در حــوالی همین‌جایی که امروز منزلگاه من است، زاده شده‌ام
کمی دورتر از این کلبه که شاید امروز به خرابه‌ای بدل شده اما آن ‏روزگاران در این حوالی انسان‌های بسیاری زندگی می‌کردند، خانه‌ی ‏ما نیز در همین حوالی بود، این منطقه، روستایی محسوب می‌شد که ‏چندین خانوار سکنه داشت،
مردم در دل جنگل به کشت و کار مشغول بودند و این قلمروی ‏حیوانات تبدیل به منزلگاهی برای انسان‌ها شده بود، هرچند از کنار ‏هم بودن بیزار بودند لیکن چه کمتر از امروز مخل آسایش یکدیگر ‏می‌شدند، حقا که حیوان دور و دورتر از انسان طالب زندگی است،
به راستی انسان‌ها هم کمتر در آن روزگاران به حریمشان تجاوز ‏می‌کردند، هرچند تجاوز بی‌پایان بوده و هست اما شاید کمتر از چنین ‏روزگارانی بوده و این در ذهن من به یادگار مانده است،
خانه‌ی ما کلبه‌ای چوبی در اعماق جنگل بود که نزدیک آن ‏رودخانه‌ای جاری بود و از دل کوه سرچشمه می‌گرفت و در طول ‏جنگل امتداد داشت، خانه‌ها را اغلب در کنار این رود می‌ساختند تا ‏بتوانند از آبش استفاده کنند، از این رو کلبه‌ی ما نیز در کنار این رود ‏بود، اطراف خانه پر بود از زیبایی‌های بی‌پایان، جنگل، درختان سر به ‏آسمان کشیده و مغرور، گل‌های زیبا، بوته‌های گیاهان و علفزارهایی ‏که روح آدمی را نوازش می‌دادند
من در چنین کلبه‌ای در همین جنگل زاده شدم، ساکنان این روستای ‏جنگلی با یکدیگر نزدیکی خانوادگی داشتند، یعنی یا از اقوام ‏یکدیگر بودند یا به‌واسطه‌ی زندگی در کنار هم طی سال‌های طولانی ‏جز خانواده یکدیگر به حساب می‌آمدند
پدرم مردی تنومند بود که از ابتدای زندگی‌اش همواره به کار مشغول ‏بود، کار ما سالیان درازی جد اندر جد کشاورزی بود، پدرم نیز ‏اینگونه از همان دوران کودکی در کنار پدرش مشغول به این کار ‏بود، در جنگل میوه‌های جنگلی بسیاری وجود داشت که گاه مردان و ‏زنان به جمع‌آوری آن مشغول می‌شدند و با طی مسافتی آن را برای ‏فروش به شهرها و آبادی‌های نزدیک می‌بردند،
فارغ از این در گوشه‌ای از جنگل نزدیک به کلبه، هر کس به ‏کشاورزی مشغول بود، زمینی را بارور می‌کرد و از محصول آن هم ‏خود و خانواده‌اش تناول می‌کردند و هم برای فروش و امرار معاش ‏به دیگر آبادی‌ها می‌بردند، پدر من نیز همواره به چنین کارهایی ‏مشغول بود، جز این کار ما همیشه حیواناتی داشتیم، گاه گوسفندانی و ‏گاه بزی که از او نیز مراقبت می‌شد تا از شیرش استفاده کنیم و آنان ‏در کنار ما زندگی آرامی را سپری کنند.‏
مادر نیز همچون پدرم به همین کارها مشغول بود و همیشه در چنین ‏کارهایی به پدر کمک می‌کرد، آن دو به سختی کار می‌کردند و گاه ‏به چیدن میوه‌های جنگلی مشغول بودند، گاه به کشت و کار در زمین ‏و گاه به تیمار حیوانات اهلی‌مان
مادرم بسیار مهربان بود، صورتی که بیش از هر چیز محبت بی‌دریغش ‏را درک می‌کردی دوست داشتی به زیبایی بیکرانش خویشتن را غرق ‏کنی، چشمان مهربانی که آدمی را راغب می‌کرد تا ساعت‌ها به نظاره ‏آن بنشیند، چهره‌ی مادرم همیشه در برابر چشمانم است، زیبایی ‏بی‌دریغش که معناگر محبت بر جهانم بود
آن دستان زحمت کشیده و چروکین که هر زمان غنیمت می‌دید به ‏سوی من دراز می‌شد و مرا در آغوش می‌فشرد و نوازش می‌کرد و من ‏به چشمانش خیره می‌شدم و از او محبت می‌جستم،
پدر و مادرم هر دو به سختی از بامدادان مشغول کار بودند و پس از ‏جمع‌آوری محصولات پدر راهی شهر و آبادی‌های اطراف می‌شد تا ‏ثمره‌ی تلاش‌هایشان را بفروشد و کالاهای ضروری دیگرمان را تهیه ‏کند و مادر به خانه برمی‌گشت و به کارهای خانه می‌رسید و مشغول ‏آماده کردن غذا می‌شد و از من مراقبت می‌کرد
آن‌ها سخت کار می‌کردند تا زندگی و چرخ‌های آهنین آن روان‌تر ‏بچرخد، لیکن این چرخ‌های زنگ‌زده به سختی و با تلاش بسیار آنان ‏نیز گاه نمی‌چرخید و می‌ایستاد،
زندگی برایمان به سختی می‌گذشت، فقر در جای‌جای زندگی‌مان ‏لمس می‌شد، پدر بیشتر کار می‌کرد، مادر بیشتر زحمت می‌کشید تا ‏آن چرخ بچرخد و ما کمتر سختی بکشیم و سر گرسنه به بالین ‏نگذاریم و در حسرت زندگی نباشیم
روزگاران به همین منوال در حال سپری شدن بود، من روز به روز ‏بزرگ‌تر می‌شدم دنیا را بیشتر می‌شناختم و در آن به جستجو ‏می‌‌پرداختم، کنجکاوی برای دانستن و شناختن دنیا نظرم را به خویش ‏جلب می‌کرد، به آن خیره می‌شدم و در ذهنم هزاران سوال شکل ‏می‌گرفت،
سوال را به سرعت با پدر و مادر در میان می‌گذاشتم و آنان پاسخ ‏سوالی را نداده با سوال دیگری روبرو می‌شدند و اگر به پاسخ دادن ‏ادامه می‌دادند، شاید ساعت‌ها باید پاسخگوی سوالات بیکران من ‏بودند
تشنه‌ی فهمیدن بودم و دانستن، پر از کنجکاوی‌های بی‌دریغ با هزاران ‏سوال بی‌پاسخ که هر روز به شمارشان اضافه می‌شد
دیدن این روحیه‌ی کنجکاو و علاقه‌مند به دانستن و پرسش‌های ‏بی‌وقفه‌ی من، پدر و مادر را به فکر می‌انداخت تا بستری فراهم کنند و ‏من بتوانم این روح کنجکاو را سیراب کنم، در آن دهکده‌ای که ما ‏سکونت داشتیم، پیرمردی در کلبه‌ای نزدیک به ما زندگی می‌کرد، او ‏را پیر دانا خطاب می‌کردند، او از همه‌ی اهالی دهکده داناتر محسوب ‏می‌شد
برخی می‌گفتند در شهر سالیان درازی تحصیل کرده و درس خوانده ‏است، برخی می‌گفتند در شهر به کودکان و بزرگ‌سالان درس ‏می‌آموخته و برخی می‌گفتند از دیدن روزگار چنین عالم و فرهیخته ‏گشته است،
خودش راغب به گفتن و شرح ماوقع نبود، بیشتر اهالی دهکده ‏فرزندان خویش را به نزد او می‌بردند تا ذره‌ای از دریای بیکران علم و ‏دانش را فرا گیرند و بتوانند بخوانند و بنویسند، از این رو در ازای ‏چنین موهبتی از سوی پیرمرد، والدین کودکان به او طعامی می‌دادند و ‏گاه درهم و دیناری که پیرمرد دانا نیز بتواند، روزگار سپری کند.‏
پدر و مادرم با دیدن این روح کنجکاو مرا به نزد پیرمرد دانا بردند و ‏من به آموختن دانش مشغول شدم، پیرمرد دانا با تأمل بسیار و بردباری ‏با ما سخن می‌گفت و سعی در آموزش بهتر ما داشت، به ما دانش ‏خواندن می‌آموخت و نگاشتن چه لذت‌بخش بود خواندن و نوشتن در ‏دیاری که کسی بر این کار مسلط نیست و تو با احساس کودکانه بر ‏فرهیختگی خود فخر می‌فروشی و بر این مفتخری
من با علاقه‌ی بسیار به سخنان، پیر دانا گوش فرا می‌دادم و سعی در ‏آموختن بهتر و سریع‌تر علوم داشتم و از این کار لذت فراوان می‌بردم، ‏پیرمرد نیز از این همه علاقه‌ی من سر کیف می‌آمد و بیشتر به من روی ‏می‌آورد و یادگیری را برایم سهل‌تر می‌کرد، دوران خوشی بود، من ‏درگیر آموختن این فن جدید، خواندن و نوشتن به فراخور این ‏درگیری ذهنی دیگر این سوال‌ها کم شده بود و حال ذهنم متمرکز ‏آموختن این دروس بود
این‌گونه حال دنیای ما ادامه پیدا کرد تا خواندن و نوشتن آموختیم و ‏چه لذتی از این کار بردیم و چه فخرها که نفروختیم، برای پدر ‏چیزی می‌خواندم و او لذت می‌برد و تشویق می‌کرد و من در پوست ‏خود نمی‌گنجیدم،
آموزش خواندن که پایان می‌یافت، پیر دانا به آموزش‌های دیگر ‏می‌پرداخت و علم و معرفت به ما می‌آموخت لیکن پس از آن ‏سرخوشی از یادگیری نوشتن و خواندن بار دیگر پرسش‌ها به سویم ‏هجوم آورد، پیر دانا از پاسخ به آنان گاه دور ماند و گاه عصبانی شد ‏و من باز کنجکاو بودم و فرو نمی‌نشستم،
بلبلی بر روی درخت می‌نشست و من ساعت‌ها او را نظاره می‌کردم و ‏از دیدنش لذت می‌بردم، چه زیبا می‌نشست و آواز سر می‌داد، گویی ‏با جهان سخن‌های بسیار دارد، گربه‌ها با هم بازی می‌کردند و من در ‏آرزوی بازی با آنان بودم، موشی از درون جنگل بیرون می‌جست و ‏من با سرعت او را تعقیب می‌کردم تا بدانم به کجا می‌رود و مقصد ‏نهایی‌اش کجاست و به دنیای او و با آن‌ها زندگی کنم
جغدی بر روی درختی نشسته، صدای عجیبی سر می‌داد به او نگاه ‏می‌کردم و از زیبایی‌هایش لذت می‌بردم، عقاب‌ها در آسمان پرواز ‏می‌کردند، با شکوه به زمینیان فخر میفروختند و با سینه‌ی ستبر ‏مغرورانه به جهان زیر پاهایشان نگاه می‌کردند و من از دیدنشان در ‏فراز آسمان‌ها پر از غرور می‌شدم و به پرواز در‌می‌آمدم،
سگی از لا به لای بوته‌ها بیرون می‌جست و به سمت من می‌آمد او را ‏نوازش می‌کردم و او خودش را در آغوش من رها می‌کرد، در ‏کنارش چه آرام بودم، گویی از جهان دور شده‌ام او را نوازش ‏می‌کردم و از لذت او لذت می‌بردم و با آرامشش آرام می‌شدم،
از جست و خیز آهوان زیبا با هم و بازی‌های هوس‌انگیزشان به وجد ‏می‌آمدم و از زیبایی‌های وصف‌ناشدنی‌شان اشک در چشمانم حلقه ‏می‌بست،
دوست داشتم در جنگل و در کنار آنان باشم، جزئی از آنان و دور از ‏دنیای دیگر در این دنیای پر از زیبایی‌ها با آنان زندگی کنم
علاقه‌ی بی‌پایان من به حیوانات و طبیعت از همان نخست در وجودم ‏بود، هیچ‌گاه برایش تلاشی نکردم و هماره آنان را با تمام وجود ‏دوست داشتم، به سمت درختان تنومند می‌رفتم، آنان را در آغوش ‏می‌گرفتم و ساعت‌ها در کنارشان سخن می‌گفتم و از در کنار آن‌ها ‏بودن از دنیا شاد می‌شدم
ما در جنگل و در میان آن دهکده نزدیکانی نیز داشتیم، بیشتر اهالی ‏دهکده با یکدیگر اقوام بودند و ما نیز از این قاعده مستثنا نبودیم، مادر ‏مادرم یعنی آن پیرزن مهربان در همان حوالی زندگی می‌کرد، همیشه ‏به خاطر دارم که با چه شوقی به سویش می‌رفتم و او مرا در آغوش ‏می‌گرفت، بوسه‌بارانم می‌کرد برایم سخن‌ها می‌گفت و گاه افسانه‌ها ‏تعریف می‌کرد و من با سرزندگی به سخنانش گوش فرا می‌دادم و در ‏عالم رویا به پرواز درمی‌آمدم
برایم شیرینی می‌پخت و دستانم را از شکلات و خوردنی‌های ‏خوشمزه‌ی دیگر پر می‌کرد، مرا در کنار خود می‌نشاند و ساعت‌ها ‏برایم سخن می‌گفت، شب به بالینم می‌آمد، قصه‌ای می‌گفت تا ‏چشمانم گرم شود و به خواب فرو روم تا از خوابیدن من مطمئن نبود ‏از بالینم دور نمی‌شد و خواب رفتن مرا به نظاره می‌نشست
مادر بزرگم را به جان و با جان دوست داشتم، او مهربان بود و من در ‏کنارش، آرامش ابدی می‌جستم مثال در کنار حیوانات بودن مثال در ‏آغوش کشیدن درختان مثال زیستن با آنان، در کنار آن پیرزن مهربان ‏نیز آرام بودم و شاد، روحم به پرواز در می‌آمد
من به همراه پدر و مادر هفته‌ای یکبار به خانه‌ی مادربزرگ می‌رفتیم و ‏گاه پدر او را به منزل ما می‌آورد، فرزندانی داشت که با او در خانه‌اش ‏زندگی می‌کردند، آن‌ها هم خانواده‌ی من محسوب می‌شدند اما من ‏تنها به واسطه‌ی دیدن او به آن خانه می‌رفتم و از در کنار آن جان ‏مهربان بودن شاد بودم
آن زمانی که قرار بود به خانه‌ی ما بیاید سر از پا نمی‌شناختم و در ‏انتظار آمدنش لحظه‌شماری می‌کردم، در یکی از همان هفته‌ها که ‏قرار بود به خانه‌ی مادربزرگ برویم اتفاقی افتاد که ریسمان این ‏ارتباط زیبا را از هم شکافت
هوا آفتابی بود، پدر به مادر متذکر می‌شد که زودتر آماده باشیم، باید ‏برویم، هر چند راه طویلی تا خانه‌ی مادربزرگ نبود اما پدرم همیشه ‏عجله داشت تا کارها را زودتر انجام دهد و شاید این رفتن هم به ‏مثابه‌ی کاری برایش تلقی می‌شد، از این رو هماره به مادر اصرار ‏می‌کرد که زودتر آماده شود و وسایلی را که برای مادر می‌خواهد، ‏جای نگزارد
پس از اندک زمانی به سوی خانه‌ی مادربزرگ رهسپار شدیم و من ‏شاد بودم و در پوست خودم نمی‌گنجیدم، دوست داشتم به پرواز ‏درآیم و زودتر مادربزرگم را در آغوش بگیرم، در کنارش بنشینم و ‏او برایم سخن‌ها بگوید و من در رویا و آن افسانه‌های باورنکردنی ‏خویشتن را غرق کنم، مرا در آغوش بگیرد و بوسه‌باران کند و ‏لحظه‌های رؤیایی و زیبایی برایمان رقم بخورد
به کلبه‌ی مادربزرگ نزدیک می‌شدیم که من از کنار پدر و مادر به ‏سرعت جدا شدم و به سمت کلبه‌ی مادربزرگم دویدم تا زودتر از ‏همه با من روبرو شود و هر دو از رسیدن به هم شاد شویم، چند قدمی ‏تا کلبه نمانده بود که مادربزرگم را در کنار کلبه دیدم
متوجه حضور من نشد و من به آرامی در کناری ایستادم و نظاره‌اش ‏کردم، مرغ چاقی در دست داشت و چاقو در دست دیگرش، مرغ را ‏به زمین گذاشت و چاقو را بلند کرد
من خشک بر جای خود مانده بودم، قدرت سخن گفتن و فریاد ‏کشیدن نداشتم و تنها نظاره‌گر این اتفاق بودم، صدایی از مرغ شنیدم، ‏گویی با صدایش به تنم تازیانه می‌زد و پوست تنم را می‌گشود تا به ‏درونش لانه کند، قطره‌های خون جاری بر زمین و بازگشتن ‏مادربزرگ به سوی من
او مرا دیده بود و چون من شوکه نگاه می‌کرد
بعد به آرامی لبخند زد، وجودم پر از تنفر بود و آن ریسمان پاره شد،
به سرعت از کنارش دور شدم و به جنگل زیبا پناه بردم،

نگاه به چشمان مهربان مادرم که در بستر بیماری بود زخمی به روحم ‏می‌زد و او را در این حال وخیم نظاره‌گر بودم، به شدت مریض بود و ‏ما از دیدنش در این حال پر از غم زندگی را به سختی می‌گذراندیم،
پدرم تلاش بیشتری می‌کرد تا درآمد بیشتری کسب کند دکتری به ‏بالین مادر آورد این غم لانه کرده به جانمان را دور کند و دوباره شاد ‏شویم، مادرم به سختی در تب می‌سوخت، سرفه‌هایش زخم به ‏جانمان می‌زد، بودن مادر در این وضعیت چه تصویری در ذهن من ‏حک کرده بود
همیشه چشمانش در برابرم هست، آن نگاه مضطرب، آن نگاه مهربان ‏که حال ترسی درونش بود، آن نگاه که همواره وقتی به من می‌افتاد ‏نوازشم می‌کرد و من پر از شادی می‌شدم و حال پر از اندوه به سویش ‏می‌آمدم و در آغوشش می‌گرفتم
حس می‌کردم که خود را جمع می‌کند و قدرتش را جزم تا خود را ‏به من سالم نشان دهد، سخنان پر امیدی می‌زد که خود نیز بر آنان ‏ایمان نداشت، حس می‌کردم که تنها برای آرام کردن من به زبانش ‏جاری می‌شود
پدر به خانه می‌آمد به بالین مادر می‌نشست، با نگاهی پر از اندوه او را ‏نظاره می‌کرد و از خانه برون می‌شد، به سختی کار می‌کرد و خود را ‏مشغول این دل‌مشغولی از جهان دور می‌کرد، بارها به دوش می‌کشید، ‏به سمت آبادی‌های اطراف رهسپار می‌شد، به همراه خود، پزشکی به ‏بالین مادر می‌آورد تا او را ببیند و همان سخنان پراکنده را تکرار کند
ذره‌ای آب و کمی دارو تسکین دردهای مادرم نبود، مادر درد ‏می‌کشید و با دردش ما نیز رنج می‌بردیم، کاری نمی‌توانستم برایش ‏بکنم و با اندوه ساعت‌های بسیار به بالینش می‌نشستم، در همان ‏روزهای پر اندوه، تلاش پدر و دردهای مادر، مادر چشمانش را آرام ‏بست و دگر باز نکرد
او به آسمان‌ها پر کشید، چه تلخ بود طعم آن روزگار، پر کشیدن ‏مادر با آن نگاه‌های مهربان و دنباله‌دار، حال محبت از کنار من پر ‏کشیده بود و جای خالیِ این مهر بیکران را با تمام وجود لمس ‏می‌کردم
به دل جنگل می‌رفتم و با نظاره به حیوان‌ها و گیاهان و درختان دردم ‏را با آنان تقسیم می‌کردم و آنان آرام و صبور به سخنانم با همه‌ی ‏جان گوش فرا می‌دادند و خویشتن را همدرد من می‌دانستند
چه آرام می‌شدم وقتی به دل جنگل می‌رفتم، حال دیگر مادربزرگ ‏آن چهره‌ی پر محبت را برایم نداشت و من چه حس بدی به او ‏داشتم، هماره آن صحنه در برابرم بود، به دستان خونینش ‏می‌نگریستم، به آغوشش پناه نمی‌بردم که جسمم به خون‌آلوده نشود ‏از او دوری می‌جستم، مادر نبود دنیا هم نبود مادر نبود و نگاه‌هایی ‏مهربانش هم نبود لیک جنگل زیبا تنها غم‌خوارم بود و درختان سر ‏به فلک کشیده سنگ صبورم در کنارم بودند
به ده‌سالگی رسیده بودم حال در کنار پدر سخت کار می‌کردم و به ‏اعماق افکارم غرق می‌شدم، در بین هر کار و تلاشی فکرها از من ‏دور نبود و همیشه همراهم بود، حال مثال آن مادر مهربان به کنار پدر ‏کار می‌کردم و دیگر تنها نظاره‌گر تلاش‌های آنان نبودم و جزئی از ‏تلاش طاقت‌فرسا برای زندگی کردن‌ها و دنیا شده باید کار می‌کردم
روییدن گیاهان در برابرم و تیمار حیوانات چه زیبا بود، آنان را آرام ‏در کنارم می‌دیدم و از بودنشان آرام می‌شدم، حال در میان جنگل ‏بودن‌ و جمع‌آوریِ میوه‌های جنگلی بیشتر کار روزانه‌ام بود، گهگاه به ‏سمت پیر دانا می‌رفتم، با او هم‌کلام می‌شدم و ذره‌ای دانش ‏می‌آموختم،
گذران زندگی در میان کار و خواندن و دانستن، به دور از آن مهر و ‏نگاه محبت‌آمیز چه تکرار بی‌پایانی بود.‏
از همان کودکی از ارتباط برقرار کردن با انسان‌ها در گریز بودم و ‏علاقه‌ای به چنین کاری در خودم نمی‌دیدم وقتی به نزد استاد پیر ‏می‌رفتم، هم‌سن‌وسالان گاه کوچک‌تر و بزرگ‌تر از خودم بسیاری ‏نزد او بودند و من هیچ علاقه‌ای به ارتباط با آن‌ها از خود نشان ‏نمی‌دادم و گاه بعد از اندکی هم‌صحبتی با آن‌ها به سرعت از ‏جمعشان دوری می‌جستم، این احساس هماره در وجودم بود و ‏هیچ‌گاه برای ارتباط برقرار کردن با انسان‌ها در خویشتن اشتیاقی ‏نمی‌جستم، بیشتر دوست داشتم به دامان طبیعت بروم، با حیوانات و ‏نباتات هم‌کلام شوم به گوشه‌ای در تنهایی خویش بخزم و ساعت‌ها ‏به جهان پیرامونم فکر کنم
در دالان تو در توی افکارم پرسه بزنم و دریای عظیمی در پیش رو ‏خود بسازم و در آن شنا کنم، گاه غرق شوم و گاه شنا کردن بیاموزم ‏اما با همه‌ی این اوصاف به نزد انسان‌ها نروم و با آن‌ها مرتبط نشوم که ‏نکند طنین صدایشان رشته‌ی افکارم را بدرد و هم‌کلامی با آنان بیشتر ‏در فکر غرقم کند اما این بار در فکرهایی که…‏
این حس دوری جستن از انسان‌ها از همان ابتدا در وجودم بود لیکن ‏زمانی که از ده‌سالگی می‌گذشتم و روزها به سختی در کنار پدرم در ‏حال تلاش بودم گاه با او به دهکده‌های اطراف می‌رفتیم، بیشتر با ‏انسان‌ها مرتبط می‌شدم و ناخودآگاه با آنان هم‌کلام، این‌گونه ارتباط ‏جبری بیشتری با آنان برقرار می‌کردم و به فراخور آن با ‏هم‌سن‌وسالان خویش نیز بیشتر معاشرت کردم
در اطراف زمین زراعی کوچک ما، خانه‌های دیگری نیز بود که در ‏برخی از آن‌ها کودکانی هم‌سن‌وسال من می‌زیستند و بعضی‌شان مثل ‏من نزد والدین کار می‌کردند و برخی مشغول بازی بودند، این حس ‏دوری جستن از انسان‌ها و دنیایشان کماکان در من زنده بود و دوست ‏داشتم با خویشتن خلوت کنم، لیکن بیشتر آن‌ها را می‌دیدم و گاه ‏مجبور به برقراری ارتباط با آن‌ها می‌شدم، ارتباطم هماره نوعی اجبار ‏بود، گاه به اجبار نیز ادامه پیدا می‌کرد و گاه به کنجکاوی ادامه ‏می‌یافت
این‌گونه بیشتر با هم‌سن‌وسالانم مرتبط شدم و شاید به قول انسان‌ها ‏دوستانی پیدا کردم،
طنین صدای مادرم و آن نگاه‌های عشق‌آلودش، آن نگاه‌های مهربان ‏همیشه در برابرم بود، وقتی به خانه می‌آمدم و بستری را می‌دیدم که ‏روزگارانی مادر در آن به خواب می‌رفت همه‌ی جانم درد می‌شد، به ‏بالینش می‌نشستم درونم مالامال از غم فریاد می‌زدم
دوست داشتم ساعت‌ها اشک بریزم، لیکن صدایی از درونم فریاد ‏می‌زد که استوار باش، در خویش بمان و این غصه را بگذران، از این ‏رو می‌نشستم و ساعت‌ها بر جای خالی مادر نگاه می‌کردم، به یاد آن ‏روزگاران می‌افتادم که دستانش را به رویم می‌کشید و نوازشم ‏می‌کرد، به چشمان مهربانش نگاه می‌کردم و تمام جانم پر از شادی و ‏شعف می‌شد، به روزگاران تلخ مریضی‌اش فکر می‌کردم، آن روزها ‏که به بالای سرش می‌رفتم و دستانش را در دستانم می‌فشردم، گاه ‏دستانش آن قدر داغ بود که گرمای بدنش جانم را می‌سوزاند و گاه ‏آن قدر سرد بود که می‌خواستم از آتش درونم بر او ببخشایم
چه آرام و معصومانه به من نگاه می‌کرد، با چه تلاشی چشمان مهربان ‏و ناامیدش را، امیدوار برای من جلوه می‌ساخت، گاه به یاد آن ‏مادربزرگ مهربان می‌افتادم که حال چهره‌اش برایم مبدل به انسان ‏دیگری شده بود، هرگاه به مادربزرگ فکر می‌کردم به یاد آن ‏روزگاران پیش می‌افتادم، آن قصه خواندن‌ها، نوازش‌ها، بارش بوسه‌ها ‏و ناگاه به دالانی از فکرهایم فرو می‌رفتم، چهره‌ی آن زن در برابرم ‏نقش می‌بست که سنگدلانِ در حال بریدن خرخره‌ی حیوانی است
آن حیوان جان می‌دهد، زجر می‌کشد، شکنجه می‌شود و آن پیرزن ‏بی‌توجه به ناله‌ها و ضجه‌هایش به کار خود مشغول است، قطره‌ای ‏خون به صورتش می‌پاشد و آن را با دستان که مرا نوازش داده پاک ‏می‌کند، ادامه می‌دهد و بازمی‌گردد، به من نگاه می‌کند و من با حسی ‏پر از نفرت از او فاصله می‌گیرم و با جان آتش‌گرفته و سوخته به ‏سوی جنگل پناه می‌برم، دستان پر مهر خون می‌ریزد و خون جان من ‏با خون حیوان یکرنگ به کام هزاری رفته و می‌نوشند،
چه بسیار این فکرها که گهگاه با به خاطر آوردن آن روزگاران ‏خوش مادربزرگ به سویم هجوم می‌آورد و مرا در چنین افکاری ‏غرق می‌کرد، هربار به شکلی و به درازای ساعت و روزها و ماه‌ها
خدا، این واژه را چه بسیار از همان کودکی شنیدم، با شنیدنش به فکر ‏فرو رفتم، گاه و بیگاه بر زبان مادر جاری می‌شد، گاه پدر او را ‏گرامی می‌داشت، هر وقت سخنی از او به میان می‌آمد، پدر و مادر ‏حالتی خاضعانه به خویش می‌گرفتند و مدام از او یاد می‌کردند، از ‏همان کودکی هزاران سوال بی‌پایان در باب این نام در ذهنم بود، گاه ‏و بیگاه آن‌ها را با سایرین در میان می‌گذاشتم، پاسخ‌ها می‌شنیدم و ‏برخی اوقات بدون اینکه جوابی شنیده باشم به فکر فرو می‌رفتم
خدای مهربان
همواره مادرم این نام را برایم لالا می‌کرد و ملتمسانه خواهش‌های ‏خویش را با او در میان می‌گذاشت، برای ما آرزوی سلامتی می‌کرد و ‏در روزگاران خوشمان از او می‌پرسیدم که خدا کیست
چرا از او چنین خواسته‌هایی داری؟
مادرم می‌گفت: او پدر ما است، پدر زمین و آسمان‌ها، خالقی یکتا و ‏قدرتمند، گاه به شوق می‌آمدم، برایم ساعت‌ها از او حرف می‌زد، با ‏سخنانش بیشتر به فکر فرو می‌رفتم، او نیز به سختی برای آسایش ‏فرزندانش کار می‌کند چون پدر و مادر من؟
او مثل پدر من است، پس چرا لقب مهربان دارد؟
مگر مادرم مهربان‌تر نبود؟
دست نوازش به سرم می‌کشید، نگاه‌هایش سراسر مهر است همچون ‏مادر من؟
او که مادر نیست،
هر بار که به خدا فکر می‌کردم تمام جانم سوال می‌شد، به او فکر ‏می‌کردم و سیمایی برایش متصور بودم، همیشه نشانم داده بودند که ‏در آسمان است و برایش در آسمان جایگاهی ساخته بودم، او نشسته ‏بود چرا کاری نمی‌کرد
چشمانش مهربان نبود، یاد مادر می‌افتادم و چشمان او را به جای ‏چشمان خدا در ذهنم می‌گذاشتم که به من خیره شده و مهربانانه ‏نگاهم می‌کرد،
مادرم چرا رفت؟
آخرین روزهای عمرش به من هماره می‌گفت من به نزد خدا خواهم ‏رفت و تو سالیان سال زندگی خواهی کرد و سرآخر پیش من ‏می‌آیی،
فکر به خدا لحظه‌ای از سرم دور نمی‌شد، خدا چون مادربزرگم ‏مهربان است و چون تصویر در افکارم مثال پدر است، به سختی کار ‏می‌کند و یا چون مادر چشمانش را به من دوخته است و مهربانی ‏ارزانی می‌دارد
روزها و ماه‌ها و سال‌ها در حال گذر بودند، فکرهای من روز به روز ‏بیشتر و بیشتر می‌شد، لحظه‌ای آرامم نمی‌گذاشت، هر چیزی که در ‏دنیای پیرامونم می‌دیدم، باعث به وجود آمدن افکاری در ذهنم ‏می‌شد، خود را در این دریای افکار غرق می‌کردم، ساعت‌ها به آن ‏می‌اندیشیدم، چون کلبه‌ای بزرگ به داخلش می‌رفتم و آن را وارسی ‏می‌کردم به تمام اتاق‌هایش سر می‌کشیدم، آن را تفتیش می‌کردم، ‏گاه به دنبال پاسخ بودم و گاه راه‌حل و گاهی تنها غرق در افکار در ‏آن کلبه‌ی عظیم سیر می‌کردم
احساس تازه‌ای در من بیدار شده بود که برایم بسیار غریب بود و به ‏تازگی با این حس روبرو شده بودم، چیزی که مرا به سمت خود ‏می‌کشید، تنم گاه داغ می‌شد، عرق سردی بر پیشانی‌ام می‌نشست، ‏فکرهایم آشفته می‌شد، نمی‌توانستم به موضوع خاصی متمرکز شوم، ‏جز این‌ها خواب‌های بسیار نیز می‌دیدم، خواب‌هایی که تا آن زمان ‏ندیده بودم، چهره‌هایی که در برابرم جست و خیز می‌کردند و مرا به ‏دنبال خویش می‌کشاندند،
در وجودم احساس تازه‌ای پیدا شده بود که درگیر جهان بیرونم ‏می‌کرد و ذره‌ای از خویشتنم فاصله می‌گرفتم، به بیرون می‌نگریستم، ‏گاه در دل کار و مزرعه آن احساس سوزش و آتش در وجودم ‏پدیدار می‌شد، گاه وقتی به رختخواب می‌رفتم تمام تنم داغ می‌شد و ‏عرق می‌کردم، هیچ زمان مشخصی نداشت و گاه و بیگاه به سراغم ‏می‌آمد
هر وقت که چنین احساسی در وجودم رخنه می‌کرد، ذهنم فریاد ‏می‌‌زد که از این احساس بگریز، افکارت را متمرکز کن، تنم گرم بود ‏و از این سرمست، گویی برایش حس لذت‌بخشی است که دوست ‏دارد بیشتر در آن غرق شود، لیکن به تنهایی قادر به ادامه راه در چنین ‏احساسی نیست، می‌خواهد که به جهان بیرون چنگ بزند و کسی را ‏بجوید، مجذوب است به دنبال جذب‌کننده‌ای می‌گردد
به خواب و در اعماق خویش آن جذاب در دوردست‌ها را ترسیم و او ‏را می‌جوید، من از خواب برمی‌خیزم و از این حس غریب دوری ‏می‌جویم و پس از نوشیدن جرعه آبی آتش درونم را خاموش ‏می‌کنم، این حس که روز به روز بیشتر به سراغم می‌آید و مرا بیشتر ‏ترغیب می‌کند تا با انسان‌ها سخن بگویم، نزدیک آن‌ها بشوم، به ‏آن‌ها نظاره کنم و غرق در چنین احساساتی بشوم، در حال ‏قدرت‌گیری است
هرگاه که به دختری می‌نگریستم، نگاهم را از او می‌دزدیم، مشغول ‏کار کردن و یا فکرهایم می‌شدم، رشته‌ی افکارم ناگاه از هم ‏می‌گسست و یا کار را به کندی انجام می‌داد، آن حس به تمام جانم ‏رخنه می‌کرد، تنم داغ می‌شد، هر دختری این احساس را به سویم ‏پرتاب نمی‌کرد و گهگاه بعضی از آنان با کردار یا گفتاری چنین ‏حسی را به سویم سرازیر می‌کردند
عجیب بود، آن همه علاقه به انزوا طلبی و دوری جستن از انسان‌ها با ‏پدیدار شدن چنین احساسی به یکباره تغییر کرده بود، هرچند که ‏هنوز هم علاقه به ارتباط با پسرها نداشتم و با آن‌ها همچون سابق ‏ارتباط برقرار می‌کردم اما به دخترها احساس تازه‌ای پیدا کرده بودم،
دوست داشتم به سمتشان بروم با آن‌ها سخن بگویم، نگاهشان کنم، ‏لمسشان کنم و بیشتر از پیش جذبشان شوم، با بودن آن‌ها و هجوم این ‏احساس به سمتم چه حال بدی داشتم، درونم فریاد می‌زد که به ‏سمتشان برو درونم بود یا جسمم نمی‌دانم، اما باز هم ذهنم فریاد ‏می‌زد به خصوص با دیدن کسی و نگاه کردن و گوش فرا دادن به ‏آن، نوعی غم به درونم لانه می‌کرد، فکرم آشفته می‌شد، از خود و ‏خویشتنم دور بودم و از این تناقض رنج می‌بردم
گویی کس دیگری به درونم می‌آمد و حال فرمانده بر جسمم این ‏تازه وارد و مهمان ناخوانده بود، ذهنم و درونم که بی‌مهابا به مبارزه با ‏او می‌پرداخت، او خویش را غرق در چنین حسی می‌دید، افکار این ‏احساس را از درون فریاد می‌زد و قدرت فکرم در این جدال هر روز ‏بیشتر و بیشتر می‌شد، آن دیگری به ستوه آمده از درونم دوری ‏می‌جست به گوشه‌ای دوردست می‌خزید،
شاد می‌شدم، خویشتن را می‌جستم، به خویشتن سلام می‌گفتم به ‏فکرها و دنیایم سامان می‌بخشیدم لیکن مهمان ناخوانده دگرباره به ‏سویم هجوم می‌آورد و این مبارزه کماکان ادامه داشت
در چنین دوران آشفتگی‌های درونم باز هم با پسران هم‌سن‌وسال ‏خویش هم‌کلام می‌شدم، با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کردم، گاه به ‏اجبار و گاه به کنجکاوی‌های، خودم از سر مزرعه به بیشه می‌رفتم و ‏با جمعی چند نفره که هم سن و سال هم بودیم مشغول خوردن ‏خوراکی می‌شدیم، از هر چیز سخن می‌گفتند، بیشتر به آن‌ها گوش ‏فرا می‌دادم و دنیایشان را در برابرم ترسیم می‌کردم، از خانواده‌هایشان ‏می‌گفتند، از کار و بازی‌هایشان، گوش می‌دادم و علاقه‌ای به صحبت ‏کردن با آن‌ها نداشتم، گاه سخنانشان به فکر وادارم می‌کرد، گاه پر ‏از احساس غم و اندوه می‌شدم، گاه عصبانی می‌شدم و دوست داشتم ‏فریاد بزنم، به هیچ عنوان دوست نداشتم از خویشتن و دریای افکارم ‏سخنی به میان آورم، دوست نداشتم آن‌ها را به دنیای خویش وارد ‏کنم و در حال شناخت دنیای آنان بودم
گاه سخنانشان به دنیای دیگری می‌رسید و از همان احساس متناقض ‏صحبت می‌کردند، برخی از آنان چه بی‌پروا درباره‌اش حرف ‏می‌زدند و آشنا به این احساس غریب بودند، ابتدا فکر می‌کردم که ‏این احساس تنها متعلق به من است و کسی از آن بهره‌ای نبرده است ‏لیکن دیدم آن‌ها نیز چنین احساسی دارند ولی چون من به مبارزه و ‏ستیز با آن نپرداخته و پی لذت‌جویی از آن دور این محور در ‏گردش‌اند، شروع می‌کردند به صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن با ‏دیگران به آن‌ها گوش فرا می‌دادم، فکرهایم آشفته‌تر می‌شد، ذهنم ‏به فریاد می‌آمد و خواستار دوری جستن از چنین دنیایی بود او ‏عاجزانه فریاد می‌زد اما حس کنجکاوی و آن احساس غریب مرا ‏میخکوب و غرق گوش کردن می‌ساخت
از این احساس می‌گفتند، از ارتباط با دختران هم‌سن‌وسال خودشان، ‏از لذت‌جویی‌هایشان، برخی از آن‌ها از چنین ارتباطی با پسران هم‌سن ‏خود می‌گفتند و از آن دسته‌جمعی سر کیف می‌آمدند، بیشترشان ‏سرمست توضیح می‌دادند و باقی گوش فرا می‌دادند و منی که پر از ‏نفرت از کنارشان دوری می‌گزیدم
به دنیای اینان نزدیک شده بودم، روزی چند ساعت به کنارشان ‏می‌رفتم، سخن می‌گفتند و من هم می‌شنیدم و پر از احساسات ‏گوناگون می‌شدم، از این همه پوچی و افکار غرق در چنین حسی ‏ناراحت بودم، هر روز می‌دیدم که بیشتر آنان در این دنیای پوچی ‏غرق‌اند و دوست دارند از آن خارج نشوند، هماره از آن نقل کنند و ‏باقی با حرص و ولع به آن گوش فرا دهند پر از احساس غریب شوند ‏و در فکر و خیالشان خود را به چنین روزگارانی نزدیک کنند، به آن ‏دنیای وصف شده در نقل برسند و در این حس غریب غوطه‌ها ‏بخورند
چه دنیای کسالت‌بار و یکنواختی بود، با اینان چه صحبت‌های ‏بی‌سرانجام و تکراری اما ذهنم را خاموش می‌کردم، در برابر ‏فریادهایش بی‌اعتنا می‌گشتم تا به این دنیای انسانی بیشتر وارد شوم و ‏آن را بیشتر درک کنم، آن حس غریب نیز مرا به این قفس می‌رساند، ‏از چنین دنیایی سرمست بود از این رو زمان زیادی را در روز با ‏هم‌سن‌وسالانم می‌گذراندم و به سخنانشان گوش فرا می‌دادم، از ‏هرجایی سخن می‌گفتند که همگی آن‌ها به شاهراه این احساس ‏غریب ختم می‌شد و یکسره این راه به میان این احساسات غریب ‏متصل بود
روزی که چون روزهای دیگر کار کرده بودم، پس از فراغت از آن ‏روی تخته سنگی در کنار مزرعه نشستم، یکی از آن هم‌سن‌وسالان ‏به سویم آمد و صدایم کرد، مشغول صحبت شدیم، من نیز از جای ‏برخاستم و به همراهش نزد آن جمع چند نفره رفتم، در میان راه ‏چندکلامی با من سخن گفت که چرا هیچ گاه سخنی نمی‌گویی و ‏اینقدر کم حرف می‌زنی تو نیز چون ما از خاطراتت بگو برایمان ‏قصه‌ها نقل کن، به نشانه‌ی تأیید سری تکان دادم و او که با لبخند به ‏من نگاه کرد تا به جمع دوستان رسیدیم،
پس از گذشت لحظاتی از هم‌نشینی و صحبت‌های معمول از این در و ‏آن در یکی از بچه‌های جمع مشغول گفتن خاطره‌ای شد و همه ‏مشتاقانه به او گوش فرا دادند تا غرق آن حس غریب و لذت‌جویانِ ‏سرمست شوند
پسری درشت هیکل بود که در جمع ما از همه بزرگ‌تر و نمایان‌تر ‏شناخته می‌شد، از نظر سنی نیز از ما بزرگ‌تر به حساب می‌آمد، او ‏بیشترین نقل‌ها و خاطره‌ها را در جمع بیان می‌کرد، چون سایرین به او ‏نیز حس خوبی نداشتم و بیشتر از سخنانش ناراحت می‌شدم، اما ‏هیچ‌گاه حتی لحظه‌ای هم به چنین اتفاقی فکر نمی‌کردم، هیچ‌گاه ‏تصور هم نمی‌کردم که چنین حادثه‌ای اتفاق بیفتد
او چنین نقل کند و سایرین از شنیدنش لذت ببرند،
همه‌ی آن دنیای پوچ و بی‌معنی که لااقل ستون‌های آن را به زحمت ‏آن احساس غریب استوار نگه داشته بودم با شنیدن چنین سخنانی بر ‏سرم آوار شد و در آن مدفون شدم.‏
پسرک شروع به نقل داستانش کرد و با شور و حرارت بسیار آن را ‏شرح ‌داد، سایرین چشمانشان بر لبان او خشک شده بود تا ادامه ماوقع ‏را بشنوند، در این جمع بلوایی به پا بود، حاضرین با اشتیاق بسیار ‏گوش فرا می‌دادند و بیشتر از هر زمان دیگری غرق در لذت شده از ‏درونشان فریادی از شادی سر می‌دادند
به چشمانشان نگاه می‌کردم و در آن شعله‌های سرکش آن حس ‏غریب را می‌جستم که زبانه می‌کشید، همه چیز را می‌سوزاند، ‏حرف‌های در پستو و عاطفه‌هایی بیمار و چه دنیای زشتی غرق در آن ‏حس نفرین‌شده
پسرک داشت با آب و تاب می‌گفت که دختری را دیده بسیار زیبا، ‏از دیدنش به هیجان آمده و به سرعت خود را به او نزدیک کرده، ‏گرمای تنش را از دور حس می‌کرده و با حرص دوست داشته که او ‏را در آغوش بگیرد، از دختر می‌گفت و سپیدی رنگ و رخسارش، از ‏لبان قرمز و خون‌آلودش، از او می‌گفت و سایرین لذت‌جویانه گوش ‏فرا می‌دادند
پسرک گفت که نزدیک دختر رفتم و بی‌مهابا خود را به او نزدیک ‏کردم، تنم را به تنش چسباندم، با ترس از من فاصله گرفت، چند ‏کلامی با هم صحبت کردیم، دختر با ترس بسیار پا به فرار گذاشت، ‏پسرک به دنبالش شتابان به حرکت افتاد و او را در فاصله‌ای نزدیک ‏گرفتار کرد،
دختر چون بید به خود می‌لرزید، با نگاهی ملتمسانه به پسرک چشم ‏دوخته و از او خواهش می‌کرد تا بگذارد از او دور شود، پسرک که ‏حال غرق در آن احساس بیمار بود چیزی جز خاموش کردن آن ‏احساس درونش نمی‌شنید و نمی‌شناخت و دختر را به روی شانه‌هایش ‏از زمین بلند کرد و به دخمه‌ای در همان حوالی برد،
دختر اشک می‌ریخت، می‌لرزید و پسر سرمست از فوران آن حس ‏کثیف لذت می‌برد، دختر فریاد می‌زد و پسرک از فریادش سر کیف ‏می‌آمد،
سایرین مست شنیدن چنین سخنان از پسرک بودند و من جهان و ‏همه‌ی آدمیان بر سرم آوار شد،
به سایرین می‌نگرم، در نگاهشان جز غلیان آن احساس چیز دیگری ‏نمی‌بینم، چه دنیای بیمار و زشتی که اینان از شنیدن چنین رنج‌نامه‌ای ‏سرمست می‌شدند، آن حس غریب و شنیدن
حال برایم همه چیز نفرت‌انگیز بود، در ذهنم غوغایی به پا بود، فکر ‏فریاد بود، اشک می‌ریخت، صدای ناله‌ها و ضجه‌های ذهنم را ‏می‌شنیدم و در سوگش من نیز عزادار بودم، آن حس از وجودم رخت ‏بسته بود، به کنارم نادم خزیده بود و جرئت بازگشت در خویش ‏نمی‌دید، ذهن پر آشوبم فریاد می‌زد که برخیز
به لبان پسرک چشم دوخته بودم، واژگانش چون تیر به قلب و تنم ‏فرو می‌رفت و آن‌ها را به جان می‌خریدم که در این سوگ چه ‏تسکینی باشد، آن درد که ذره‌ای از فکر برهاند، چون دیوانگان از جا ‏برخاستم
ضربه به صورت پسرک زدم، با مشت محکم بر دهانش کوفتم، ‏گویی نمی‌خواستم آن کلام‌ها را بشنوم و یا به انتقام برخاسته در حال ‏استخراج فریادهای ذهنم بودم، به صورت پسرک مشت می‌کوفتم، به ‏رویش نشسته بودم، آن‌قدر محکم به او ضربه می‌زدم که دستانم پر از ‏درد می‌شد، خون از رویش به آسمان می‌رسید و صورتم را رنگین به ‏خونش می‌کرد، چهره‌ی مادر بزرگ و آن حیوان نالان به یکباره در ‏برابرم نقش می‌بست و من دیوانه که محکم‌تر ضربه می‌زدم
فریاد می‌کشیدم، سخنانم را به یاد ندارم و یا شاید معنایی نداشتند و ‏منی که دیوانه‌وار ضربه می‌زدم، فریاد می‌کشیدم، پسرک غرق در ‏خون و سایرین که به سمت من هجوم آورده تا مرا از روی این دیو ‏بلند کنند، به هر زحمت که بود مرا بلند کردند،
به سرعت از جمعشان دور شدم، دنیا بر گوش‌هایم سنگینی می‌کرد، ‏گویی جهان بر سرم آوار شده بود و زیر آوارش مدفون بودم، به دل ‏جنگل رفتم به زمین نشستم و رو به آسمان فریاد سر دادم، اشک ‏می‌ریختم، فریاد می‌کشیدم دستانم پر از خون بود،
به دستانم نگاه می‌کردم، ذهنم فریاد می‌کشیدو به تبع از آن من نیز ‏فریاد می‌کشیدم، از خویشتن و همگان بیزار بودم پر از نفرت جانم ‏آتش می‌گرفت و می‌سوخت، آن‌قدر اشک ریختم که بر دامان ‏طبیعت به خواب رفتم، به دامان همان درخت مهربان که سرم را بر ‏پایش آرام نشاندم و او که مرا نوازش کرد، چه خواب آشفته‌ای بود ‏چه دنیایی در خوابم نقش بست و همه‌ی دنیا را سوزاند که دیو رویان ‏سوزاندند هر آنچه از عشق و مهر و عاطفه بود و به سوگ و مرگ ‏همه‌ی دنیا هلهله سر دادند و دنیای هم دیوانه‌وار چشم بست و از دنیا ‏پرکشید.‏