می‌دانم که او با کسی صحبت می‌کند، می‌دانم که او با کسی ارتباط ‏برقرار کرده است، همه چیز را می‌دانم، با خود خیال کرده است که من را ‏هم می‌تواند همانند آن برادر و پدرش به سخره بگیرد، خیال می‌کند ‏می‌تواند که مرا با این حربه‌ها از واقعیت دور کند
ای امان از داشتن چنین همسر سیب‌زمینی صفتی که هیچ در زندگی جز ‏همان بیدار شدن و به سر کار رفتن نمی‌داند، تمام فکر و ذکرش همان به سر ‏کار رفتن و باز برگشتن به قلب این خانه است، حتی یک‌بار هم نشده که به ‏ذهن فکر کند، سرنوشت این دختر دیوانه را دوره کند، بداند او با چه کسی ‏ارتباط دارد، یک‌بار برای تعقیب او به بیرون از خانه نرفته است، آخر تا به ‏کی می‌توان تمام مسئولیت‌های این زندگی را به دوش من سپرد تا به کی ‏می‌توان تنها از من انتظار داشت که همه‌ی زندگی را مدیریت کنم
ای کاش به جای او همسر دیگری داشتم، مردی تنومند و با جذبه، با ‏چشمانی سیاه رنگ، اندامی قوی و عضلانی تا مثل کوه به او تکیه می‌کردم ‏تا در هر گیر و گرفتاری می‌توانستم از او مدد بخواهم تا می‌توانستم تمام ‏وزن زندگی را به دوش او بگذارم، اما این سیب‌زمینی که چنین بخاری از ‏خود ندارد، حتی یک‌بار هم ندیده‌ام که بخواهد بداند چه به روز فرزندش ‏می‌گذرد تا برای دانستن رابطه‌های دخترش سر سوزنی ارزش قائل شود
ای امان از نداشتن کوه بزرگی در کنار خویش، ای امان از داشتن سنگ ‏صبوری در کنار خود، همه‌ی مسئولیت این زندگی به نزد من خلاصه شده ‏است، باید خودم از کار این دختر هرزه سر در بیاورم، باید خودم بفهمم که ‏او با کدام پسر در ارتباط است،
این دختر از همان ابتدا هم بی‌حیا و بی‌عفت بود، از همان ابتدا هم جوهره‌ای ‏از هرزگی را از خود داشت، چگونه در میان دیگران در آن مهمانی به پسران ‏فامیل چشم می‌دوخت، در تمام مدت او را به نظاره نشسته بودم و حرکاتش ‏را دنبال می‌کردم، می‌دانستم که این دخترِ‌ هرزه در پی آتش سوزاندن ‏است،
چند بار به این سعید سیب‌زمینی گفتم دخترت هرز می‌پرد، باید که جلوی ‏او را گرفت، باید در برابر او ایستاد، باید به دهانش بکوبی تا اینگونه هرزگی ‏از خود نشان ندهد، اشکالی نیست هر قدر که این مرد سیب‌زمینی و بی‌رگ ‏است به جایش امیر را درست می‌پرورانم تا در برابر هر هرزگی بایستد، فردا ‏او هم باید ازدواج کند، دوست ندارم دختر هرزه‌ای نصیبش شود تا با بی بند ‏و باری ما را به کام بی‌آبرویی برساند،
همان شب و در انتهای همان مهمانی بود که سعید هم هرزگی‌های این ‏دختر لکاته را باور کرد، آنجا که رو به من و پدرش گفت:‏
اسم آن پسرک مهمان خاله این‌ها حکمت بود یا حشمت؟
با پشت دست چنان به دهانش کوفتم که دیگر از این غلط‌ها نکند، آخر ‏دخترک لکاته به تو چه مربوط است که اسم فلان پسر غریبه چیست، آنجا ‏بود که سعید هم فهمید چه دختر هرزه‌ای بار آورده است، آخر مگر امکان ‏دارد، یک دختر به فکر نام پسران غریبه باشد
حالا هم می‌دانم که در پستوی آن اتاق که خود را مدفون کرده‌ای یا به فکر ‏پسران غریبه‌ای و یا با یکی از آن پسران بل‌هوس در حال ارتباط هستی، ای ‏ننگ به شمایان که جز هرزگی هیچ بر سر نمی‌پرورانید
ای کاش مردی در کنارم بود با ابهت و قویدل تا مرا برای رویارویی با این ‏هرزگان یاری می‌کرد تا مرا در این راه خطیر کمک می‌کرد تا فرزندی ‏لایق بپروارنم و محکوم به مجازات در این دنیا و آن دنیا نباشم،
انور خاتون راست می‌گفت، هر بار که به جلسه‌های او در مسجد می‌روم ‏می‌دانم که حقیقت تازه‌ای را برایم می‌گشاید، با آن هیکل درشت و ‏مردانه‌اش با آن دل دریایی و بزرگش با آن همه دانش و معرفت از خدا و راه ‏خداوندی می‌داند که چه طریقتی را باید به پیش گرفت
همان او بود که در گوشم نجوا کرد و به من فهماند اگر کسی از خانواده‌ات ‏به چنگال هرزگی بیفتد برکت از زندگی‌تان رخت می‌بندد و به هلاکت ‏می‌افتید، ای کاش حال می‌توانستم به محضرش بروم و از او طلب مدد کنم، ‏بگویم ای خاتون دانا، ای زن عاقله به من بگو اگر به من آلت نشان دادند به ‏واسطه‌ی تربیت دختر هرزه‌ای است که آتش به ریشه‌مان زده است، اگر در ‏این مرداب وامانده‌ایم و به این هلاکت رسیده‌ایم به واسطه‌ی داشتن چنین ‏دختری است
می‌دانم که به رویم چشم می‌دوخت و آرام و طمأنینه با آن کلام نورانی و ‏حکیمانه‌اش می‌گفت:‏
آری این مجازات شما بر زمین است باید که هرزگی را از خود و ‏خانواده‌ات دور کنی که خداوند بدترین عقوبت‌کنندگان است
اما انور خاتون توان گفتن دردم را با کسی ندارم، هیچ‌کس در کنارم نیست ‏تا از این راز دل با او سخن بگویم، برایش از دردی که به جانم افتاده است ‏سخن برانم و از او مدد بجویم، نه خواهرم توان هم‌کلامی با من را دارد نه ‏شما که عاقله زنی کامل و با وقار هستید،
من محکوم به سوختن در این درد و به تنهایی شده‌ام
باید خویشتن بسوزم و برای رهایی خود از آن راهی بجویم، باید راهی پیدا ‏کنم تا همه را از چنگال این بدبختی و هرزگی برهانم، خداوند مجازات به ‏هرزگان خواهد داد، این کلام هماره به گوشم تکرار می‌شود و همراه من ‏است، این جمله‌ای است که هر از چند گاهی آن را بالای منبر تکرار کردید ‏و شنیدم و می‌دانم حال در این وانفسا به مجازات کرده‌های دخترم اینگونه ‏مجازات شده‌ام
اما من که او را برای آشنایی با تعالیم شما همواره به همراه خود آورده‌ام، ‏همواره با خود او را به این جلسات آوردم تا به حرف‌هایتان گوش دهد، ‏شما او را موعظه کنید و او را به راه راست هدایت کنید، آن‌گونه امر کنید ‏که خداوند عزوجل امر کرده است تا او به گوش و چشم بگیرد و آن کند ‏که دستور و شادمانی خداوند را بیافریند، اما خود شما هم دیده و بارها به ‏من گفته‌اید که او دختری یاغی و سرکشی است
بارها به گوشم خواندید که او فرمان‌بر قابلی نیست، آنچه به او امر می‌کنند ‏را به دل و چشم نمی‌گیرد و در پی راه‌های دیگری است تا از زیر بار آن در ‏برود و همین شما بودید که به من گفتید باید اینگونه یاغیان را به سر عقل ‏آورد باید آن‌ها را مهار کرد که مایه‌ی بدنامی و بی آبرویی همگان خواهند ‏شد
آری خداوند هم اینگونه کیفر می‌دهد و دستان من باز است تا او را به جای ‏خود بنشانم و او را مهار کنم تا در این زشتی‌ها غوطه نخورد و خود را به ‏دامان این فساد نیندازد، گاه باید در برابر این دریای خروشان سدی بنا کرد ‏و در برابرش ایستادگی کرد حال آنکه دریا آن سد را بشکند و به پیش رود، ‏وظیفه‌ی من ساختن همان سد در برابر او است
می‌دانم که حال در آن مدفن نشسته و به ریش نداشته‌ی من می‌خندد، در این ‏روزگاران هر چه خواسته به پیش برده، به هر کس و ناکسی به چشم ‏هرزگی چشم دوخته اصلاً وجود این دختر مایه‌ی فتنه و بدنامی است، فکر ‏می‌کند به خاطرم نیست، از یاد برده‌ام که چگونه با وجودش همگان را به ‏هرزگی کشانده است، آن برادرزاده‌ی پخمه‌ی سعید سیب‌زمینی که بخاری ‏نداشت، در آن دوران که برای تغییر شمایل خانه به نزدمان آمد، آن دوران ‏که آمد به خیر سر پدرش برایمان کاری پیش برد، خیال می‌کند به یاد ندارم ‏که این دختر هرزه هر بار به بهانه‌ای به حال آمد تا با او هم کلام شود، آن ‏هم با مردی که زنی از پیش برای خود اختیار کرده است،
او بدنام است، بدکاره است، با زنان بیشمار سر و سر دارد، خب این‌ها که ‏بیشتر به آدمی می‌فهماند نباید با او در ارتباط بود، نباید با او هم کلام شد، ‏نباید به پیش او رفت، اما این دخترک لکاته که من می‌دانم چه در سر و دل ‏پرورانده است، هر بار به نزدش رفت، هر بار برایش لوندی کرد، فکر ‏می‌کند که نمی‌دانم این دختر تمام وجودش فتنه است، تمام وجودش آتش ‏و شهوت است
از یاد نبرده‌ام آن روزها که دوازده ساله بود هم اینگونه می‌کرد، هر مرد و ‏پسری از اقوام به خانه می‌آمدند، می‌خواست تا به نزد آنان برود، با آنان ‏ارتباط برقرار کند، مثلاً ناهار را در کنار آن‌ها و در جمع بخورد،
آخر دخترک هرزه این‌ها همه از لکاتگی زنانه است، اینگونه رفتار کردن ‏ما را به چنین آتشی رسانده است، باید به خلوت و در تنهایی بنشینی و غذا ‏بخوری باید که با هیچ‌کدام از این بل‌هوسان رویاروی نشوی، اما این نطفه‌ی ‏هرزگی در وجودش گسترده شده بود، هر بار هر کدام از پسران فامیل ‏آمدند به هر بهانه خواست تا روسری‌اش را کنار بزند، با آنان دست بدهد، ‏این‌ها همه فتنه و هرزگی‌های درون او است
این دختر هرزه و بدکاره است، آن پسر عمو که بدنام و در بل‌هوسی ‏شهره‌ی خاص و عام بود را نیز از راه به در کرد، هر بار با سینی چای از ‏آشپزخانه بیرون رفت، نزدیکش شد و برایش چای تعارف کرد، من که ‏می‌دانم من که همه‌ی رفتارهای تو را از آن دور دیده‌ام، من که هم جنس تو ‏هستم، من که می‌دانم از چه روی اینگونه می‌کنی، صدایت را تغییر ‏می‌دهی، به خود عطر و اودکلن می‌زنی، از آن رنگ‌های جادویی به لبانت ‏می‌کشی و در برابرش خم می‌شوی تا چای را بر روی میز بگذاری، حتی از ‏آن دور به لبانت چشم دوختم و دیدم که در بین گذاشتن با او هم کلام ‏شدی
آری تو شهوت‌ران و لکاته‌ای تو باعث شدی تا او به تو ابراز علاقه کند، تو ‏باعث شدی تا او به تو پیام‌های عاشقانه بفرستد، من می‌دانم همین رفتارهای ‏تو باعث شده است که او اینگونه به تو ابراز علاقه کند و آبروی من را ببری
آن دفعه تنها باری بود که توانستم از آن سعید بی بخار مردی در خور و ‏شایسته بسازم تا پاسخ تو را بدهد، نمی‌فهمید این آبروی او است، این ‏آبروی همه‌ی ما است، باید این دختر هرزه را زیر مشت و لگد گرفت باید به ‏او فهماند که پاسخ به این هرزه صفتی‌ها به سختی داده خواهد شد، آن روز ‏تنها روزی بود که از سعید راضی بودم و آن کرد که به دوشش نهاده بودم، ‏اما دریغا که هیچ‌گاه حاضر به قبول مسئولیت نیست، هیچ‌گاه حاضر نیست ‏تا خودش به دنبال یافتن این سرنخ‌ها باشد و وظیفه‌ی آن همواره به دوش من ‏است
می‌دانم که حال دخترک نمک به حرام باز هم در ذهن به دنیای غریبی دفن ‏شده‌ای باز هم در افکارت با کسی در حال سخن گفتن هستی، من تمام ‏کارهای تو را از کوچک تا بزرگ زیر نظر گرفته‌ام، همه‌ی رفتارهایت را ‏می‌دانم و می‌دانم چه به سر می‌پرورانی
نمی‌دانم در آن دانشگاه چه به شما یاد می‌دهند که شما را اینگونه هار و ‏دیوانه کرده‌اند، نمی‌‌دانم در آنجا که متحد می‌شوید و در آنجا که در کنار ‏هم می‌نشینید چه به روزتان می‌آید که اینگونه به هاری روی می‌آورید، ‏وگرنه که باید شمایان را تا سر از تخم برون آوردید به خانه‌ی شوهر ‏می‌فرستادیم تا اینگونه هار و دیوانه نشوید،
چند بار آن خواهر به گوشم خواند، به من گوشزد کرد که نباید بگذارم تو ‏به دانشگاه بروی، باید پیش از آن تو را به خانه‌ی بخت بفرستم، چند بار او ‏همه‌ی این دردسرها را برایم تشریح کرد که در فضایی که دختران و پسران ‏به کنار هم می‌نشینند، آنجا که آتش و پنبه را به کنار هم گذاشته‌اید چه ‏روزگاری در پیش روی ما است
باز هم تکرار صحبت‌های سعید بود که باعث شد تا این دختر لکاته را به ‏دانشگاه بفرستیم، باز او بود که با ناله‌های این دختر رام و آرام شد، باز او ‏بود که به حرف‌هایش گوش داد تا در برابر این خواسته‌ی شوم آرام جواب ‏مثبت دهد
ای ننگ به تو سعید سیب‌زمینی که هر چه می‌کشم از وجود تو است، تو ‏حتی ذره‌ای به من در پرورش او کمک نکردی و تنها توانستی در این روند ‏و نظم پیش آمده اختلال به وجود آوری،
اگر آن روز تو دل به حرف‌های او نسپرده بودی و می‌گذاشتی تا او را از ‏رفتن منع کنم امروز در این دیوانگی سرگردان نبودیم که خانم هر ساعتی ‏دوست داشت برود و هر ساعتی که خواست برگردد، اصلاً مشخص نیست ‏چه می‌کند، مشخص نیست چه ساعتی به سر کلاس می‌رود و چه ساعتی ما ‏را رنگ می‌کند و به قرارهایش می‌رسد، همه‌ی این ناکامی‌ها از شر این دل ‏رحمی و دیوانگی‌های تو است
باید جلوی او را می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم تا اینگونه هر کار که می‌خواهد را ‏به پیش برد، حال من مانده‌ام و دریایی از افکار که نمی‌دانم او چه می‌کند ‏چه کارهایی در سر می‌پروراند، با چه دختران و پسرانی در ارتباط است
وا مصیبتا حتماً که او با پسران هم در ارتباط است، اصلاً نمی‌توانم بفهمم که ‏چرا این کلاس‌ها را با هم و در کنار هم تشکیل می‌دهند، ای کاش سکان ‏هدایت این مملکت و سیستم آموزشی‌اش را به انور خاتون می‌دادند، او ‏می‌دانست که چگونه این مردم را هدایت کند، او حتماً دختران و پسران را ‏در هر مقطعی از هم دور می‌کرد و نمی‌گذاشت تا در کنار هم و با هم به سر ‏کلاس‌ها بروند تا فتنه و بدبختی به بار بیاورند،
اما دریغ و صد افسوس که کار در اختیار کاردانان نیست و آنان نمی‌دانند ‏باید اینان را از هم دور کنند تا اینگونه بدبختی به بار نیاید
فکر می‌کند حواسم به او نیست، فکر می‌کند نمی‌دانم که چه می‌کند، خیال ‏می‌کند مرا هم می‌تواند مانند آن پدر سیب‌زمینی‌اش گول بزند، با گل به ‏پیشواز من آمده است، کار درست و عاقلانه این بود که با دست چنان بر ‏دهانش می‌کوفتم که تمام دندان‌هایش به دهانش می‌ریخت، باید آن‌چنان ‏به صورتش می‌کوفتم تا به سر جایش بنشیند و هر گاه دهانش را دید یاد آن ‏روز و آن خاطره بیفتد و بداند که تاوان این هرزگی‌ها چیست
گل را معلوم نیست کدام مردک بل‌هوسی به او داده است و حال می‌خواهد ‏با آمدنش به خانه به من دهد و مرا اینگونه هالو فرض کند، آری من ‏نمی‌دانم تو چه می‌کنی، من نمی‌دانم که تو چگونه با لوندی مردان را به ‏سوی خودت جذب می‌کنی
اگر در پی جذب مردان نیستی پس چرا به لبانت رنگ جادو می‌زنی چرا آن ‏قدر لوازم آرایش در اتاقت انبار کرده‌ای، هر بار این سیب‌زمینی بی بخار را ‏به بهانه‌ای سر کیسه می‌کنی و هر چه پول از او گرفته‌ای را برای خرید آن ‏لوازم شیطانی هزینه کرده‌ای، فکر می‌کنی نمی‌دانم برای چه تا این حد به ‏آن لوازم آرایش علاقه‌مندی
فکر می‌کنی نمی‌دانم با آن‌ها صورتت را آرایش می‌کنی تا دل مردان را به ‏سوی خود جذب کنی، گل از آن‌ها بگیری و سرآخر تمام این ماجراها ‏بیایی و آن گل را به من هدیه کنی تا فضای امنی برای خود بسازی
من آن پدر سیب‌زمینی تو نیستم که این ادا و اطفارها را باور کنم،
من محبوب خاتونم
من آن زنی هستم که اگر یک‌بار اتومبیلی برای چند ساعت در کوچه به ‏انتظار تو نشسته بود، همه چیز را فهمیدم، او ساعت‌ها در انتظار تو بود و من ‏تو را دیدم که از پنجره به او در اتومبیلش چشم دوخته‌ای، من همه‌ی این‌ها ‏را دیدم و مچ کثیف تو را در آن هرزگی گرفتم تا فهمیدی که دانستم به آن ‏پسرک الوات اشاره کردی تا از کوچه بیرون برود و زودتر از آنجا دور ‏شود، اما دیوانه نفهمیدی که من و تو در همان خانه و به کنار هم هستیم، ‏همه چیز تو در اختیار من است، شاید بتوانی او را برای چند لحظه‌ای دور ‏کنی و به خیال خامت باعث شوی من او را به چنگ نیاورم، اما بدان که من ‏جنازه‌ی تو را در همان اتاق یافته‌ام
من رفتم و آن پسرک بل‌هوس از کوچه خارج شد اما تو و من در همان خانه ‏با هم ماندیم، ای کاش در همان روز تو را می‌کشتم، ای کاش توان آن ‏داشتم که این لکه‌ی ننگ را از پیشانی خود پاک کنم،
چه کسی تا کنون پذیرفته است کرده‌ی ناپسند خود را،
نه مگر آنکه تمام دزدان و قاتلان در زندان‌ها خود را بی‌گناه خطاب ‏می‌کنند
از چه روی باید این دختر لکاته قبول می‌کرد که با آن پسرک بل‌هوس ‏ارتباط دارد، از چه رو باید قبول می‌کرد که او به خاطر همین هرزه به کوچه ‏ایستاده است، دیوار حاشا بلند است و تو می‌خواهی مرا با این مظلوم‌نمایی‌ها ‏گول بزنی تو می‌خواهی با اشک و به خاک و خون نشستن‌ها مرا مجاب ‏کنی که تو با او سر و سری نداشته‌ای اما آن روز و آن ضربه‌های امیر دلم را ‏خنک کرد،
دانستم که پسری امروز در کنار من است که می‌تواند نقش آن کوه را برایم ‏بازی کند، با همان عضلات قدرتمند و تنومند که آرزویش را داشتم، او ‏تقاص تمام کرده‌هایت را از تو پس گرفت، آنجا که به گوشش خواندم و ‏از بی‌ناموسی تو گفتم تمام جانش خشم شد، آتش را در نگاهش دیدم و ‏دانستم که خونش به جوش آمده است
دانستم که تقاص این زشتی را از تو خواهد ستاند، حق تو را به دستت ‏خواهد نشاند و دانستم که مجازات حقینی خواهی شد، ضربه‌های من که به ‏جان تو کارگر نیست، من که نمی‌توانم تقاص این بدطینتی را از تو بگیرم اما ‏این برادر حق دارد تا در برابر بی‌ناموسی خواهرش بایستد، آخر این آبرو ‏آبروی ریخته‌ی او هم هست از او هم آبرو را ربوده‌ای به او هم خیانت ‏کرده‌ای
او هم حق داشت تا بداند و حقش را از تو بستاند، او هم باید حقش را از تو ‏می‌گرفت و دامن لکه دار شده‌اش را پاک و مطهر می‌کرد، حال که این ‏تطهیر با خون ریخته‌ی تو انجام شود، اما باید که آن می‌کرد و باید تو را به ‏تقاص کرده‌ات مجازات می‌کرد
حال نمی‌دانم باز در پی سوزاندن چه آتشی هستی، باز نمی‌دانم می‌خواهی ‏چه فتنه‌ای به پا کنی، باز کدام مرد را به اغفال در می‌آوری و به دنبال خود ‏می‌کشانی، آخر دختر تو به چه کسی کشیده شده‌ای که اینگونه بی‌عفتی و ‏هرزگی می‌کنی
باید گذشته من و خواهرم را می‌دیدی حتی نمی‌گذاشتیم، مردی از چند ‏فرسخی‌مان رد شود، ما کی تا کنون به صورت‌هایمان سرخاب و سفید‌آب ‏مالیده‌ایم، کی خود را به شهوت غرق کرده و خود را در این هرزگی ‏رسانده‌ایم، با خود خیال می‌کنی نمی‌توانستیم، مردان بیشماری را به سوی ‏خود بکشانیم، با خود خیال می‌کنی که هیچ در چنته‌ی ما نبود
اندام بلورین خاله‌ات را دیده‌ای، پستان‌های استوارش، بدن مرمرین و سپید ‏رنگش، برای او یا برای منی که همه‌ی مردانه شهر در آرزوی وصالم بودند ‏چه کاری بود که فتنه کنیم و خود را به دامان هرزگی بیندازیم، برایمان چه ‏کار داشت که کارهای تو را تکرار کنیم، اما ما عمری در پاکی و طهارت ‏ماندیم، همه‌ی جانمان را حفظ کردیم و به آخرش با اکراه آن را در اختیار ‏همسرانمان قرار دادیم، اما وامصیبتا که شمایان آمده‌اید تا هرزگی کنید
این دختران امروزها همه دیوانه شده‌اند، همه در این منجلاب وامانده‌اند، ‏نمی‌دانم چرا تا این حد بی پروا و دیوانه شده‌اند، چرا تا این مقدار به چنگال ‏هرزگی وامانده‌اند، دیگر هیچ برایشان ارزش نیست،
با مردان همسر دار رابطه برقرار می‌کنند، خود همسر دارند و با دیگران زنا ‏کرده‌اند، دختران از همان شروع با هزاری به لکاتگی می‌نشینند و همه و ‏همه در این هرزگی غرق شده‌اند، چه به روز این زنان آمده است و چگونه ‏اینان تا این حد خود را به هرزگی واداده‌اند
برای من چه کار بود تا مردی را برای خود اختیار کنم، با اندامی تنومند و ‏قدی رشید، با چشمانی مشکی و ابروانی به هم پیوسته، برای من چه کار ‏دشواری بود که هر بار به آن سیب‌زمینی خیانت کنم، به او که همه‌ی عمر با ‏کراهت به آغوشش رفتم، برایم چه کار دشواری بود تا با مردی هم آغوش ‏شوم که در شأن و به اندازه‌ی من باشد
برایم هیچ سختی نبود اما من برای هرزگی به بار نیامده‌ام، من نیامده‌ام تا فتنه ‏کنم تا جهان را به آتش بکشم، من در برابر خداوندگار جهانیان مسئولم و ‏خویشتن را بنده‌ی کوچک او می‌دانم اما ای دریغ و افسوس که شمایان از ‏یاد برده‌اید کیستید، برای چه به دنیا آمده‌اید و همه‌ی جهانتان همین ‏هرزگی‌ها شده است.‏
نمی‌دانم در اتاق که مدفن تو شده است چه می‌کنی اما می‌دانم که باز هم ‏در پی فتنه‌ای بر آمده‌ای می‌دانم که باز هم در پی ارتباط برقرار کردن با ‏جنس مخالف شده‌ای، می‌دانم که می‌خواهی آبرو و شرافت ما را به باد ‏دهی، اما این خیال خام را از ذهنت دور کن که همه‌ی حواس من به تو است ‏نمی‌گذارم تا لحظه‌ای دست از پا خطا کنی و همه‌ی حواسم را به تو داده‌ام، ‏اگر کوچک‌ترین خبطی از تو سر بزند روزگارت را به آتش خواهم کشاند ‏من در برابر همگان مسئولم و نمی‌گذارم تا باز به فتنه‌های تو دنیایم به آتش ‏کشیده شود و دوباره به کرده‌ی تو من مجازات شوم، من در برابر این ‏زشت‌صفتی‌های تو ایستاده‌ام نمی‌گذارم تا کار اشتباهی به پیش بری
ای کاش زودتر برای امیر دختری دست و پا می‌کردم تا با او باشد و عمر را ‏با او سپری کند، می‌دانم که بیشماران دخترانی به کمین نشسته‌اند تا او را هم ‏به این فتنه و دیوانگی بنشانند اما او باید که با دختری در آمیزد که من برای ‏او انتخاب کرده‌ام، دختری پاک‌دامن و درستکار، دختری که آفتاب و ‏مهتاب ندیده باشد، دختری که به پاکی پوست گل‌های بهاری باشد، باید او ‏را برای یگانه پسرم بچینم و در اختیارش بگذارم و در کنارش باشم تا کسی ‏نتواند او را در مرداب دیوانگی هرزگان غرق کند،