به طول سالیانی خواند کاری
نهایش جان جهان را بردباری
به خواندن درسها با چشم تاری
طبیبی شد به اخر روزگاری
چرا او گشت اینسان دکتر از چیست
برای در امان دادن بدین زیست
اهورا گشت این جان بخش عیسی
بگو بیدار مردار از نفس شاه
همین کار آمد و کارامد از او
برای زیدن و زندار پس کو
کجا او رفت در این دام پستار
چگونه خویش را او کرد این خار
ندانی گویم و بگشای این راز
در این دیوانهخانه او است انباز
به روی جوخهی آن دار او بود
به آخر مهر زیدن خواند او گوی
به زیر گور او داد است اذنی
نفس را او شمرده دار ضمنی
اگر ارباب خوانده آز و انقام
قصاص چشم را خواند به ایتام
اسیدی ریختند و باید از جان
بگیرد او تقاصی وای از کام
ببین دستان او در پیش او بود
طبیب مرگ آمد اوی رو بود
به چشمان نفر او دید آن ریخت
به سوزش دیده را از دید گرخید
به روی تخت او حیوان بی جان
بریده او دمش را وای انسان
چنین مرگار آمد قدسی از راه
چنین گشتا مسیح دجال هر بار
طبیبی را که باید جان نگهبان
شده قاتل در این دادار انسان
من از خواندن مریض و وای بیمار
حدیث مجمل مرگ است این خار



