برابر بودن و این میل در ذات
شده اسباب بازی و نسان مات

بدین زشتی که تو آورده‌ای داد
همه دادت شده فریاد بیداد

ز مردم تو ربودی هر رهایی
همه آزادگی را کشت راهی

که سرخ است و به داس و تیغ او داد
همه حق رهایی را در آن باد

به کوچ جبر مردم را که کشت است
به تبعید از نفس جان‌های مرد است

به نام کارگر خواند و خودش خورد
هزاری کام را خورد و دلش مرد

به دیروزی که زور از آنِ ارباب
و ارباب زمان حزب است بی‌تاب

به آسانی بگو بی ارزش آن جان
همه در زیر تیغ و تیغ لرزان

از این کشتار جمعی ما پریشان
پریشان عدل از این جان فریبان

ندارد ارزشی جان، هیچ انسان
حقوق هر نفس بود است پنهان

همه در فقر آری فقر این بار
برابر کرده بخت بد تو انسان

به زیر چشم در جان تن تو مهمان
یکی دائم تو را بیند به پنهان

به هر رفتار تو دیدار اذعان
همه جاسوس در این خانه حیران

به کار جبری و صد سال کشتار
مجازاتی که تیر و دار بر خار

سرابی سرخ از رویای عدل است
برابر بودن اسباب است و بذل است

سرانجام چنین راهی پریشان
همه لعنت به عدل و عدل پنهان