‏ عشق پرتکرارترین واژه بین انسان ها.‏
‏ مطمئنا این واژه عشق رو به کرات همه توی زندگیمون شنیدیم و همه باهاش دست و پنجه نرم کردیم و به نوعی پرتکرارترین ‏و آشناترین واژه برای ما توی زندگی هست.‏
‏ اما قراره توی این قسمت بیشتر در باره اش صحبت بکنیم.‏
‏ در باب اینکه این عشق چگونه تعریف میشه و چه جوری میشه پیش بردش.‏
‏ هر چند که اعتقاد دارم این مباحث، مباحث شخصی انسان هاست و صحبت کردن پیرامونش کاری عبث و بیهوده است.‏
‏ اما به فراخور اینکه ما در قسمت های ابتدایی برنامه ای به نام جان قصد داشتیم که در باب موضوعات مهم و اصلی و به نوعی ‏سرفصل های مبانی با هم صحبت بکنیم و یک تعریف مشخصی رو نسبت به باورهای خودمون در باب این مسائل بدیم.‏
‏ دور از ذهن ندیدم که در باب عشق هم یک برنامه ای صحبت بکنیم تا اگر در آینده در باب عشق صحبت کردیم بدونیم که ‏داریم در باب چه موضوعی صحبت میکنیم.‏
‏ خب قاعدتا وقتی از عشق صحبت میکنیم روابط پایداری که بین انسان ها هست گاها تعریف عشق میشه.‏
‏ ما در ابتدا باید بدونیم که این دوست داشتن شدید مون رو به عشق تعبیر می کند.‏
‏ اگر تعریف ما مشخصا در باب عشق این رابطه و احساس صمیمی و صادقانه بین انسان ها و یا موجودات و جانداران باشد، این ‏تعریف از عشق گسترده تر میشه و میشه برای اون معانی و مبانی مختلفی رو لحاظ کرد.‏
‏ اما اگر عشق رو بخوایم تعریف یک عشق و رابطه دو جنس مخالف تعبیر و تفسیر بکنیم و یا به نوعی عشقی که در اون ‏شهوت وجود داره، حالا تفاوتی هم نمی کنه که بین دو جنس مخالف باشه یا همجنس باشند.‏
‏ اگر شهوت رو بخوایم مبنا قرار بدیم این تعریف به نوعی کوچکتر و دایره ی کوچکتری رو در بر میگیره.‏
‏ اما ما وقتی داریم از عشق صحبت می کنیم قاعدتا یک علاقه ی شدیدی است که بین دو موجود دو جاندار شکل می‌گیره و ‏اون رو تعبیر به عشق می‌کنیم.‏
‏ این رابطه ها در اقسام مختلفی میشه تعبیر و تفسیر بشه.‏
‏ یعنی رابطه بین یک مادر و فرزند هم می‌تونه تعبیر به عشق بشه.‏
‏ رابطه بین دو دوست هم می‌تونه تعبیر به عشق بشه.‏
‏ رابطه بین یک انسان و حیوان هم می‌تونه تعبیر به عشق بشه.‏
‏ یعنی هر رابطه انسانی که حالا هر رابطه‌ای که بین دو جاندار در حقیقت نه حتی انسان‌ها حتی شاید بین دو حیوان هم شکل ‏بگیره.‏
‏ هر رابطه ای که بیشتر از اون حد نرمالی که همه می شناسیم در جریان باشه، قدرتمند و مستحکم باشه و به پیش بره رو ما ‏تعریف به عشق می‌کنیم.‏
‏ پس قاعدتا در این تعریف و تعبیر ما میتونیم گونه های مختلفی رو براش مثال بیاریم و در برابرمان شکل بگیره که گاها از اون ‏رابطه ای که درش شهوت لازمه هست و وجود داره کار رو و پا رو فراتر بذاره.‏
‏ پس قاعدتا عشق های مختلفی بین موجودات شکل میگیره.‏
‏ که اتفاقا خیلی قدرتمند تر از اون عشق های آتشینی است که در شهوت خلاصه میکنه.‏
‏ ما رابطه بین یک مادر و فرزند رو میتونیم به راحتی تعبیر به عشق بکنیم.‏
‏ مادری که از جان گذشتگی داره، فداکاری و ایثار داره، پر از مهر و محبت هست و همه زندگی رو در وجود اون فرزند میبینه و ‏به تبع فرزندی که این احساس رو متقابلا نسبت به اون مادر داره و حاضره در این عشق و دوست داشتن هر کاری انجام بده.‏
‏ یک نکته ابتدایی رو باید توی این مبحث حتما رعایت کنیم و اون هم این هست که این عشق و دوست داشتن در رابطه معنا ‏میشه.‏
‏ یعنی باید ابتدای امر یک رابطه ای وجود داشته باشه که ما اون رو بتونیم تعبیر به عشق بکنیم.‏
‏ دو طرفی باید وجود داشته باشند که به نوعی در این دوست داشتن و عشق و علاقه و محبت هر دو همکاری و همیاری بکنند.‏
‏ وقتی قرار بر این باشه که ما این عشق رو یک طرفه معنا بکنیم با یک موجود خیالی یا موهوم، با یک موجودی که قابل ‏دسترسی نیست و به نوعی با اون رابطه ای برقرار نشده.‏
‏ ما نمی تونیم این رو تعبیر به عشق بکنیم.‏
‏ یعنی اون عشقی که مثلا عشق آسمانیست، یک انسانی که به خدا عشق می ورزد بدون اینکه هیچ رابطه ای بین این دو موجود ‏شکل بگیره.‏
‏ بیشتر معانی ای که در بین انسان ها جاری و ساری است.‏
‏ برای اینکه بخواهد بهش یک معنای کلی داده بشه تا برای همه قابل فهم باشد، قاعدتا به جهان مادی ما بر می گردد.‏
‏ یعنی ما نمی توانیم یک تعریفی از جهان معنوی داشته باشیم و جهان دور از واقع داشته باشیم و بخواهیم این را یک معنای ‏کلی بدهیم برای همه جهان چون مطمئنا برای همه مردم قابل درک و لمس نیست.‏
‏ حال اینکه یک انسانی در خیالات خودش یک عشق ماورایی را تصویر بکند قاعدتا شاید برای آن فرد محترم باشد اما قابل فهم ‏برای دیگران نیست.‏
‏ کاری به اینکه بخواهیم اون رو نفی بکنیم نداریم.‏
‏ تو اینجا در این لحظه خاص نیازی نمی بینیم که آن را بخواهیم نفی بکنیم ولی قاعدتا نفی شده هست.‏
‏ اگر بخواهد در عرصه عمومی قرار بگیرد و یک تعریف کلی را برای همه ی انسان ها بده چون مطمئنا انسان های دیگه قادر به ‏فهم اون نیستند.‏
‏ حال اینکه اون اعتقاد تا چه حد واقعی هست مهم نیست چرا که میتونه یک حقیقتی برای اون فرد مذکور باشه.‏
‏ در باب این حقیقت و واقعیت هم که صحبت کردیم حالا اگر بخوایم به یک سرفصل کلی و یک اشارت کوچکی بکنیم این ‏هست که واقعیات اون چیزهایی نیست که برای همه قابل درک و لمس است و حقیقت معنایی فراتر از اون واقعیته که در دل ‏انسان ها معنا پیدا میکنه.‏
‏ یعنی حقیقت رو انسان ها می سازند و چه بسا قدرتمند تر از واقعیت.‏
‏ در بین اون افراد معتقد و معترف به اون حقیقت قدرتمند هست.‏
‏ اما ما داریم در باب واقعیات صحبت می کنیم.‏
‏ پس قاعدتا در باره عشق هم باید به یک رابطه معترف باشیم.‏
‏ رابطه ای که دو طرف داره و دو طرف در اون رابطه درگیر هستن.‏
‏ حالا میتونه اون رابطه بین یک مادر و فرزند باشه یا یک زن و شوهر باشه.‏
‏ تفاوتی نمی کنه اما هر دو حضور دارن.‏
‏ هر تعریفی فرای این که فرای رابطه بخواد معنا بشه، اصلا از عشق دور هست.‏
‏ یعنی شما نمی تونید یک رابطه ی یک انسان با خدا رو تصویر بکنید.‏
‏ رابطه ی یک انسان رو با یک مثلا به عنوان مثال با یک آدم مشهور و سرشناس در نظر بگیرید و بخواید این رو تعبیر به عشق ‏بکنید.‏
‏ در صورتی که اون آدم سرشناس از وجودیت اون آدم هم مطلع نیست.‏
‏ یعنی این ها میشن اون دست تعاریفی که احساسات یکطرفه ای رو به وجود میارن و وقتی ما از عشق صحبت می کنیم داریم در ‏باب یک رابطه ی دو طرفه و متقابل و احساسی که بین دو موجود شکل میگیره صحبت میکنیم.‏
‏ در باب خدا هم به همین شکل هست.‏
‏ یعنی انسانی که داره خدا رو عاشقانه دوست داره و اون عشق نهایی و ابدی و ازلی خودش رو در وجود اون خدا میبینه، در اون ‏وادی عشق قرار نمیگیره.‏
‏ چرا که یک رابطه دو سویه و دوطرفه ای رو به وجود نیاورده.‏
‏ وقتی ما از انواع عشق صحبت کردیم و رابطه ها رو اذعان کردیم مطمئنا در نوک اون هرم به اون عشق جنس مخالف میرسیم ‏که خب به نوعی در بین بیشتر مردم تعریفی از عشق در همین جنس مخالف شکل میگیره.‏
‏ خب در ابتدا لازم به ذکر هست که ما در باب این جنس مخالف یه توضیح مختصری بدیم.‏
‏ وقتی ما جنس مخالف رو قرار میدیم به واسطه نورهایی که اطراف خودمون میبینیم از واژه جنس مخالف استفاده میکنیم.‏
‏ در حقیقت رابطه عاشقانه ای است که بین دو تن شکل میگیره و در آن شهوت جاری و ساری است.‏
‏ این آن عشق کلاسیکی است که قاعدتا از همه ی مبانی عشق شناخته شده تر است و بیشتر انسان های جهان به آن معترف ‏هستند.‏
‏ مفهوم آن جنس مخالف همان جاری بودن شهوت بین آن دو فرد است.‏
‏ می تواند این دو جنس، دو جنس موافق دو زن یا دو مرد باشند که اتفاقا آن شهوت بینشان جاری هست و همان تعریف عشق را ‏بین خودشان دارند.‏
‏ یک رابطه دو سویه ای که شهوت هم در آن مداخله می کند.‏
‏ پس اگر جایی احتمالا از این واژه جنس مخالف و عشق بین جنس مخالف صحبت کردیم، مفهوم همان درگیری شهوت در ‏آن رابطه هست.‏
‏ به نوعی یک اشتباه مصطلح هست.‏
‏ یعنی شما اینقدر این را تکرار کردید که ملکه ذهنتان ذهنتون شده و مدام این کلمه رو تکرار میکنید.‏
‏ یعنی ما با اون معانی کلی که عشق دو همجنس هم درش قرار بگیره منافاتی نداریم.‏
‏ اما اگر تکرار میکنیم و جنس مخالف رو مدام تاکید میکنیم به واسطه این هست که بیش تر به گوش آشنا هست و بیش تر ‏قابل فهم هست.‏
‏ وقتی ما از عشق صحبت میکنیم قاعدتا تعریف گسترده ای که توی ذهنمون قرار میگیره همون عشقی است که شهوت درش ‏درگیر شده.‏
‏ همون عشق جنس مخالف هست.‏
‏ کتاب های بی شمار، داستان های سرشار، اشعار بی بدیل در باب این عشق گفته شده و به نوعی معنا گر اون عشق نهایی بین ‏موجودات هست.‏
‏ این عشق جنس مخالف مطمئنا با شهوت درگیر میشه و شهوت رو مبنایی قرار میده.‏
‏ در دوران معاصر ما این رو خیلی به کررات شنیدیم.‏
‏ حتی کار به جایی فرا می رسه که اگر شنیده باشید که مطمئنا شنیدید.‏
‏ اگر کسی با به خصوص علوم روانشناسی آشناییت کوچکی هم داشته باشه به یک نقطه ای در این تعریف از عشق می رسیم ‏که شهوت اصل اساسی این عشق میشه.‏
‏ یعنی این عشق رو تعبیر و تفسیر به نهایت داشتن اون حس و لذت جنسی می دونن.‏
‏ اما نکته ای که باید در این موضوع قرار داد این هستش که نکته ی اول این منافات داره با اون تعریف مشخص از عشق.‏
‏ یعنی شما اگر بخواید قائل بشید که شهوت مبنای اصلی این عشق هست خب بعد چجوری می تونید یک تعریف بدید از عشق ‏بین یک مادر و فرزند.‏
‏ آیا این رابطه ای بین این دو فرد عاشقانه هست یا نه؟
‏ یعنی اگر شما قائل به این باشید که شهوت مبنای اصلی این عشق هست، خب قاعدتا باید عشق های دیگه رو ازش فاکتور ‏بگیرید و دیگه راه به جایی ندید.‏
‏ حالا این عشق ها رو میتونید تعبیر کنید به نوعی بیماری دیوانگی و جنون.‏
‏ و یا میتونید اینها رو ملایم تر ببینید و عشق رو چیزی فراتر از این احساسات در نظر بگیرید و اینها رو نوعی رابطه دوستانه و پر ‏از محبت تعبیر کنید.‏
‏ اما موضوع مهمی که ما اینجا میخواییم دربارش صحبت بکنیم این هست که شهوت میتونه لازمه عشق باشه اما مطمئنا شهوت ‏کافی نیست برای یک عشق.‏
‏ چرا که ما در زندگی پیرامون خودمون هم بسیار دیدیم حتی دو جنس مخالف و یا به همان تعبیر عشق جنس مخالف یا جنسی ‏که درگیر با شهوت است.‏
‏ بعد از گذشت چندی می بینید که مثلا شهوتی بین این دو فرد وجود نداره.‏
‏ به واسطه بیماری ها و مشکلات و معایب و هر موضوع دیگری از این دست.‏
‏ شهوت حالا هیچ نقشی نداره اما عشق پابرجاست.‏
‏ عشق قدرتمند تر هم داره به پیش میره.‏
‏ خب این منافات داره با اون تعریفی که داره از عشق می ده که شهوت کافی است برای عشق و به نوعی تعیین کننده هست ‏یعنی شهوت و اون لذت جنسی تمام معنای عشق رو در بر میگیره.‏
‏ خب از نظرم این خیلی تعریف سخیفی است از عشق به نوعی تعریف دم دستی است و تعریفی است که به راحتی میشه براش ‏نقطه نقض آورد.‏
‏ مثالهای بیشماری در باب نقضش پیدا کرد.‏
‏ اینکه زن و شوهری بعد از مدتی به مشکلی می خورند و این رابطه ی جنسیشون دچار مشکل و ایرادی می شود اما حاضر نیستند ‏که از هم جدا بشن.‏
‏ فرای این مثال های بیشمار این هستش که اگر شما بخواید عشق رو تعبیر و تفسیر کنید و مبنای اصلیش رو شهوت قرار بدید ‏خیلی رابطه بی معنایی میشه.‏
‏ شما در نظر بگیرید هر انسانی در طول زندگیش مثلا به عنوان مثال در یک هفته یا یک ماه.‏
‏ چند ساعت زندگی می کنه و از این چند ساعت زندگی چه کارهایی رو انجام می ده، چه رفتارهایی رو از خودش نشون می ده؟
‏ مثلا یک هفته یک انسان رو در نظر بگیرید، حالا مرد یا زن تفاوتی نمی کنه این مرد و زن در طول این یک هفته ساعاتی رو به ‏خواب میگذرونه.‏
‏ خب مطمئنا این رو همه میدونیم.‏
‏ یک ساعاتی رو به تفریح میگذرونه.‏
‏ یک ساعاتی رو به کار میگذرونه.‏
‏ یک ساعاتی رو در. تنهایی است.‏
‏ فکر میکنه هزاران کار دیگه انجام میده.‏
‏ از طول این ساعات یک هفته، چند ساعت رو اختصاص به شهوت، حالا چه فکر کردن و چه عمل کردن به این رفتار قرار میده.‏
‏ قاعدتا یک زمان خیلی کوتاهی است در طول این یک هفته.‏
‏ و اگر ما بخوایم مبنای اصلی این عشق رو این شهوت قرار بدیم، میبینیم که در طول زندگی اون انسان یک بخش کوچیکی رو ‏داره تشکیل میده و نمیتونه مبنای اصلی باشه.‏
‏ حال اینکه چقدر با اون انسان احساس راحتی و صمیمیت میکنه، اون فرد رو تا چه اندازه دوست داره؟
‏ تا چه اندازه اون رو دوست داره؟
‏ تا چه اندازه بینشون مهر جاری هست؟
‏ تا چه اندازه پشتبانی هم هستند؟
‏ تا چه اندازه همراه هم هستند؟
‏ تا چه اندازه؟
‏ از جان گذشتگی و از خودگذشتگی برای هم میکنند؟
‏ تا چه اندازه زمان با هم می گذرانند؟
‏ تا چه اندازه شادی ها و تفریحاتشون همسو هست؟
‏ و الی آخر.‏
‏ که مثال های بیشماری میشه براش قرار داد.‏
‏ پس این یک معنی کلی هم داره به ما.‏
‏ این مثال مشخص هم داره به ما یک معنایی رو میرسونه که نمی تونه شهوت مبنای اصلی برای عشق باشه.‏
‏ اون انسانی رو که ما به عنوان نمونه دربارش صحبت کردیم مطمئنا نیازهای بیشمار دیگه ای داره که در کنار اون فرد مذکور و ‏در اون رابطه نیازمندش هست.‏
‏ یک بخش کوچکیش رو شهوت میتونه پر بکنه و نمیشه مبنا رو بر این شهوت گذاشت که همه چیز عشق رو معنا میکنه.‏
‏ در کنارش مطمئنا شهوت خیلی تاثیر گذار هست توی زندگی ها و رابطه های مختلف بین انسان ها قاعدتا کمک کننده است.‏
‏ گفتم میتونیم به عنوان یک شرط لازم در نظر بگیریم.‏
‏ در همون تعریف از عشق جنس مخالف.‏
‏ اما قاعدتا نمیتونیم شرط کافی در نظر بگیریم و همه چیز رو در همین معنا خلاصه بکنیم.‏
‏ چرا که موضوعات بیشمار دیگه ای هست که دست به دست هم میده تا این عشق رو به پیش ببره.‏
‏ شما میتونید برای این عشق مضامین مختلفی در نظر بگیرید.‏
‏ پایه هایی رو طرح بکنید که این رابطه رو سفت و استوار میکنه و به نوعی به این رابطه دو فرد معنایی از عشق عطا می کنند.‏
‏ به عنوان مثال همان از خودگذشتگی یک بخش و یک معنای بزرگی است که از این رابطه و این عشق شما در نظر بگیرید که ‏اگر بخواهید تنها استوانه ی استوار کننده ی این رابطه و این عشق را و معنای اش را شهوت قرار دهید و مضامین دیگر در آن ‏نقشی نداشته باشند، خب این یک ساختمانی میشه که بر یک ستون پایبند هست و معنایی رو به شما نمی تونه منتقل کنه.‏
‏ اما اینها به این معنی نیست که ما از کنار شهوت به همین سادگی عبور کنیم و بگیم که شهوت نقشی رو نداره.‏
‏ قاعدتا نقش مهمی را ایفا میکنه و می تونه یکی از ستون های برقراری این ساختمان عشق باشه، اما نمی تونه تنها پایه ی ساختن ‏این ساختمان باشه.‏
‏ اما ما در مبحث نیاز و جنگ با جبر مقداری در باب این شهوت صحبت کردیم و این نیاز به شهوت عشق جنس مخالف در ‏راستای مهار نیازها به شدت میتونه کمک کننده باشه.‏
‏ شما دارید در باب انسانی صحبت میکنید که یک تن رو دوست داره، به اون علاقه داره.‏
‏ این علاقه و دوست داشتنی که بین اونها جاری و ساری هست که ستونهای بیشماری داره از مهر و محبت و عاطفه بینشون تا از ‏خودگذشتگی در کنار هم بودن و زندگی رو به پیش بردن.‏
‏ یک پایه ای هم به نام شهوت میتونه داشته باشه.‏
‏ حالا شما در نظر بگیرید که این دو با نهایت علاقه به هم قرار هست که همه چیز جهان شون رو که جانشون هست و تبلور اون ‏جان در این تن هست رو با هم شریک بشند و این اون نهایت تبلور عشق است.‏
‏ یعنی شما قرار است که کسی را که دوست دارید به آغوش بکشید، با هم یک تن بشوید، از هم بشوید و به نوعی در هم حلول ‏بکنید.‏
‏ در همین معنا هست که می تواند شهوت یک رکن بزرگ و مستحکمی در این تعریف ما نسبت به عشق باشد اما منافاتی با آن ‏عشق و رابطه های دیگر ندارد چرا که مثل ساختمانی می ماند که پایه های مستحکمی در کنار هم این ساختمان را استوار کرده ‏اند.‏
‏ یکی از این پایه ها شهوت است.‏
‏ اما پایه های دیگری هم وجود دارد.‏
‏ در رابطه هایی که فرای این شهوت شکل گرفته و ما معنی عشق را بهش دادیم.‏
‏ این یک پایه در بینش وجود ندارد اما به واسطه وجود داشتن ستون های بیشمار دیگر، این ساختمان باز هم مستحکم هست.‏
‏ اما این شهوت در بین این عشق و اگر ما اون عشق نهایی رو بخوایم تعبیر و تفسیر کنیم بین آن جنس مخالف یعنی تعریف آن ‏عشقی که به جنس مخالف ختم می‌شود.‏
‏ حالا قرار است که یک برآیند فوق العاده ای را در خودش داشته باشد و آن برآیند فوق العاده این است که شما قرار است از ‏آن نیازی که در خودتان داشتید حالا به یک نهایتی از استواری برسید.‏
‏ به یک نهایتی از محار آن نیاز برسید که نه تنها نیاز شما را مهار می‌کند که شما را در عشق قدرتمند تر و مستحکم تر به پیش ‏می‌برد.‏
‏ پس آن مبنای کلی این است که ما قرار است در این زندگی ای که می‌کنیم در برابر این نیازها قد علم کنیم.‏
‏ خودمون همه چیز رو به دست بگیریم.‏
‏ افسار زندگی به نوعی به دست ما باشد.‏
‏ ما باشیم که راهبر این زندگی باشیم و نه اینکه زندگی بر ما سوار باشد.‏
‏ اگر نیازی به شهوت داریم قرار هست که این نیاز رو به واسطه عشق و دوست داشتن و در اختیار دیگران دیگری قرار گرفتن ‏که همه چیز زندگی ما هست معنا بگیرد و این جوری است که ما میتوانیم از این عشق به یک نهایتی از بزرگی و سلوک برسیم ‏و به نوعی در این سلوک به پیش برویم.‏
‏ پس عشق جنس مخالف در نهایت قرار است که ما را به یک بزرگی سوق بده و اون هم رسیدن به این معنای بزرگ است.‏
‏ تصویر، تصویر فوق العاده ای است.‏
‏ یعنی تصویری است که ما باید به دنبال این تصویر بزرگ و نهادین باشیم.‏
‏ قرار نیست که انسان به واسطه این نیاز دست به هر کاری بزند، جسم خودش رو از بین ببره، در اختیار همگان قرار بده و اینکه ‏همگان رو در این احساس شریک بکنه به نوعی خودش رو لگد مال بکنه.‏
‏ در این احساسات سرکش به نوعی افسار زندگی خودش را در اختیار این نیاز قرار بده تا چه به خود و چه به دیگران آزار ‏برسونه.‏
‏ به شکل وحشتناک و وحشیانه اش به دیگران تعرض بکنه و در شکل دیگری خودش رو لگد مال بکنه و جسم خودش و تن ‏خودش که تبلور اون جان در وجودش و مهم ترین ارزش در وجودش هست رو پایمال بکنه و از بین ببره.‏
‏ قرار هست که با یک عشق نهایی که در وجود اون فرد هست به واسطه اینکه اون فرد در برابر اون فرد مذکور رو در تمام پایه ها ‏و بنیان ها در نهایت می بینه، از همه چیز همه چیز رو در اون دیده و حالا قرار هستش که خودش و اون یک تن بشن و از هم ‏بشن.‏
‏ این اون عشق نهایی هستش که ما داریم دربارش صحبت می کنیم.‏
‏ یعنی یک سلوکی که در نهایت قرار هست ما رو به این جایگاه برسونه.‏
‏ اما ما در طول گذشت زمان ها دو امر داشتیم که همواره این عشق بزرگ و این کمال حس بشری رو لگدمال کردن.‏
‏ دو ستون که در کنار هم به نوعی در حال لگدمال کردن این عشق و سلوک هستند.‏
‏ یکی اون بخشی است که عشق رو در آسمان ها می بینه و عشق رو به آسمان ها می بره و به نوعی غیر قابل لمس برای انسان ها ‏می کنه.‏
‏ یک تعریف و تعبیری میده که درکش برای انسان ها قابل لمس و قابل درک نیست چرا که دور از دنیای واقعیات است.‏
‏ یک حقیقت خودساخته ایست که حالا برخی به آن باورمند هستند و مدام در حال بازنشر.‏
‏ این تفکری است که برای همگان قابل لمس و درک نیست.‏
‏ مدام دار تعالی و سلوک را در این عشق آسمانی تعبیر و تفسیر می‌کند که شما قرار است که خدایی در آسمان‌ها وجود دارد ‏که عشق را در آن ببینید.‏
‏ تبلور این عشق را در اون ببینید.‏
‏ خودتون رو به یک سلوکی در آسمان ها برسونید و یک سمت دیگه ای هم که مدام عشق رو یک تعریف ماشینی ازش میده ‏که خلاصه شده در این شهوت هست و مبانی دیگه رو بی ارزش میکنه.‏
‏ این دو ستون در کنار هم مدام در حال لگدمال کردن اون عشق راستین هستند.‏
‏ اون عشقی که قابل درک و لمس برای همه موجودات هست، همه میتونن توی زندگیشون تجربش بکنن.‏
‏ وقتی یک انسان مدام داره با این معانی رو به رو میشه، مدام خودش رو دورتر و دورتر از اون حس عشق راستین میبینم.‏
‏ یعنی شما تصور میکنی که یک انسانی عاشق دیگریست؟
‏ در وجود اون به کمال رسیده، با اون یک زن شده و همه چیز جهان رو در اون دیده اما مدام داره در کنارش یه معانی ای تکرار ‏میشه که عشق حقیقی و راستین در آسمانهاست.‏
‏ حالا مدام داره خودش رو به این سلوک میرسونه که من باید اون عشق نهایی و اون عشق راستین رو در آسمان ها بجویم.‏
‏ حالا مدام هر کاری می کنه و به واسطه ی اون کارها، هر روز و هر روز از اون عشق حقیقی ای که در زندگیش وجود داره و در ‏کنارش از اون همسرش هست، دور و دورتر میشه.‏
‏ این دو ستون همواره در طول تاریخ در پی لگدمال کردن این عشق بودند.‏
‏ عشق رو بی معنا و بی ارزش کردند.‏
‏ شهوت رو در نظر بگیرید که کمال عشق رو شما در شهوت می خواهید بنام شهوت که یک موضوع مشخصی هست شما نمی ‏تونید شهوت رو مبنا قرار بدید و بر پایه اون عمل بکنید.‏
‏ یعنی شما بگید شهوت یک لذت بی پایانی هست که ما باید در اون غرق بشیم و به اون نهایت احساس برسیم.‏
‏ این احساس به واسطه ذهنیت انسان به دست انسان شکل میگیره.‏
‏ یعنی ما یک موجودی هستیم به اسم انسان که غریزه به واسطه وجود این عقل و عقلانیت و فکر کردن و قدرت انتخاب داشتن ‏هر روز در ما بی اثر تر و کم رنگ تر میشه.‏
‏ یعنی ما نوعی می تونیم زندگی بکنیم که غرایض خودمون رو در اختیار خودمون بگیریم.‏
‏ اما اونجایی که قرار باشه عشق تعریف بشه در نهایت لذت در شهوت، خب قاعدتا هیچ انسانی نیست که افسار این زندگی رو ‏بتونه به دست بگیره و قاعدتا هیچ انتهایی برای سرپوش گذاشتن روی این غریضه وجود نداره.‏
‏ انسان توی زندگیش میتونه در باب تمام موضوعات این معانی رو درک بکنه.‏
‏ انسان اصولا موجودی هستش که ناراضیه.‏
‏ یعنی همه ما تو زندگیمون ناراضی هستیم از همه چیزی که داریم ناراضی هستیم.‏
‏ و اصولا کسی که بر پایه داشته های خودش زندگی نمیکنه همیشه به دنبال و جستجوی اون نداشته هاست.‏
‏ در باب شهوت هم موضوع به همین شکل هست.‏
‏ یعنی شما اگر قرار باشه افسار تون رو به دست شهوت بدید و شهوت رو مبنایی برای عشق قرار بدید، هیچ وقت سیرابش ‏نمیتونید بکنید چون مطمئنا به دنبال لذت جویی هست و به دنبال یک کشف تازه هاست و چیزهای تازه میخواد.‏
‏ پس ما باید این افسار و این نگاه به جهان رو تغییر بدیم.‏
‏ یعنی ما قرار هستش که ما یک تعریفی داشته باشیم.‏
‏ ما به دنبال یک معنا در شهوت بگردیم.‏
‏ ما شهوت رو تعریف بکنیم.‏
‏ ما نهایت لذت رو تعریف بکنیم.‏
‏ نهایت لذتی که قرار هست در تن اون کسی که همه وجود ماست، همه عشق ماست معنا بشه.‏
‏ اونجاست که می تونه شهوت به اون نهایت لذت برسه با اون تعابیری که ما داریم.‏
‏ اما اگر قرار باشه شهوت میانه دار باشه و به نوعی این فرمان رو به دست بگیره، به راحتی می تونه هر بار در وجود کسی تبلور ‏پیدا بکنه و در نهایت به واسطه اون وجودیت انسان که همواره ناراضی هست هیچگاه به سرمنزل نرسه و هیچگاه هم راضی نشه ‏و به اون خواسته نرسه و مدام در پی رسیدن به اون سلوک و عشق نهایی در شهوت بگرده.‏
‏ این دو المانی که ما دربارش نام بردیم چون عشق را در آسمان ها جستند و به نوعی ما رو ایزوله کردن نسبت به جهان ‏پیرامونمان و درک نکردن ما نسبت به این جهان پیرامون و این هستی واقعی ما.‏
‏ ما را از عشق روز به روز دورتر می کند و چون روزی که قرار باشد شهوت را مبنای اصلی عشق قرار دهیم، ما داریم در باب ‏یک تعریفی از عشق صحبت می کنیم که شهوت در اون نقش داره اما نقشش به اندازه خودش است.‏
‏ نقشش به همون اندازه ای هست که یک انسان در طول یک هفته یا یک ماه به شهوت فکر می کنه و یا در اون راستا عمل می ‏کنه.‏
‏ اما قرار نیست که این شهوت کلیت این زندگی رو به دست بگیره در صورتی که کلیت زندگی در خدمت اون نیست.‏
‏ و بعد فراتر از اون ما داریم در باب مبحثی صحبت می کنیم که ما قرار هست فرمانده بر وجودمان باشیم.‏
‏ ما قرار هست که بخوایم و انجام بدیم.‏
‏ قرار نیست که غرایض ما بخوابد و ما در خدمت آن غرایض قرار بگیریم.‏
‏ این میشه اون سلوک در عشق.‏
‏ روزی که ما بتونیم خودمون معنا بدیم به زندگیمون کسی رو دوست داشته باشیم به واسطه های بسیار، به واسطه اخلاق، به ‏واسطه زیبایی، به واسطه باورها، به واسطه همپوشانی باورها، نگاه به جهان و هزاران هزار معنا.‏
‏ و بعد تبلور اون عشق رو در وجودمون ببینیم و شهوت رو با توجه به این که می تونیم خودمون فکر بکنیم و خودمون تصمیم ‏بگیریم و برای اون انسان ناراضی هیچگاه هیچ نهایتی وجود نداره ما اون نهایت رو در وجود اون عشق ببینیم و به نوعی با در ‏آمیختن با هم و یک تن شدن به اون تبلور عشق برسیم.‏
‏ اما وقتی ما در باب این عشق راستین و حقیقی صحبت میکنیم.‏
‏ در نهایت قراره به انسان چی بده.‏
‏ این عشق قاعدتا زندگی هر انسانی رو تغییر میده.‏
‏ یعنی نگاه انسان رو نسبت به جهان تغییر میده.‏
‏ نمی دونم چند نفر از شما تا به حال با این احساس رو به رو شدید؟
‏ اگر در دام این دو ستونی که من درباره اش صحبت کردم یک در باب غرایز و این شهوت گرایی که قرار هست عشق رو معنی ‏بکنه و چه در باب سلوک در آسمان ها.‏
‏ اگر در باب این دو موضوع غرق نشدید و اسیر نشدید، قاعدتا عشق رو توی زندگیتون تجربه کرده یا میتونید تجربه بکنید.‏
‏ مگر اینکه در اون دو وادی خودتون رو اسیر دیده باشید.‏
‏ چه اینکه شهوت رو مبنا قرار داده باشید و مدام در پی جستن لذت باشید.‏
‏ فرمان زندگی و فرمان خواسته هایتان را در اختیار او قرار داده باشید و به واسطه اون ناراضی بودن ذاتی انسان ها هیچ وقت اون ‏عشق رو لمس نکرده باشید و چه اینکه به واسطه تعاریف و تعالیم بسیاری که مدام در گوشتون تکرار شده، عشق رو زمینی ‏نبینید در صورتی که عشق زمینی است.‏
‏ ما در باب یک واقعیتی از دنیا داریم صحبت میکنیم که قابل لمس هست.‏
‏ انسان های بیشماری در این وادی قرار گرفتند و این عشق رو تجربه کردند.‏
‏ پس چیزی فراتر از زندگی ما در زمین نیست.‏
‏ اگر در این دو باب شما به نوعی مست و مدهوش نشده باشید، اسیر نشده باشید، قاعدتا این عشق رو تجربه خواهید کرد.‏
‏ و تجربه این عشق نگاه تازه ای به جهان هست.‏
‏ تغییر روح و جان شماست.‏
‏ آدمی اصلا جهان رو به نوعی دیگه ای بعد از تجربه این عشق نگاه خواهد کرد.‏
‏ همه چیز را دوست خواهد داشت، همه چیز را و تبلوری از عشق نهایی خود خواهد دید.‏
‏ به نوعی به آن تعاریفی که در سلوک رسیدن به آسمانها می بینند در همین زمین میشه رسید.‏
‏ یعنی اونجایی که شعرایی دائم در حال گفتن اشعاری هستند که وقتی به خدا رسیدید همه چیز رو ذره و قطره ای از خدا می ‏بینید و آن عرفان به نوعی فارسی ما که نهایتا همه ذرات خدا هستند.‏
‏ شما در همین دنیا و با لمس کردن آن عشق زمینی به این معنا خواهید رسید.‏
‏ آنجاست که وجود شما مالامال از مهر می شود.‏
‏ یعنی شما نمی توانید عاشقی باشید که به دیگران آزار برسانید.‏
‏ همان معنی که ما داریم در جست و جوی می گردیم.‏
‏ همان آزادی که ما تعریف می کنیم و مدام می گوییم قانونی دارد که این آزادی را پاسبان هست، معنا بخش است که آزار ‏نرساندن به دیگران همه موجودات، انسان ها و حیوانات و گیاهان هست.‏
‏ اون معنا میتونه در اون عشق معنا پیدا بکنه.‏
‏ این معنا رو میشه در این عشق جست و جو کرد و بهش رسید.‏
‏ انسانی که عاشق هست، انسانی که به نهایت از عشق رسیده قاعدتا به دیگران آزار نخواهد رسوند.‏
‏ به نوعی اینقدر در اون مهر و محبت غرق خواهد شد که همه چیز رو با مهر خواهد دید.‏
‏ قاعدتا به واسطه درک اون عشق پر از مهر و عاطفه خواهد شد و به دیگران کمک خواهد رسوند.‏
‏ یعنی این عشق هم نوعی دریچه ایست برای رسیدن به اون معانی که ما داریم تعبیر و تعریف میکنیم به اون آزادی که ما داریم ‏تعریف میکنیم.‏
‏ تعریف مشخصی که در باب برابری مثلا داریم میدیم میتونه تبلوری باشه از این عشق.‏
‏ کسی که به این معنای معنایی از عشق رسیده باشه و جهان رو در این محبت و عشق ببینه، قاعدتا درک عشق دیگران هم براش ‏ساده تر هست.‏
‏ وقتی به زندگی دو حیوان هم در کنار هم نگاه میکنه به نوعی تبلوری از اون عشق که خودش تجربه کرده رو در اونها میبینه.‏
‏ وقتی یک مادر حیوانی رو میبینه که فرزندش رو داره تیمار میکنه، قاعدتا یک تصویری از اون عشق نهایی خودش رو در وجود ‏اونها میبینه و مطمئنا به اونها آزاری نمیرسونه.‏
‏ صحبت پیرامون عشق قاعدتا خیلی زیاد هست.‏
‏ موضوعی است که همه ی انسان ها باهاش درگیر هستند.‏
‏ اما ما در این موضوع خاص و در این قسمت خاص خواستیم یه تعریف مشخصی بدیم که وقتی ما از عشق صحبت میکنیم ‏عشق زمینی هست.‏
‏ عشقی است که شهوت لازم هست در اون ولی کافی نیست.‏
‏ بدون شهوت هم معنا میشه چرا که پایه های دیگه ای هم میتونن این عشق رو معنا بدن.‏
‏ همونجوری که رابطه ی یک مادر و فرزند هم تعبیر به عشق خواهد شد.‏
‏ و این عشق قرار ما را در راستای به خود رسیدن کمک بکند.‏
‏ در راستای محار نیاز کمک بکند و ما فرمان جهان و دنیای خودمان را به دست بگیریم.‏
‏ آن دو ستون را بشناسیم که در لگدمال کردن عشق حقیقی و راستین قدرتمند بودند یعنی شهوت و نشان دادن عشق در آسمان ‏ها.‏
‏ از آن ها دوری بکنیم و به آن عشق نهایی برسیم که باعث می شود روح و جان ما و نگاه ما به جهان تغییر بکند و ما را به آن ‏آزادی نهایی برساند و آن آزادی و آزادگی آزار نرساندن به دیگران باشد.‏
‏ این یک تعبیر و تفسیری بود نسبت به عشق که اگر ما روزی در باب عشق صحبت کردیم، دوستان بدانند که ما داریم از چی ‏می گوییم.‏
‏ صحبت باز هم میشه دربارش کرد.‏
‏ مطمئنا در آینده هم این موضوعیست که در موردش صحبت خواهیم کرد.‏
‏ اما این مبنای کلی ای بود که دوست داشتم با شما مطرح بکنم تا بدونید که وقتی ما از مرام و آرمان خودمون صحبت می کنیم ‏و اون ایمان رو داریم با شما به اشتراک میزاریم.‏
‏ در باب چه چیزی؟
‏ وقتی از عشق میگیم صحبت میکنیم.‏
‏ دوستان در این انتهای برنامه هم دوست دارم به شما گوشزد بکنم که من باورهای خودم رو پیش تر از این در قالب کتاب ‏اشعار، مقالات و کتاب های تحقیقی به رشته تحریر درآوردم.‏
‏ نزدیک به چهل و یک جلد هست.‏
‏ تمامی این آثار که من از هفده سالگی شروع به نوشتن کردم و همه این آثار رو در سی و دو سالگی منتشر کردم.‏
‏ این کتاب ها و این عناوین به صورت رایگان در اختیار شما دوستان هست که میتونید با مراجعه به وبسایت جهان آرمانی دانلود ‏کنید و بخونید.‏
‏ برخی از این کتاب ها هم به مرور زمان در حال صوتی کردن هست.‏
‏ شما دوستان هم اگر دوست داشتید می تونید در این صوتی کردن کتاب ها و در راستاهای دیگه به من کمک کنید.‏
‏ چه در ترجمه آثار چه اگر کار های گرافیکی انجام میدید چه؟
‏ اگر کار های ویدئویی انجام میدید و یا در هر هنر دیگه ای به نوعی سررشته دارید، چه دوست دارید به من کمک بکنید در ‏این راه و چه خودتون اثری دارید که دوست دارید منتشر بکنید؟
‏ قاعدتا این دریچه باز هست که کسانی که دوست دارند در راه آزادی قدمی بردارند، به پیش بیان و در کنار ما باشند.‏
‏ و اگر دوست دارید به من در این راه کمک بکنید قاعدتا بزرگترین کمک شما به اشتراک گذاشتن این آثار با دیگران هست.‏
‏ حالا چه همین برنامه به نام جان و چه دیگر آثاری که از من در فضای مجازی وجود دارد.‏
‏ ممنون دوستان که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏