بارها و بارها به ایران رفته بودم، هیچگاه چنین احساساتی نداشتم، حالا هم برای خانواده دلتنگ بودم و هم برای خاکی که از آن دور مانده بودم، دلم تنگ خاکم بود، لحظهشماری میکردم تا زودتر پایم را بر خاک اجدادیام بگذارم، دوباره در هوایش نفس بکشم، هیچچیز مثل سابق نبود،
هیچکدام از احساساتم مثل سابق نبود، دوباره همان مسیر بود، همان خاک، همان راه، همان راهی که بارها و بارها در زندگیام رفتهام و سالیان بسیاری در آن خاک زندگی کرده بودم، ولی حالا در این هواپیما و در این انتظار دلم برای ایران و ایرانیان میتپید
حال خودم را نمیفهمیدم، میخواستم به خاکی برسم که تکتک ذرات جانم از آن بود و برایش میخواستم از همان جان هم بگذرم،
هواپیما به پیش بود، وقتی خلبان اعلام کرد که وارد خاک ایران شدهایم، ضربان قلبم دهها برابر تندتر میزد، نه فقط قلبم که همهی وجودم میتپید، لحظهها را میشمردم تا زودتر به فرجام برسد
به فرجام برسد این دوری سخت و من به وصال خاک اجدادی برسم و بار دیگر تجدید میثاق کنم، همان عهدهای دور را، همان پیمانی که همراهان و همرزمان از دیر زمانهای خیلی دور بستند و حال من دوباره همان پیمان را با خاکم خواهم بست و با خون جانم به راهش خواهم ماند که این پیمان به خون ما استوار است
هواپیما ایستاد، حال زمان گام نهادن بر روی خاک سرزمین مادریام بود، وقتی برای اولین بار بعد از آن همه اتفاق پایم را روی خاک ایران گذاشتم، دوباره زاده شدم، جانم به پرواز در آمد،
بوی مادر میداد این خاک کهن، از جای جایش بوی مادرم، مادران بیشمار سرزمینم را استشمام میکردم و جای بر پای پدران میگذاشتم و حال در این خاک پاک راه میرفتم
حال در همان راه هموطنانم را میدیدم، همهی ما محق به آزادی بودیم، این تلاش چند صدساله و شاید هزاران ساله بالاخره باید روزی به سرانجام برسد، به هممیهنانم نگاه میکردم، لبخند میزدم و پاسخ لبخندهایم را با لبخند از آنان میگرفتم،
باز هم جملات پدر را به خاطر آوردم، به راستی که مردم صبوری داریم، مردمی که به طول این همه سال، عذاب دیده و با هر رنجی سوختند و ساختند، اما سرآخر این کاسهی صبر لبریز شد، بیرون آمدند تا سرنوشت خویش را خود به دست گیرند و حال من با نگاه به اعماق چشمهایشان میدانستم که دل در گروی آزادی دارند و به سودایش از همه چیز گذشتهاند و من هم گذشتهام،
حال من هم یکی از آنها هستم، ما همه از یک ریشه و برای یک خواستهایم، برای یک هدف مبارزه میکنیم و با دستهای خود این خاک را آزاد خواهیم کرد
به سمت خانهی مادری در حرکت بودم، مادربزرگ مادریام خانهای دلباز و زیبا داشت، به سمت خانهی آنها رفتم، آنها حاضر نبودند به هیچ قیمت و تحت هیچ شرایطی از ایران خارج شوند
داخل شدم، به دیدار آنها رفتم، بوی مادر را میداد و او را به سختی در آغوش فشردم
حال دیگر روز رهایی بود، روز پرواز کردن، روزی که منتظرش بودم، باز هم تظاهرات بود، از کمی قبلتر، مردم برنامهاش را چیده بودند، من هم از روزی که آمده بودم در تدارک گردهمایی مردم تلاش میکردم و کاری که در توانم بود را انجام میدادم، حال چه از طریق فضای مجازی و یا در خیابان و بین مردم،
دیگر خودم هم بخشی از این مبارزه شده بودم، چه قدر با همنسلانم ارتباط برقرار میکردم، برایشان محترم بود که من از خارج از کشور آمده و در کنارشان هستم، هر روز تلاش میکردیم، بیدارگری میکردیم و بیشتر از پیش مردم را با هم متحد میکردیم،
در همین نزدیکی روز تظاهرات بزرگمان در پیش بود، شادمان بودم، از راهی که به آن پا گذاشته و احساس رهایی میکردم،
روز موعود هم فرا رسید
پر از شور و با اطمینان خاطر برای آرمان والایمان که آزادی و برابری بود به خیابانها آمده بودیم، تعدادمان بیشمار بود، وجودم شور بود و هیجان، احساساتی را تجربه میکردم که وجودم را به رهایی فرا میخواند، احساس همان پرندهی آزاد شده از قفس که به آسمان سرزمین پرواز میکند و در میان این آسمان، جهان و جهانیان را میبینم
به مردم نگاه میکردم، عدهای صورتشان خندان بود، از هیچ نمیهراسیدند، جماعتی را میدیدم که پر از شورند، فریاد آزادی سر میدهند، رؤیا در سر دارند، آرزو دارند، مردانی میدیدم که هزاران سال بیگاری کشیدند، مفتخوارگان بر گردههایشان سوار شدند و سوختند و ساختند، اما امروز فریاد میزدند و لرزه به جان دیو رویان و دیو پرستان میانداختند
میدیدم بیشمارانی که به طول هزاران سال مورد شکنجه و عذاب قرار گرفتند، به جرم فکر کردن، باور داشتن، حرف زدن، آرزو داشتن، میدیدم که زبان از کامشان بیرون کشیدند، به دار آویختند، سوزاندند، اما باز زندهاند، از پای نمینشینند و برای آزادی خویش و دیگران به میداناند، آنان شور و شجاعتاند
و جماعتی در جای جای کرهی خاکی از بودن و داشتن چنین آزادگانی به خود میبالند،
باز هم در آسمان این سرزمین کهن پرواز میکنم و پیش میروم، در آن دوردستها، گلی روییده است زیبا، میان مرداب تنها است ولی مغرور
گل همیشه بهار است، هیچگاه پرپر نشده و نخواهد شد تا آخر جهان در جایش استوار خواهد ماند، آمدند، دورهاش کردند در تمام این سالیان در کنارش به خویشتن بال و پر دادند، گاه بالاتر و بالاتر رفتند از او هم بالاتر، در جایگاهی والا نشستند، بعضی دور و برش را احاطه کردند، بعضی با همان ذات و سرشت دورهاش را پر کردند و بعضی خود به سیمای او نشاندند و جای بر جای پای او گذاشتند
هر چه بلد بودند کردند، به سودای آن که گل پرپر نشدنی را پرپر کنند، هر چه داشتند کردند اما افاقه نکرد، مرداب به جایش بود، آنها نتوانستند به جای بمانند، از جای برداشته شدند، به درون مرداب کشیده شدند و از مرداب شدند و سرآخر باز هم چیزی در میان مرداب نماند جز گل همیشه بهار که هیچکس یارای پرپر کردن او را ندارد
از دوردست به من نگاه میکرد، چشم به هم دوخته بودیم، آرام بر گوشهی لبانش لبخندی جای گرفت و به من هدیه داد زیبایی و عشق را
به وجودش چشم دوخته بودم و محو زیباییاش بودم که ناگهان مرداب را فرا گرفت، گلهای فریاد زدند زیاد و زیاد و زیادتر شدند و منی که پلک میزدم و گلها زیادتر میشدند، سرآخر مرداب را فرا گرفتند، مرداب را به گلستان بدل کردند و این خاک گلستان شد،
گلستانی به وسعت تمام جهان و همهی آدمیان
دورترها باز هم میدیدم، سرزمین مادریام، خاک اجدادیام را که چگونه هزاران سال عذاب دید و رنج کشید و هیچ نگفت و باز هم جهان در پیش بود، ظالمان قدرت میگرفتند و عذاب میدادند، باز هم چشم بر خاک اجدادی گریست، سرآخر از دیدن این همه مظالم دیوانه شد، سر به بیابان گذاشت، دوست نداشت ببیند
از رنج مردمانش عذاب میکشید، پس چشمانش بست، به خواب رفت که نه چیزی ببیند و نه چیزی بشنود، خاکمان در خواب بود و مردمان هم به تبع از مادر چشم بستند و خوابیدند
عذاب دیدند، هر روز عذابی به وجودشان به زندگیشان جاری بود، خود به خواب زدند، لب از لب نگشودند و در این عذاب مادر و فرزند ایران و ایرانیان همه و همه خوابیدند و به خواب رفتند تا سرآخر از خواب برخیزند، خودشان خواستند خودشان برخاستند
کسی نمیتوانست به خوابزدگان را از خواب بیدار کند، پس خویشتن خواستند که برخیزند و به پا و در جنگ باشند
مادر دید این همه هیجان و شور را این برخاستن و آزادگی را، حال نوازشهای شاعرانهی مادر را بر رخسار فرزندان میدیدم
به آغوش کشیدنها را میدیدم، به یاد مادرم بودم، مادرم همینجا بود، در قلبم، نزدیکتر از همیشه و حال زمین ایران همه و همهی ما فرزندانش را به آغوش کشیده و به خود میبالد
باز هم میدیدم چگونه ایران سرزمینی شد زیبا به دور از هر گونه زشتی، کودکان آزاد بودند، بازی میکردند، هر روز آرزو بر آرزوهایشان افزوده میشد، قانون و قضا حکمفرما بود، دیدم که چگونه قدرت و قدرتمند کوچک و کوچکتر شد تا سرآخر از بین رفت
فقط عدالت باقی ماند، میدیدم چگونه آزادگان هر روز هر کژی و زشتی را نقد میکنند و چارهها میجویند و چگونه همه در راه عملی شدن این آرمان بیشتر میکوشند و این کشور پویا در حال پیشرفت و دگرگونی است و آزادگان این وظیفهی خطیر را به دوش گرفته و در راهش تلاش میکنند
حال مادر ما بود که به جهان این هدیهی شیرین را ارزانی داده بود،
باز در دورترها دیدم چگونه سرزمینی شدیم، همه و همه در این سرزمین آزاد بودند، زنان و مردان، کودکان و آزادگان انسانها و حیوانات و نباتات، همه و همه آزاد بودیم
همه جان داشتند کسی آزار نمیدید، قانون آزادی پابرجا بود، تمام اینها را میدیدم و سرزمین مادری و جهانی که شاد بود
جاندارانی که همه در این رهایی آزادانه زندگی میکردند و هر روز از پیشترشان پویاتر و موفقتر بودند و پیشرفت بخشی از وجود زندگیشان شده بود
همه را میبینم، همه ایستاده و یکصدا فریاد میزنند و پیش میروند،
میانشان دختری میبینم که تمام آرزوهایش را به چشم دیده، رؤیاهایش را به دنیایی واقع در بیداری و میان فریادهایش دیده و برای همان آرمان فریاد میزند
نزدیک میشوم در چندی از او شدهام، همه از هم شدهایم، همه یک روحیم، یک جانیم، یک آرمانیم
همه یکی در جانهای بیشماریم
و آرمانمان هم یکی است
آزادی و فریادمان یکی است
و حال من در دختر و یا دختر در من همه و همه یکصدا فریاد میزنیم
آزادی آزادی آزادی