به دنیایی چشانم باز این دید
که انسان نوع خود را خورد در زیست

برای زندگی از دیربازان
همین را خواندن او در پیش فرزان

که باید از برای زندگی کشت
کسی کشت و به جان خویش از رشد

همه رشد من از آن تن در این بود
اگر او را بخوردم ره جوین بود

همه مردم به شادی پیش در راه
نه سنگی پیش رفت دریاست بر جاه

همه دنیا مثال روز پیش است
همه دنیا از آن خویش بیش است

همه امروز در این جاه اینسان
شبیه روز دیرین پیش خویش است

ولیکن در دل این خاک از پیش
همه هم نوع خود آن غوط بر کیش

همه انسان به دندان می‌کشند آن
به شادی می‌درند هر تن از آن جان

ببین ساده گذر از آن دکان بان
یکی نوزاد آویزان بر آن خان

یکی ران زنی در دست شاد است
یکی بریان تن کودک مذاب است

به جوشیدن تن مردی است در آب
خورشت مغز انسان روی گاز است

همه شادان کسی فکری بر این راه
بر این حالات انسان خویشتن جاه

کسی نادم پریشان بود در خاک
نه دنیا در گذر بود است بی‌باک

به عادت عادت خود را پرستید
خدا را ارزش خود خواند در زیست

در این خاکی که امروز از دلش جان
دریدن بود آری ارزش و خان

به هر دنیا نسان در پیش خاک است
که او تنها مرید باک و تاک است

به هر راهی رود بی پرسش و مست
به تقطیرش به عادت مست دربست

اگر فردا تنت را دیدی ارزان
اگر بر روی گازی پخته‌ای جان

بدان تنها مریدی برده‌ای پست
که عقلش بی خرد بود است دربست

برای زیدن و بیدار دنیا
همه ارزش دوباره ساختن راه

جهان تازه‌ای جان بود آن خان
همه ارزش میان جان و اینسان

مهار آزار آزاد است هر جان
جهان ما رهایی است برخوان

بخوان شعر رهایی را برابر
به آزادی برابر بود هر سر

همه جان جهان حیوان و انبات
همه آزاد این جام جهان شاد