در دسترس نبودن لینک
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
دریچهای به اندیشههای نیما شهسواری
در پادکست “به نام جان“، سفری عمیق به دنیای اندیشه و آزادی آغاز میشود. در هر قسمت از این سفر، به بررسی موضوعاتی همچون آزادی، برابری، نقد قدرت و خدا، مشکلات اجتماعی و … میپردازم.
اینجا جایی است که صدای ما تلاش میکند تا به عمق مسائل پی ببرد و از طریق گفتگوهای مختلف، نگاهی تازه و الهامبخش به دنیای پیرامون ایجاد کند.
آیا به دنبال تجربهای از گفتگوها و تفکراتی غنی از دیدگاههای متنوع هستید؟
آیا علاقهمند به درک بهتر موضوعات مهم امروزی از زوایای جدید هستید؟
پس گوش دادن به پادکست “به نام جان”، دعوت به یک سفر نوین در دنیای اندیشه و آزادی است.
به نام جان قصد دارد تا مباحث مهم جهان را به زبانی ساده، صریح و روشن با شما در میان بگذارد
نیما شهسواری سازندهی پادکست به نام جان است
او شاعر و نویسندهی ایرانی است وی متولد سال ۱۳۶۸ در مشهد است نوشتههای او مشتمل بر ۴۱ جلد کتاب در قالب، آثار تحقیقی، رمان، داستان، مقاله و شعر است اغلب مضامین آثار او پیرامون باور به جان، آزادی،برابری نقد قدرت و خدا و … است
وی از ۱۵ سالگی شروع به نگاشتن و در ۳۲ سالگی تمامی آثار خود را در فضای مجازی منتشر کرده است
دسترسی به آثار او در وبسایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شما است
در دنیای پیچیده و پر ظلمت امروز، “به نام جان” تنها یک پادکست نیست،
به نام جان دریچهای است برای فریاد زدن
برای ساختن جهانی تازه بدور از ظلمهای بیکران
به نام جان سفری است به دنیای افکار و اندیشههای تازه .
اینجا جایی است که سخنان تازهای خواهید شنید و آنچه تابو برایتان ساختهاند را در هم شکسته به نظاره خواهید نشست.
آزادی: بازآفرینی تعریف دوبارهای از آزادی، ما آزادی را با قانونی نهفته به دل آن دوباره میخوانیم تا مردمان خویشتن برگزینند آنچه آزادی خواندهاند
برابری: آنچه در بوق و کرنا لگدمال کردند و گاه به آزادی فروختند و گاه مالکان به چنگ بردند دوباره در به نام جان معنا خواهد شد، برابری که همهی جانداران را در خود خواهد خواند
نقد : دریچههای نقد در دنیای ما بیکران است، ما همه را به نقد خواهیم کشید و هیچ تن مقدس در این دنیای آزاد نخواهد بود، از فرهنگها تا خدا، از ادیان تا باورها، همه چیز در این دالان به بوته نقد سپرده خواهد شد
اگر به دنبال شنیدن ندایی تازه برای تغییر هستید، به نام جان را بشنوید
تمامی آثار نیما شهسواری در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما است،
نکته مهم آنکه همواره این آثار به صورت رایگان خواهد بود که برای بیدار کردن مردمان نگاشته شده است، از این رو شما همواره میتوانید تمامی آثار نیما شهسواری اعم از کتاب، اشعار، پادکست و … را به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمانی بدست آورید،
فرای وبسایت جهان آرمانی، این پادکست در بیشتر پلتفرمهای پادکستگیر در اختیار شما است از جمله این برنامهها
فرای برنامههای پادکستگیر شما میتوانید این آثار را از طرق زیر نیز بدست آورید
برای دسترسی به پادکست به نام جان تنها کافی در برنامهی پادکستگیر خود نام نیما شهسواری، به نام جان و یا جهان آرمانی را جستجو کنید
راه تغییر و دگرگونی این دنیا راه سختی است،
در دنیای پر زرق و برق امروز ما را کسی نخواهد شنید که صدای دلربایان خوش نوا است، گاه فریاد گوشخراش زورمندان همه را مبهوت خواهد کرد، پس تنها راه برای این تغییر بزرگ با کمک شما امکان پذیر خواهد بود
اگر خواستید در تغییر زشتیهای این دنیا همراه ما باشید با اطلاعزسانی به دیگران بزرگترین کمک را به ما خواهید کرد و این راه تغییر را آغازگر خواهید بود
ما در کنار هم توان تغییر همه چیز در این دنیا را خواهیم داشت بیایید با هم و درکنار هم برای تغییر دنیا تلاش کنیم
با تشکر
نیما شهسواری
![]()
در بخش دوم کتاب صوتی سرگردانی، سفر به دنیای خاطراتِ پیرمرد شدت میگیرد. نیما شهسواری با قلمی تصویری، تضاد میان صلحِ درونی طبیعت و زشتیِ نهفته در رفتار انسان را به رخ میکشد. این قسمت، نقطهی عطفِ داستان است؛ جایی که قهرمان از دنیای افسانههای مادر بزرگ به واقعیتِ عریانِ خون و استثمار پرتاب میشود و نخستین بذرهای انزواطلبی در جانش جوانه میزند.
آرشیو کامل صوت و روایت دسترسی به محتوای صوتی در این وبسایت، مسیری برای بازخوانی مفاهیمی است که در قالب کلمات مکتوب پدید آمدهاند. تمامی آثار صوتی شامل طیف گستردهای از فایلهاست که از سن ۱۵ سالگی تا به امروز، با تمرکز بر مفاهیم جانگرایی و نقد ساختارهای قدرت تدوین شدهاند. کاربر در این بخش میتواند بدون واسطه، به تمامی محتواهایی که بر پایه برابری و آزادی نگاشته شدهاند، دسترسی پیدا کند.
کتابهای صوتی و متون تحلیلی برای کسانی که به دنبال بررسی عمیقتر موضوعات در قالب پروژههای بلندمدت هستند، بخش کتابهای صوتی طراحی شده است. این آثار شامل رمانها، تحقیقات و متونی است که به کالبدشکافی نابرابریها و تبیین باور به جان میپردازند. تمامی این کتب به منظور بیداری انسان و زیست در جان و گسترش آگاهی رایگان، به صورت فایلهای صوتی با کیفیت در دسترس قرار گرفتهاند و همواره این دسترسی رایگان خواهد بود.
داستانهای کوتاه صوتی بستری برای انتقال مفاهیم در میانهی پرهیاوی زندگی است. این قطعات صوتی، داستانهایی را روایت میکنند که در آنها آزادی و اصالت جان، محور اصلی هستند. هدف در این لایه، ارائه نگاهی صریح و روشن به مسائل جهان از طریق ادبیات داستانی است تا جرقهای برای پرسشگری در ذهن شنونده ایجاد شود.
پخشکننده آنلاین و اپلیکیشنها علاوه بر دریافت مستقیم از سایت، ابزارهای مختلفی برای تسهیل شنیدن این آثار در نظر گرفته شده است. شما میتوانید با استفاده از پخشکننده آنلاین در همین وبسایت یا از طریق پلتفرمهای بینالمللی، محتوا را دنبال کنید:
پلتفرمهای صوتی:
دریافت فایل و ویدیو:
جستجوی نام «نیما شهسواری» جهان آرمانی و یا به نام جان در هر یک از این برنامهها، دسترسی سریع به کل آرشیو را ممکن میسازد.
انتشار و ترویج رایگان اندیشه از آنجا که تمامی این آثار در ۳۲ سالگی نویسنده برای دسترسی عمومی به صورت رایگان منتشر شدهاند، تداوم این مسیر به همت شنوندگان بستگی دارد. اشتراکگذاری لینکهای جهان آرمانی و معرفی این منبع به دیگر جانهای بیدار، تنها راه حمایت از جریانی است که برابری و آزادی را فرای هرگونه ساختار قدرت میطلبد. این محتوا متعلق به همگان است و تکثیر آن، گامی در جهت بیداریِ جمعی محسوب میشود.
نسخهی مکتوب و متنِ اصلیِ این بخش از کتاب صوتی "سرگردانی" جهت مطالعه و ارجاع مستقیم.
در حــوالی همینجایی که امروز منزلگاه من است، زاده شدهام
کمی دورتر از این کلبه که شاید امروز به خرابهای بدل شده اما آن روزگاران در این حوالی انسانهای بسیاری زندگی میکردند، خانهی ما نیز در همین حوالی بود، این منطقه، روستایی محسوب میشد که چندین خانوار سکنه داشت،
مردم در دل جنگل به کشت و کار مشغول بودند و این قلمروی حیوانات تبدیل به منزلگاهی برای انسانها شده بود، هرچند از کنار هم بودن بیزار بودند لیکن چه کمتر از امروز مخل آسایش یکدیگر میشدند، حقا که حیوان دور و دورتر از انسان طالب زندگی است،
به راستی انسانها هم کمتر در آن روزگاران به حریمشان تجاوز میکردند، هرچند تجاوز بیپایان بوده و هست اما شاید کمتر از چنین روزگارانی بوده و این در ذهن من به یادگار مانده است،
خانهی ما کلبهای چوبی در اعماق جنگل بود که نزدیک آن رودخانهای جاری بود و از دل کوه سرچشمه میگرفت و در طول جنگل امتداد داشت، خانهها را اغلب در کنار این رود میساختند تا بتوانند از آبش استفاده کنند، از این رو کلبهی ما نیز در کنار این رود بود، اطراف خانه پر بود از زیباییهای بیپایان، جنگل، درختان سر به آسمان کشیده و مغرور، گلهای زیبا، بوتههای گیاهان و علفزارهایی که روح آدمی را نوازش میدادند
من در چنین کلبهای در همین جنگل زاده شدم، ساکنان این روستای جنگلی با یکدیگر نزدیکی خانوادگی داشتند، یعنی یا از اقوام یکدیگر بودند یا بهواسطهی زندگی در کنار هم طی سالهای طولانی جز خانواده یکدیگر به حساب میآمدند
پدرم مردی تنومند بود که از ابتدای زندگیاش همواره به کار مشغول بود، کار ما سالیان درازی جد اندر جد کشاورزی بود، پدرم نیز اینگونه از همان دوران کودکی در کنار پدرش مشغول به این کار بود، در جنگل میوههای جنگلی بسیاری وجود داشت که گاه مردان و زنان به جمعآوری آن مشغول میشدند و با طی مسافتی آن را برای فروش به شهرها و آبادیهای نزدیک میبردند،
فارغ از این در گوشهای از جنگل نزدیک به کلبه، هر کس به کشاورزی مشغول بود، زمینی را بارور میکرد و از محصول آن هم خود و خانوادهاش تناول میکردند و هم برای فروش و امرار معاش به دیگر آبادیها میبردند، پدر من نیز همواره به چنین کارهایی مشغول بود، جز این کار ما همیشه حیواناتی داشتیم، گاه گوسفندانی و گاه بزی که از او نیز مراقبت میشد تا از شیرش استفاده کنیم و آنان در کنار ما زندگی آرامی را سپری کنند.
مادر نیز همچون پدرم به همین کارها مشغول بود و همیشه در چنین کارهایی به پدر کمک میکرد، آن دو به سختی کار میکردند و گاه به چیدن میوههای جنگلی مشغول بودند، گاه به کشت و کار در زمین و گاه به تیمار حیوانات اهلیمان
مادرم بسیار مهربان بود، صورتی که بیش از هر چیز محبت بیدریغش را درک میکردی دوست داشتی به زیبایی بیکرانش خویشتن را غرق کنی، چشمان مهربانی که آدمی را راغب میکرد تا ساعتها به نظاره آن بنشیند، چهرهی مادرم همیشه در برابر چشمانم است، زیبایی بیدریغش که معناگر محبت بر جهانم بود
آن دستان زحمت کشیده و چروکین که هر زمان غنیمت میدید به سوی من دراز میشد و مرا در آغوش میفشرد و نوازش میکرد و من به چشمانش خیره میشدم و از او محبت میجستم،
پدر و مادرم هر دو به سختی از بامدادان مشغول کار بودند و پس از جمعآوری محصولات پدر راهی شهر و آبادیهای اطراف میشد تا ثمرهی تلاشهایشان را بفروشد و کالاهای ضروری دیگرمان را تهیه کند و مادر به خانه برمیگشت و به کارهای خانه میرسید و مشغول آماده کردن غذا میشد و از من مراقبت میکرد
آنها سخت کار میکردند تا زندگی و چرخهای آهنین آن روانتر بچرخد، لیکن این چرخهای زنگزده به سختی و با تلاش بسیار آنان نیز گاه نمیچرخید و میایستاد،
زندگی برایمان به سختی میگذشت، فقر در جایجای زندگیمان لمس میشد، پدر بیشتر کار میکرد، مادر بیشتر زحمت میکشید تا آن چرخ بچرخد و ما کمتر سختی بکشیم و سر گرسنه به بالین نگذاریم و در حسرت زندگی نباشیم
روزگاران به همین منوال در حال سپری شدن بود، من روز به روز بزرگتر میشدم دنیا را بیشتر میشناختم و در آن به جستجو میپرداختم، کنجکاوی برای دانستن و شناختن دنیا نظرم را به خویش جلب میکرد، به آن خیره میشدم و در ذهنم هزاران سوال شکل میگرفت،
سوال را به سرعت با پدر و مادر در میان میگذاشتم و آنان پاسخ سوالی را نداده با سوال دیگری روبرو میشدند و اگر به پاسخ دادن ادامه میدادند، شاید ساعتها باید پاسخگوی سوالات بیکران من بودند
تشنهی فهمیدن بودم و دانستن، پر از کنجکاویهای بیدریغ با هزاران سوال بیپاسخ که هر روز به شمارشان اضافه میشد
دیدن این روحیهی کنجکاو و علاقهمند به دانستن و پرسشهای بیوقفهی من، پدر و مادر را به فکر میانداخت تا بستری فراهم کنند و من بتوانم این روح کنجکاو را سیراب کنم، در آن دهکدهای که ما سکونت داشتیم، پیرمردی در کلبهای نزدیک به ما زندگی میکرد، او را پیر دانا خطاب میکردند، او از همهی اهالی دهکده داناتر محسوب میشد
برخی میگفتند در شهر سالیان درازی تحصیل کرده و درس خوانده است، برخی میگفتند در شهر به کودکان و بزرگسالان درس میآموخته و برخی میگفتند از دیدن روزگار چنین عالم و فرهیخته گشته است،
خودش راغب به گفتن و شرح ماوقع نبود، بیشتر اهالی دهکده فرزندان خویش را به نزد او میبردند تا ذرهای از دریای بیکران علم و دانش را فرا گیرند و بتوانند بخوانند و بنویسند، از این رو در ازای چنین موهبتی از سوی پیرمرد، والدین کودکان به او طعامی میدادند و گاه درهم و دیناری که پیرمرد دانا نیز بتواند، روزگار سپری کند.
پدر و مادرم با دیدن این روح کنجکاو مرا به نزد پیرمرد دانا بردند و من به آموختن دانش مشغول شدم، پیرمرد دانا با تأمل بسیار و بردباری با ما سخن میگفت و سعی در آموزش بهتر ما داشت، به ما دانش خواندن میآموخت و نگاشتن چه لذتبخش بود خواندن و نوشتن در دیاری که کسی بر این کار مسلط نیست و تو با احساس کودکانه بر فرهیختگی خود فخر میفروشی و بر این مفتخری
من با علاقهی بسیار به سخنان، پیر دانا گوش فرا میدادم و سعی در آموختن بهتر و سریعتر علوم داشتم و از این کار لذت فراوان میبردم، پیرمرد نیز از این همه علاقهی من سر کیف میآمد و بیشتر به من روی میآورد و یادگیری را برایم سهلتر میکرد، دوران خوشی بود، من درگیر آموختن این فن جدید، خواندن و نوشتن به فراخور این درگیری ذهنی دیگر این سوالها کم شده بود و حال ذهنم متمرکز آموختن این دروس بود
اینگونه حال دنیای ما ادامه پیدا کرد تا خواندن و نوشتن آموختیم و چه لذتی از این کار بردیم و چه فخرها که نفروختیم، برای پدر چیزی میخواندم و او لذت میبرد و تشویق میکرد و من در پوست خود نمیگنجیدم،
آموزش خواندن که پایان مییافت، پیر دانا به آموزشهای دیگر میپرداخت و علم و معرفت به ما میآموخت لیکن پس از آن سرخوشی از یادگیری نوشتن و خواندن بار دیگر پرسشها به سویم هجوم آورد، پیر دانا از پاسخ به آنان گاه دور ماند و گاه عصبانی شد و من باز کنجکاو بودم و فرو نمینشستم،
بلبلی بر روی درخت مینشست و من ساعتها او را نظاره میکردم و از دیدنش لذت میبردم، چه زیبا مینشست و آواز سر میداد، گویی با جهان سخنهای بسیار دارد، گربهها با هم بازی میکردند و من در آرزوی بازی با آنان بودم، موشی از درون جنگل بیرون میجست و من با سرعت او را تعقیب میکردم تا بدانم به کجا میرود و مقصد نهاییاش کجاست و به دنیای او و با آنها زندگی کنم
جغدی بر روی درختی نشسته، صدای عجیبی سر میداد به او نگاه میکردم و از زیباییهایش لذت میبردم، عقابها در آسمان پرواز میکردند، با شکوه به زمینیان فخر میفروختند و با سینهی ستبر مغرورانه به جهان زیر پاهایشان نگاه میکردند و من از دیدنشان در فراز آسمانها پر از غرور میشدم و به پرواز درمیآمدم،
سگی از لا به لای بوتهها بیرون میجست و به سمت من میآمد او را نوازش میکردم و او خودش را در آغوش من رها میکرد، در کنارش چه آرام بودم، گویی از جهان دور شدهام او را نوازش میکردم و از لذت او لذت میبردم و با آرامشش آرام میشدم،
از جست و خیز آهوان زیبا با هم و بازیهای هوسانگیزشان به وجد میآمدم و از زیباییهای وصفناشدنیشان اشک در چشمانم حلقه میبست،
دوست داشتم در جنگل و در کنار آنان باشم، جزئی از آنان و دور از دنیای دیگر در این دنیای پر از زیباییها با آنان زندگی کنم
علاقهی بیپایان من به حیوانات و طبیعت از همان نخست در وجودم بود، هیچگاه برایش تلاشی نکردم و هماره آنان را با تمام وجود دوست داشتم، به سمت درختان تنومند میرفتم، آنان را در آغوش میگرفتم و ساعتها در کنارشان سخن میگفتم و از در کنار آنها بودن از دنیا شاد میشدم
ما در جنگل و در میان آن دهکده نزدیکانی نیز داشتیم، بیشتر اهالی دهکده با یکدیگر اقوام بودند و ما نیز از این قاعده مستثنا نبودیم، مادر مادرم یعنی آن پیرزن مهربان در همان حوالی زندگی میکرد، همیشه به خاطر دارم که با چه شوقی به سویش میرفتم و او مرا در آغوش میگرفت، بوسهبارانم میکرد برایم سخنها میگفت و گاه افسانهها تعریف میکرد و من با سرزندگی به سخنانش گوش فرا میدادم و در عالم رویا به پرواز درمیآمدم
برایم شیرینی میپخت و دستانم را از شکلات و خوردنیهای خوشمزهی دیگر پر میکرد، مرا در کنار خود مینشاند و ساعتها برایم سخن میگفت، شب به بالینم میآمد، قصهای میگفت تا چشمانم گرم شود و به خواب فرو روم تا از خوابیدن من مطمئن نبود از بالینم دور نمیشد و خواب رفتن مرا به نظاره مینشست
مادر بزرگم را به جان و با جان دوست داشتم، او مهربان بود و من در کنارش، آرامش ابدی میجستم مثال در کنار حیوانات بودن مثال در آغوش کشیدن درختان مثال زیستن با آنان، در کنار آن پیرزن مهربان نیز آرام بودم و شاد، روحم به پرواز در میآمد
من به همراه پدر و مادر هفتهای یکبار به خانهی مادربزرگ میرفتیم و گاه پدر او را به منزل ما میآورد، فرزندانی داشت که با او در خانهاش زندگی میکردند، آنها هم خانوادهی من محسوب میشدند اما من تنها به واسطهی دیدن او به آن خانه میرفتم و از در کنار آن جان مهربان بودن شاد بودم
آن زمانی که قرار بود به خانهی ما بیاید سر از پا نمیشناختم و در انتظار آمدنش لحظهشماری میکردم، در یکی از همان هفتهها که قرار بود به خانهی مادربزرگ برویم اتفاقی افتاد که ریسمان این ارتباط زیبا را از هم شکافت
هوا آفتابی بود، پدر به مادر متذکر میشد که زودتر آماده باشیم، باید برویم، هر چند راه طویلی تا خانهی مادربزرگ نبود اما پدرم همیشه عجله داشت تا کارها را زودتر انجام دهد و شاید این رفتن هم به مثابهی کاری برایش تلقی میشد، از این رو هماره به مادر اصرار میکرد که زودتر آماده شود و وسایلی را که برای مادر میخواهد، جای نگزارد
پس از اندک زمانی به سوی خانهی مادربزرگ رهسپار شدیم و من شاد بودم و در پوست خودم نمیگنجیدم، دوست داشتم به پرواز درآیم و زودتر مادربزرگم را در آغوش بگیرم، در کنارش بنشینم و او برایم سخنها بگوید و من در رویا و آن افسانههای باورنکردنی خویشتن را غرق کنم، مرا در آغوش بگیرد و بوسهباران کند و لحظههای رؤیایی و زیبایی برایمان رقم بخورد
به کلبهی مادربزرگ نزدیک میشدیم که من از کنار پدر و مادر به سرعت جدا شدم و به سمت کلبهی مادربزرگم دویدم تا زودتر از همه با من روبرو شود و هر دو از رسیدن به هم شاد شویم، چند قدمی تا کلبه نمانده بود که مادربزرگم را در کنار کلبه دیدم
متوجه حضور من نشد و من به آرامی در کناری ایستادم و نظارهاش کردم، مرغ چاقی در دست داشت و چاقو در دست دیگرش، مرغ را به زمین گذاشت و چاقو را بلند کرد
من خشک بر جای خود مانده بودم، قدرت سخن گفتن و فریاد کشیدن نداشتم و تنها نظارهگر این اتفاق بودم، صدایی از مرغ شنیدم، گویی با صدایش به تنم تازیانه میزد و پوست تنم را میگشود تا به درونش لانه کند، قطرههای خون جاری بر زمین و بازگشتن مادربزرگ به سوی من
او مرا دیده بود و چون من شوکه نگاه میکرد
بعد به آرامی لبخند زد، وجودم پر از تنفر بود و آن ریسمان پاره شد،
به سرعت از کنارش دور شدم و به جنگل زیبا پناه بردم،
نگاه به چشمان مهربان مادرم که در بستر بیماری بود زخمی به روحم میزد و او را در این حال وخیم نظارهگر بودم، به شدت مریض بود و ما از دیدنش در این حال پر از غم زندگی را به سختی میگذراندیم،
پدرم تلاش بیشتری میکرد تا درآمد بیشتری کسب کند دکتری به بالین مادر آورد این غم لانه کرده به جانمان را دور کند و دوباره شاد شویم، مادرم به سختی در تب میسوخت، سرفههایش زخم به جانمان میزد، بودن مادر در این وضعیت چه تصویری در ذهن من حک کرده بود
همیشه چشمانش در برابرم هست، آن نگاه مضطرب، آن نگاه مهربان که حال ترسی درونش بود، آن نگاه که همواره وقتی به من میافتاد نوازشم میکرد و من پر از شادی میشدم و حال پر از اندوه به سویش میآمدم و در آغوشش میگرفتم
حس میکردم که خود را جمع میکند و قدرتش را جزم تا خود را به من سالم نشان دهد، سخنان پر امیدی میزد که خود نیز بر آنان ایمان نداشت، حس میکردم که تنها برای آرام کردن من به زبانش جاری میشود
پدر به خانه میآمد به بالین مادر مینشست، با نگاهی پر از اندوه او را نظاره میکرد و از خانه برون میشد، به سختی کار میکرد و خود را مشغول این دلمشغولی از جهان دور میکرد، بارها به دوش میکشید، به سمت آبادیهای اطراف رهسپار میشد، به همراه خود، پزشکی به بالین مادر میآورد تا او را ببیند و همان سخنان پراکنده را تکرار کند
ذرهای آب و کمی دارو تسکین دردهای مادرم نبود، مادر درد میکشید و با دردش ما نیز رنج میبردیم، کاری نمیتوانستم برایش بکنم و با اندوه ساعتهای بسیار به بالینش مینشستم، در همان روزهای پر اندوه، تلاش پدر و دردهای مادر، مادر چشمانش را آرام بست و دگر باز نکرد
او به آسمانها پر کشید، چه تلخ بود طعم آن روزگار، پر کشیدن مادر با آن نگاههای مهربان و دنبالهدار، حال محبت از کنار من پر کشیده بود و جای خالیِ این مهر بیکران را با تمام وجود لمس میکردم
به دل جنگل میرفتم و با نظاره به حیوانها و گیاهان و درختان دردم را با آنان تقسیم میکردم و آنان آرام و صبور به سخنانم با همهی جان گوش فرا میدادند و خویشتن را همدرد من میدانستند
چه آرام میشدم وقتی به دل جنگل میرفتم، حال دیگر مادربزرگ آن چهرهی پر محبت را برایم نداشت و من چه حس بدی به او داشتم، هماره آن صحنه در برابرم بود، به دستان خونینش مینگریستم، به آغوشش پناه نمیبردم که جسمم به خونآلوده نشود از او دوری میجستم، مادر نبود دنیا هم نبود مادر نبود و نگاههایی مهربانش هم نبود لیک جنگل زیبا تنها غمخوارم بود و درختان سر به فلک کشیده سنگ صبورم در کنارم بودند
به دهسالگی رسیده بودم حال در کنار پدر سخت کار میکردم و به اعماق افکارم غرق میشدم، در بین هر کار و تلاشی فکرها از من دور نبود و همیشه همراهم بود، حال مثال آن مادر مهربان به کنار پدر کار میکردم و دیگر تنها نظارهگر تلاشهای آنان نبودم و جزئی از تلاش طاقتفرسا برای زندگی کردنها و دنیا شده باید کار میکردم
روییدن گیاهان در برابرم و تیمار حیوانات چه زیبا بود، آنان را آرام در کنارم میدیدم و از بودنشان آرام میشدم، حال در میان جنگل بودن و جمعآوریِ میوههای جنگلی بیشتر کار روزانهام بود، گهگاه به سمت پیر دانا میرفتم، با او همکلام میشدم و ذرهای دانش میآموختم،
گذران زندگی در میان کار و خواندن و دانستن، به دور از آن مهر و نگاه محبتآمیز چه تکرار بیپایانی بود.
از همان کودکی از ارتباط برقرار کردن با انسانها در گریز بودم و علاقهای به چنین کاری در خودم نمیدیدم وقتی به نزد استاد پیر میرفتم، همسنوسالان گاه کوچکتر و بزرگتر از خودم بسیاری نزد او بودند و من هیچ علاقهای به ارتباط با آنها از خود نشان نمیدادم و گاه بعد از اندکی همصحبتی با آنها به سرعت از جمعشان دوری میجستم، این احساس هماره در وجودم بود و هیچگاه برای ارتباط برقرار کردن با انسانها در خویشتن اشتیاقی نمیجستم، بیشتر دوست داشتم به دامان طبیعت بروم، با حیوانات و نباتات همکلام شوم به گوشهای در تنهایی خویش بخزم و ساعتها به جهان پیرامونم فکر کنم
در دالان تو در توی افکارم پرسه بزنم و دریای عظیمی در پیش رو خود بسازم و در آن شنا کنم، گاه غرق شوم و گاه شنا کردن بیاموزم اما با همهی این اوصاف به نزد انسانها نروم و با آنها مرتبط نشوم که نکند طنین صدایشان رشتهی افکارم را بدرد و همکلامی با آنان بیشتر در فکر غرقم کند اما این بار در فکرهایی که…
این حس دوری جستن از انسانها از همان ابتدا در وجودم بود لیکن زمانی که از دهسالگی میگذشتم و روزها به سختی در کنار پدرم در حال تلاش بودم گاه با او به دهکدههای اطراف میرفتیم، بیشتر با انسانها مرتبط میشدم و ناخودآگاه با آنان همکلام، اینگونه ارتباط جبری بیشتری با آنان برقرار میکردم و به فراخور آن با همسنوسالان خویش نیز بیشتر معاشرت کردم
در اطراف زمین زراعی کوچک ما، خانههای دیگری نیز بود که در برخی از آنها کودکانی همسنوسال من میزیستند و بعضیشان مثل من نزد والدین کار میکردند و برخی مشغول بازی بودند، این حس دوری جستن از انسانها و دنیایشان کماکان در من زنده بود و دوست داشتم با خویشتن خلوت کنم، لیکن بیشتر آنها را میدیدم و گاه مجبور به برقراری ارتباط با آنها میشدم، ارتباطم هماره نوعی اجبار بود، گاه به اجبار نیز ادامه پیدا میکرد و گاه به کنجکاوی ادامه مییافت
اینگونه بیشتر با همسنوسالانم مرتبط شدم و شاید به قول انسانها دوستانی پیدا کردم،
طنین صدای مادرم و آن نگاههای عشقآلودش، آن نگاههای مهربان همیشه در برابرم بود، وقتی به خانه میآمدم و بستری را میدیدم که روزگارانی مادر در آن به خواب میرفت همهی جانم درد میشد، به بالینش مینشستم درونم مالامال از غم فریاد میزدم
دوست داشتم ساعتها اشک بریزم، لیکن صدایی از درونم فریاد میزد که استوار باش، در خویش بمان و این غصه را بگذران، از این رو مینشستم و ساعتها بر جای خالی مادر نگاه میکردم، به یاد آن روزگاران میافتادم که دستانش را به رویم میکشید و نوازشم میکرد، به چشمان مهربانش نگاه میکردم و تمام جانم پر از شادی و شعف میشد، به روزگاران تلخ مریضیاش فکر میکردم، آن روزها که به بالای سرش میرفتم و دستانش را در دستانم میفشردم، گاه دستانش آن قدر داغ بود که گرمای بدنش جانم را میسوزاند و گاه آن قدر سرد بود که میخواستم از آتش درونم بر او ببخشایم
چه آرام و معصومانه به من نگاه میکرد، با چه تلاشی چشمان مهربان و ناامیدش را، امیدوار برای من جلوه میساخت، گاه به یاد آن مادربزرگ مهربان میافتادم که حال چهرهاش برایم مبدل به انسان دیگری شده بود، هرگاه به مادربزرگ فکر میکردم به یاد آن روزگاران پیش میافتادم، آن قصه خواندنها، نوازشها، بارش بوسهها و ناگاه به دالانی از فکرهایم فرو میرفتم، چهرهی آن زن در برابرم نقش میبست که سنگدلانِ در حال بریدن خرخرهی حیوانی است
آن حیوان جان میدهد، زجر میکشد، شکنجه میشود و آن پیرزن بیتوجه به نالهها و ضجههایش به کار خود مشغول است، قطرهای خون به صورتش میپاشد و آن را با دستان که مرا نوازش داده پاک میکند، ادامه میدهد و بازمیگردد، به من نگاه میکند و من با حسی پر از نفرت از او فاصله میگیرم و با جان آتشگرفته و سوخته به سوی جنگل پناه میبرم، دستان پر مهر خون میریزد و خون جان من با خون حیوان یکرنگ به کام هزاری رفته و مینوشند،
چه بسیار این فکرها که گهگاه با به خاطر آوردن آن روزگاران خوش مادربزرگ به سویم هجوم میآورد و مرا در چنین افکاری غرق میکرد، هربار به شکلی و به درازای ساعت و روزها و ماهها
خدا، این واژه را چه بسیار از همان کودکی شنیدم، با شنیدنش به فکر فرو رفتم، گاه و بیگاه بر زبان مادر جاری میشد، گاه پدر او را گرامی میداشت، هر وقت سخنی از او به میان میآمد، پدر و مادر حالتی خاضعانه به خویش میگرفتند و مدام از او یاد میکردند، از همان کودکی هزاران سوال بیپایان در باب این نام در ذهنم بود، گاه و بیگاه آنها را با سایرین در میان میگذاشتم، پاسخها میشنیدم و برخی اوقات بدون اینکه جوابی شنیده باشم به فکر فرو میرفتم
خدای مهربان
همواره مادرم این نام را برایم لالا میکرد و ملتمسانه خواهشهای خویش را با او در میان میگذاشت، برای ما آرزوی سلامتی میکرد و در روزگاران خوشمان از او میپرسیدم که خدا کیست
چرا از او چنین خواستههایی داری؟
مادرم میگفت: او پدر ما است، پدر زمین و آسمانها، خالقی یکتا و قدرتمند، گاه به شوق میآمدم، برایم ساعتها از او حرف میزد، با سخنانش بیشتر به فکر فرو میرفتم، او نیز به سختی برای آسایش فرزندانش کار میکند چون پدر و مادر من؟
او مثل پدر من است، پس چرا لقب مهربان دارد؟
مگر مادرم مهربانتر نبود؟
دست نوازش به سرم میکشید، نگاههایش سراسر مهر است همچون مادر من؟
او که مادر نیست،
هر بار که به خدا فکر میکردم تمام جانم سوال میشد، به او فکر میکردم و سیمایی برایش متصور بودم، همیشه نشانم داده بودند که در آسمان است و برایش در آسمان جایگاهی ساخته بودم، او نشسته بود چرا کاری نمیکرد
چشمانش مهربان نبود، یاد مادر میافتادم و چشمان او را به جای چشمان خدا در ذهنم میگذاشتم که به من خیره شده و مهربانانه نگاهم میکرد،
مادرم چرا رفت؟
آخرین روزهای عمرش به من هماره میگفت من به نزد خدا خواهم رفت و تو سالیان سال زندگی خواهی کرد و سرآخر پیش من میآیی،
فکر به خدا لحظهای از سرم دور نمیشد، خدا چون مادربزرگم مهربان است و چون تصویر در افکارم مثال پدر است، به سختی کار میکند و یا چون مادر چشمانش را به من دوخته است و مهربانی ارزانی میدارد
روزها و ماهها و سالها در حال گذر بودند، فکرهای من روز به روز بیشتر و بیشتر میشد، لحظهای آرامم نمیگذاشت، هر چیزی که در دنیای پیرامونم میدیدم، باعث به وجود آمدن افکاری در ذهنم میشد، خود را در این دریای افکار غرق میکردم، ساعتها به آن میاندیشیدم، چون کلبهای بزرگ به داخلش میرفتم و آن را وارسی میکردم به تمام اتاقهایش سر میکشیدم، آن را تفتیش میکردم، گاه به دنبال پاسخ بودم و گاه راهحل و گاهی تنها غرق در افکار در آن کلبهی عظیم سیر میکردم
احساس تازهای در من بیدار شده بود که برایم بسیار غریب بود و به تازگی با این حس روبرو شده بودم، چیزی که مرا به سمت خود میکشید، تنم گاه داغ میشد، عرق سردی بر پیشانیام مینشست، فکرهایم آشفته میشد، نمیتوانستم به موضوع خاصی متمرکز شوم، جز اینها خوابهای بسیار نیز میدیدم، خوابهایی که تا آن زمان ندیده بودم، چهرههایی که در برابرم جست و خیز میکردند و مرا به دنبال خویش میکشاندند،
در وجودم احساس تازهای پیدا شده بود که درگیر جهان بیرونم میکرد و ذرهای از خویشتنم فاصله میگرفتم، به بیرون مینگریستم، گاه در دل کار و مزرعه آن احساس سوزش و آتش در وجودم پدیدار میشد، گاه وقتی به رختخواب میرفتم تمام تنم داغ میشد و عرق میکردم، هیچ زمان مشخصی نداشت و گاه و بیگاه به سراغم میآمد
هر وقت که چنین احساسی در وجودم رخنه میکرد، ذهنم فریاد میزد که از این احساس بگریز، افکارت را متمرکز کن، تنم گرم بود و از این سرمست، گویی برایش حس لذتبخشی است که دوست دارد بیشتر در آن غرق شود، لیکن به تنهایی قادر به ادامه راه در چنین احساسی نیست، میخواهد که به جهان بیرون چنگ بزند و کسی را بجوید، مجذوب است به دنبال جذبکنندهای میگردد
به خواب و در اعماق خویش آن جذاب در دوردستها را ترسیم و او را میجوید، من از خواب برمیخیزم و از این حس غریب دوری میجویم و پس از نوشیدن جرعه آبی آتش درونم را خاموش میکنم، این حس که روز به روز بیشتر به سراغم میآید و مرا بیشتر ترغیب میکند تا با انسانها سخن بگویم، نزدیک آنها بشوم، به آنها نظاره کنم و غرق در چنین احساساتی بشوم، در حال قدرتگیری است
هرگاه که به دختری مینگریستم، نگاهم را از او میدزدیم، مشغول کار کردن و یا فکرهایم میشدم، رشتهی افکارم ناگاه از هم میگسست و یا کار را به کندی انجام میداد، آن حس به تمام جانم رخنه میکرد، تنم داغ میشد، هر دختری این احساس را به سویم پرتاب نمیکرد و گهگاه بعضی از آنان با کردار یا گفتاری چنین حسی را به سویم سرازیر میکردند
عجیب بود، آن همه علاقه به انزوا طلبی و دوری جستن از انسانها با پدیدار شدن چنین احساسی به یکباره تغییر کرده بود، هرچند که هنوز هم علاقه به ارتباط با پسرها نداشتم و با آنها همچون سابق ارتباط برقرار میکردم اما به دخترها احساس تازهای پیدا کرده بودم،
دوست داشتم به سمتشان بروم با آنها سخن بگویم، نگاهشان کنم، لمسشان کنم و بیشتر از پیش جذبشان شوم، با بودن آنها و هجوم این احساس به سمتم چه حال بدی داشتم، درونم فریاد میزد که به سمتشان برو درونم بود یا جسمم نمیدانم، اما باز هم ذهنم فریاد میزد به خصوص با دیدن کسی و نگاه کردن و گوش فرا دادن به آن، نوعی غم به درونم لانه میکرد، فکرم آشفته میشد، از خود و خویشتنم دور بودم و از این تناقض رنج میبردم
گویی کس دیگری به درونم میآمد و حال فرمانده بر جسمم این تازه وارد و مهمان ناخوانده بود، ذهنم و درونم که بیمهابا به مبارزه با او میپرداخت، او خویش را غرق در چنین حسی میدید، افکار این احساس را از درون فریاد میزد و قدرت فکرم در این جدال هر روز بیشتر و بیشتر میشد، آن دیگری به ستوه آمده از درونم دوری میجست به گوشهای دوردست میخزید،
شاد میشدم، خویشتن را میجستم، به خویشتن سلام میگفتم به فکرها و دنیایم سامان میبخشیدم لیکن مهمان ناخوانده دگرباره به سویم هجوم میآورد و این مبارزه کماکان ادامه داشت
در چنین دوران آشفتگیهای درونم باز هم با پسران همسنوسال خویش همکلام میشدم، با آنها ارتباط برقرار میکردم، گاه به اجبار و گاه به کنجکاویهای، خودم از سر مزرعه به بیشه میرفتم و با جمعی چند نفره که هم سن و سال هم بودیم مشغول خوردن خوراکی میشدیم، از هر چیز سخن میگفتند، بیشتر به آنها گوش فرا میدادم و دنیایشان را در برابرم ترسیم میکردم، از خانوادههایشان میگفتند، از کار و بازیهایشان، گوش میدادم و علاقهای به صحبت کردن با آنها نداشتم، گاه سخنانشان به فکر وادارم میکرد، گاه پر از احساس غم و اندوه میشدم، گاه عصبانی میشدم و دوست داشتم فریاد بزنم، به هیچ عنوان دوست نداشتم از خویشتن و دریای افکارم سخنی به میان آورم، دوست نداشتم آنها را به دنیای خویش وارد کنم و در حال شناخت دنیای آنان بودم
گاه سخنانشان به دنیای دیگری میرسید و از همان احساس متناقض صحبت میکردند، برخی از آنان چه بیپروا دربارهاش حرف میزدند و آشنا به این احساس غریب بودند، ابتدا فکر میکردم که این احساس تنها متعلق به من است و کسی از آن بهرهای نبرده است لیکن دیدم آنها نیز چنین احساسی دارند ولی چون من به مبارزه و ستیز با آن نپرداخته و پی لذتجویی از آن دور این محور در گردشاند، شروع میکردند به صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن با دیگران به آنها گوش فرا میدادم، فکرهایم آشفتهتر میشد، ذهنم به فریاد میآمد و خواستار دوری جستن از چنین دنیایی بود او عاجزانه فریاد میزد اما حس کنجکاوی و آن احساس غریب مرا میخکوب و غرق گوش کردن میساخت
از این احساس میگفتند، از ارتباط با دختران همسنوسال خودشان، از لذتجوییهایشان، برخی از آنها از چنین ارتباطی با پسران همسن خود میگفتند و از آن دستهجمعی سر کیف میآمدند، بیشترشان سرمست توضیح میدادند و باقی گوش فرا میدادند و منی که پر از نفرت از کنارشان دوری میگزیدم
به دنیای اینان نزدیک شده بودم، روزی چند ساعت به کنارشان میرفتم، سخن میگفتند و من هم میشنیدم و پر از احساسات گوناگون میشدم، از این همه پوچی و افکار غرق در چنین حسی ناراحت بودم، هر روز میدیدم که بیشتر آنان در این دنیای پوچی غرقاند و دوست دارند از آن خارج نشوند، هماره از آن نقل کنند و باقی با حرص و ولع به آن گوش فرا دهند پر از احساس غریب شوند و در فکر و خیالشان خود را به چنین روزگارانی نزدیک کنند، به آن دنیای وصف شده در نقل برسند و در این حس غریب غوطهها بخورند
چه دنیای کسالتبار و یکنواختی بود، با اینان چه صحبتهای بیسرانجام و تکراری اما ذهنم را خاموش میکردم، در برابر فریادهایش بیاعتنا میگشتم تا به این دنیای انسانی بیشتر وارد شوم و آن را بیشتر درک کنم، آن حس غریب نیز مرا به این قفس میرساند، از چنین دنیایی سرمست بود از این رو زمان زیادی را در روز با همسنوسالانم میگذراندم و به سخنانشان گوش فرا میدادم، از هرجایی سخن میگفتند که همگی آنها به شاهراه این احساس غریب ختم میشد و یکسره این راه به میان این احساسات غریب متصل بود
روزی که چون روزهای دیگر کار کرده بودم، پس از فراغت از آن روی تخته سنگی در کنار مزرعه نشستم، یکی از آن همسنوسالان به سویم آمد و صدایم کرد، مشغول صحبت شدیم، من نیز از جای برخاستم و به همراهش نزد آن جمع چند نفره رفتم، در میان راه چندکلامی با من سخن گفت که چرا هیچ گاه سخنی نمیگویی و اینقدر کم حرف میزنی تو نیز چون ما از خاطراتت بگو برایمان قصهها نقل کن، به نشانهی تأیید سری تکان دادم و او که با لبخند به من نگاه کرد تا به جمع دوستان رسیدیم،
پس از گذشت لحظاتی از همنشینی و صحبتهای معمول از این در و آن در یکی از بچههای جمع مشغول گفتن خاطرهای شد و همه مشتاقانه به او گوش فرا دادند تا غرق آن حس غریب و لذتجویانِ سرمست شوند
پسری درشت هیکل بود که در جمع ما از همه بزرگتر و نمایانتر شناخته میشد، از نظر سنی نیز از ما بزرگتر به حساب میآمد، او بیشترین نقلها و خاطرهها را در جمع بیان میکرد، چون سایرین به او نیز حس خوبی نداشتم و بیشتر از سخنانش ناراحت میشدم، اما هیچگاه حتی لحظهای هم به چنین اتفاقی فکر نمیکردم، هیچگاه تصور هم نمیکردم که چنین حادثهای اتفاق بیفتد
او چنین نقل کند و سایرین از شنیدنش لذت ببرند،
همهی آن دنیای پوچ و بیمعنی که لااقل ستونهای آن را به زحمت آن احساس غریب استوار نگه داشته بودم با شنیدن چنین سخنانی بر سرم آوار شد و در آن مدفون شدم.
پسرک شروع به نقل داستانش کرد و با شور و حرارت بسیار آن را شرح داد، سایرین چشمانشان بر لبان او خشک شده بود تا ادامه ماوقع را بشنوند، در این جمع بلوایی به پا بود، حاضرین با اشتیاق بسیار گوش فرا میدادند و بیشتر از هر زمان دیگری غرق در لذت شده از درونشان فریادی از شادی سر میدادند
به چشمانشان نگاه میکردم و در آن شعلههای سرکش آن حس غریب را میجستم که زبانه میکشید، همه چیز را میسوزاند، حرفهای در پستو و عاطفههایی بیمار و چه دنیای زشتی غرق در آن حس نفرینشده
پسرک داشت با آب و تاب میگفت که دختری را دیده بسیار زیبا، از دیدنش به هیجان آمده و به سرعت خود را به او نزدیک کرده، گرمای تنش را از دور حس میکرده و با حرص دوست داشته که او را در آغوش بگیرد، از دختر میگفت و سپیدی رنگ و رخسارش، از لبان قرمز و خونآلودش، از او میگفت و سایرین لذتجویانه گوش فرا میدادند
پسرک گفت که نزدیک دختر رفتم و بیمهابا خود را به او نزدیک کردم، تنم را به تنش چسباندم، با ترس از من فاصله گرفت، چند کلامی با هم صحبت کردیم، دختر با ترس بسیار پا به فرار گذاشت، پسرک به دنبالش شتابان به حرکت افتاد و او را در فاصلهای نزدیک گرفتار کرد،
دختر چون بید به خود میلرزید، با نگاهی ملتمسانه به پسرک چشم دوخته و از او خواهش میکرد تا بگذارد از او دور شود، پسرک که حال غرق در آن احساس بیمار بود چیزی جز خاموش کردن آن احساس درونش نمیشنید و نمیشناخت و دختر را به روی شانههایش از زمین بلند کرد و به دخمهای در همان حوالی برد،
دختر اشک میریخت، میلرزید و پسر سرمست از فوران آن حس کثیف لذت میبرد، دختر فریاد میزد و پسرک از فریادش سر کیف میآمد،
سایرین مست شنیدن چنین سخنان از پسرک بودند و من جهان و همهی آدمیان بر سرم آوار شد،
به سایرین مینگرم، در نگاهشان جز غلیان آن احساس چیز دیگری نمیبینم، چه دنیای بیمار و زشتی که اینان از شنیدن چنین رنجنامهای سرمست میشدند، آن حس غریب و شنیدن
حال برایم همه چیز نفرتانگیز بود، در ذهنم غوغایی به پا بود، فکر فریاد بود، اشک میریخت، صدای نالهها و ضجههای ذهنم را میشنیدم و در سوگش من نیز عزادار بودم، آن حس از وجودم رخت بسته بود، به کنارم نادم خزیده بود و جرئت بازگشت در خویش نمیدید، ذهن پر آشوبم فریاد میزد که برخیز
به لبان پسرک چشم دوخته بودم، واژگانش چون تیر به قلب و تنم فرو میرفت و آنها را به جان میخریدم که در این سوگ چه تسکینی باشد، آن درد که ذرهای از فکر برهاند، چون دیوانگان از جا برخاستم
ضربه به صورت پسرک زدم، با مشت محکم بر دهانش کوفتم، گویی نمیخواستم آن کلامها را بشنوم و یا به انتقام برخاسته در حال استخراج فریادهای ذهنم بودم، به صورت پسرک مشت میکوفتم، به رویش نشسته بودم، آنقدر محکم به او ضربه میزدم که دستانم پر از درد میشد، خون از رویش به آسمان میرسید و صورتم را رنگین به خونش میکرد، چهرهی مادر بزرگ و آن حیوان نالان به یکباره در برابرم نقش میبست و من دیوانه که محکمتر ضربه میزدم
فریاد میکشیدم، سخنانم را به یاد ندارم و یا شاید معنایی نداشتند و منی که دیوانهوار ضربه میزدم، فریاد میکشیدم، پسرک غرق در خون و سایرین که به سمت من هجوم آورده تا مرا از روی این دیو بلند کنند، به هر زحمت که بود مرا بلند کردند،
به سرعت از جمعشان دور شدم، دنیا بر گوشهایم سنگینی میکرد، گویی جهان بر سرم آوار شده بود و زیر آوارش مدفون بودم، به دل جنگل رفتم به زمین نشستم و رو به آسمان فریاد سر دادم، اشک میریختم، فریاد میکشیدم دستانم پر از خون بود،
به دستانم نگاه میکردم، ذهنم فریاد میکشیدو به تبع از آن من نیز فریاد میکشیدم، از خویشتن و همگان بیزار بودم پر از نفرت جانم آتش میگرفت و میسوخت، آنقدر اشک ریختم که بر دامان طبیعت به خواب رفتم، به دامان همان درخت مهربان که سرم را بر پایش آرام نشاندم و او که مرا نوازش کرد، چه خواب آشفتهای بود چه دنیایی در خوابم نقش بست و همهی دنیا را سوزاند که دیو رویان سوزاندند هر آنچه از عشق و مهر و عاطفه بود و به سوگ و مرگ همهی دنیا هلهله سر دادند و دنیای هم دیوانهوار چشم بست و از دنیا پرکشید.
بخش دوم کتاب صوتی سرگردانی، واکاویِ روانشناختیِ ریشههای «سرگردانیِ» قهرمان است. نویسنده با ظرافتی خاص، دوران کودکی را به دو نیمه تقسیم میکند: پیش از مرگِ مادر و پس از آن. مادر در این داستان، نمادِ مطلقِ «محبت و جان» است و با مرگ او، تنها پیوندِ معنویِ قهرمان با دنیای آدمیان گسسته میشود. نیما شهسواری در این بخش، مفهومِ «تربیت» را به چالش میکشد؛ پیرمرد دانا (نمادِ علم) در برابر پرسشهای بنیادینِ کودک درمیماند، در حالی که طبیعت (نمادِ شهود) به او آرامش میبخشد.
یکی از کلیدیترین مفاهیم این بخش، نقدِ خشونتِ نهادینه شده در سنتهاست. صحنهی سر بریدنِ مرغ توسط مادربزرگ، استعارهای است از خیانتِ انسان به عشق. قهرمان میبیند که چگونه همان دستانِ نوازشگر میتواند به خون آلوده شود؛ این مشاهده، او را به سمتِ یک بنبستِ عاطفی میبرد: «بیزاری از انسان».
در ادامه، بیداریِ غریزهی جنسی در دورانِ بلوغ و تقابل آن با «اخلاق»، لایهی دیگری از داستان را میسازد. واکنشِ خشنِ قهرمان به روایتِ تجاوزگونهی همسالش، نشاندهندهی تولدِ یک «عصیانگر» است. او ترجیح میدهد دستانش به خونِ یک متجاوز آلوده شود تا اینکه شریکِ لذتِ کثیفِ تودهها باشد.
تحلیلِ لایههای این بخش:
کتاب صوتی سرگردانی در این قسمت به مخاطب هشدار میدهد که ریشهی بسیاری از سرگردانیهای بشری، در اولین مواجهههای ما با بیعدالتی و خشونت در دوران کودکی نهفته است.
در امتدادِ این جستار
آگاهی، جریانی پیوسته است. آنچه در این مقال گذشت، بخشی از منظومهی فکری و آثارِ نیما شهسواری است که با هدفِ ترویج آزادی و نقدِ ساختارهای قدرت به رشتهی تحریر درآمده است. برای غوطهوریِ بیشتر در این جهانبینی، میتوانید از پیوندهای زیر بهره جویید:
کتابهای ممنوعه و اندیشهای تازه؛ گذار به سوی جهان آرمانی
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
هر کتاب، زخمی است بر پیکرِ تمدن انسانی و دریچهای به سوی اصالتِ جان
روایتهای شنیداری، پادکستها و اشعار موسیقیایی؛ همگی در یک نگاه. برای شنیدن، آگاهی و جانگرایی.
قرآن، سند نهایی ظلم، فراتر از یک عنوان، فراخوانی است برای مواجههای بیپرده با متنی که قرنهاست سایهی سنگین خود را بر زیستجهان ما افکنده است. در این بخش از مجموعه پادکست به نام جان، ما به دنبال واکاوی ریشههایی هستیم که در کتاب گواه ظلم به تفصیل به آنها پرداخته شده است.
این نوشتار و گفتار، نه یک نقد سطحی، بلکه یک مانیفست هستیشناختی در دفاع از حرمت جان است. زمانی که متن، ادعای لایتغیر بودن میکند و با سلاح خاتمیت، راه را بر هرگونه تکامل فکری میبندد، «انسان» به ابزاری در خدمتِ ایدئولوژی مبدل میگردد. ما در اینجا از ستمی سخن میگوییم که با نام قدسیت، تازیانه را بر تنِ حقیقت و آزادی فرود آورده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشکتاب صوتی رویا بخش چهارم، فراتر از یک روایت داستانی، ترسیمگرِ نقشهی راهی برای خروج از بنبستهای تاریخی و رسیدن به قلمرو اختیار است. نیما شهسواری در این بخش، ما را به تماشای دیالکتیک میان آزادگان بیدار و ساختارهای صلب قدرت میبرد؛ جایی که «جان» نه به عنوان یک مفهوم بیولوژیک، بلکه به مثابه یگانه خط قرمز خلقت بازتعریف میشود.
در این مانیفست شنیداری، جهان آرمانی ثمرهی سرکوب یا حذف نیست، بلکه برآمده از تکثر آرمانهایی است که در قاعدهی بنیادین عدم آزار به وحدت میرسند. این متن، رویاروییِ صادقانهای است با ابزارهای سرکوب استبداد—از تهمت دیوانگی تا زنجیر فقر—و نویدبخش لحظهای است که حتی نگهبانانِ ظلم، طعمِ شیرینِ اختیار را چشیده و سلاحهای خود را به پای «حقیقت» زمین میگذارند.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسکین رهایی نشود آزاده؛ این نخستین تازیانه بر پیکرهی رخوت و بندگی است. نیما شهسواری در این سروده که از بطن کتاب قیام برآمده، به کالبدشکافی ملتی میپردازد که میان حقارت و بندگی در نوسان است. این متن، یک تعارف ادبی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم با تلخیِ حقیقتی است که در آن، «ترس» به عنوان بزرگترین مانعِ آبادانی و رهایی معرفی میشود.
در جهانبینی جهان آرمانی، آزادی امری بخشیدنی نیست، بلکه دریافتنی است. هنگامی که دستها به جای کنشگری، در طلبِ ایمان از «خدایان بیجان» به هوا میروند، نتیجهای جز بازتولیدِ ستم حاصل نخواهد شد. این اثر، دعوتی است به بریدن از ترس و فهمِ این نکته که آزادی، تنها از مسیرِ صیانت از جان و مسئولیتپذیری هستیشناختی میگذرد.
ورود به آرشیو کامل این بخشاین شعر شعور است و بگو جان شعار است؛ این آغازگرِ طغیانی است که از کلمه فراتر رفته و به ساحتِ عمل درآمده است. نیما شهسواری در قطعهی «شعار» که فصلی از کتاب رزمنامه محسوب میشود، شعر را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمی، بلکه به مثابه صدای لالانِ دیار و فریادِ غرورِ در گلو مانده ترسیم میکند.
در این اثر، موسیقی هوش مصنوعی با کلامی که علیه تحجر و خدایانِ قهار میشورید، در هم آمیخته تا ندای دلِ جاندار و عیار را به گوشِ «انسان خواب» برساند. این محتوا، دعوتی است به ایستادگیِ چناروار و برچیدنِ غباری که قرنهاست بر روی حقیقتِ جان نشسته است. ما در اینجا از تکثیرِ بیداری سخن میگوییم؛ بیداریای که از یک تن آغاز شده و اکنون به هزاران رسیده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسیرِ دسترسی به آثار، از میانِ همین دستهبندیها میگذرد؛ گزینشی آگاهانه برای شنیدنِ آنچه فراتر از کلمات است.
جامعهای برای گفتوگو، تعالی و رسیدن به آرمانها
همه کاربران میتوانند بدون نیاز به ثبتنام، از آثار رایگان شامل کتابها، کتابهای صوتی و پادکستها استفاده کنند.
فضایی برای گفتوگو، تبادل نظر و مشارکت در مباحث جامعه. تالار گفتمان مکانی است برای:
اعضای سایت میتوانند مطالب، مقالات و اشعار خود را در جهان آرمانی منتشر کنند.
جهان آرمانی باورمند به قانون آزادی است. قانونی که یکایک جانداران را برابر میانگارد و آزار به آنان را بزرگترین خطای جهان میپندارد.
قانون آزادی، هرگونه آزار اعم از (آزار فیزیکی، روانی و کلامی) را نهی میکند. هرگونه توهین، تحقیر، تهدید، سرقت آثار دیگران و... نوعی آزار به حساب آمده و با قانون آزادی منافات دارد.
از طریق منوی اصلی سایت، گزینه "ثبتنام" را انتخاب کنید.
نام کاربری و ایمیل معتبر را وارد کنید.
لینک فعالسازی به ایمیل شما ارسال میشود. با کلیک روی این لینک، میتوانید رمز عبور خود را تنظیم کنید.
پس از فعالسازی حساب و تنظیم رمز عبور، میتوانید با نام کاربری و رمز عبور وارد سایت شوید.
برای سهولت بیشتر، میتوانید از طریق حساب گوگل خود در سایت ثبتنام کنید:
پس از ثبتنام، به تالار گفتمان دیالوگ دسترسی خواهید داشت - فضایی برای گفتوگوی سازنده، تبادل نظر و مشارکت در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه.
پس از ورود به حساب کاربری، میتوانید از بخش "پروفایل من" تنظیمات زیر را انجام دهید:
برای افزایش امنیت، میتوانید رمز عبور خود را به طور دورهای تغییر دهید.
تصویر پروفایل و بنر شخصی خود را آپلود کنید تا در انجمن و پروفایل شما نمایش داده شود.
امضای خود را برای نمایش در زیر پستهای انجمن تنظیم کنید.
لینک شبکههای اجتماعی خود را اضافه کنید تا در پروفایل شما نمایش داده شود.
نگرش خود را در مورد موضوعات مختلف از جمله مذهب، اخلاق، سیاست و اقتصاد بیان کنید.
همه اعضای جهان آرمانی متعهد به رعایت قانون آزادی هستند. این قانون برابری همه جانداران و ممنوعیت هرگونه آزار را تأکید میکند.
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو به شما اطالاعاتی پیرامون اثر خواهد داد، مشخصات اصلی اثر در این صفحه تعبیه شده است و شما با کلیک بر این آیکون به بخش مورد نظر هدایت خواهید شد.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش مطالعه آنلاین اثر هدایت خواهید شد، متن اثر در این صفحه گنجانده شده است و با کلیک بر روی این آیکون شما میتوانید به این متن دسترسی داشته باشید
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
این صفحه دارای لینکهای بسیاری است تا شما بتوانید هر چه بهتر از امکانات صفحه استفاده کنید.
در پیش روی شما چند گزینه به چشم میخورد که فرای مشخصات اثر به شما امکان میدهد تا متن اثر را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید و به دیگر بخشها دسترسی داشته باشید،
شما میتوانید به بخش صوتی مراجعه کرده و به فایل صوتی به صورت آنلاین گوش فرا دهید و فراتر از آن فایل مورد نظر خود را از لینکهای مختلف دریافت کنید.
بخش تصویری مکانی است تا شما بتوانید فایل تصویری اثر را به صورت آنلاین مشاهده و در عین حال دریافت کنید.
فرای این بخشها شما میتوانید به اثر در ساندکلود و یوتیوب دسترسی داشته باشید و اثر مورد نظر خود را در این پلتفرمها بشنوید و یا تماشا کنید.
بخش نظرات و گزارش خرابی لینکها از دیگر عناوین این بخش است که میتوانید نظرات خود را پیرامون اثر با ما و دیگران در میان بگذارید و در عین حال میتوانید در بهبود هر چه بهتر وبسایت در کنار ما باشید.
شما میتوانید آدرس لینکهای معیوب وبسایت را به ما اطلاع دهید تا بتوانیم با برطرف کردن معایب در دسترسی آسانتر عمومی وبسایت تلاش کنیم.
در صورت بروز هر مشکل و یا داشتن پرسشهای بیشتر میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای مطالعهی آنلاین در بستر وبسایت جهان آرمانی تعبیه شده است، اگر به هر دلیل تمایل به مطالعهی آنلاین بدون دریافت کتاب را دارید میتوانید از این بستر استفاده کنید.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش نظرات هدایت خواهید شد، میتوانید با فعالیت در این بخش و امکانات موجود در این بستر، نقدها، بحثها، نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما مطرح کنید.
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
عنوانی برای گزارش خود انتخاب کنید
تا ما با شناخت مشکل در برطرف کردن آن اقدامات لازم را انجام دهیم.
در صورت تمایل میتوانید آدرس ایمیل خود را درج کنید
تا برای اطلاعات بیشتر با شما تماس گرفته شود.
آدرس لینک مریوطه که دارای اشکال است را با فرمت صحیح برای ما ارسال کنید!
این امر ما را در تصحیح مشکل پیش آمده بسیار کمک خواهد کرد
فرمت صحیح لینک برای درج در فرم پیش رو به شرح زیر است:
https://idealistic-world.com/poetry
در متن پیام میتوانید توضیحات بیشتری پیرامون اشکال در وبسایت به ما ارائه دهید.
با کمک شما میتوانیم در راه بهبود نمایش هر چه صحیحتر سایت گام برداریم.
با تشکر ازهمراهی شما
وبسایت رسمی جهان آرمانی
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط، راههایی است که میتوانید با درج آن مخاطبین خود را با آثار و شخصیت خود بیشتر آشنا کنید، فرای عناوینی که در این بخش برای شما در نظر گرفته شده است میتوانید در بخش توضیحات شبکهی اجتماعی دیگری که در آن عضو هستید را نیز معرفی کنید.
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط راههایی است که میتوانید با درج آن ما را با نمونه آثار خود آشنا کنید، دقت داشته باشید که این اطلاعات را به درستی درج کنید زیرا تنها راه ارتباطی ما در آینده با شما همین اطلاعات خواهد بود
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.