حیدر در اتاق دیدبانی به انتظار نشسته بود، نفسش را مدام به تو حبس ‏می‌کرد و آب دهانش را قورت می‌داد، دستانش خیس عرق می‌شدند، ‏مدام دستانش را با شلوارش پاک می‌کرد، عرقی سرد بر پیشانی‌اش نشسته ‏بود و دائماً زیر لب وردی را تکرار می‌کرد، خیلی مشخص نبود چه ‏می‌گوید، شاید بر روح والای حضرت داوود درود می‌فرستاد، شاید نام ‏خدا را می‌خواند و شاید ترکیبی از درود فرستادن بر خداوند بزرگ و ‏حضرت که همان نام تازه‌ی پرودگار عالمیان بود را زمزمه می‌کرد،
پراضطراب در حالی که به لبه‌ی پنجره تکیه داده بود دوربین شکاری را ‏با یکدست مهار می‌کرد و با هر زحمتی که بود از لغزش دستان و لرزهای ‏مدام آن جلوگیری می‌کرد، دوربین را برای چندی به پایین گذاشت و ‏لیوان آبی را که روی میز در کنارش بود یک نفس سر کشید، ‏می‌خواست با مدد از این آب یخ آتش درون خود را که زبانه‌هایش از ‏چشمان سرخش به بیرون می‌زد مهار کند، با اشاره‌ای مأمورین امنیتی را ‏به حالت آماده باش درآورد، از چندی پیش به آنان آرایش تازه‌ و ‏بی‌بدیلی داده بود، سه تا سه تا در گوشه‌هایی در انتظار فرمان او بودند، ‏در میان دیوارهای نیمه کاره میان حیاط پشت، پشت درب ورودی ‏دارالمجانین باکمی فاصله و در کمین به پشت تنها درخت سرکش میان ‏باغ، زیر اتاقک دیدبانی، پشت درب ورودی تالار دارالمجانین و خلاصه ‏در جاهای مختلفی از ساختمان ایستاده بودند و همه گوش به زنگ و ‏آماده عملیات در نظر حیدر بودند،
حیدر به آرامی چند سرفه کرد و گلویش را صاف کرد، بعد با استفاده از ‏بلندگوی کوچکی که در دست داشت به همه‌ی مأموران فرمان داد تا در ‏جاهای مورد نظر کمین کنند و با صدای فرمان او عملیات را نهایی کنند، ‏بعد از خاتمه سخنرانی کوتاهش تمام مأموران به نشانه‌ی احترام پا ‏چسباندند و دست‌ها را رو به آسمان بلند کردند گویی می‌خواهند دعا ‏کنند و در پایان فریاد زدند،
زنده باد استقلال، پروردگارا امداد
حیدر دوباره چشم به میان دوربین شکاری برد و نگاهش را معطوف درب ‏ورودی دارالمجانین کرد، دیگر زمان شروع عملیاتی بود که روزها ‏برایش برنامه‌ریزی شده بود، تلاش‌ها کرده بودند تا این عملیات بزرگ ‏را به سرانجام برسانند،
نام عملیات، عملیات تحکیم بود،
درب ورودی دارالمجانین باز شد و طبق معمول مأموران حکومتی که ‏وظیفه‌ی آوردن غذا را داشتند وارد دارالمجانین شدند،
آن‌ها طبق معمول عادت داشتند تا چند گامی را به داخل بردارند و بعد از ‏عبور مسافتی کوتاه دیگ‌های بزرگ غذا را به زمین گذاشته و از ‏محوطه‌ی دارالمجانین خارج شوند، آن‌ها طبق عادت وارد شدند، گام اول ‏و دوم را برداشتند و در میان گام سومشان بود که ناگاه حیدر از میان ‏اتاقک دیدبانی فریاد زد
زنده‌ باد پروردگار داوود
مأمورین حکومتی که شوکه شده بودند بر جای خود خشک ماندند و ‏تاب هر حرکتی از آنان ربوده شد، چند مأمور دیگر از آنان در بیرون ‏درب‌ها انتظار آنان را می‌کشیدند، اما آن‌ها هم به واسطه‌ی این رفتار ‏روزمره و تکراری خیلی به موضوع اهمیت نداده و در خودرو مذبور ‏نشسته بودند، همه‌ی این غفلت‌ها زمان لازم را به گروه فدائیان حضرت ‏داوود (نام تازه‌ی مأمورین امنیتی دارالمجانین) داد تا در چشم به هم زدنی ‏دروازه‌های اصلی دارالمجانین را ببندند و بلافاصله مأمورین حکومتی را ‏که با دیگ‌های غذا در دست خشک بر جای مانده بودند به زمین زنند، ‏آن‌ها زمین خوردند و یک به یک مأمورین دارالمجانین به بالای سر آنان ‏شتافتند و در چشم به هم زدنی آنان را دست و پا بستند بر سرشان ‏کیسه‌های مشکی بزرگ رنگ کشیدند و به سمت دارالمجانین هدایت ‏کردند،
مأمورین حکومتی داخل اتومبیل تازه به خود آمدند و فهمیدند که درب ‏دارالمجانین بسته شده است و از دوستان آنان خبری نیست از این رو بود ‏که یکی از آنان به سرعت خود را به پشت درب دارالمجانین رساند و با ‏مشت بر درب کوفت، چندی نگذشت که بلندگوهای بیرون آسایشگاه ‏روشن شد و صدای حیدر در محیط بیرونی دارالمجانین پیچید:‏
دشمنان نظم و انقلاب جهانی ما، ای دیو رویان بی‌صفت، آگاه باشید و ‏بدانید که این صدای انقلاب مجانین است، انسان‌ترین انسان‌ها
این صدای پروردگار جهانیان است، این صدای سخنگوی حضرت‌والا ‏بزرگ مرتبت، حضرت داوود آیت و نشانه‌ی خدا بر زمین، نائب به حق و ‏حقیقت پروردگار با شما مرتدان و رانده‌شدگان است
دو تن از شما دیورویان به چنگ حق در آمده و ما آنان را برای احقاق ‏حقوق پایمال شده‌مان به چنگ آورده‌ایم، برای رهایی آنان باید که ‏شروط ما یک به یک مورد وصول قرار گیرد، این پیام را به والاتر از ‏خودتان به امر کنندگانتان برسانید و بگویید که زمان زیادی برای آزادی ‏آنان در اختیارتان نیست
حضرت حق صبر چندانی نخواهد کرد زودتر با ولی و صاحبان خود به ‏حضور عالی‌جناب حضرت داوود در آیید تا در ازای خواسته‌های ایشان ‏افراد خود را به در برید
حیدر این‌گونه سخنرانی خود را به پایان رساند و فریادهای بلند (یا خدا، ‏یا داوود) به کرات از دارالمجانین بلند شد و مأمورین حکومتی را سخت ‏پریشان احوال کرد، آنان به سرعتی سرسام‌آور با خودرو از محیط ‏دارالمجانین دور شدند تا گزارش مبسوط این مدعا را به گوش فرماندهان ‏خود برسانند،
حیدر این رفتن و دور شدن آنان را به چشم دید و بعد از دورشدنشان از ‏جای خود در اتاق دیدبانی بلند شد در حالی که مدام مأمورین و فداییان ‏حضرت داوود شعار می‌دادند به سمت اتاق حضرت رفت مأمورین امنیتی ‏آن دو مأمور حکومتی را نیز با چشم و دستان بسته به سمت اتاق حضرت ‏بردند تا گزارش کار را به حضرت دهند
در همین حال درب اتاق انقلابیون در طبقه‌ی بالا باز شده بود به جز جواد ‏که خود در این نقشه حضور چشم‌گیری داشت و مخلصانه با لباس ‏مأمورین جان به کف حضرت در دستگیری مأمورین حکومتی نقش ‏داشت باقی انقلابیون از این جنجال هیچ نمی‌دانستند و مات و مبهوت به ‏بیرون درب اتاق‌ها آمده و به گروگان‌ها که با چشم‌بند راه می‌رفتند و در ‏عین حال به جواد و حیدر که متکبرانه راه می‌رفتند چشم دوختند و آن دو ‏به همراه گروگان‌ها وارد اتاق حضرت داوود شدند
حضرت بر تخت خود نشسته بود و دستانش را به لبه‌ آن تکیه داده بود، ‏حیدر با وارد شدن گفت:‏
زنده باد حضرت‌والا و به سرعت خود را به دستان حضرت رساند و بر ‏دستانش بوسه‌ای زد، به فاصله‌ای کوتاه جواد هم با تکرار حرکات حیدر ‏خود را در این رقابت به همپایی او رساند هنوز جمله‌ی دیگری میانشان رد ‏و بدل نشده بود که اصغر وارد اتاق شد، بی‌هیچ ادای احترام و رفتار ‏معمول برای حضرت داوود گفت:‏
این چه کاری است که کردید؟ معنای این نمایش چیست؟
آن‌ها را برای چه به گروگان گرفته‌اید
حیدر چشمانش سرخ شده بود می‌خواست به سمت اصغر هجوم برد، ‏می‌خواست تا خرخره‌اش را در میان همان اتاق بجود اما خود را آرام ‏می‌کرد، هنوز حضرت داوود از ابتدا چیزی به زبان نیاورده بود و آرام ‏تنها به حرف‌ها گوش می‌داد که صدای درب بلند شد و به فاصله‌ای ‏کوتاه محمد و حسن هم وارد اتاق شدند،
حسن با سیمایی بشاش رو به حضرت کرد و گفت:‏
زنده باد حکیم دانایان، زنده باد فرزانه کریمان این تدبیر تازه‌ی ما است، ‏درود بر این گوهر والای میانمان که باز تدبیر تازه‌ای کرده‌اند،
این‌ها را گفت و بر دست حضرت بوسه‌ای زد،
محمد چیزی نگفت و با درودی مختصر که همان درود بر حضرت داوود ‏بود داخل شد و به گوشه‌ای خزید در همین حین، داوود از جای ‏برخاست، آرام و شمرده شمرده رو به انقلابیون گفت، ما اینبار بر دشمنان ‏پیروز خواهیم شد اهرم فشار آنان در اختیار ما است
اصغر به میان حرفش پرید:‏
اما این چه اهرم فشاری است، آنان شاید خاک اینجا را به توبره ببندند، ‏شاید ما را در این دیوانه‌خانه زنده به گور کنند
باز هم می‌خواست حرف بزند و ادامه دهد که حیدر را در چند گامی ‏خود دید که با دست دستان او را فشار می‌دهد، به قدری محکم دستانش ‏را فشرد که به رنگ خون، پوست دستانش سرخ شد و آرام گرفت،
حضرت داوود رو به جواد گفت:‏
این دشمنان را به اتاق حصر ببر تا جلسه را تشکیل دهیم، همه حق دارند ‏تا آرا و نظرات خود را منتقل کنند، ما باید به جمع‌بندی درستی برسیم
جواد دو گروگان را بیرون برد و حضرت داوود بر تخت نشست و با ‏اشاره‌ی دست به همه فهماند که باید در برابر تخت او بر زمین بنشینند تا ‏سخنان حاکمانه‌ی او را بشنوند و در تصمیم تازه‌ی انقلابیون نقشی ایفا ‏کنند، همه به سرعت و با اشارت او بر زمین نشستند به جز حیدر و اصغر ‏که نزدیک به هم بودند، حیدر دست اصغر را دوباره به دست فشرد و او ‏را وادار به نشستن کرد
همه نشستند و داوود این‌گونه فرمود:‏
ما برای رسیدن به خواسته‌هایمان باید چنین اهرم فشاری به دست ‏می‌آوردیم و حال چنین نیرویی در اختیار ما است
محمد آرام و زیر لب گفت:‏
این اهرم فشار است؟
داوود فریاد زد:‏
سخنت را بلند و رسا بگو طوری که من هم از آن چیزی بفهمم
محمد این بار بلندتر گفت:‏
سرورم آیا فکر نمی‌کنید که این اهرم فشار نتیجه‌ی عکس دهد
حیدر با نگاهی به حضرت از او اجازه‌ی سخن گفتن خواست و با تأیید ‏حضرت گفت:‏
آری شاید که نتیجه‌ی عکس دهد، شاید که خاک دارالمجانین به توبره ‏کشیده شود، راه انقلاب ما نیاز به جانبازی دارد و این انقلاب نیازمند از ‏خودگذشتگان است نه مفت‌خوارگان
اصغر به میان حرفش آمد و گفت:‏
برادر میان این جانبازی و دیوانگی حدی قائل شو، میان شجاعت و ‏حماقت مرزی بگذار این دیوانگی است ما به دهان شیر خود را قرار ‏داده‌ایم
حضرت که عصبانی بود فریاد زنان گفت:‏
من شما را برای لابه‌سرایی و نوحه‌خوانی اینجا جمع نکرده‌ام هر که فکر ‏می‌کند این کارها خطرناک است و از جانش می‌ترسد راه در پیش روی ‏او است، با همه‌ی شما هستم، انقلابی بودن تنها به نام نیست به حرف و ‏سخن نیست به عمل است، هر که در این راه توان ماندن ندارد به بیراهه‌ای ‏که راه فرض می‌کند راه بندد
این قائله همین‌جا خاتمه خواهد داشت، من از شما می‌خواهم تا ‏خواسته‌هایی که از حکومت دارید را بیان کنید تا به واسطه‌ی این اهرم ‏فشار از آنان هر چه می‌خواهیم را بگیریم
همه ساکت بودند و کسی چیزی نمی‌گفت که حیدر با هیجان بسیار ‏گفت:‏
حضرت‌والا از دشمنان مهدی را بخواهید، آن قاتل خونخوار را طلب کنید ‏تا به دار بسپاریمش تا انتقام خون یاران را از او باز ستانیم در ثانی شاید او ‏خیال بازگشتن و فرمانروایی بر این خاک را در سر داشته باشد، از نظر ‏من بهترین خواسته‌ها درخواست او و دار زدنش است
اصغر آرام و شمرده گفت:‏
به دار آویختن او علاجی بر دردهای ما نخواهد بود، با کشتنش چیزی از ‏دردهایمان کم نخواهد شد در ثانی او هیچ‌گاه به این دارالمجانین باز ‏نخواهد گشت او جان و زندگی خود را از اینجا نجات داده است از چه ‏رو خیال برگشتن خواهد داشت؟
ما باید از آنان خواسته‌های مادی داشته باشیم، مثلاً بودجه‌ای که به ما ‏اختصاص دهند تا ما به واسطه‌ی آن بتوانیم ساخت و ساز کنیم، پیشرفت ‏کنیم، قدرتمند شویم، ما باید از آنان تقاضای تجارت آزاد کنیم تا بتوانیم ‏از این دارالمجانین مکانی برای کسب ثروت و قدرت بسازیم
داوود بر سخنان اصغر مکثی کرد و گفت:‏
نظر هر دوی برادران خوش است، بعد رو به اصغر کرد و گفت:‏
از تو همین انتظار را دارم اخوی این‌گونه ما را مشورت ده
محمد آرام و طمأنینه گفت:‏
از نظر من حضرت ما نیاز به جعبه‌ی جادویی داریم، ما نیاز به رادیو داریم ‏ما باید لوازم ارتباط جمعی داشته باشیم، ما باید با بیرون از این دیوارها ‏ارتباط برقرار کنیم، از آن‌ها تلفن و تلگراف بخواهید، از آن‌ها تلویزیون و ‏رادیو بخواهید سینما دایر کنیم، دستگاه چاپ بگیریم تا هم اوقات تفریح ‏برای مجانین بسازیم و هم در کنارش با جهان بیرون ارتباط دوسویه‌ای ‏برقرار کنیم
داوود خشم‌آلود بود و غرغر زنان گفت:‏
بیرون دشمن همه‌ی ما است، چه نیازی به این سم کشنده است
جواد دنباله‌ی حرفش را گرفت و اضافه کرد:‏
آری آنان ما را مسموم خواهند کرد و این‌گونه ما به انحطاط کشیده ‏خواهیم شد
حسن به میان حرفش آمد و با لوندی خاصی که مختص خودش بود رو ‏به داوود گفت:‏
پروردگارا، آیا ما نمی‌خواهیم این انقلاب بزرگ را به جهانیان هدیه ‏دهیم، آیا نمی‌خواهیم که جهان را به بودنمان به ماندمان به باورمان ‏همرنگ سازیم، اعلیحضرت ما نیازمند این ارتباط هستیم نه برای ذلیل ‏شدن که رفیع شدن نه برای واردات ارزش‌های آنان که برای صدور ‏انقلاب با برکتمان برای روشن کردن چشم جهانیان به این خورشید ‏عالم‌تاب
همه فریاد زدند:‏
یا داوود یا خدا یا داوود یا خدا یا داوود یا خدا
جلسه‌ی آن روز انقلابیون به پایان رسید و در این جلسه نگاه جمعی برای ‏خواسته‌هایی یکسان هم‌رنگ شد، آن‌ها به توافق‌هایی رسیدند و در پایان ‏جلسه حضرت داوود به هم فکری حیدر عناوین خواسته‌ها را مشخص ‏کرد، بعد از همین جلسه شاید چند دقیقه بعد از پایان صحبت‌های حیدر و ‏داوود صدای بلندگوی نیروهای حکومتی تمام فضای دارالمجانین را پر ‏کرد، در ابتدا نظر بر به توپ بستن دارالمجانین داشتند، اما با مشورت از ‏بالا چنین دستوری برای آنان صادر نشد و دروازه‌های مذاکره برای ‏آزادی گروگان‌ها باز شد، انقلابیون خواسته‌های خود که بر سه بخش ‏کلی متمرکز بود را با حکومتیان در میان گذاشتند
‏1- باز پس دادن مهدی و محاکمه‌ی او به دست انقلابیون
‏2- باز شدن راه‌های ارتباطی برای تجارت خرید و فروش کالا بین ‏دارالمجانین و جهان بیرون
‏3- در اختیار گذاشتن وسایل ارتباط جمعی از قبیل (جعبه جادویی، رادیو، ‏تلفن و…)‏
این مذاکرات ساعت‌ها به طول انجامید در ابتدای امر با بلندگوها و از ‏طریق فریادهای حیدر و یکی از مأمورین حکومتی در جریان بود اما به ‏پیشنهاد حسن در حیاط دارالمجانین ادامه پیدا کرد، طرف مذاکره کننده ‏از سوی حکومتیان سرهنگی مسن بود که فرماندهی این عملیات را بر ‏عهده داشت و از طرف انقلابیون حسن به این وظیفه گماشته شد با اینکه ‏سرهنگ بسیار راغب بود تا با داوود به صورت مستقیم ارتباط برقرار کند ‏اما هیچ‌گاه انقلابیون راضی نمی‌شدند که والاحضرت و پروردگار ‏جهانیان با موجود پستی چون سرهنگ هم‌کلام شود از این رو حسن به ‏مذاکرات رفت و با دست پر در آخر بازگشت
گروه حکومتی با دو شرط موافقت کردند اما باز پس دادن مهدی را قبول ‏نکردند، آن‌ها اذعان کردند که مهدی به بیرون مرزها گریخته است و ‏دست بسته او را در اختیار دارالمجانین قرار دادن غیر قانونی و غیر ممکن ‏است این نتیجه‌ی مذاکرات جمعی از انقلابیون را خوشحال و سرمست ‏کرد اما داوود و بیشتر از او حیدر در آتش عصبانیت می‌سوختند، شایع ‏بود که جواد او را در اتاق حصر در حالی که با چاقویی به دنبال ‏گروگان‌ها می‌گشته گرفته است و نزد حضرت آورده تا او را آرام کند، ‏زیرا حیدر باور داشت در ازای خون کثیف مهدی باید خون یکی از ‏گروگان‌ها ریخته شود
هر چه که بود و نبود در انتها در حالی که حضرت داوود در طبقه‌ی ‏فوقانی دارالمجانین ایستاده بود هیئتی متشکل از جواد حسن و حیدر دو ‏گروگان را به پیش بردند در پیشگاه حضرت و در برابر دیدگان همه‌ی ‏مجانین آن‌ها را به زمین کوفتند و با تهدید وادار به پا بوسی حضرت ‏کردند و حضرت دست ملوکانه‌ای بر سر آنان کشید و آنان را مورد عفو ‏بزرگی خود قرار داد،
بعد از آن همان هیئت سه نفره در ازای چندی چمدان چند تلویزیون رادیو ‏تلفن و … آن دو گروگان زبان بند آمده را در اختیار مأمورین حکومتی ‏دادند، گویی چمدان‌ها پر از پول بوده است اما کسی در انتها از سرنوشت ‏آنان با خبر نشد، بعضی گفتند سرهنگ به نشانه‌ی احترام پیپ شخصی ‏خود را به حسن داده تا به حضرت داوود هدیه دهد اثبات این مدعا از ‏پیپی در دستان حضرت بود که از فردا مدام در دستانش دیده می‌شد، ‏برخی می‌گفتند داخل چمدان‌ها اشیای قیمتی از قبیل عصا و پیپ بوده ‏است زیرا حضرت از آن پس عصایی هم به دست می‌گرفت که به وقار و ‏جذابیتش چند برابر می‌افزود هر چه بود و نبود هر چه به هر کس رسید و ‏نرسید این قائله نیز به پایان رسید و حضرت‌والا در پیشگاه همه‌ی مجانین ‏ایستاد و شامگاه را خوش گفت او گفت و آرام رفت
حیدر فریاد زد:‏
یا داوود یا خدا یا داوود یا خدا
به پشتوانه‌ی او همه یک‌صدا فریاد زدند و با فریاد به سوی اتاق‌ها رفتند ‏همه می‌گفتند
پروردگار جهانیان حضرت داوود پاینده و جاوید باد.‏
محمد از فردای آن روز به دنبال آن بود تا بخشی از این رادیو و ‏تلویزیون‌های داده شده از سوی حکومتیان در اختیار مجانین قرار گیرد ‏که با سرسختی و مخالفت همه‌ی انقلابیون قرار گرفت در این اتفاق یکی ‏از ناراضیان قدرتمند ناصر بود، او مدام در جلسات خصوصی با حضرت ‏داوود و در عین حال در مجامع عمومی انقلابیون می‌گفت که این رادیو و ‏تلویزیون بزرگ‌ترین سم‌ها برای مجانین است، تأثیر به سزای تسلاپام که ‏از مجانین انسان‌هایی پاک و آرام و مطیع ساخته است به وسیله‌ی این ‏شیطان که حتی از دیده‌ی او بیشتر از مستین وحشتناک است برای مجانین ‏مخرب است، این داروهای سمی آنان را طغیانگر و بی‌پروا خواهد کرد، ‏حضرت به گفته‌های او فکر می‌کرد و همواره با او یکدل و یک‌صدا بود ‏اما جانب محمد را هم می‌گرفت، محمد ادعا داشت که ما برای رضایت ‏مجانین هم باید کارهایی بکنیم همین وسایل ارتباط جمعی یکی از ‏خواسته‌های آنان است که می‌تواند اوقات فراغت آنان را به درستی طی ‏کند،
مجانین پیش از انقلاب تلویزیون‌هایی داشتند که در سالن اجتماعات آنان ‏نصب شده بود و در ساعاتی مقرر می‌توانستند از آن بهره جویند هر چند ‏در انتخاب برنامه‌ها و پخش آنان از سوی مهدی و دار دسته‌اش حساسیت ‏و دقت فراوانی خرج می‌شد اما در مجموع زمانی برای تماشای آن در ‏اختیار مجانین قرار می‌گرفت اما در پی انقلاب و شورش مجانین به ‏رهبری حضرت‌والا این تلویزیون‌ها شکسته شد بعضی سوزانده شد
حضرت‌والا فرمان داده بود و خوانده بود که این‌ها آوای شیاطین است از ‏این رو بود که خود حیدر در میان سالن اجتماعات در یکی از روزهای ‏انقلاب در تظاهرات سراسری بزرگ‌ترین تلویزیون دارالمجانین را یک ‏تنه به آتش کشاند و در بالای جنازه‌ی مشتعل تلویزیون فریاد یا ‏حضرت‌والا سر داده بود، با همه‌ی این تفاسیر هر چه محمد درخواست ‏کرد نتوانست تا آرای حضرت داوود را جذب کند و او را به این منطق ‏همراه سازد که این وسایل ارتباط جمعی اوقات فراغت مجانین را بهتر و ‏آسوده‌تر به پیش خواهد برد،
محمد در دیدارهای پیاپی که با مجانین داشت همواره از حال آنان و ‏درخواست‌هایشان با خبر بود می‌دانست یکی از خواسته‌های آنان رفتن به ‏هواخوری است، اما با این مخالفت‌های وحشتناک و رادیکال انقلابیون ‏می‌دانست که در میان گذاشتن این خواسته‌ی مجانین کار عبث و ‏بیهوده‌ای است از این رو بود که در این باب حرفی را مطرح نکرد و همه ‏را به کلی به صندوقچه‌ی اسرار قلبش سپرد
وسایل ارتباط جمعی یک به یک میان انقلابیون تقسیم شد، اصغر با آنکه ‏در اتاقش تلویزیونی داشت اما باز هم طلب یکی دیگر کرد و با ‏خواسته‌اش مخالفتی نشد برخی از انقلابیون این رفتار داوود را در جذب ‏او برای همراهی با انقلاب می‌دانستند زیرا او مغز متفکر این انقلاب به ‏شمار می‌رفت، راه‌کارهای او همواره راهگشا بود و داوود نمی‌خواست ‏این یار غار را به سادگی از دست دهد، همه‌ی انقلابیون تا حتی پرستار ‏صاحب تلویزیون و رادیو شدند اما در تلگراف و تلفن شرایط به طور ‏دیگری بود،
تلگراف یک عدد در سرتاسر دارالمجانین وجود داشت که آن هم در ‏اختیار عموم با کسب اجازه‌ی حضرت داوود قابل استفاده بود تلفن هم ‏برای حیدر داوود و اصغر در نظر گرفته شد و یکی دیگر که باز هم با ‏کسب اجازه‌ی حضرت قابل استفاده می‌شد این‌گونه غنائم میانشان تقسیم ‏شد و کسی از سرنوشت چمدان‌ها و حتی اجزای راستین آن هم با خبر ‏نشد
اصغر از فردای آن روز در پی طریقتی بود تا راهکارهایی برای صادرات ‏و واردات با جهان بیرون بیابد از این رو تقاضای خرید چوب و لوازم ‏نجاری کرد او در طبقه‌ی زیرین و در میان مجانین کارگاهی دایر کرد ‏که در آن با چوب، کالاهای با ارزش و زینتی بسازند، او در این راهکار ‏ثابت قدم بود، بارها با جهان بیرون در ارتباط قرار می‌گرفت کتاب‌های ‏آموزشی می‌خرید ابزار کار تهیه می‌کرد چوب اختیار کرد و کارگاه ‏خود را مجهز به بهترین وسیله‌ها کرد، سؤال بزرگ همگان این بود که او ‏این پول‌ها را از کجا به دست آورده است بیشترا این پول‌ها را با همان ‏چمدان‌ها می‌سنجیدند و برخی باور داشتند او ثروتمندترین انقلابیون از ‏دیرباز بوده است و صندوقچه‌ای پر از اشرفی از دیرباز در دارالمجانین به ‏همراه داشته و حال زمان هزینه کردن برای اندوختن ثروت بیشتر است به ‏هر رو که در پیش بود روزگار اصغر به پیش رفت و کارگاه با شکوهش ‏را تأسیس کرد و به برخی از مجانین شغل داد
قائله بدینجا خاتمه نیافت هر کدام از انقلابیون به دنبال تأسیس فضایی ‏برای خود بر آمدند، حسن دست به تأسیس کارگاهی برای ساخت کفش ‏زد، جواد توانست کارگاهی در راه ساخت پالایه‌های هوای اتومبیل دایر ‏کند، ناصر بر آن بود تا آزمایشگاهی برای ساخت دارو بسازد و معصومه ‏را در این کار همراه خود کرد، حیدر در تدارک نیروهای امنیتی بیشتر بر ‏آمد و بر ساز و کار آن‌ها رنگ تازه‌ای داد، لباس‌های متحدالشکل، ابزار ‏تازه‌ای برای حفظ امنیت از قبیل شوک برقی، باطوم و … حتی او پس از ‏چندی به دایر کردن کارگاهی مشغول شد که در آن به ساخت ادوات ‏نظامی از قبیل باطوم و شوک بپردازد،
می‌گفتند او از سوزن‌ها و آمپول‌های دیرباز تفنگی ساخته که قادر به ‏شلیک در برد صد متری است بسیار کشنده و مؤثر است، محمد بیشتر با ‏مجانین همراه می‌شد تا نمایش‌های تازه‌ای برپا دارند، همایش‌های شعر ‏داشته باشند و سکان‌دار هنر انقلاب شوند همه به کارهای مختلف مشغول ‏شدند و از این پس به جز بخش بیماران خطرناک و مجانین بستری در آن ‏که هرجی بر آنان نبود باقی مجانین مشغول به کار شدند اما کسی از ‏کارهای داوود با خبر نبود، برخی می‌گفتند بودجه‌ی اختصاص یافته برای ‏دارالمجانین در اختیار او است، بعضی می‌گفتند او تمام فکر و ذکر را در ‏راه صدور انقلاب گذاشته است، بعضی اذعان داشتند او کارگاه‌های ‏بیشماری بیرون از دارالمجانین دایر کرده است بعضی خوش‌بین بودند و ‏بودجه‌ها را صرف همین کارگاه‌های داخلی می‌دانستند اما هر چه که بود ‏همه‌چیز در حد حدس و گمان باقی می‌ماند و فراتر از آن نمی‌رفت
جز داوود و هاله‌ی مرموز به دورش همه صاحب شغل و کارگاهی شده ‏بودند و در پی پیشرفت و قدرت‌گیری دارالمجانین بر آمده بودند و ‏روزگار تازه‌ی دارالمجانین در پیش حضور دیدگان بود
چندی از این روزگاران نگذشته بود که محمد خود را به بخش بیماران ‏خطرناک رساند،
فضایی دیوانه‌وار، بیمارانی که با غل و زنجیر به تخت‌ها بسته شده بودند، ‏فریاد می‌زدند، عربده سر می‌دادند، بعضی اوقات به تن و جان خود ‏ضربه می‌زدند، می‌خراشاندند و باز تسلاپام بیشتر علاج کار آنان بود، ‏محمد بر آن شده بود تا از سرنوشت حسین با خبر شود، او از همان روز ‏نخست می‌دانست که او در ازای کشیدن نقش و نگار محکوم به بخش ‏بیماران خطرناک شده است، با هماهنگی ناصر و بدون اجازه از حضرت ‏داوود خود را به بخش بیماران خطرناک و به اتاق حسین رساند، او را با ‏زنجیر به تختی بسته بودند، دست و پاهایش در بند بود اما حرکت خاصی ‏نمی‌کرد، آرام به جا خشک مانده و به سقف چشم دوخته بود
محمد بالای سرش نزدیک به تخت نشست رو به او گفت:‏
حالت چه طور است حسین جان
حسین در حالی که چشمانش هنوز بر سقف دوخته شده بود با صدایی ‏خفه گفت:‏
نقش بر سقف را می‌بینی؟
محمد پاسخ داد:‏
نه در سقف چه نقش بسته است؟
حسین گفت:‏
تمثیل آن مرد قدسی است با ریش‌های بلند و صورت کشیده، آیا می‌دانی ‏نام او کیست؟
محمد آرام گفت:‏
نه نمی‌دانم؟ تو می‌دانی کیست؟
حسین با لرزشی که در دست داشت بریده بریده گفت:‏
او پروردگار عالمیان است، او را نمی‌شناسی؟
محمد گفت:‏
آری او حضرت‌والا داوود بزرگ است
حسین آهی کشید و گفت:‏
من نیاز به تسلاپام دارم برای درک بیشتر این تمثیل
برای در کنار او بودن برای …‏
این را گفت و ناگاه تکان‌های شدیدی خورد زنجیرها را تکان داد و فریاد ‏زد:‏
تسلاپام، تو را به خداوندی خدا به من تسلاپام دهید توان دیدن چهره‌ی ‏قدسی او را ندارم
محمد سراسیمه از جای برخاست تا به بیرون رود که درب اتاق باز شد و ‏ناصر وارد شد بدون هیچ حرف و گفتار با محمد به بالای سر حسین رفت ‏و دو قرص تسلاپام را به او داد، حسین آرام آرام قرص‌ها را می‌جوید زیر ‏دندان می‌آورد با لذت فرو می‌داد
محمد رو به ناصر گفت: روزی چند عدد تسلاپام می‌خورد؟
ناصر گفت: بیشتر از 20 تا این تسلاپام معجزه‌ی جهان است، تسلاپام ناب ‏حضرت‌والا رهایی بخش همه‌ی انسان‌ها است
محمد گفت: می‌شود او را با خود ببرم؟
ناصر به تندی گفت: هرگز، حیدر او را به من سپرده است و نمی‌توانم ‏چنین کاری بکنم حتماً مرا توبیخ خواهند کرد، در ثانی او در حال ‏بازیابی و درمان است هنوز دوره‌اش تمام نشده
محمد گفت: اما قول می‌دهم روزی 20 تسلاپام را به او بخورانم در ثانی ‏من هدیه‌ای برای حضرت‌والا دارم که ایشان خرسند خواهند شد اگر در ‏این کار با من همراهی کنی حتماً در روز موعود نام تو را هم خواهم برد
ناصر گفت: نه عزیز من این شدنی نیست اگر او را ببری و مصیبتی به بار ‏بیاید من بیچاره خواهم شد
محمد چهره‌ی تازه‌ای به خود گرفت و با خشم به او گفت
مثل آنکه از خاطرت رفته است من که هستم، من نیز یکی از همان ‏انقلابیون هستم، می‌تواند این تمرد تو باعث مکافاتی از سوی من شود،
ناصر که کلافه بود گفت:‏
باشد انقلاب از آن شما اما من نیز کم برای این انقلاب خدمات نکرده‌ام، ‏این درمان معجزه‌آسای من است که از این یاغیان این‌گونه تابعانی ‏می‌سازد
محمد به تندی گفت:‏
حال دو راه داری یا در راه من شریک شوی و در انتظار پاداش بنشینی و ‏یا به ترس حیدر در انتظار مجازات من باشی
ناصر دست و پایش را جمع کرد و گفت
باشد او را ببر اما روزی 20 تسلاپام را فراموش نکن
محمد با حسین از بخش بیماران خطرناک بیرون رفت، به کارگاه خود ‏رسیدند، هر روز بیست تسلاپام و گاه بیشتر در اختیار حسین می‌گذاشت و ‏مدام با او حرف می‌زد از همه‌چیز با هم گفتند و سر آخر تمام گفت و ‏شنودها سر آخر تمام در کارگاه بودن‌ها روزی شد که حضرت داوود را ‏به ایوان کشاندند و تمثیلی بزرگ در برابرش نقش دادند
تمثیلی با شکوه و روحانی تصویری عظیم از جذبه و قدرت، مردی ‏روحانی و قدسی، با ریش‌هایی بلند و صورتی کشیده، گویی تصویر ‏حضرت داوود است که به سخن آمده است، گویی آن شکوه دوباره ‏پیکر بسته و نمایان شده آنگاه که پرده‌ها از برابر تمثیل به کنار رفتند همه ‏بر جای خویش مات و مبهوت ماندند، از مجانین تا تمام انقلابیون حتی ‏حیدری که از شکوه تصویر حضرت داوود بر پای استوار نماند و بر ‏خاک نشست
محمد رو به همه از همان طبقه‌ی زیرین دارالمجانین بلند بلند داد سخن ‏داد:‏
حضرت‌والا، ای بزرگ جایگاه انسان‌ها، این مرتبه و شأن شما است که از ‏هر یاغی تابعی خواهد ساخت همه را فرمانبردار خواهد کرد و این‌گونه ‏شکوه شما را به تصویر خواهد کشید
ای برادران بدانید این همان حسین دیرترها است این همان روح ‏طغیانگری است که فضاحت به بار آورد و بیرون از دارالمجانین را تصویر ‏کرد اما حال به عظمت و شکوه انقلاب و سرور انقلابیون آگاه شده است ‏و این‌گونه نقش بر تمثیل والا گوهرمان را نقش داده، این از برکت و ‏شکوه حضرت‌والا خورشید عالم‌تاب ما است
بعد آرام به گوش حسین وردی خواند و حسین رو به جماعت گفت:‏
جایگاه پرستش تنها از آن شاه شاهان است، پروردگار عالمیان است ‏بپرستید حضرت داوود را که نائب خداوند بر زمینیان است
خود به خاک نشست و به تبعیت از او همه بر خاک نشستند جایگاه رفیع ‏حضرت داوود را ستودند و حضرت دست را بالا برد آرام آرام در ‏آسمان تکان داد
همه نگاه بر دستان او دوختند و دیدند چه حکیمانه دست تکان می‌دهد ‏چه عالمانه نگاه می‌دوزد چه با بصیرت فکر می‌کند و چه والا است این ‏جایگاه رفیع پرستیدن.‏
پس از آن حسین به کارگاه محمد رفت و یکی از نقاشان بزرگ این ‏درگاه شد تا تصاویر بی‌نظیر از رزم‌ها از انقلاب‌ها از جنگ‌ها از شکوه‌ها ‏و از والایی حضرتان نقش بندد و همه بدانند که این جایگاه والا از آن ‏کیست
در انتهای همان مراسم با شکوه بود که حضرت داوود با اشارتی به محمد ‏فهماند که دستش برای پرورش همگان در این دارالمجانین باز خواهد بود ‏قدرت‌های بسیار در اختیارش قرار خواهد گرفت ردیف بودجه‌ای ‏جداگانه برایش در نظر خواهد گرفت و بسیار از کارها را بی هماهنگی ‏دیگران به پیش خواهد برد، در پایان همان مراسم بود که ناصر بیشتر ‏فهمید، دانست که چه باید بکند و دیگران چه برایش نخواهند کرد، ‏دانست که او هم در این انقلاب نقش و سهم خواهد داشت و باید خود را ‏به خزینه‌ی این انقلاب نزدیک‌تر کند تا غنیمت بیشتری کسب کند، با ‏نگاه به همه‌ی مجانین و در دست نگاه داشتن تسلاپام فهمید که ‏بزرگ‌ترین قدرت‌ها در اختیار او است و او چه‌ها که می‌تواند بکند و ‏چگونه به هر خواسته خواهد رسید.‏