دیوارهای سبز کاشی‌کاری شده با سقفی بسیار بلند که از میانشان ‏چلچراغ‌های بزرگی آویزان است و سقفش آغشته به هنر آینه‌کاری ‏است. آدمی دوست دارد ساعت‌ها به میان آینه‌کاری‌ها چشم بدوزد ‏و دلیل نقش و نگارها را میان آینه‌ها جویا شود. معلوم نیست دلیلش ‏چیست که آن هنرمند زمان بسیاری را برای زینت دادن به این سقف ‏گذرانده است شاید برای خیل بسیاری نامفهوم باشد اما حسین که ‏به درازای تمام عمرش این مکان را دیده دلیل به وجود آمدن این ‏نقش و نگارها و همه و همه را می‌داند. ‏
صحن مکان بزرگ را فرش‌های دستبافی پر کرده که به هنر مردمان ‏ایرانی مزین است، تمام صحن‌ها با فرش‌های گران‌بها و زیبا پر شده ‏است و دور تا دور آن را پشتی‌های قرمز رنگ پوشانده تا وقتی ‏می‌نشینند به آن‌ها تکیه کنند. ‏
گوش تا گوش صحن را قفسه‌های چوبی مختلف با اشکال ‏گوناگون احاطه کرده است، در یکی‌شان مهر قرار دارد، همان ‏خاک مقدسی که شیعیان برای سجده سر بر آن می‌سایند در گوشه ‏دیگر کتاب‌های زیادی است تعداد بسیاری قرآن، زیارت عاشورا، ‏دعای ندبه و خیل دیگر کتب دینی و آسمانی. ‏
در زمین صحن مقدس پارچه‌های سبزی کنار هم با ردیف‌های دقیق ‏و منظم قرار گرفته است و زنی تقریباً مسن با جارویی قدیمی ‏مشغول تمیزکاری است و به طور منظم و دقیق گرد و غبار را از ‏روی صحن می‌رباید و به بیرون می‌فرستد.‏
در میان زدودن گرد و غبار بین همین صحن سبزگون کمی بالاتر ‏جایی که پله‌های کوچکی رو به بالا وجود دارد پسری نشسته است ‏به نظر سن و سال بالایی ندارد و شاید در نگاه اول این‌گونه به نظر ‏می‌رسد، اما چهره‌ای مردانه به خود گرفته، پیراهن مردانه‌ای به تن ‏دارد که دگمه‌های یقه و آستینش را تا آخرین حد بسته است و ‏شلوار مردانه طوسی رنگی نیز به پا کرده و در گوشه‌ای آرام نشسته ‏است، بر انگشتان دستش انگشتری نقره با سنگ فیروزه‌ای جلو ‏می‌کند با اینکه ریش‌هایش کامل نیست و کمی تنگی است اما ‏آن‌ها را بلند کرده، نه خیلی زیاد و نه خیلی کم اما همان موهای ‏کرکی بیشتر صورتش را پوشانده است مگر آن قسمت‌هایی که ‏اصلاً مویی رشد نکرده آن قسمت‌ها هم بیشتر مرتبط به اطراف ‏گونه‌ها و کمی پایین‌تر از آن می‌شود.‏
صدایی او را خطاب می‌کند پسرک غرق در افکاری شده و صدا را ‏نمی‌شنود اما درونش نهیبی می‌خورد و تا بخواهد متمرکز شود ‏صدای دوم رشته خیالاتش را از هم می‌درد و او را از افکارش بیرون ‏می‌آورد.‏
می‌گوید: بله مادر؟
و مادر می‌گوید: حسین جان امروز حتماً برای کارهای لوله مسجد ‏پیش آقا موسی برو، دیگر این چکه‌های آب حال و حوصله‌ای ‏برایمان نگذاشته زندگی‌مان را آب دارد می‌برد.‏
حسین و مادرش سالیان درازی است که مراقب و مواظب این ‏مسجد بوده‌اند. این شغل را پدرش از همان جوانی به ارث برده بود ‏و حالا این تجارت خانوادگی به او هم به ارث رسیده. ‏
پدرش چند سال پیش در سانحه‌ای جانش را از دست داد و از آن ‏پس بیشتر وظایفش به دوش حسین افتاده البته بیشتر به دوش ‏مادرش آری آن دو وظیفه پدر را به عهده گرفته و سعی در آرامش ‏بخشیدن و محافظت و نگهداری از این بنای تاریخی را دارند.‏
کمی بالاتر از این صحن مقدس اتاقک کوچکی قرار دارد که آن‌ها ‏در آن زندگی می‌کنند حسین از همان بچگی این خانه را دیده بود، ‏برایش برخی اوقات همان جنبه قدسی را داشت و بیشتر وقت‌ها ‏خانه‌اش بود، مثل خانه تمام انسان‌ها اما همیشه بر این می‌بالید که ‏خانه خدا خانه او و خانواده‌اش است هر چند از بچگی تا به حال به ‏واسطه‌ی شغل پدرش و جایی که زندگی می‌کردند توسط دیگران ‏مورد تمسخر قرار گرفته بود، اما خودش این را موهبتی از سمت ‏خدا می‌دانست و نعمتی از جانب او که نصیب هرکسی نمی‌شود.‏
حالا که ساعت تقریباً دوازده ظهر بود مطابق معمول حسین در اتاق ‏خودشان بالای مسجد نشسته و در حال خواندن کتاب قدسی است ‏که به واسطه‌ی زیاد خواندنش تقریباً تمام آن را حفظ کرده یعنی، ‏هر وقت آن کتاب را به دست می‌گرفت همه را از بر و بدون نگاه ‏کردن به متنش دور می‌کرد و البته زیر نگاهی هم هر از چند گاهی ‏به متنش می‌انداخت، اما هر وقت برای مسابقه و یا در جمع دیگران ‏بر این کار تلاش می‌کرد غیر ممکن بود بتواند بیشتر از سه سطرش ‏را در یک زمان مشخص بخواند.‏
بیشتر روزش را در حال مطالعه کتب مقدس و الهی بود، هر وقت ‏می‌توانست یکی از کتب را در دست می‌گرفت و ساعت‌های ‏طولانی و مداوم از خواندن آن با صوت و قرائت خود لذت می‌برد ‏هرچند زبان این گفتار را به درستی نمی‌فهمید اما طنین کلمات و ‏نوع بیان آن‌ها در قرائت بی‌نظیرش برایش لذت‌بخش و ‏آرامش‌بخش بود.‏
خودش همیشه به همگان گوش زد می‌کرد که بهترین زمان‌های ‏زندگی‌اش لحظاتی است که در خلوتی با خدا در حال و راز و نیاز ‏کردن است حالا اگر خواندن کتب قدسی باشد یا خواندن نماز ‏جعفر طیار، حقیقتاً عاشق خواندن نمازهای بلند شبانه بود و همیشه ‏اذعان داشت که همه وجودش را غرق در آرامش می‌کند وقتی ‏خود را به خاک می‌انداخت دست بر آسمان بلند می‌کرد و دعا ‏می‌خواند، اشک می‌ریخت و نام خدا را زمزمه می‌کرد، تمام جانش ‏مملو از آرامش می‌شد.‏
این نمازها، این عشق ورزیدن‌ها حتی لحظه‌ای هم خسته‌اش ‏نمی‌کرد و هر بار مصمم‌تر و قوی‌تر از گذشته باز هم در برابر خدا ‏حاضر شده خود را به خاک می‌انداخت و بر دست و پاهایش بوسه ‏می‌زد و اذن باقی زندگی را از این والامقام می‌جست.‏
حسین شب‌ها دیر زمان شاید تا اذان صبح در حال خواندن نماز ‏شب بود وقتی صدای اذان را می‌شنید هر جا که بود خود را برای ‏نماز مهیا می‌ساخت و نماز می‌خواند، حالا اگر در خانه و نیمه‌شب ‏در زمان اذان صبح بود یا در خیابان و در حال رفتن به سفر یا ‏هرکاری، در هرجا که بود قبله را جویا می‌شد و خود را به نماز اول ‏وقت می‌رساند.‏
در طول روز زمان‌هایی را باید برای تمیز کردن و مراقبت و تعمیر ‏خانه خدا صرف می‌کرد هر چه در توان داشت را برای انجام این ‏فریضه می‌گماشت زیرا باور داشت که این هم خود کم از عبادت ‏نمی‌آورد و کار در راه خدا به مصداق جهاد در راه خداست.‏
این جمله را چند باری در ذهنش بالا و پایین کرد تا به خاطر بیاورد ‏در میان کدام کتاب و کجا خوانده است و آیا حدیثی نبوی است؟ ‏و یا گوینده و صدق این حدیث از کجاست؟ ‏
اما در حین فکر کردن به این موضوع یاد موضوعی دیگر می‌افتاد و ‏همه‌چیز به یک‌باره از فکرش دور می‌شد. بیشتر روزش را در حال ‏عبادت و کار کردن در همین حرم و بارگاه سپری می‌کرد و از ‏کارهایش بسیار راضی و خشنود بود.‏
هر از گاهی تلویزیون، این جعبه جادویی را روشن می‌کرد و به آن ‏گوش فرا می‌داد شبکه‌ها را بالا و پایین می‌کرد جملات تیترواری را ‏از این سو و آن سو می‌شنید در یکی از شبکه‌ها یکی از علما نشسته ‏و در باب فواید روزه‌داری صحبت می‌کند در شبکه‌ای بالاتر یکی ‏در حال شرح ماوقع تاریخی و جنگ‌های حماسی اسلام است و ‏شبکه دیگر یکی از دعاهای پر فیض را با صوتی گوش‌نواز پخش ‏می‌کند، باز هم پیش می‌رود و دیگری در باب پیشرفت‌های ممالک ‏اسلامی صحبت می‌کند و حسین با دل و جان به آن‌ها گوش فرا ‏می‌دهد و از شنیدنش احساس غرور و شعف می‌کند، دست به ‏آسمان بلند کرده یاد و ذکر خدا را چندین بار به زبان می‌آورد و ‏جعبه جادویی را خاموش می‌کند و بیرون می‌رود.‏
خیلی کم بیرون می‌رفت دنیایش را همان مکان مقدس، همان کتب ‏آسمانی و قدسی، همان نجواها، همان راز و نیاز و هر چه در آن ‏خانه خدا بود شکل می‌داد و گاهی برای امور مهمی بیرون ‏می‌رفت، برای کارهای تعمیری مکان مقدس یا تهیه لوازم ضروری ‏و بعضی اوقات هم برای تبادل اطلاعات با دیگر هم‌فکران
و امروز هم مثال همان گذشته و همان اتفاقات سابق از خانه بیرون ‏رفت. هوای بیرون را استشمام کرد به جهان پیرامونش نگاه می‌کرد ‏و نشانه‌های بزرگی از حقانیت و وجود خداوند را می‌دید، شاید ‏حتی لحظه‌ای هم‌فکر نکرده بود که در جهان انسان‌هایی وجود ‏دارند که وجود خدا را انکار می‌کنند. دنیایی که پیرامون او ترسیم ‏شده جهانی است که همه در برابر جلال و جبروت خداوندی به ‏خاک افتاده و بزرگی و اراده‌اش را می‌پرستند و ستایش می‌کنند در ‏برابرش همه و همه در خاک افتاده‌اند، او حتی ذره‌ای هم فکر ‏نکرده بود که شاید در جهان کسی باشد که او را قبول نکرده و به ‏او ایمان نیاورده باشد آخر تمام دور و اطرافیانش را مادری پیر پر ‏کرده که همه عمر همان داستان‌های همیشگی را تعریف می‌کرد، ‏پدری که در تمام زمان‌ها و میان تمام کلماتش بزرگی خدا را ‏ستایش کرد و از جهانی که متعلق به خداوند بود ذکر گفت، ‏معلمانی که همه و همه هم‌آواز با همین نوا این‌گونه برایش ‏خواندند، بزرگان و علما سخنوران در خانه خدا همه و همه همین ‏قصه‌ها را تعریف کردند و او چه چیزی فراتر از این تعاریف دید و ‏شنید؟
فقط توانست همین رخت را به تن کند، با جامه‌ای که از تمام باورها ‏و قصه‌ها شکل گرفت به میان جامعه رفت هر برگی که از شاخه ‏درختان ریخت هر پرنده‌ای که پر زد همه و همه و همه را تعبیری بر ‏حقانیت خدا دانست و برای هر آنچه در جهان هستی بود و نبود ‏تفسیر و توجیهی شنید و ذکر همه را بی کم و کاست پذیرفت.‏
هر وقت به میان دوستان و بزرگان می‌رفت برایش باز هم همان ‏داستان‌ها سروده می‌شد و او خوب به شنیدن عادت کرده بود و ‏برهان دلیل تازه‌ای را دنبال نمی‌کرد چرا که همه را بارها شنیده بود، ‏
مثلاً اگر از کنار صحنه‌ای که در آن مجرمی را برای شلاق زدن ‏بیرون آورده بودند رد می‌شد در دل بزرگی خدا و راه جاودانه‌اش ‏را درود می‌فرستاد؛ زیرا بارها و بارها شنیده بود و دانسته بود که ‏مجازات مجرم، راه پاک ساختن عالم و جامعه بشریت است همیشه ‏با دیدن این صحنه‌ها یاد همان جمله معروف می‌افتاد که به راستی ‏زمانی که یکی از اعضای بدن طی مشکلی فاسد شده باشد وظیفه ‏اطبا این است که آن عضو را قطع کنند تا به دیگر اعضای بدن ‏آسیب نرساند و او می‌دانست که وقتی کسی در جامعه مرتکب ‏جرمی می‌شود، وظیفه حاکم و خداوند این است که نفس را از او ‏بگیرد تا کل جامعه را همسان خود نسازد و بر این منطق والای ‏پروردگار بارها و بارها درود می‌فرستاد و با دل و جان تمام ‏وجودش اطاعت این امر والای خداوندی بود.‏
باز هم همان جعبه جادویی که حالا بار دیگر همان حرف‌ها را با ‏شکلی دیگر در گوش طنین‌انداز می‌کرد همان جمله معروف و ‏هزارن جمله معروف دیگر، باری به همان صورت جمله‌وار به ‏گوشش می‌رسید. یک‌بار در پستوی شعری طنین‌انداز می‌شد و ‏یک‌بار با موسیقی رنگ و جان تازه‌ای می‌گرفت و حسینی که هر ‏بار با شنیدن و دیدن این داستان‌های تکراری لا‌اله‌الا‌الله می‌گفت و ‏بزرگی خدا را سپاس می‌کرد.‏
حسین و همان راه تکراری همیشگی‌اش، همان به پای منبر ‏نشستن‌هایش یک‌بار در میان جعبه جادویی، یک‌بار در میان خانه ‏قدسی خدا، یک‌بار از زبان معمم و بزرگ دین و یک‌بار در جمع ‏دوستانه و باز هم همان راه‌های پرتکرار و همان زیر لب ذکر ‏گفتن‌ها، همان خواندن‌ها، همان گریه‌ها و اشک‌ها، همان نمازهای ‏بی‌وقفه و ادامه‌دار و همه و همه تکرار همان روز نخستین و همان ‏حرف‌ها بود.‏
در سال گاهی اوقات این فریادها و حرف‌ها تغییر می‌کرد و شاید ‏برای ذره‌ای دور ماندن از همان راه و طریقت گذشته، جان تازه‌ای ‏می‌گرفت. یکی از همین شمایل تازه حرف‌ها و باورها ماه محرم و ‏صفر بود آنجا که این قیام خونین و مظلومانه، این فریادها، طنین ‏همان جمله‌های آشنا که محرم و صفر دین را زنده نگاه داشته است ‏در گوشش می‌پیچید و باز هم شور و حرارتی پر فروغ را در جانش ‏حس می‌کرد و باور داشت که برای زنده نگه داشتن این راه باید از ‏همه جانش بگذرد.‏
وقتی صدای طبل‌ها را که ندای شروع این ماه را می‌داد می‌شنوید به ‏جانش طراوت تازه‌ای می‌افتاد و تمام وجودش شور و حرارت ‏می‌شد گویی دوباره زنده شده است و دوباره باید عزم تازه‌ای در ‏برابر ببیند و برایش تلاش تازه‌ای کند.‏
آن زمان که علم‌ها را از درون خانه قدسی پروردگار بیرون ‏می‌آوردند حسین آن‌ها را تمیز و آماده می‌کرد تا پهلوانی به زیر ‏علم پروردگار برود و سیل بی‌شماری بر سر و رو بکوبند، خاک بر ‏سر بریزند و بزرگی خدا و یارانش را ستایش کنند.‏
دیگ‌های بزرگی از نذری، از خون و جان حیوانات.‏
قربانی‌های بی‌شماری که برای اطعام مسلمین در نظر گرفته شده تا ‏برای قربانگاه آماده کنند و سر از تن‌هایشان جدا سازند و حسینی ‏که آب آخر را به آن‌ها می‌نوشاند و به یاد لب‌های تشنه مانده سرور ‏و سالارش ساعت‌ها اشک می‌ریخت، به یاد سر بریده از سرورش ‏که ساعتی دراز در تنور خانه‌ای ماند و سر از تن جداشده حیوانات ‏بی‌زبان و بی‌شماری که گوشت و خون تنشان غذا و طعام ‏شب‌زنده‌داران و عزاداران حسینی می‌شد.‏
و حسینی که پیشاپیش دسته‌ها می‌ایستاد با زنجیر به تنش می‌زد تا از ‏درد بی‌کران سرورش حتی شده ذره‌ای را لمس کند و با او هم‌قطار ‏شود و شاید که از آن هفتاد و دو تن نبود اما حالا می‌توانست هفتاد ‏و سومین نفر باشد. ‏
نه با زنجیر نه با سینه زدن نه با اشک ریختن که با قداره‌ای به دست ‏قمه‌ای خونین بر سر و سیل روان خون که به زمین می‌چکید و فریاد ‏بلند یا حسین مظلوم جماعتی که از دنیایشان گذشته تمام جانشان ‏مالامال از شور حسینی بود.‏
از شور کربلا، طفلان شش‌ماهه بی‌شماری که مثال علی‌اصغر هیئتی ‏از علی‌اصغران شیرخوار را شکل داده و به یاد مظلومیت سالارشان ‏زخم شمشیر می‌خورند، شقیقه‌های شکافته شده از انسان‌ها نه فقط ‏بزرگ‌ترها که طفلان بی‌زبان شش‌ماهه که فرق سرشان شکافته ‏شده و همان پدر و مادرانی که از کرده خود شادمان‌اند و این ‏قربانی را پیشکش خداوندی برده که از اولاد و یارانش در خون در ‏گذشت و حال که بی‌شمارانی در این صف‌های طویل خاک بر ‏سینه‌های سوخته تن‌های پر از درد رد زنجیرهای گداخته، با سرهایی ‏شکافته بر آتش می‌دوند و یا حسین می‌گویند نه فقط خود که ‏کودکانشان آن نوزادان هم غرق در خون فریاد می‌زنند و ‏اشک‌هایی که روان است تا حسین بدین‌سان مظلومانه و غریب ‏جان ندهد و لشگریانی با خلوص در کنارش ببیند.‏
بوی گوشت تازه پر خون از حیوانات بی‌شماری که سلاخی شده ‏تا این جماعت عزادار خونین تن سیراب از خون ریخته شده ‏بخورند و بیاشامند و اسراف نکنند که خدا اسراف‌کاران را دوست ‏نخواهد داشت.‏
و حسینی که امروز سی‌ساله شده اما به خاطر نمی‌آورد آن روزی را ‏که در میان این کاروان سیاه‌پوش کودکی شش‌ماهه بر اثر اصابت ‏ضربه قداره‌ای جان باخت مربوط به سه سال پیش می‌شود یا چهار ‏سال پیش یعنی درست زمانی که بیست‌و‌شش ساله بود یا ‏بیست‌و‌هفت ساله همه را از خاطر برده بود هیچ‌کدام را به خاطر ‏نمی‌آورد که آن جمله معروف از آنِ چه کسی بود آخر آن را از ‏زبان بی‌شماری شنیده بارها و بارها هجی کرده‌اش اما نمی‌دانست ‏چه کسی برای اولین بار لب به گفتن آن گشوده است و حتی ‏خاطرش هم نمی‌آمد، اما می‌دانست تمام این جملات را نه یک‌بار ‏و ده بار که صدها بار شنیده، به درازای طول عمرش کودکانی ‏خونین به صحرای کربلا نه در میان همان آبادی را دیده که خونین ‏بودن جماعت بیشمار را در جای‌جای دنیایش نظاره کرده است و تا ‏صبح در میان نماز و قرآنی در دست گریه کرده و اشک ریخته و ‏با خدا سخن گفته و بالاخر در میان آرامگاهش آرام به خواب رفته ‏است.‏