روزگار دارالمجانین در پی گذر بود و حوادث یک به یک از پس هم ‏می‌گذشتند، دنیای تازه‌ای در دارالمجانین‌ برپا بود، باید که کارها رونق ‏بیشتری می‌گرفت باید که این سرای انقلابیون پیشرفت می‌کرد و زبانزد ‏همگان می‌شد، چرا که آرزوی صادر کردن این انقلاب شکوهمند به ‏سرتاسر کشور و جهان همواره در سر حضرت‌والا بود و پس از آن داوود ‏نیز این آرزوی بزرگ را به دل هر بار زنده می‌کرد،
اما راه رسیدن به این آرزوی بزرگ در گام نخست بسته به قدرتمندتر ‏شدن دارالمجانین داشت، آن‌ها می‌دانستند که باید در وهله‌ی نخست ‏قدرتمند شوند و پس از آن به آرزوی بزرگ زندگی‌شان دست پیدا ‏کنند، دو جبهه مختلف در راه این قدرتمند شدن در برابر آنان بود که ‏یکی را اصغر و دیگری را داوود راهبری می‌کرد،
داوود باور داشت که باید از نظر نظامی و امنیتی دارالمجانین هر روز ‏قدرتمندتر شود و با تکیه به این قوا انقلاب شکوهمند را در جهان نشر ‏دهند و در برابر او اصغری وجود داشت که با همه‌ی وجود باور داشت ‏باید از نظر اقتصادی دارالمجانین قدرتمند شود و با تکیه به این بنیه ‏انقلاب را به سراسر کشور صادر کنند، این دو نگرش به قوت در کنار ‏هم جاری و ساری بودند و کسی از دو طرف مخاصمه در کار دیگری ‏خللی وارد نمی‌کرد، زیرا هر دو باور بر این موضوع متفق‌القول بودند که ‏راه رسیدن به صادرات انقلاب در قدرتمندی است که با هر دو راه قابل ‏دستیابی است و چه بهتر که این دو مسیر متضاد در کنار هم به پیش روند،
حال در این دارالمجانین مرتبط با جهان بیرون راه ثروتمند شدن باز شده ‏بود و همه با کارگاه‌هایی که دایر کرده بودند سعی در رونق این اقتصاد ‏داشتند اصغر در این زمینه بسیار کوشا بود هیچ‌گاه درجا نمی‌زد و هر بار ‏بر جستن راهی بر می‌آمد تا راه‌های سرازیر شدن پول به دارالمجانین را ‏بگشاید و از هیچ فروگذار نبود در همین اوصاف و در میان همین ثروتمند ‏کردن دارالمجانین بود که با راه تازه‌ای روبرو شد،
روزی یکی از مجانین در کارگاه به اتاق کار او آمد به جایی که تمام ‏روز را به تلفن کردن به بیرون از دارالمجانین می‌پرداخت، بیشتر زمانش را ‏با مردمان بیرون از دارالمجانین می‌گذراند، گاه از آنان راه‌کارهای تازه ‏می‌گرفت، گاه برای فروش محصولاتش چک و چانه می‌زد، گاه در پی ‏پیدا کردن ابزار تازه‌ای برای رونق کارگاهش بود و خلاصه هر بار به ‏طریقی اولاً در پی آن بود تا این اقتصاد تازه پا را گسترش دهد، در یکی ‏از همین روزها و در میان همان اتاق تلفن‌دار اصغر بود که یکی از مجانین ‏به دیدارش آمد و طبق معمول اصغر در حال رایزنی با یکی از مردان دور ‏از دارالمجانین بود تا دریچه‌ای از ثروت به سوی دارالمجانین سرازیر ‏کند،
مجنون وارد شده به اتاق با خضوع در برابر اصغر از او اجازه نشستن ‏خواست و اصغر با بی‌میلی به او گفت تا زودتر حرفش را بازگو کند و ‏برود،
مجنون که دست و پایش را گم کرده بود، بدون هیچ طفره رفتنی سر ‏راست سر موضوع اصلی رفت گفت:‏
اصغر خان، من خانواده‌ای متمول در بیرون دارالمجانین دارم، این را تازه ‏به خاطر آورده‌ام، اگر بگذارید تا از دارالمجانین خارج شوم قول می‌دهم ‏از آن‌ها پول بسیاری بگیرم و تقدیم شما کنم
اصغر با شنیدن این حرف‌ها به یک‌باره خشک بر جای ماند و با استرس ‏بلند شد و به سمت درب ورودی رفت، درب را باز کرد و به بیرون نگاه ‏کرد، بعد از آن که مطمئن شد کسی بیرون درب نیست و حرف‌های ‏آن‌ها را گوش نداده نفس راحتی کشید و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، ‏بعد دوباره به روی صندلی خود برگشت و در حین نشستن به مجنونی که ‏سرپا در برابر میز او ایستاده بود چشم دوخت، بعد محکم و استوار با ‏صدایی خشن رو به او گفت:‏
مردک دیوانه با خود چه فکر کرده‌ای؟
مرا چه فرض کرده‌ای که چنین پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای به من می‌کنی؟
می‌دانی اگر حضرت داوود و یا حیدر از این موضوع چیزی بدانند چه به ‏روزت خواهد آمد؟
مجنون در حالی که دست و پایش را گم کرده بود با دستپاچگی گفت:‏
سرورم می‌دانم، اما شما فهیم‌تر و بزرگ‌تر و والاتر از همگان در این ‏دارالمجانین هستید، شما سرآمد همگان هستید و همه بر این دانش شما ‏معترف‌اند، به باهوشی شما قسم می‌خورند،
اصغر بادی به غبغب انداخت و با بی‌میلی گفت:‏
چاپلوسی بس است، تو از کجا می‌دانی که خانواده‌ات کیست؟
هیچ‌کس در این بیغوله از گذشته‌اش هیچ به یاد ندارد، تو چگونه به چنین ‏معانی در گذشته‌ات رسیده‌ای؟
مجنون در حالی که دست بر سرش گذاشته بود و سرش را می‌خاراند رو ‏به اصغر گفت:‏
اصغر شاه، من در این مدت بسیار فکر کرده‌ام، بسیار اندیشیده‌ام و در پی ‏تمام اندیشه‌ها و این زمان بسیار موفق به کشف گذشته‌ی خود شده‌ام، ‏خانواده‌ام را به خاطر آوردم، شماره‌ی تماسشان را نیز به خاطر آوردم،
اصغر به سرعت به میان حرفش آمد و گفت:‏
جز این خانواده چه؟
آیا چیز دیگری نیز به خاطر آورده‌ای؟
مجنون در حالی که لبان و شانه‌هایش را بالا می‌انداخت گفت:‏
نه حضرت دانا، هیچ جز خانواده‌ام به یاد نیاورده‌ام
اصغر در حالی که گونه‌هایش سرخ شده بود، با لبخندی که به لب داشت ‏گفت، چه قدر می‌توانی به دارالمجانین کمک کنی
مجنون با بی‌تابی و شتاب به سرعت گفت:‏
هر قدر شما امر کنید، هر چه قدر شما بخواهید، هر چه دستور شما باشد ‏به دیده‌ی منت خواهم گذاشت
اصغر در حالی که دسته‌ دسته پول‌ها را می‌شمرد در حال تدارک بیرون ‏بردن تعدادی از مجانین بود با خود فکر می‌کرد و نقشه می‌چید برای خود ‏همدستان بیشمار قائل می‌شد و برایشان سهم‌هایی در نظر می‌گرفت، هر ‏چه بود باید این راه را به خاتمه می‌رساند چرا که می‌دانست درآمد بیرون ‏بردن یک مجنون از دارالمجانین به اندازه‌ی یک سال کار کردن و ‏سوددهی کارگاهش در این بیغوله است، پس هر چه همت داشت به کار ‏بست و در این راه پیروز شد تا به واسطه‌ی این کسب تازه قدرت ‏دارالمجانین را فزونی دهد و یکه‌تاز دارالمجانین شود.‏
در این رهروی تازه‌ی دارالمجانین هر کس نقشی را بازی می‌کرد و هر ‏کس برای خود از این نمد کلاهی می‌ساخت، حسن هم از این قائله عقب ‏نماند و راهکار خود را به پیش گرفت، در این رفت و آمد‌ها در این آمد و ‏شدها بود که برای اولین بار با یکی از دوستان پیشین ناصر آشنا شد، او ‏روانپزشکی حاذق بود، در شهر همه او را می‌شناختند و او را به عنوان ‏نابغه‌ای در حرفه‌ی خود قبول داشتند، او مبدع و مخترعی در فن خود ‏محسوب می‌شد و هر بار درمان‌های تازه‌ای پدید می‌آورد، گاه داروهای ‏تازه می‌ساخت، گاه متدهای درمانی و در این حرفه حرف اول را در ‏کشور می‌زد
این روانپزشک بزرگ و توانا که از دوستان سابق ناصر بود روزی ‏توانست با حسن در ارتباط قرار گیرد و خواسته‌اش را با او در میان ‏بگذارد، خواسته‌ای رک و صریح با سودی دو جانبه برای هر دو طرف ‏معامله،
آری این معامله‌ای پایاپای بود، در سویی پول‌های بسیار قرار داشت که ‏می‌توانست به قدرت دارالمجانین و در عین حال به قدرت حسن در ‏دارالمجانین بیفزاید و در برابرش روانپزشکی مبدع و کاشف که نیاز به ‏بیماران روانی داشت تا بر آن‌ها متدهای تازه‌اش را امتحان کند، آن‌ها را ‏باز شناسد، راه‌کارهای درمانی را بر آنان آزمون کند، داروهای تازه ‏ساخته‌اش را به آنان بخوراند و در انتها یا آن‌ها را درمان و یا دیوانه‌تر ‏کند، شاید هم آن‌ها مردند و رنج کشیدند و در عذاب ماندند، اما این‌ها ‏هیچ مداخله‌ای به این معامله‌ی دو سر سود نداشت که دو طرف گنجانده ‏شده در آن به شدت راضی و در پی گسترش آن بودند
این ارتباط شروع حرفه‌ی تازه‌ی حسن شد تا هر از چندی بیماری را از ‏بخش‌های مختلف تسلیم روانپزشک زبده کند و در ازایش مبلغی را ‏کسب کند که پول سال‌ها ساخت و ساز در کارگاه خواهد بود، هم حسن ‏و هم روانپزشک مبدع از این معامله راضی بودند و دیگران هم موضوع ‏حائض اهمیتی به حساب نمی‌آمدند حتی آن بیمارانی که به فرجام‌های ‏گوناگون می‌رسیدند، هر چه بود تفاوتی نداشت که آنان در راه اعتلا و ‏بزرگی دارالمجانین و والاتر از آن انقلاب کبیر جانبازی می‌کردند ‏درست مثل آن شهدا که در جنگ چند روزه و یا پیش از انقلاب به راه ‏آرمان‌های حضرت‌والا جانبازی کردند.‏
حیدر قدرت بزرگ دارالمجانین محسوب می‌شد و این قدرت برایش ‏ثروت بسیار هم می‌آفرید گاه باج‌های بسیار از خواص این جامعه دریافت ‏می‌کرد برای سکوت برای از یاد بردن، گاه با بزرگانی رو در رو می‌شد ‏که به واسطه‌ی خبطی حاضر بودند همه‌ی دنیایشان را به او ببخشند و در ‏برابرش تا پایان عمر مسکوت بمانند، باج‌خواهی و حق‌السکوت اولین راه ‏در آمد او بود که برایش ثروت هنگفتی را دست و پا می‌کرد، اما کار ‏تنها به اینجا ختم نشد و باز هم در این راه از دیگران پیشی گرفت، در ‏میان مجانین شایع بود که حیدر در ازای پول بعضی‌ها را به گروه امنیتی ‏وارد می‌کند، آن‌قدر لفت و لیس در این ارگان حکومتی زیاد بود که ‏همه‌ی مجانین در آرزوی رسیدن به آن جایگاه بالا و پایین بپرند، پس ‏همین گمانه‌ها را بیشتر می‌کرد که حیدر رسیدن به این مقام را به مزایده ‏می‌گذارد و از این راه کسب درآمد تازه‌ای برای خود و والاتر از خود ‏برای قدرت‌گیری دارالمجانین و انقلاب کرده است،
فرای این راه‌ها حیدر راه‌های دیگری هم برای کسب درآمد در پیش ‏داشت، تقریباً هر کار در این دارالمجانین به اذن و اراده‌ی او به پیش ‏می‌رفت، هر مجنونی که از در دارالمجانین بیرون می‌شد، چه آن که در ‏ازای پول به آزادی رسیده بود و چه آنکه در ازای پول به اسارت ‏روانپزشکی حاذق در آمده بود، باز هم بیشتر و بیشتر هر که در این ‏دارالمجانین می‌خواست تا کاری بکند یک سره کرده‌اش ناخودآگاه به ‏حیدر می‌رسید و حیدر با دریافت حق‌الزحمه‌ای این مسیر را برای او ‏هموار می‌کرد هر چند برایش مهم بود که کار در پیش چیست، اگر آن ‏کار به منافع حضرت داوود و انقلاب لطمه‌ای نمی‌زد حقا با دریافت ‏مبلغی راه را باز می‌گذاشت تا به قدرت دارالمجانین با کسب ثروت ‏افزوده شود و خود در این راه قدسی نقشی بازی کند و به راه بزرگی و ‏گرامیداشت انقلاب مهره‌ای با ارزش شود.‏
جواد قدرت اصلی برای اهداف برون مرزی بود، او به واسطه‌ی فرمان ‏داوود این مقام را کسب کرده بود و باید با هر راه که شده انقلاب را به ‏بیرون صادر می‌کرد، به سوی دارالمجانین‌های دیگر می‌رفت به آنان ‏اخبار می‌رساند آنان را تحریک می‌کرد به آنان کمک‌های نظامی و ‏مادی می‌رساند و در کنارشان بود تا به این انقلاب شکوهمند بپیوندند و ‏در کنار این آرمان بمانند،
بیشتر درامد جواد از راه بودجه‌هایی بود که برایش اختصاص داده می‌شد، ‏داوود بودجه‌های بسیاری را برای این صادرات در نظر می‌گرفت و از ‏دادن این پول‌ها به جواد دریغ نداشت زیرا که بالاترین ارزش‌ها در ‏برابرشان همین صادر کردن انقلاب بود،
این صادر کردن انقلاب آن‌ها را سر ذوق می‌آورد به آنان بهانه‌ی زندگی ‏کردن می‌داد تا با عزمی راسخ در این کارزار قرار گیرند و راکد نباشند، ‏جواد مال‌های انبوه را دریافت می‌کرد و هر بار از بار پیشین به قدرت ‏نظامی و قدرت مادی‌اش افزوده می‌شد تا نظام هر روز قدرتمندتر از ‏دیروز شود،
اما تمام درآمدهای جواد به همینجا خلاصه نمی‌شد، جواد مأمور بود تا به ‏فضای بیرون دسترسی پیدا کند و گهگاه به نبرد با دشمنان برود در این ‏نبردها پیروز شود و هر چه مال از آنان به دست می‌آمد غنیمت جنگی او ‏و دار و دسته‌اش بود پس این هم راه دوم درآمد جواد به حساب می‌آمد، ‏در کنار این‌ها جواد هم در بخش داخلی دارالمجانین قدرت و نفوذی ‏داشت و با این نفوذ به مال و مکنتی می‌رسید درست است که این ‏رسیدن‌ها هیچ‌گاه با حیدر قابل مقایسه نبود، اما هر چه بود برای او هم ‏مقام و جایگاه و قدرتی به بار می‌آورد تا به راه‌های گوناگون کسب ‏درآمد و والاتر از آن به انقلاب و حضرت و صادر کردن این مسیر ‏کمک کند.‏
ناصر این نام آشنای این روزهای دارالمجانین که دیگر نه مانند پیشتر‌ها ‏در کنار و بی‌سر و صدا که در متن اصلی اتفاق‌ها بود، او خود را تا ‏درجه‌ی انقلابیون ابتدایی بالا برد و به این اریکه خود را رساند و در این ‏وادی قدرت طلبی هم گام را به پیش نهاد تا برای خود تاج و تختی فرهم ‏آورد، او برای اولین گام در این راه پر فراز و نشیب دست به وارد کردن ‏مستین زد
مستین این زهر هلاهل این دشمن انسان و انسانیت، این یاغی کننده‌ی ‏روح مجانین و این بزرگ‌ترین دشمن‌ها که از دیرباز به زبان حضرت‌والا ‏و حال از زبان حضرت داوود بارها شنیده شده بود، اما ناصر این قرص را ‏وارد دارالمجانین کرد و آن را به بهایی سرسام‌آور در اختیار مجانین ‏گذاشت،
آن روز، آن مجنون که به درگاه اصغر رفته بود یکی از مشتری‌های ناصر ‏به حساب می‌آمد، در واقع او اولین مشتری ناصر برای اولین مستین وارد ‏شده به دست او بود، او مستین را خورد و بخشی از حافظه‌ی از دست رفته ‏را به دست آورد، ناصر در فروش مستین حساسیت بسیاری قائل بود و به ‏هر کس که از آن می‌داد ساعت‌ها در کنارش برایش از والا بودن ‏حضرت و انقلاب هم می‌گفت و برای از بین بردن اثر مستین چند برابری ‏تسلاپام هم تجویز می‌کرد، در مجموع هراس داشت از اینکه بخواهد ‏بیش از حد مستین در اختیار مجانین بگذارد اما فروش همان مقدار محدود ‏مستین هم برای او در آمدی کسب کرد تا در این دایره‌ی قدرت از ‏دیگران عقب نماند،
در کنار فروش مستین او به فروش تسلاپام هم دست زد، در این راه ‏آزادی عمل بیشتری داشت، بعضی از مجانین در دارالمجانین را آن‌قدر ‏مست به این دارو می‌کرد که آنان طالب چندین برابر آن باشند و آنگاه ‏می‌توانست در ازای گرفتن پولی به آنان تسلاپام بیشتر دهد با این کار ‏جای خود را در دل حضرت و دیگر انقلابیون هم بیشتر باز می‌کرد زیرا ‏جماعت دست و پا بسته‌ی بیشتری تربیت می‌کرد
در کنار دارالمجانین باز هم راه فروش تسلاپام در برابرش باز بود، کافی ‏بود تا با دیگر دارالمجانین‌های اطراف ارتباط برقرار کند تا با فروش ‏تسلاپام به آن‌ها تجارتی والا برای خود پدید آورد که نه تنها انقلابیون از ‏او خرسند شوند بلکه باور بیاورند که یکی از راه‌های صدور انقلاب ‏صدور تسلاپام به دیگر دارالمجانین‌ها است
اما محمد یک راه‌کار دیگر برای کسب ثروت داشت، او کارهای ‏حکومتی و نزدیکی به انقلابیون را به مجانین می‌فروخت برایشان راهی باز ‏می‌کرد تا به مسندهای حکومتی دست پیدا کنند و از این راه هم نیروهای ‏تازه وارد تزریق نظام می‌کرد و هم در عین حال درآمدی برای خود و ‏قدرت گرفتن انقلابیون دست و پا می‌کرد، او مسئول فرهنگ این انقلاب ‏کبیر بود و باید که گروه‌های بسیاری را پرورش می‌داد تا هنرهای انقلاب ‏را برای صدور این ارزش پر رنگ و قدرتمند کنند، برخی در دارالمجانین ‏باور داشتند که او جایگاه‌های هنری در دارالمجانین را نیز به بهایی در ‏اختیار مجانین می‌گذارد تا زودتر به دریچه‌های حکومتی راه پیدا کنند،
تمام هنرها در خدمت نظام بود و همه‌ی امور هنری در اختیار محمد، شعر ‏نمایش تصویرگری همه و همه در اختیار او بود و باید ماهانه و سالانه ‏تعداد بیشماری هنرمند تقدیم این انقلاب می‌کرد حال شاید چندی از ‏آنان به داشتن پول در این راه وارد شدند اما چه بسیار از آنان که ارزش ‏تسلاپام و انقلاب و حضرت داوود را شناختند و آن‌چنان شعر گفتند ‏نمایش بازی کردند و تصویر تراشیدند که حضرت داوود و والاتر از آن ‏حضرت‌والا به گور خود لرزید و در برابر این هنر سر تعظیم فرود آورد ‏که یکپارچه مدیحه‌سرایی زیبایی انقلاب و ارکان این انقلاب است.‏
داوود، این حضرت بزرگ و والای همه‌ی انقلابیون و مجانین بر همه‌ی ‏امور رسیدگی می‌کرد این رهبر با بصیرت همه چیز را می‌دید و فرمانده‌ی ‏این کشتی در اعماق اقیانوس‌ها بود، می‌دانست بودجه را چگونه و برای ‏چه اموری باید که هزینه کرد، او با مدد از روح انقلابی و قدسی‌‌اش با ‏ارتباط با جهان والاتر و در فراز آسمان‌ها همواره دانست که چگونه باید ‏نعمات در اختیار حیدر قرار دهد تا امنیت دارالمجانین را حفظ کند، ‏دانست باید تا چه حد بودجه در اختیار جواد قرار دهد تا این انقلاب ‏شکوهمند را به دیگر نقاط گسترش دهد، چگونه رهبری داهیانه‌ی خود را ‏به پیش برد تا همگان زیر چتر آسایش او قرار گیرند منافع انقلاب در ‏سراسر جهان حفظ شود و همگان چگونه به مرحمت او زندگی کنند او با ‏بصیرت‌ترین راهبران جهان بود این‌ها را همه انقلابیون و مجانین بارها ‏برایش گفتند و بارها در میان تظاهرات در میان گردهمایی‌ها در میان ‏جشن‌ها و بزرگداشت‌ها برایش خواندند که چه نعمت والایی به جهان ‏هستی است
حال آنکه مجانین روزگار سختی می‌گذراندند، از هیچ تفریحی لذت ‏نمی‌بردند، هوای آزادی نداشتند، غذای درستی به آن‌ها داده نمی‌شد، ‏پزشک و پرستار در اختیارشان نبود و هیچ از رفاه به آن‌ها داده نشده بود، ‏اما این‌ها که هیچ ارزش و معنایی نداشت، این‌ها ظواهر و از آن جهان ‏مادی بود، دنیا در جایی والاتر از آن در دوردست‌هایی غیر قابل روئیت ‏قرار داشت، جایی که داوود و دار و دسته‌اش بیشتر از همه می‌دانستند، ‏جایی که آنان باید همه را به زور و جبر به آن می‌رساندند و در آن به ‏آنان زندگی می‌بخشیدند حال آنکه زندگی این دنیای آنان را تلف کرده ‏و به بدبختی سوق داده‌اند چه ارزش که جهان حقیقین و راستین در ‏سرایی دورتر از آنجا بود در جایی که قابل روئیت نبود و هزاران بار از ‏این جهان بیشتر و زیباتر و طولانی‌تر است.‏
دارالمجانین از همیشه کثیف‌تر و بدبوتر و بد رخ‌تر شده است، نه تنها ‏هوای آزادی نیست که همان هوای درونی را هم به واسطه‌ی کارگاه‌ها از ‏دست داده‌اند، بو و دود همه جا را پر کرده است، دیگر ناصر برای درمان ‏به کسی سر نمی‌زند، او تنها وظیفه دارد تا برای مجانین موعظه کند تنها ‏آنان را به تسلاپام و خوردن آن بشوراند، اگر ساعت‌ها مجنونی از درد به ‏خود بپیچد کسی نیست که فریادرس آن باشد، ناصر کارهای مهم‌تری ‏دارد، هوای نامطبوع، نبودن هیچ تفریح، هماره همان تکرارها همان ‏نمایش‌ها همان آوازها همان شعرها و همان تصویرها، همه و همه تصویر ‏حضرات است، همه از انقلاب می‌گوید و از جنگ از پایمردی و از ‏ایستادگی همه برای روزگاری دورتر است همه امید می‌دهد به روزی دور ‏و در دوردست‌ها هیچ از این دنیا در میان نیست، هیچ از رسیدن به آرزوها ‏در این دنیا در میان نیست و همه حوالتی است به دوردست‌هایی غیر قابل ‏لمس
مجانین مجبورند از صبح سحرگاه کار کنند، آنان در دیربازی همه‌ی روز ‏را به استراحت می‌گذراندند، اما حال باید ساعات بسیاری را به کارگاه‌ها ‏بروند و کار سخت انجام دهند، آن هم به بهایی ناچیز و اندک که ‏همه‌اش در همین دارالمجانین هزینه می‌شود، گاه به واسطه‌ی خبطی باید ‏در اختیار حیدر قرار گیرد، گاه به واسطه‌ی نیاز به ناصر داده می‌شود و هر ‏کس دندان تیز کرده تا آن را به دست آورد، فرای این‌ها هیچ از غذای ‏خوش و هیچ از ساعات استراحت درست خبری نیست و باز هم نبود ‏فضای باز همه را بیمار و کلافه کرده است
مجانین دیگر هیچ از خورشید به یاد نمی‌آورند، نمی‌توانند تصویری از آن ‏در دل هم بکشند و باید در این دارالمجانین از هر چه بیرون و به دنیا است ‏وداع گویند اما دل‌ها برای دنیای دوردست‌ها می‌تپد،
با آنکه در یکی از همین روزها در جشنی که به تازگی برپا شده بود برای ‏بزرگداشت از جاه و مقام حضرت داوود مجانین به صحن آمدند و فریاد ‏زدند به آخر فریاد مرگ بر خیابان‌ها سردادند، گفتند مرگ بر هر چیز ‏که بیرون از دارالمجانین است، اما بیشترشان به دل تصویر ماه را نقش ‏دادند با خورشید عشق‌بازی کردند به یاد ستارگان اشک ریختند و آنگاه ‏که فریاد مرگ بر هر چیز که بیرون از دارالمجانین است را سر می‌دادند ‏به دل ماه و خورشید و ستارگان و کوه‌ها و دریا و … را قلم گرفتند که ‏آن‌ها قابل تکریم و معنای زیبایی بودند اما این جماعت باید به میان صحن ‏می‌آمد و در کنار هم فریاد یا داوود یا خدا سر می‌داد تا به انتهای مراسم ‏داوود با بادی به غبغب در حالی که حیدر دنباله‌ی ردایش را به دست ‏گرفته و به اتاق می‌رود، همه از انقلابیون و مجانین در برابرش به خاک ‏بیفتند و کرنش کنند.‏