در یکی از روزهای بعدی بود که اصغر وارد اتاق حضرت داوود شد تا با ‏او به همفکری و مشورت بنشیند، در طول این چند روز مدام زمان مورد ‏نظر فرا نمی‌رسید تا آن دو با هم رو در رو شوند و اوقات برای هر دوی ‏آن‌ها پر بود و کارهای ضرب‌الاجلی دستور کار انقلابیون دارالمجانین ‏بود، اما به انتها زمان آن فرا رسید تا دو چهره‌ی اصلی انقلابی در اتاقی به ‏خلوت با هم نشست کنند و بتوانند راه‌های تازه‌ای برای رویارویی با ‏مجانین دست و پا کنند.‏
اصغر در برابر حضرت کرنشی کرد و این‌گونه آغاز کرد:‏
داوود جان ما باید برای فرو نشاندن این موقعیت فکرهای تازه‌ای را به کار ‏ببندیم، راه‌های سابق گره‌گشا نیست،
داوود به میان حرفش آمد و گفت:‏
نمی‌توانستی این راه‌کارها را بین دیگران در میان بگذاری تا هم روال ‏کارها زودتر پیش رود و هم بدگمانی را میان آنان زنده نکنی
اصغر گفت:‏
درست است، آن هم راه‌حلی بود اما من باید در ابتدا این عناوین را با تو ‏در میان می‌گذاشتم و تو را مطلع می‌کردم، شاید اصلاً نمی‌خواستی این ‏عناوین با دیگران مطرح شود و یا شاید راه‌حل دیگری برای عملی ‏شدنشان در پیش می‌گرفتی
داوود با آنکه بسیار بی‌حوصله بود به اصغر گفت:‏
حال زمان در اختیار تو است می‌توانی از راه‌کارت با من سخن بگویی
اصغر به سرعت شروع به سخن گفتن کرد:‏
من برای سر و سامان دادن به این اوضاع راه‌کارهایی در ذهن پرورانده‌ام ‏به نظر حقیر، امروز و در این شرایط نا به سامان با همان ترفندهای گذشته ‏نمی‌توان مجانین را تحت کنترل داشت باید که با آنان تا حدودی بازی ‏کرد
برای نخست این را باید به تو بگویم که ما نیاز به نیروی امنیتی دیگری ‏هم داریم،
این دو نیروی امنیتی قابل روئیت هستند و کارایی لازم را برای پیشگیری ‏مسائل ندارند، این نیروها تنها می‌توانند ما را در برابر این اتفاقات پیش ‏آمده مصون دارند و در ثانی در بعضی مباحث ما نیاز به نیروی امنیتی ‏داریم که همرنگ جماعت باشد تا اهداف ما را پیش ببرد
اولین راه‌کار من برای پیروزمندی به این اتفاقات تازه دایر کردن نیروی ‏امنیتی تازه‌ای است در کنار آن دو نیروی سابق اما اینبار نا محسوس با ‏لباس شخصی و به شکل جاسوس در میان مجانین
این لباس شخصی‌ها می‌توانند در پیشگیری از بحران‌ها به ما یاری برسانند ‏و یا اگر ایده و فرمانی داشته باشیم به طور نا محسوس در میان مجانین ‏باب کنند
داوود به میان حرفش آمد و گفت:‏
اما دایر کردن نیروی امنیتی دوباره باز هم مستلزم هزینه‌های بیشتر است ‏و…‏
اصغر به میان حرفش آمد و گفت:‏
مطمئن باش این هزینه‌ها با چند برابر سود به جیبمان باز خواهد گشت و ‏من خود حاضرم تمام هزینه‌های دایر کردن این نیرو را به گردن بگیرم
داوود حرفش را برید و گفت:‏
نیاز به چنین کاری نیست، انقلاب از پس همه‌ی هزینه‌ها بر می‌آید
اصغر ادامه داد:‏
وقتی از نیروی امنیتی تازه تأسیس صحبت کردم یکی از دلایلش فرستادن ‏نیرویی به میان مجانین بود برای شناسایی ما نیاز داریم تا از میان این ‏ناراضیان یارگیری کنیم، ما نیاز داریم تا نیرویی به میان آن‌ها بفرستیم تا ‏اخبار داغ آن‌ها را به ما اطلاع دهد، از اسرار آن‌ها با ما صحبت کند و ‏آنگاه که خواستیم به آنان راه‌کاری بدهیم که خود می‌خواهیم، می‌توانیم ‏با وجود او چهره‌های آشوب‌طلب را شناسایی کنیم، می‌توانیم ‏خیانت‌کاران را بشناسیم و مطمئن باش به خیلی از خواسته‌هایمان خواهیم ‏رسید
در حالی که داوود ساکت و آرام چشم به لبان اصغر دوخته بود اصغر ‏ادامه داد:‏
ما باید تبلیغ کنیم باید در بوق و کرنا به همگان از خشونت و خشونت ‏ستیزی بگوییم باید این اصل خشونت را به اصلی بر خلاف تمام ‏ارزش‌های جاری میانمان بدل کنیم
داوود گفت:‏
اما ما …‏
هنوز نتوانسته بود جمله‌اش را کامل کند که اصغر ادامه داد:‏
ما باید این خشونت را محکوم کنیم و باید چهره‌ی معترضان را ‏خشونت‌طلب تصویر کنیم که پایگاهی میان مجانین پیدا نکنند، ما باید ‏این پایگاه‌ها را قبل از شکل‌گیری و عمومی شدن در هم بشکنیم، بدان که ‏نیروهای امنیتی نا محسوس که از دل مجانین‌اند می‌توانند ما را در این ‏خشن جلوه دادن معترضین یاری برسانند
داوود مات و مبهوت به لبان اصغر چشم دوخته بود و اصغر ادامه داد:‏
در کنار این‌ها دو اصل دیگر باید رعایت شود یکی آنکه ما باید مردم را ‏از آینده‌ای نامعلوم بترسانیم، آینده‌ی بی ما یعنی نابودی یعنی بدبختی ‏یعنی فلاکت، باید آن تصویر دارالمجانین سرخ را بیشتر و بیشتر پر رنگ ‏کنیم، باید مجانین بدانند که همه‌ی آرامش و امنیت موجود را بدهکار به ‏ما هستند، ما باید این امنیت را به غولی چند سر بدل کنیم، در جامعه‌ای ‏که هیچ از آزادی نیست باید که امنیت بدل به والاترین ارزش‌ها شود
داوود سر تکان می‌داد و نبوغ اصغر را به دل می‌ستایید که اصغر ادامه داد:‏
فقر، این هم عاملی برای سکوت این مجانین است، این‌ها باید آن‌قدر به ‏فکر روزگار ساده و زنده ماندن خویش باشند که دیگر فکرها را از سر ‏دور کنند، اما داوود این موی باریکی است، این فقر را باید تا حدی نگاه ‏داشت که خلاف خود حرکت نکند، اگر آن‌ها را آن‌قدر فقیر کنیم که ‏یاغی شوند پرونده‌ی بودنمان هم به ملکوت خواهد پیوست اما نگاه ‏داشتن آنان در فقر و معطوف کردن افکارشان به سفره‌های غذایشان راه ‏دیگری برای خاموشی آن‌ها است
داوود سر تکان می‌داد و حرف‌های اصغر را تأیید می‌کرد که اصغر گفت:‏
داوود جان در کنار همه‌ی این‌ها دوست دارم موضوع دیگری را بدانی آن ‏هم برنامه‌ی جایگزین و نهایی است، ما اگر به روزگاری برسیم که دیگر ‏راه ماندن نداشته باشیم باید برای خود راه‌کاری از حال بجوییم و آن را ‏در صندوقچه‌ی اسرارمان جای دهیم
داوود که مبهوت بود با لبانی در هم کشیده و چشمانی در هم و بر هم ‏گفت:‏
یعنی چه؟
اصغر گفت:‏
داوود جان ما باید یک جایگزین برای رویه‌ی حالمان داشته باشیم که ‏اگر مجانین برای نابودی‌مان بر آمدند راهکار و برنامه تغییر را از خود ما ‏قبول کنند به دنبال برنامه‌ای خارج از ما نگردند، برای مثال محمد تصویر ‏خوبی از خود در میان مجانین ساخته است، از نظر من او را تشویق به بهتر ‏ساختن خود بکن به او بگو که تمام صحبت‌هایی که می‌کند بر خلاف ‏سیاست موجود در دارالمجانین باشد، او حال هم دارای پایگاه کوچک ‏اجتماعی است اگر این تصویر به او داده شود می‌تواند در روزگار بحران ‏به کمکمان بیاید می‌تواند…‏
داوود که اخم‌هایش در هم رفته بود در حالی که اصغر در کنارش نشسته ‏بود با چشم و ابرو به او فهماند که در برابرش با‌یستد و بعد با بی‌مهری ‏گفت:‏
درباره‌ی حرف‌هایت فکر می‌کنم و شاید بتوان کارهایی کرد
بعد طوری به اصغر نگاه کرد که انگار قسط بیرون کردن او را داشت و ‏اصغر به سرعت سری تکان داد و به سوی درب رفت تا خارج شود که ‏داوود با صدایی گرفته رو به اصغر گفت:‏
آیا چیزی را فراموش نکرده‌ای
اصغر بازگشت به سوی داوود آمد و دستش را بوسید و با غر و لندهایی ‏که می‌کرد از درب اتاق او خارج شد و داوود را با دریایی از افکار تنها ‏گذاشت تا برای آینده‌ی دارالمجانین تدابیر تازه‌ای به کار بندد.‏

مهدی از زندان خلاصی یافته بود و به میان مجانین بازگشته بود، همه او ‏را در شمایل قهرمانی می‌‌دیدند، قهرمانی بزرگ و اصیل که از چنگال ‏ددمنشان به دلیری رهایی یافته است، هر چند جمعی هم بودند که به او ‏سوءظن داشتند
که چگونه به دار آویخته نشده؟
چگونه اعترافی نکرده؟
چگونه او را به زندان نگاه نداشتند؟
و هزاری از این استدلال‌ها، اما او آمده بود و با همه‌ی نگاه‌های به سمتش ‏باز هم به جمع مجانین می‌آمد و موعظه می‌کرد باز هم از دردهای حاکم ‏بر دارالمجانین می‌خواند،
در یکی از همان روزهای بعد از آزادی بود که در جمعی از مجانین ‏شروع به سخنرانی کرد،
مردمان تا به کی می‌خواهید در این دیوانگی روزگار بگذرانید،
تا به کی می‌خواهید خود را اسیر دستان این دیوانگان بگذارید؟
تا به کی می‌خواهید در برابر این بی‌عدالتی‌ها ساکت باشید؟
آیا می‌دانید این انقلابیون طاهر در برابر شما چه پول‌های کثیفی به جیب ‏می‌زنند؟
آیا می‌دانید در این روزگاری که شما برای نان شب به تنگ آمده‌اید آنان ‏از چه موقعیت‌هایی لذت می‌برند؟
حسین به میان حرفش آمد و گفت:‏
این‌ها تأثیر مستین است تو کفر می‌گویی، تو دیوانه شده‌ای، طلب عفو ‏کن و تسلاپام بخور شاید که حضرت از گناهت چشم‌پوشی کند
مهدی فریاد زد:‏
دیوانگان آن‌ها شما را مشتی مجنون منگ فرض کرده‌اند و برایتان هزاری ‏اباطیل می‌بافند تا به کی می‌خواهید خود را در این حماقت آلوده کنید تا ‏کی می‌خواهید خود را در این مرداب به چنگ غرق شدن بسپارید
زینب به میان حرفش آمد و این‌گونه گفت:‏
زشت رو، هر کس به زشتی خودش چون خار دید
خار اینان هیچ بر خورشید عالم تاب ‏نید

مهدی دیوانه شده بود و مدام فریاد می‌زد با اعصابی کلافه و دیوانه‌وار رو ‏به طاهره و سجاد که در همان اطراف نشسته بودند کرد و گفت:‏
اینان را ببینید، اینان چه کرده‌اند که این‌گونه مدتی است به خاک و خون ‏نشسته‌اند، اینان خون‌های ما را مکیده‌اند، همه چیز را برای خود ‏می‌خواهند …‏
همان‌گونه که داشت ادامه می‌داد از دور نیروهای امنیتی حیدر به او ‏نزدیک شدند و او را با خود از صحنه‌ی دارالمجانین دور کردند و او هم ‏به جایی فرستاده شد که آرمان و بیشماران دیگری چون او به بند در آمده ‏بودند، در انتهای بخش بیماران خطرناک، زندان تخصصی حیدر و ‏شرکا
بعد از بردن او زینب با حالتی مغرورانه به میان مجانین رفت و این‌گونه ‏گفت:‏
ما در این دنیا یکی خورشید از خود داشتیم
هر کسی با خار چشمان خودش آن تار دید
لیک بر خورشید هیچی از سفیهان جای نیست
او به عالم نور تابد نور او را شاه دید
بعد از خواندن این شعر حسین تمثیلی از حضرت داوود را رونمایی کرد ‏که بر تختی تکیه زده بود و با دستانش به سر جماعتی از مجانین دست ‏می‌کشید، این تصویر نمایان شد و زینب اشک ریخت به فراخور از او ‏جمعی دیگر هم اشک ریختند و صدای گریه‌ها بلند و بلندتر شد و به ‏آخرش ناصر با صدای بلند مجانین را به کرنش در برابر تصویر حضرت ‏فراخواند و همگان به خاک افتادند و والایی او را پرستش کردند
از همان دیرترها از همان روز اعتراض جمعی از معترضان به بند در ‏آمدند، شلاق خوردند، ناسزا شنیدند، تنشان را داغ کردند، برخی را از ‏سقف آویزان کردند، برخی را از صبح به شام و از شام به صبح کتک ‏زدند و چه بسیار از آنان را به جوخه‌های دار سپردند، برخی را در برابر ‏عوام به خاک نشاندند تا به کارهای نکرده و کرده اعتراف کنند و این ‏بازار به داغی بازار دستگیری‌ها در جریان بود و حال در این ندامتگاه‌ ‏ساخته به دست عوامل حیدر جمع بیشماری باز به بند در آمده‌ بودند که ‏در آن میان هم مهدی به چشم می‌خورد و هم آرمان
هر بار آرمان را به اتاق انفرادی می‌فرستادند و او را در سکوت و تنهایی ‏به حال خود رها می‌کردند تا از سر این تنهایی‌ها سر عقل بیاید و ‏هم‌رنگ با جماعت انقلابیون شود اما در کنار این سلول انفرادی ‏ساعت‌هایی هم برای استنطاق وجود داشت
آرمان به صندلی بسته شده بود، توان هیچ حرکتی نداشت، دست‌ها و ‏پاهای او را از پشت به صندلی بسته بودند تنها در آن حوالی دستگاهی ‏بزرگ حواس او را به خود جلب می‌کرد و به چند گامی‌اش حیدر نشسته ‏بود، خیلی آرام و طمأنینه رو به آرمان کرد و گفت:‏
از کجا مستین آورده‌ای؟
چه کسی مستین در اختیارت گذاشته است؟
آرمان به چشمان او چشم دوخته بود و لب از لب نمی‌گشود که صادق ‏دوباره جمله‌ی گذشته‌اش را با همان لحن تکرار کرد و دوباره سکوت ‏آرمان ماجرا را ادامه داد تا باز حیدر همان جمله را با همان لحن تکرار ‏کند این بار هم آرمان سکوت کرد
حیدر از جایش بلند شد و آرام به سمت صندلی او آمد بعد دو گیره ‏الکتریکی که از دستگاه آویزان بود را برداشت و بر روی بدن آرمان ‏گذاشت و دستگاه را روشن کرد
ارمان تکان می‌خورد، مدام در حالی که به صندلی بسته شده بود ‏تکان‌های سختی می‌خورد و نزدیک بود با صندلی نقش زمین شود که ‏حیدر دستگاه را خاموش کرد، به محض خاموش شدن و با گذشت زمان ‏اندکی که آرمان از آن حالت خلسه بیرون آید دوباره جمله‌اش را تکرار ‏کرد:‏
از کجا مستین آورده‌ای؟
آرمان هنوز تکان‌های کوچکی در پاهایش احساس می‌کرد، در حالی که ‏صورتش به زمین دوخته شده بود دوباره با همه‌ی توان صورت بلند کرد ‏و به چشمان حیدر چشم دوخت و چیزی نگفت
حیدر دوباره دستگاه را روشن کرد و گیره‌ها را به بدن او چسباند و این ‏کار برای چند بار تکرار شد و در انتها هر بار همان بازخورد را از آرمان ‏در پاسخش دید
بعد از اعمال این رفتار دوباره به سرجایش نشست و آرام و شمرده شمرده ‏گفت:‏
از سوی چه کسی اجیر شده‌ای؟
آرمان داشت به چشمان بزرگ و از حدقه بیرون آمده‌اش نگاه می‌کرد که ‏سیلی اول را به صورتش لمس کرد، اما این سیلی‌ها تکرار می‌شد، مدام ‏ضربات را تکرار می‌کرد و دیوانه‌وار به تعدادشان می‌افزود بعد از زدن ‏ضربات پیاپی اینبار با لحنی تندتر رو به آرمان گفت:‏
از سوی چه کسی اجیر شده‌ای مادر به خطا؟
آرمان زنگ صدای حیدر را به گوش شنید و چندباری آن را در دل مرور ‏و تکرار کرد کلمه‌ی پررنگ در افکارش خطا بود، خطا
این خطا از چیست؟
خطای این فریادها چیست، چرا هیچ توانی در این فریادها نهفته نیست، ‏مدام این سؤال‌ها را به ذهن با در آمیختن کلمه‌ی خطا می‌آویخت که ‏ناگاه چند ضربه‌ی دیگر به صورتش نشست
حیدر فریاد می‌زد:‏
از بیضه‌هایت دارت می‌زنم، بی‌ناموس بی‌همه‌چیز مستین از کجا آوردی؟
چه کسی شما بی‌همه‌چیزها را یاری می‌رساند؟
او می‌گفت و گهگاه ضربه می‌زد و فریاد می‌کشید و باز آرمان به دریای ‏ذهنش غرق می‌شد و دست و پا می‌زد، خطا را حال با بی‌همه‌چیزان ‏ضرب و تقسیم می‌کرد، ما بی‌همه‌چیز هستیم، آری هیچ نداریم، هیچ ‏برایمان باقی نگذاشته‌اند، ما را بی‌همه‌چیز کرده‌اند،
آرمان در افکارش غرق بود که حیدر کلافه او را با صندلی به زمین ‏کوفت، صورتش محکم به زمین خورده بود و غرق در خون شده بود، ‏طعم گس خون را در دهان می‌چشید و نمی‌توانست صورتش را بالا ‏بیاورد، تمام وزنش به روی صورتش مانده بود،
حیدر چند باری ضربه به جان بر زمین مانده‌اش زد و بعد با فریاد گفت:‏
می‌دانم چه به روز بی‌همه‌چیزت بیاورم، می‌دانم چه راه‌کاری تو را سر ‏عقل می‌آورد
آرمان در حالی که بر روی زمین ماند و حیدر از اتاق خارج شد، با آنکه ‏بر زمین مانده بود و جاری شدن خون را بر زمین می‌‌دید باز هم در دل و ‏خیال به روزگارشان فکر می‌کرد، به مجانین به انقلابیون به دارالمجانین به ‏همه‌ی گفته‌ها و شنیده‌ها، به بی همه‌چیز بودنشان، به خطای راهشان و در ‏میان همین افکار خون بر زمین مانده‌اش را دید که به پیش می‌رود راه را ‏به جلو می‌برد و بر جای نمی‌ماند، به او چشم دوخت و باز به ذهن همه را ‏دوره کرد، خطا بودنشان را، بی‌همه‌چیز بودنشان را و این خون بر زمین ‏مانده را چگونه مجانین حاضر به گذشتن از جانشان خواهند بود، چگونه ‏خون به زمین ریخته را نگاه می‌کنند و از ریختن خونشان بر زمین بر خود ‏می‌بالند و خویشتن را می‌ستایند، از این گذر افکار طولی نکشید که حیدر ‏به همراه چندی وارد اتاق بازجویی شد
آرمان را دوباره نشاندند و اینبار میزی برابرش گذاشتند، بوی گندی کل ‏فضای اتاق بازجویی را فرا گرفته بود و حیدر در حالی که لبخند ‏کم‌رنگی گوشه‌ی لب داشت گفت:‏
می‌دانم تو را چگونه بشکنم،
به یکی از مأموران در کنارش دستور داد تا ظرفی را در برابرشان به روی ‏میز بگذارند و با گذاشتنش خودش از روی صندلی برخاست و به پشت ‏آرمان رفت،
ظرف حاوی مدفوع بود،
بوی تهوع آن تمام فضای اتاق بازجویی را پر کرده بود، آرمان حالت ‏تهوع داشت و ناخودآگاه روی ظرف بالا آورد
حیدر با صدای آرام به گوشش خواند:‏
حال می‌توانی از آنچه خود برون داده‌ای تناول کنی، بخور از آنچه حق ‏تو است، این را گفت و سر آرمان را به میان ظرف مدفوع کرد، آرمان در ‏میان ظرف کثافات مانده بود و حیدر با چهره‌ای بشاش او را هر بار بیشتر ‏فرو می‌کرد، هر بار او را بیشتر فشار می‌داد و گهگاه از کثافات آستین و ‏دستانش نجس می‌شدند، اما باز این کار را تکرار می‌کرد، بعد از چند بار ‏تکرار آرمان را رها کرد با لگد به میز میانشان ضربه‌ای کوفت، هر چه در ‏ظرف بود به زمین ریخت و بر روی صندلی در برابر او نشست
صورت آرمان غرق کثافات بود و حیدر با لبخندی به لب گفت:‏
چه کسی مستین در اختیارت گذاشته است؟
برای کدام نیروی خارجی کار می‌کنی؟
آرمان چشمانش را بسته بود، دوست نداشت چشم باز کند و دنیا را ببیند، ‏اما باز هم زنگ صدای حیدر او را به خود فرا خواند
حیدر از صندلی برخاسته بود و آستین و دستانش را با لباس آرمان پاک ‏می‌کرد و در حال پاک کردن، این جمله‌ها را آرام تکرار می‌کرد:‏
این حق شما از زندگی است، نجاست باید که به نجاست بازگردد
آرمان حق را به دریای افکارش فراخواند و باز به خطا خواند باز برایش از ‏بی همه چیز بودن گفت و باز همه را تکرار کرد خون ریخته‌اش غرق در ‏کثافت شدنش همه و همه را به چشم در برابر دیدگان گذراند و چشم‌ها ‏را گشود و با نگاهی خیره به حیدر چشم دوخت، حیدر با فریاد گفت:‏
زبان نفهم، بی‌همه‌چیز بی‌ناموس می‌گویم مستین از کجا آورده‌ای
آرمان در حالی که لبخندی به لب داشت آرام گفت:‏
آرمان
حیدر کلافه صدایش را نمی‌شنید با پرخاش فریاد زد:‏
چه می‌گویی مادر به خطا
آرمان تکرار کرد و اینبار بلندتر گفت:‏
آرمان
حیدر دیوانه شده بود با حرص از جای برخاست و او را زیر مشت و لگد ‏گرفت آن قدر به سر و صورتش کوفت که نه تنها دستانش که لباس‌ها و ‏همه‌ی جانش به کثافت خوانده از جان او بدل شد و بعد از بی‌هوش ‏کردن آرمان به کتک بسیار در حالی که تنش غرق در کثافات بود از ‏اتاق خارج شد و آرمان را در اتاقی که بوی تعفن می‌داد تنها گذاشت
آرمان بعد از چندی از بیهوشی برخاست و خود را از خوابی طویل بیدار ‏دید، دید که چگونه ارمان به دلش زنده شده است، دانست که خطای ‏دنیایشان چیست، دانست که چرا بی‌همه‌چیز شده‌اند، دانست که چگونه از ‏خون خواهند گذشت چگونه از جان خود هم خواهند گذشته تا بیدار ‏باشند و همه را به نام خویش و در نامش خواند، هر بار بعد از برخاستن به ‏میان ذهن فریاد آرمان سر داد، گهگاه با صدای بلند نام خود را فرا ‏می‌خواند و تکرار می‌کرد آرمان،
هر چیز را به آرمانی بدل می‌کرد و آرمان برایش همه چیز دنیا شد،
بعد از آن روز باز هم حیدر به سراغش آمد، باز هم او را به باد کتک ‏گرفت، آویزانش هم کرد، هر چه دل تنگش خواست با او روا داشت و به ‏پایان تمام کرده‌ها فریاد آرمان از ارمان شنید و باز دیوانه شد، باز به ‏کثافات غرق ماند و باز دیوانه‌وار او را کتک زد و باز به دنیایش جایی ‏پیدا نکرد، هر بار کلافه‌تر از پیش به بالینش آمد و باز راهی به پیش نبرد ‏و سرآخر تمام این زد و خوردها آن شد که به تشخیص ناصر او را به ‏بخش بیماران خطرناک منتقل کنند، زیرا او تمام مشاهیر را از ظن آنان از ‏دست داده بود و هیچ جز تکرار واژه‌ی آرمان برای گفتن نداشت همین ‏امر کافی بود تا ناصر او را مجاب کند که او عقل خود را از دست داده و ‏هیچ توان ندارد و با مشورت از اصغر شکسته شدن این معترضان بهترین ‏کارها برای انقلاب و انقلابیون بود و قرار بر آن شد که بعد از چندی او را ‏به میان مجانین بازگردانند تا همگان بدانند این معترضان چه موجودات ‏سست‌عنصری هستند و به انتهای رویارویی با نظام چه عاید عوام خواهد ‏شد.‏
مهدی هم به زیر شکنجه‌ها رفت و این فضای حاکم بر دارالمجانین بود ‏هر کس که به دست نیروهای امنیتی می‌افتاد باید دورانی را به حصر ‏می‌گذراند باید شکنجه‌ها را تحمل می‌کرد و در انتها یا به اعتراف قانع ‏می‌شد یا به اجبار آزادش می‌کردند و یا اعدام راه‌حل بود اما مهدی هم ‏بعد از چندی باز آزاد شد و به میان مجانین باز گشت.‏