوض کرده و از نو ساخته شده بود، باز هم میهمان همین تفکرگاه ‏بودم، می‌توانستم سال‌های در پیش رو را فکر کنم
دوباره خویشتن بسازم، دوباره از پیله در بیایم و پروانه شوم، اما صدای ‏ناله‌ها و فریادها نمی‌گذاشت، اینبار دیگر مثال قدیم آن خانه‌ی ‏مسکوت نبود که فکر کنیم و باید صدای ناله می‌شنیدم و رعشه به ‏جانمان می‌افتاد
زنانی که سیاه‌پوش سیمای فرشتگان عذاب را ترسیم می‌کردند، ‏سیاهی رخسارشان را پوشانده و مردانی که چهره به خون‌خوارگان ‏بدل کرده‌اند، این‌ها انگار تعلیم دیده‌اند برای عذاب و شکنجه، انگار ‏سالیانی است که در پستو مانده و آماده‌اند که در روز موعود پیش ‏بیایند، انگار خداوند به فرشتگانش امر می‌کند تا شیپور بنوازند
شیپور اول نواخته می‌شود، سر بر می‌آورند، خفتگانی که به درازای ‏عمر در آن پستو مخفی مانده و حال روز باز پس گیری و انتقام است
انتقام از چه و از که؟
برای کدامین کارهای کرده و نکرده؟
برای کدامین جنایات مرتکب شده؟
به جرم خواستن برابری، به جرم فکر کردن، به جرم آرزو داشتن؟
صدای ضجه‌ها رعشه به جانم می‌انداخت، فریادها و صدای بالا و ‏پایین شدن شلاق‌ها خواب و فکر را بر من حرام می‌کرد،
حالا باید باز افکارم را گرد خود بنشانم و دوباره به همه‌ی آن‌ها فکر ‏کنم،
زنی چادر به سر به رنگ ظلمات در برابرم بود، نگاه به چشمانش که ‏چه بی‌روح به من چشم دوخت و هیچ برایش مهم نیست و به او ‏فهمانده‌اند که من چه دیو پلیدی هستم
حال این‌گونه با دندانی تیز کرده در پی انتقام است
میله‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود و بیشتر به جانم فشار می‌آورد هر ‏لحظه در حال نزدیکی بود در دوردست‌ها مردی ایستاده با تفنگی سر ‏پر آماده‌ی شلیک است، صورتش را ریش پوشانده و به ضخامت ‏همان ریش‌ها به دنیایی افتاده که هیچ نمی‌بیند و هیچ فریادی را ‏نمی‌شنود،
زیر بغل و دست‌هایم را گرفته‌اند، مشکی‌پوشان و زنان پنهان در ‏چادرها دست و پا می‌بندند، به پیش می‌برند در اتاقکی که صدای ‏ضجه‌ها به نزدیکی دیواری حائل بینمان به گوش می‌رسد به تختی ‏بسته‌اند دست و پایم را
حال فرمان می‌دهد و می‌تازد، شلاق پیش می‌رود و جانم را می‌کاهد، ‏ضربت اول بر جانم را خوب به خاطرم دارم
دردی تمام وجودم را پر کرده بود، حتی احساس پاره شدن پوستم را ‏کاملاً و با تمام وجود حس می‌کردم و قطر و اندازه‌ی این پارگی را ‏می‌دانستم، درد به تمام سلول‌های بدنم رسوخ می‌کرد و چهره‌ی آن ‏کودکان در برابرم بود که چگونه به من چشم دوخته‌اند، چگونه لب ‏می‌گزند و صدایی بیرون نمی‌دهند که مبادا من هم صدایی بیرون ‏دهم، به فاصله‌ای کوتاه ضربه‌ی دوم را بر تنم حس می‌کنم، دردش ‏امانم را می‌برد، باز شلاق‌ها یک‌به‌یک بر تنم فرود می‌آید و زخم به ‏جانم می‌زند،
خون به زمین می‌چکد، سر بر تخت مانده و به زیر آمده قطرات خونم ‏را بر زمین می‌بینم، با فشار دندان به دندان می‌کوبم که صدایی بیرون ‏نرود و جلاد از کرده‌اش سرمست نشود، ضربه می‌خوردم به درون ‏فریاد می‌زدم تمام دردها را در جانم می‌بلعم و ذره‌ای از آن را بروز ‏نمی‌دهم، ضربات پشت هم می‌آید و جانم را می‌درد، کم‌کم حس ‏نمی‌کنم
هیچ حس نمی‌کنم، چشمانم آرام بسته می‌شود و دیگر هیچ نمی‌بینم ‏تا صدای اذان
باید صدای اذان به گوش باشم تا بار دیگر طعم پردرد شلاق را ‏بچشم، جای تازیانه‌ها به اعماق سینه‌ام و بر تن حفر کنم و با دردش ‏دوباره بسوزم و زنده شوم، ضربات هی پیش و پس می‌رفت گاه ‏می‌سوزاند، گاه زجر می‌داد، گاه حفر می‌کرد، تنم لانه‌ی آن چند متر ‏کابل شده بود، می‌آمد تا در آغوشم آرام گیرد او هم درد داشت، از ‏آمدنش می‌فهمیدم
از خوردنش می‌دانستم که او هم درد می‌کشد و جلادی در پیش از ‏این درد توأمان لذت می‌برد، گاه لبخند می‌زند، گاه صدایش به قهقهه ‏بدل می‌شد و این بار تا آخر می‌دیدم و همه را می‌شنیدم، سرآخر با ‏پشتی خونین به سلول می‌برندم و در گوشه‌ای انداخته می‌شدم
صدای بلند قرآن به گوشم می‌رسید، فریاد می‌زد و هر لحظه آن را ‏می‌شنیدم، از صبح تا شام به گوشم می‌رسید و گاه میانش لرزه بر ‏اندامم می‌افتاد و می‌ترسیدم، تمام جانم درد می‌شد، دوباره زیر بغل‌ها ‏را می‌گرفتند و به اتاق ضجه‌ها می‌بردند
باز می‌بستند به تخت اینبار به کف پاهایم تازیانه می‌زدند، دیگر ‏همه‌چیز مثل روز اول و آن ضربه‌ها نبود، حال ترسیده بودم، ناله ‏می‌کردم و فریاد می‌کشیدم، درد به جانم رسوخ کرده بود، خون از ‏پایم جاری می‌شد، جلاد از ناله‌هایم سر کیف می‌آمد و با قدرتی ‏بیشتر به پاهایم می‌کوفت
او به انتظار اذان می‌نشست تا فرمان خدایش را پیش برد تا کافر زنی را ‏مؤمن و دین‌دار کند و منی که با شنیدن صدای اذان رعشه به جانم ‏می‌افتاد، هرچند درد می‌کشیدم، می‌ترسیدم اما باز هم در فکر به ذهنم ‏فریاد می‌زدم که باید به آرمان و آن نگاه معصومانه‌ی کودکان و ‏دردمندان وفادار ماند
باز هم شلاق‌ها به کف پایم و باز درد جان‌فرسایش به وجودم، دوباره ‏می‌زد، خون می‌ریخت، خون‌ها چرک می‌شد، عفونت می‌کرد و پایم ‏را پر می‌کرد، آن قدر این زخم‌ها سرباز کردند و خون خشک به ‏روی هم بستند که چرک تمام جانم را گرفت
حال با ضربت وحشیانه‌ی جلاد، چرک سرباز می‌کرد و به بیرون ‏می‌ریخت، تمام زشتی‌های مانده در وجودم بیرون می‌جست و زمین را ‏از چرک و خون سیراب می‌کرد و شاید خدا هم هنوز سیراب نشده ‏در انتظار درد تازه‌ای است
این قدر شلاق خورده بودم که نمی‌توانستم بایستم، چهار دست و پا ‏راه می‌رفتم و باز اتاقکی تنگ و تاریک که از هر سو دیوارها به ‏سمتم هجوم می‌آورد و صدای ناله‌ها از قرآن با ناله‌ها در شکنجه ‏رعشه به تن می‌داد و در بندان آتش می‌گرفتند و با این ناله‌ها خاکستر ‏می‌شدند
باز هم روخوانیِ متنی که مرا به این درد کشانیده بود و باز هم قرائت ‏همان دردها با کلامش باز به چشمانم بیشمارانی بود از همبندی و ‏اطرافیان که شلاق می‌خورند و دست و پا بسته پیش می‌برند و ‏می‌سوزند
صدای قرائت قرآن با فریادهای هم‌بندیان باز و بسته شدن درب‌ها ‏صدای پای پوتین سربازان و آن چادرهای مشکی بر سر زنان که همه ‏جایشان را پوشانیده به ذهنم تصاویری ترسیم می‌کرد که ‏کابوس‌وارانه بود در عین بیداری
جهنم در برابرم بود، قرآن می‌خواند به زبان عربی، هیچ نمی‌فهمیدم ‏اما این کلام حال برایم ترجمه می‌شد و تصاویری می‌ساخت از ‏حلق‌آویز شدگان، از در آتش ماندگان، رؤیاهایی که به دنیا می‌دیدم ‏از انبر در دست ناخن کشندگان
از فریاد و جیغ و ضجه‌ها، از زنانی که از پستان آویزان شده در برابرم ‏هستند، باز صدای ناله‌ها را می‌شنوم، از درب بقلی از سلول کناری که ‏آرام لالایی می‌خواند برای فرزندی که در شکمش سقط کرده‌اند و ‏مادری که آرام برایش لالایی می‌خواند که کودک آسوده بخوابد
این خاطرات همیشه همراهم بود، حتی در روزهایی که دیگر این ‏شکنجه‌ها در کار نبود، حال ما در زندان این دیو پرستان اسیر بودیم و ‏محکوم به ماندن در این سیاه‌چال، راه در برابرمان نبود، جز ماندن و ‏رنج بردن لیک آن کابوس‌ها هر روز و هرشب همراهم بود، همیشه ‏در کنارم می‌دیدم، مادران کشته شده، طفل‌های بی‌جان مانده در ‏شکم مادران، پاهای تاول زده، صدای گاه و بیگاه قرآن و تلاوت این ‏آیات ظلم
به اذان‌هایی که مو به تن راست می‌کرد، هنوز هم بودند کسانی که ‏باز شکنجه می‌شدند و درد می‌کشیدند، من و بعضی از دیگر زندانیان ‏را به حال خود رها کرده بودند که در این کابوس‌ها زنده باشیم و باز ‏هم درد بکشیم،
شاید شرایط آرام‌تر شده بود اما هیچ‌گاه پایان نداشت و این شکنجه‌ها ‏با وقوع حادثه‌ای تشدید می‌شد، گاه آرام و خنثی ولی باز هم در این ‏خنثی بودن من دوباره کابوس می‌دیدم
هم جهنم آسمان و هم دوزخ بر زمین از هم شده و با هم بودند و ‏همواره در برابر چشمانم بود
شاید هزاربار فکر کردم که این راه درست نبود و راه را از بیراهه ‏رفتیم اما به هدفم ایمان داشتم، برابری و آزادی چیزی که همه‌ی عمر ‏برایش جنگیده بودم شاید مسیر از کج‌راهه بود شاید اشتباه کردم و ‏کردیم، اما هدف درست بود و باز دوست داشتم راه تازه‌ای بجویم
زندان پر شده بود از خبرهای ضد و نقیض، چیزهایی که دیوان به ما ‏می‌گفتند و ما می‌دانستیم همه‌اش دروغ است، حال من که از پیشوایانم ‏حرفی به میان نبود و بیچاره آنان که می‌فهمیدند چه کلاه گشادی از ‏سوی قدرت پرستان دل به جهان فروخته بر سرشان گذاشته‌اند و به ‏ریش نداشته‌شان می‌خندیدند
اما این‌ها از زبان مزدوران و دیو پرستان شنیدن کی حجت می‌شد و ‏آرمان در برابر بود، برای هدف والای به این سرا رانده شده بودیم و ‏دیو به هر زشتی دست می‌زد تا ما را از راه باز ایستاند، ما را از هدف ‏دور کند و در خویشتن بمیراند
هر روز به شنیدن این اخبار عادت کرده بودیم و بیشتر دروغ این ‏پلیدان برایمان آشکار می‌شد، اصلاً نیازی به شنیدن نبود ما به دل ‏شنیده بودیم صدای ضجه‌ها و ناله‌ها را، بوی خون در فضا پیچیده ‏بود، بالاخره صفحه‌ی آخر در برابرمان بود
حالا دیگر فضا را پر کرده بود زشتی‌ها و زشت منشیِ این دیورویان ‏بدصفت که با هیئتی سه نفره به دروازه‌های اسارتگاهمان می‌شتافتند، ‏حالا می‌دیدم که چگونه به تفتیش باورهای ما و این نسل فریاد ‏برآورده می‌پردازند و چگونه می‌خواهند همه را از زیر تیغ بگذرانند
چگونه این جسم‌های زخم دار ما غذای لاشه‌خوران شد، گروهی در ‏برابرمان بود شامل سه نفر که دنیایشان را به دیو فروخته و دینشان ‏فریاد از همین زشتی‌ها است
حال می‌نشستند در برابر آزادگان تفتیش و تحقیر می‌کردند
بر سر موضعت باقی مانده‌ای؟
به خدا باور داری؟
حاضری همراه و هم‌رزمت را بکشی؟
حاضری در جنگ به روی مین بروی و در سپاه ما مبارزه کنی؟
و سؤال‌هایی از این دست و پاسخ
پاسخ‌هایی که اگر مغایر با جواب از پیش تعیین شده بود سر به ‏جوخه‌ی دار و تن به گلوله‌های سربی می‌سپردی و مرگ در همین ‏نزدیکی و در پیش روی ما است
حال ما در آن به پیش می‌رویم، پاسخ می‌دهند و جان و جهان به پایان ‏می‌رسانند، حال دختران کجا می‌روند،
وای از این همه دیوانگی
وای از این روان‌پریشیِ دیو صفتان
همه می‌دانستیم چه سرنوشتی در انتظارمان است، هر روز می‌شنیدیم ‏که چگونه دوستانمان که با تمام وجود به آرمان و هدفشان پایبند ‏بودند با پاسخی جان تسلیم می‌کردند که راهشان تا ابد زنده و پایدار ‏خواهد بود
آن گروه سه نفره که به اجماعشان مرگ و زندگی می‌دهند، مرگی با ‏عزت و پایداری بر باورها و زندگی به شرط توبه به شرط دوری، ‏زندگی به قیمت دوری از خویشتن، پشت کردن به تمام فریادها و ‏ضجه‌ها، ناله‌ها و عذاب‌ها، دیگر به چشمان کودکان نگاه نکن، دیگر ‏به فریاد مستمندان گوش نده
هیچ نکن، خنثی بمان و مردگی کن و سیل خروشانی از بهترین‌ها، از ‏برترین‌ها، از آزادگانی که از همه چیز دنیایشان گذشته‌اند و چیزی ‏نمانده جز جانی در تن که آن هم هدیه به راه برابری و آزادی است
این درخت نوپا باید که جوانه زند، برخیزد، باز هم فریاد شوند و ‏بدانند بیشمارگانی در دورترها مانده و فریاد زدند و حتی از جانشان ‏هم گذشتند برای این نهال زیبا و کوچک
حال دیگر همه‌ی ما می‌دیدیم، همه با چشم‌ها اعدام را می‌دیدیم، ‏صدای این گلوله‌ها در زندان می‌پیچید، در این گرمای سوزان تابستان، ‏می‌سوزیم و می‌سوزیم از این همه زشتیِ دیوپرستان که چگونه ‏کشتند، چگونه عذاب دادند تا سلطنت کنند
ما سوختیم و ساختیم تا فریاد بمانیم تا صدایمان جاودان و راهمان غیر ‏قابل شکست شود، همه را می‌دیدیم، می‌دیدیم چگونه این گل‌های ‏زیبا را می‌چینند و با نهایت وحشی‌گری با چند سؤال آنان را محکوم ‏به مرگ می‌کنند
می‌دیدیم که چگونه اجساد را سوار بر کامیون‌ها می‌کردند و ‏می‌دیدیم چگونه اجساد به روی هم در خاک دفن می‌کردند و ‏قبرستان دسته جمعی ساخته و همه را به درونش می‌ریزند و پایه‌های ‏این حکومت ننگین بر جنازه‌ی ما استوار شد
اما این قائله زشتی سرآخر ندارد و دروازه‌های زشتی اینان بی‌پایان و ‏ادامه‌دار است
چگونه فتوا می‌دهند به تجاوز، به کشتن،
چگونه مسخ شدگان را به جان آزادگان می‌فرستند تا جانشان را، ‏عصمت و پاکی‌شان را بدرند که خدا فرموده مبادا آن‌ها به بهشت ‏بروند که دختر باکره را نباید کشت، باید فتوا داد
باید جهنم به پا کرد، جهنم که در پیش رو است، باید بی‌عصمت ‏کرد، باید به زور زن کرد، باید تجاوز کرد تا مبادا باکره‌ای به بهشت ‏رود و این تجاوز شدگان طعمه‌ی بهتری برای آتش سوزان جهنم ‏شوند که چندی پیش وجودشان، عصمت و پاکی و همه تن‌هایشان را ‏کشتند
همه را می‌دیدم، همه را می‌دانستم، دوستانم هم می‌دانستند، تمام آن ‏آزادگان بی‌پروا و بی‌باک آن دختران و زنانی که دلشان دریا بود، ‏بهترین‌ها بودند، تعبیر تمام رؤیاها بودند، همه می‌دانستیم و پیش ‏می‌رفتیم، با تمام وجود به هدفم باور داشتم
می‌دانستم که باید بجنگم و حتی لحظه‌ای دور ننشینم که شاید کژی ‏را دیگران به راهمان بستند شاید زشتی به بار آوردند، لیک من که با ‏تمام جان در این راه بودم و از هر کژی خویشتن را مصون داشتم و ‏همواره به هدفم ایمان و برایش همه کار کردم حال جانم را تحفه‌ی ‏این راه بزرگ می‌کنم که جاودانم که هدفم تا ابد زنده خواهد ماند و ‏هیچ‌گاه باز نخواهد ایستاد و من با جان و خونم این طریقت را جاودان ‏کردم و آن گل پرپر نشده را تا ابد زنده نگاه خواهم داشت که ‏هزاران گل از میان خونم روییده شود و سرآخر جهان گلستان شود
هیچ‌گاه از باورم پشیمان نشده و نمی‌شوم، در تمام این لحظه‌ها به ‏مادرم نگاه می‌کنم، به دستان پرمهرش می‌نگرم که چگونه عمر و ‏جان و آرزو به راهم گذاشت، به پدری نگاه می‌کنم که مثل کوهی ‏همیشه در کنارم بود و حال با نبودنم چه خواهند شد
چه قدر آرزوی دیدن چهره‌ی معصومشان بر دل است، چند بار به ‏ذهنم دوره کردم، روزی که پدر بداند با دخترش چه‌ها کردند، تنش ‏را با جانش پاکی و عصمتش دریدند که سرآخر زجر دهند به عنوان ‏مهر
آن روز پدر چه می‌کشد، کمر چگونه خم می‌شود، دنیا چگونه بر ‏سرش آوار خواهد شد، مادرم از رنج‌های من چه دردها که نمی‌کشد، ‏اشک‌هایش تا کجا روان خواهد شد و این آتش وجودم را بیشتر و ‏بیشتر می‌کند اما آن‌ها هم این دختر را درک می‌کنند چون درس ‏مهربانی از خودشان بود
از درد آنان درد کشید، باید به این دختر حق دهند که به هدفی والا ‏جان داد و همه چیز را دانسته، تجاوز به تک‌تک آن دختران، گلوله‌ها ‏در بدن، خفه شدن به پای چوبه‌های دار، همه و همه را هر روز تجربه ‏کرد، هر روز درد کودکان را دید و لمس کرد، باید بدانند که اگر ‏می‌ماند به همه خیانت می‌کرد
با دلش به خویشتن خیانت می‌کرد، می‌دانست درد در برابر است، ‏مرگ در روبرو نشسته و دیوان برای جان و تنش دندان‌تیز کرده‌اند، ‏اما باید که می‌ماند، باید فریاد می‌زد،
می‌دانم که خواهم مرد، می‌دانم جانم را تکه‌تکه می‌کنند و تمام ‏دردها را کشیده‌ام، نوشتم و گفتم تا بدانید ما به راه هدفی والا جان بر ‏کف هر دردی را به جان خریدیم که جهانی بهتر و لایق‌تر بسازیم
جهانی که در آن همه آرزو کنند، جهانی که در آن جمعی مفت‌خوار ‏آرزو را نکشند، از تو می‌خواهم که خویش باشی و حتی لحظه‌ای ‏بازنایستی
ما ماندیم و پرپر شدیم که راهمان جاودان بماند و پرپر نشود، تو باید ‏بازنایستی هر چه به تو آموختند را سنجش کنی و باید باور و ایمان را ‏به آزمون بگذاری و راه پیشه کنی و با تمام جان و وجودت به راهت ‏بمانی دنیای تغییر دهی که همه‌چیز به دستان من و تو است، من درد ‏می‌کشم و جان می‌دهم، هر عذابی را به جان می‌خرم، مرده‌ام
آرام در گوشه‌ای نفرین شده به خاک انداختند و رفتند و هر نام زشتی ‏را به من وصل کردند، اما چشمانم همیشه باز است، من دنیا را ‏می‌نگرم که گل پرپرنشدنی باز هم به جهان خواهد رویید.‏