خب قاعدتا وقتی ما بخواییم درباره خدا صحبت کنیم و یا هر موضوع دیگه ای در وهله اول مواجه با وجود و یا عدم وجود اون ‏مبحث میشیم و در باب خدا هم قالب همین جا میرسه.‏
‏ اینکه آیا خدایی وجود داره و یا اصلا خدایی وجود نداره؟
‏ طی مرور زمان در طول گذشت این قرن ها و اعصار، حقیقتا هیچ کس نبوده که بتونه اذعان بکنه که خدا وجود داره و یا کسی ‏نبوده که بتواند اذعان کند که خدایی وجود ندارد.‏
‏ یعنی شما اگر بخواهید به مسئله ی وجود و یا عدم وجود خدا به شکل علمی نگاه کنید، موضوع قابل عرضی نیست.‏
‏ اصلا موضوع، موضوع علمی نیست.‏
‏ ما را می بره وارد وادی ایمان می کند.‏
‏ هر کس در هر جایگاهی، با هر مدارج علمی، با هر نوع نگاهی که دارد، قاعدتا در باب خدا وقتی صحبت می کند فقط و فقط ‏با قدرت ایمانش که میگه خدا وجود داره و یا حتی خدا وجود نداره.‏
‏ یعنی حتی اون دسته از دوستانی که در باب وجود نداشتن خدا هم حرف می زنند، قاعدتا به واسطه ایمانشون که دارم این ‏حرف رو میزنم به این موضوع ایمان دارند.‏
‏ از پیش یک موضوعی رو قبول کردند و حالا به دنبال تراشیدن دلیل هستند براشون.‏
‏ هیچ تفاوتی بین کسانی که بیخدا هستند و یا کسانی که با خدا هستند در اصل این موضوع نیست.‏
‏ چون موضوع قابل عینی نیست.‏
‏ موضوع قابل لمس نیست.‏
‏ موضوعی نیست که بشه از طریق علم اون رو حداقل از طریق علم امروزی به اون رسید.‏
‏ شاید آیندگانی باشند که از طریق علم بتونن در راه اثبات و یا عدم وجود خدا صحبتی بکنند.‏
‏ دلیلی بیاورند برهانی بیاورند که علمی باشه.‏
‏ اما امروز و در حال حاضر با گذشت این سالیان دراز و این مبحث بزرگی که همیشه در گیر بوده انسان باهاش هنوز که هنوزه ‏کسی نتونسته از طریق علمی وجود و یا عدم وجود خدا رو اثبات بکنه.‏
‏ این خیلی ساده است.‏
‏ شما با یک جست و جو در میان کتاب های مرجعی که در این رابطه نوشته شده می توانید به این اصل برسید که هر کسی با هر ‏جایگاهی که دارد در آخر به ایمان خودش میرسد و با ایمان خودش را که داره ترسیم میکنه.‏
‏ وجود و یا عدم وجود خدا.‏
‏ اما موضوع نباید به اینجا ختم میشد.‏
‏ ما گفتیم قرار است در باب واقعیات صحبت کنیم.‏
‏ واقعیات عینی که در جهان خودمان میبینیم وجود خدا واقعیت جهانه.‏
‏ مهم نیست که خدایی در آسمان وجود داشته باشه، به قول برخی خدایی باشه حلول کرده در وجود تمام موجودات خدایی باشه ‏که جهان رو به وجود آورده و به حال خودش رها کرده.‏
‏ خدایی باشه که به کار ریز انسان ها هم دخل و تصرف داشته باشه.‏
‏ مهم این نیست که اون جسم فیزیکی، اون جسمی که ما مطمئن باشیم که هست وجود داره یا نداره.‏
‏ مهم جهان پیرامون ماست.‏
‏ مهم واقعیتیه که توش خدا وجود داره.‏
‏ خدا تو دل انسان ها وجود داره.‏
‏ در بیشتر کشورهای جهان اصلا آمار بیخدایان خنده دار نسبت به خداها خداباور ها.‏
‏ اصلا قابل قیاس نیستن.‏
‏ شاید یک درصد خیلی قلیلی حتی تو جوامع آزاد هم دسته ی خیلی کوچکی هستند که به عدم وجود خدا ایمان دارند.‏
‏ اما طیفی که به خدا اعتقاد داره و وجود خدا رو یک دلیل بزرگ و روشن می دونه و بهش معترف است، یک طیف بسیار ‏گسترده ای است.‏
‏ اکثریت غالب جهان هست در تک تک کشورهای مختلف.‏
‏ حالا شاید به واسطه های مختلف باشه یعنی از طریق دین هندوئیسم.‏
‏ مثلا یه عده ای به خدا اعتقاد داشته باشند اما سرآخر همون نگرش خداست.‏
‏ یعنی تمایزی بینشون نیست.‏
‏ هر کدوم از این طریقت ها یک نگاه کلی و اجمالی داره که حالا ما توی این بحث دربارش صحبت میکنیم.‏
‏ ما نقطه تقابل مون دقیقا همون نقطه ی کلیدیه که تقریبا تو تمام ادیان یک شکل هست.‏
‏ حالا تو بعضی ها مثل ادیان ابراهیمی محکم تر، استوار تر، قدرتمند تر.‏
‏ این اصل رو با ارزش کردن مقدسش میشمرند.‏
‏ در یک باورهایی مثل هندوئیسم و بودیسم که خیلی کمتر.‏
‏ زرتشتیت کم تر.‏
‏ اما خب مثلا بودیسم واقعا کمتر وجود داره اما در مجموع وجود داره.‏
‏ پس ما باید توی این بحثی که داریم درباره اش صحبت میکنیم و در باب خدا، وجود و یا عدم وجود خدا صحبت میکنیم.‏
‏ فرای وجود حقیقی نه فیزیکی اون موجود ماورایی، ما باید به دنیای حقیقی و واقعیت پیرامون خودمان نگاه کنیم و معترف ‏شویم که خدا وجود دارد.‏
‏ چون خدا در دل انسان ها وجود دارد، راه و طریقت اش وجود دارد.‏
‏ اعتقاداتش وجود دارد.‏
‏ انسان ها بر پایه ی باوری که به آن دارند دارند زندگی می کنند.‏
‏ قوانین خیلی از کشور ها سرچشمه گرفته از همان باورها است.‏
‏ حتی در برخی از کشورهای متمدن هم به صورت غیر مستقیم تاثیر گذاشته.‏
‏ مهم تر از اون بزرگ تر از اون فرهنگ عامه رو ساخته، نظم غالب رو ساخته.‏
‏ نظم غالب جهانی همه و همه برگرفته از همان تفکر انسانی به خداست.‏
‏ در جای جای جهان هیچ تفاوتی نمی کند.‏
‏ شما کشور هایی که در آن به نوعی حکومت های غیر دینی و سکولار هم دارند، باز هم همان نظم غالب، نظم غالب اعتقاد به ‏خداست.‏
‏ حالا شاید برای شما سوال پیش بیاد که نه همچین چیزی نیست.‏
‏ کشور هایی هستن که سکولار هستن.‏
‏ جدایی کامل نهاد دین از نهاد حکومت رو دارند.‏
‏ اما در آینده ای نزدیک در همین برنامه مقداری درباره اش صحبت میکنم تا اون عصر و ما با هم بفهمیم درباره چی داریم ‏صحبت میکنیم.‏
‏ مفهوم این نیست که یه کشوری نماز بخونه.‏
‏ یه کشوری روزه بگیره.‏
‏ این مفهوم وجود خدا نیست.‏
‏ مفهوم خدا یک فرهنگ عامه و غالبی که نظم جهانی رو ساخته، آموزش انسان ها رو ساخته.‏
‏ در هر جایگاهی به یک نظم واحدی چشم میدوزن و در همون راستا حرکت میکنن.‏
‏ حالا که بحث به اینجا کشیده بهتر هستش که به نظرم با اون مفهوم اولیه ای که من دربارش صحبت کردم و در باب وجود یا ‏عدم وجود خدا آشنا شدید و خیلی قابل لمس براتون بهش فکر هم بکنید خیلی میگم.‏
‏ هیچ نیازی نداره که خدا در آسمان باشه یا نباشه.‏
‏ مهم وجودش بین انسان هاست.‏
‏ انسان ها اعتقاد دارند که خدا وجود دارد و هیچ تفاوتی نیست که او وجود داشته باشد چون ما تاثیراتش را در زندگی ‏پیرامونمان می بینیم.‏
‏ یعنی اون خدایی که حالا طی بحثی که در بین کتب آسمانی گفته نمیدونم سنگ میفرستاده و آتیش میزده و اینها اون موضوع ‏مهم ما نیست.‏
‏ موضوع مهم ما این تاثیرات را در جهان که نمی بینیم خیلی کم اتفاق می افتد که حالا حوادث طبیعی است یا مرتبط با خدا می ‏دانند.‏
‏ اما موضوعات عینی رفتار انسان هاست.‏
‏ رفتار انسانی که آموزش دیده از طریق خدا.‏
‏ به نظرم این موضوع، موضوع قابل فهمی است و ما بهتره که بریم سمت این که حالا این خدایی که ما داریم صحبت می کنیم ‏و می گوییم این نظم وجود داره مفهومش چیست؟
‏ این خدایی که من دارم ازش صحبت می کنم یک قدرت مطلق است.‏
‏ قدرتی که پاسخ گو نیست.‏
‏ قدرتی که فرمان می دهد.‏
‏ قدرتی که فرمانبردار می خواهد.‏
‏ اطاعت کننده می خواهد.‏
‏ تسلیم می خواهد.‏
‏ این قدرت بزرگ و واحدی که یک نظم متشکل را ساخته.‏
‏ در طول این سالیان، در طول این اعصار، انسان با توجه به این نظم مدام در حال بازتولید این نظم مدام دارد به نسلهای بعدی این ‏نظم غالب را تحویل می دهد، گسترش می دهد.‏
‏ این نظم حاکمی که ما درباره اش صحبت می کنیم، یک خدای قدرتمندی در نوک یک پیکانی که فرمان دهنده است.‏
‏ فرمان ده فرمان می دهد.‏
‏ فرمانبردار می خواهد.‏
‏ مراد بقیه است.‏
‏ بقیه مریدش هستند.‏
‏ در نوک پیکان پاسخ گو نیست.‏
‏ مستبد در برابرش نمی توانی حرفی بزنی.‏
‏ همان تعریفی که امروز از دیکتاتور داریم، قاعدتا با او خدای تصویر شده بین همه انسان ها هیچ تفاوتی ندارد.‏
‏ شما از خدا اگر پاسخ بخواهید کافرید.‏
‏ شما اگر با خدا صحبت بکنید و به نظم حاکم اش ایراد بگیرید، کافرید مشرک هستید.‏
‏ محاربین از دین خارج میشید.‏
‏ مرتدین حکمتان قتله مرگه.‏
‏ خب چه تفاوتی با اون دیکتاتوری که ما توی ذهنمون داریم داره؟
‏ و اصلا به وجود آورنده اون دیکتاتور همین نظام حاکمه؟
‏ من میگم موضوع سر این نیست که یک خدای نشسته روی تختی الان اون بالا مثلا داره نگاه میکنه و میگه این داره چی میگه؟
‏ موضوع اون نیست.‏
‏ موضوع اون نظم ساخت است.‏
‏ اون نظمی است که در حال بازتولید است.‏
‏ یعنی مثلا ما اگر بخواهیم نگاه بکنیم در متمدن ترین جامعه های غربی، در متمدن ترین و قبله آمال برخی که مثلا قبله آمال ‏هست، این دیگه بهترین و زیباترین هست.‏
‏ هر چند که حقیقتا پیشرفت انسانی حقیقتا گامهای بزرگ انسانی است.‏
‏ گامهای قابل ستودن انسانی است.‏
‏ گامهای است که ما رو به پیشرفت برداشتیم.‏
‏ اما قبله آمال نیست چرا که در این نظم حل شده است.‏
‏ یعنی شما باز هم یک رییس جمهور رو نوک پیکان دارید، دوباره رییس رو دارید؟
‏ دوباره بزرگ رو دارید؟
‏ دوباره ارباب را دارید؟
‏ اسمها عوض شدند.‏
‏ تلطیف تر شدند.‏
‏ ولی این نظام حاکم باز هم در حال بازتولید خودش است.‏
‏ اصلا شاید الان با انسان ها اگر صحبت بکنی اینقدر این موضوع نهادینه در وجودشان باشد که اصلا نتوانند قبول بکنند که یک ‏جایی اداره بشود بدون اینکه رییس داشته باشد.‏
‏ هر جایی مستلزم این است که یک فرمانبر، یک فرمانبر، یک فرماندهی داشته باشد و یک فرمانبرداری داشته باشد.‏
‏ یعنی این جزء خصوصیات حل شده در وجود انسان ها شده.‏
‏ این را همه قبول کردند، در برابرش صحبت کردن رو مصادف با هرج و مرج می دونن.‏
‏ آشوب می دونن و این اون نظام حاکمی است که من درباره اش صحبت می کنم.‏
‏ اون خدایی که من دارم ازش حرف می زنم.‏
‏ اون خدا قدرتی است.‏
‏ قدرتی است ماورایی که یک نظم پیچیده ی تودرتویی رو طی مرور سال ها ساخته و همه جا شما می تونید اثرش رو ببینید.‏
‏ در بین همه هست.‏
‏ فقط در روابط بزرگ بهش نگاه نکنید.‏
‏ در روابطی که مثلا من گفتم توی کشورهای پیشرفته ی غربی هم باز نوک هرمی وجود داره که بقیه باید فرمانبردار از اون ‏باشند.‏
‏ شما وقتی میارید در یک اشل کوچک تر بهش نگاه می کنید میارید توی خانواده.‏
‏ دوباره نوک هرم پدری هست. مادری هست.‏
‏ کسی هست که از دیگران بالاتر مقام ارجح تری داره.‏
‏ نوک اون پیکان میشینه فرمان می دهد و بقیه باید فرمانبردار باشند.‏
‏ در بین کارخانه ها، در بین ادارات، در هر جایی که زندگی می کنیم و زندگی انسانی جریان دارد و این ریشه از همان تفکر و ‏اعتقاد غالب جهانی به خداست و ما نوک هرم و نوک پیکان را در برابر این خدا می گیریم.‏
‏ یعنی صحبت ما با خدایی است که تبدیل به یک فرهنگ غالب شده.‏
‏ به نظرم در اینجا باید یک مبحثی را هم باز بکنیم.‏
‏ اون مبحث هم این هستش که تنها راه شناختن این خدای غالب در جهان ادیان هست.‏
‏ ادیانی که خدا را به ما فهموندن درباره اش صحبت کردن.‏
‏ ما اگر قرار خدا را بشناسیم باید از طریق اسلام بشناسیم، از طریق قرآن بشناسیم، از طریق سیره نبوی بشناسیم، از طریق احادیث ‏نبوی بشناسیم.‏
‏ از کشورهای اسلامی بشناسیم.‏
‏ از سرگذشت کشورهای اسلامی بشناسیم.‏
‏ از قوانین اسلامی بشناسیم.‏
‏ قرار است از این راه به خدا برسیم یا از طریق مسیحیت یا از طریق یهودیت و یا از طرق دیگر و ادیان دیگر.‏
‏ ولی قرار است فقط از این راه به وجودیت خدا برسیم، خدایی که در جهان وجود دارد.‏
‏ قرار نیست کسی بنشیند و یک خدای جدیدی را بسازد.‏
‏ یک خدای مهربان با تمام اصول که امروز در جهان باب هست، با حقوق بشر موافق و با آزادی موافق بر در برابر برده داری می ‏ایستد.‏
‏ آزادی خواه است.‏
‏ مثلا ما الان اگر صحبت بکنیم در باب اینکه این نظم حاکم و این فرمانده در اون بالا هست، فردا میاد میگه من فرمانده هم ‏نیستم، نه همه برابریم و از این صحبت ها.‏
‏ این خدا خدای برساخته جدید انسانی است.‏
‏ اگر همچین چیزی وجود داره اون آدم میتونه بیاد ادعای پیامبری بکنه و یه عده ای رو دور خودش جمع بکنه و این خدای تازه ‏دوباره به وجود بیاد و ما باز دوباره با اون خدا بجنگیم.‏
‏ دوباره در راه.‏
‏ حالا اینکه اون خدا داره بر علیه ما، بر علیه زندگی جان ها در بر و بر علیه آزادی و برابری داره حرکت میکنه، ما در برابر اون ‏هم موضع بگیریم.‏
‏ اما خدای حقیقی در همین ادیان شناخته شده و قابل شناختن هست.‏
‏ هر ادعای تازه ای نیاز داره که این ادعا مطرح بشه و هواخواهی پیدا بکنه.‏
‏ این خدایی که درون قلب های انسان ها وجود داره خدایی است درونی.‏
‏ تا زمانی که در درون انسان ها بمونه و توی زندگی شخصیشون باشه زمانی که ناراحت میشند بهش پناه ببرند، گریه بکنند، ‏باهاش صحبت بکنند، ازش انرژی بگیرند، نیرو بگیرند کاری نداره.‏
‏ ولی وقتی وارد صحنه اجتماعی میشه وقتی قراره که دوباره امر بکنه فرمان بده قانون وضع بکنه، نظام حاکم رو عوض بکنه یا ‏بسازه و یا ادامه بده.‏
‏ باید به چالش کشیده بشه.‏
‏ اولین چالشش این هستش که شما که وجود داشتی چه دلیلی داره وجود داشتن شما؟
‏ یعنی اون ادیان سر و کله ها زدن تا اینکه قبول کنن یه عده ای که وجود داره یعنی وقتی که محمد میاد و ادعای پیامبری میکنه ‏سالهای مدیدی طول میکشه تا اینکه یه عده ای قبول بکنن در برابرش مخالفت ها میکنن و طی مرور سال ها این جا باز میکنه، ‏جا میندازه و خودش رو.‏
‏ حالا کاری درباره بسطش نداریم توی این برنامه مشخص.‏
‏ شاید در آینده درباره اش صحبت بکنیم اما شمایی که امروز بخوای دوباره یک خدای در سینه و قلب رو بیاری باید اون ‏مراحل رو طی بکنی چون این ما رو باز به یک وادی بدتری میندازه که باز انسان ها به واسطه ترس هاشون، به واسطه این که ‏نمی تونند چیزی که می میخوان رو خودشون به دست بیارن به واسطه اینکه تلاشگر نیستند، به واسطه اینکه کنشگر نیستند.‏
‏ به واسطه اینکه روحیه رزم و جنگ در وجودشون نیست.‏
‏ دوباره پناه میبرند به یه قدرت ماورایی.‏
‏ دوباره همه چیز رو از او میخوان.‏
‏ دوباره بازتولید میکنند خداهای تازه رو.‏
‏ خدا هایی که با مضامین مختلفی در حال پیش رفتن هست و این ما رو دوباره به یک وادی تکرار دوباره و این بار گردان ‏میندازه.‏
‏ در آینده دوباره باز آیندگانی خواهند بود که این درگیری ها رو با خدایان تازه ما داشته باشند.‏
‏ پس ما باید یک نقطه ای سر خط این موضوع بزاریم و بگیم ما خدا رو فقط در راه غالب ادیان مختلفش در جهان میشناسیم و ‏در باب اون میتونیم صحبت بکنیم که اون یک فرهنگ غالبی رو ساخته و به هیچ چیز دیگه ای کار ندارم فعلا.‏
‏ چون تمام چیزهای دیگرش از همون یک نظم حاکم ساخته می شود.‏
‏ یعنی یک خدایی که نوک هرم قرار میگیره و فقط فرمان میده و فقط تسلیم و فرمانبردار در برابرش میخواد، این اون نظام ‏رییس رو به وجود میاره، اون ارباب رو به وجود میاره، برده رو به وجود میاره، فرمانده و فرمانبردار رو به وجود میاره، رییس ‏جمهور رو به وجود میاره.‏
‏ این نوک هرم هست که همه چیز رو به وجود میاره.‏
‏ در آتی اون نظمی که ما درباره اش صحبت کردیم و اون طاعت و اطاعت باعث میشه که موضوعات دیگه در کنارش نقش ‏بگیره.‏
‏ یعنی مثلا حقوق زنان پایمال بشه، به حقوق حیوانات تجاوز بکنند، آزادی بیان رو زیر سوال ببرن، آزادی اعتقادی رو از بین ‏ببرند، اعدام کنند، سنگسار کنن و هزار بلا و رنج به مردم بدم.‏
‏ ابتدا این نظمی که به وجود آورده و ما نوک پیکان رو به اون می بینیم و تنها راهمون هم شناخت ادیان هست.‏
‏ ما اگر می خواهیم خدا را بشناسیم باید از طریق ادیان به خدا برسیم.‏
‏ این فرهنگ ساخته از خدا توی زندگی ما به شدت حلول کرده و جای جای زندگی ما رو گرفته.‏
‏ اصلا بخشی از زندگی و فرهنگ ما شده.‏
‏ انسان هایی که خودشون رو حق می دونند که بر دیگران حکومت کنند و بر دیگران فرمان بدهند.‏
‏ فرمان عدم فرمانبرداری رو مساوی با گناه و جرم و جنایت حتی بدونند.‏
‏ یعنی شما الان می بینید تمرد از دستور یک فرمانده ارتشی مسلما جرم شناخته میشه.‏
‏ جرمی که قابل پیگیری هست.‏
‏ خب این از کجا نشات می گیرد؟
‏ چرا انسان باید به همچین چیزی اصلا فکر بکنه؟
‏ این فرهنگ از کجا آمده؟
‏ چرا انسان فکر کرده که میتونه فرمان بده و فرمان بردار داشته باشه؟
‏ خوب قاعدتا این از فرهنگ اعتقاد به خدا نشئت می گیره.‏
‏ فرهنگی که به شما داره میفهمونه که باید این نظم رو قبول کرد.‏
‏ انسان توی زندگیش مدام درگیر با این هست.‏
‏ مدام داره با این موضوع دست و پا می زنه.‏
‏ توی زندگیش حلول کرده.‏
‏ بین یک فرزند و پدر.‏
‏ بین یک فرزند و مادر، بین یک شهروند و حکومت.‏
‏ بین دو تا انسان.‏
‏ بین دو تا دوست.‏
‏ یعنی حاکم بینشون همین مبحث فرمان و فرمانبرداری میشه.‏
‏ یکی قراره که غالب بشه و یکی قراره که مغلوب بشه.‏
‏ قدرت به میدان میاد.‏
‏ قدرت میدان میانه دار میشه.‏
‏ توی هر بحثی قدرته که تعیین کننده است.‏
‏ تو تمام روابط اجتماعی ما حتی تو روابط زناشویی باز هم قدرت میانه داره.‏
‏ هر جایی قدرت میشه محوریت و قرار بر این میشه که یکی فرمانده باشه و یکی فرمانبردار باشه.‏
‏ این فرهنگ غالبی است که از وجودیت خدا نشئت گرفته.‏
‏ در طول این سالیان سالیان درازی است شما در نظر بگیرید که فرهنگ خداباوری چند سال هست که وجود داره، چه مقدار ‏قدرت داشته، چقدر نهاد داشته؟
‏ ما الان توی این سده های اخیر با مبحثی مثل آموزش و پرورش روبرو میشیم.‏
‏ در طول اعصار گذشته همیشه قدرت آموزش و پرورش در اختیار این نهاد مذهب بوده.‏
‏ تو همه جای دنیا بین یهودی ها، بین مسیحی ها، بین مسلمون ها، نهاد آموزش و تعلیم و تربیت بشر همیشه در اختیار این ادیان ‏بوده و همیشه در دست شان بوده.‏
‏ حتی امروز هم که من میگم توی این سده های اخیر ما مبحث تعلیم و تربیت رو به رو شدیم.‏
‏ حتی توی این اعصار جدید هم شما میتونید ببینید که چقدر قدرت این مذهب و این فرهنگ خداباوری قوی هست.‏
‏ در کشور خودمون شما درس ها رو نگاه کنید شما دارید رشته ی نرم افزار کامپیوتر میخونید در کنارش دین و زندگی هم باید ‏پاس کنید.‏
‏ در دانشگاه معارف اسلامی هم باید این هم پوشانی این دو درس با هم چیست؟
‏ اما قراره که این فرهنگ خداباوری مدام بازتولید بشه.‏
‏ پس ما آموزش و پرورش رو دست بسته در اختیار ادیان دادیم، در اختیار خدا دادیم و خدا هم مدام برای ما تولید کرده و امروز ‏باید همچین چیزی ببینی.‏
‏ یعنی چیزی فراتر از این.‏
‏ نمیتونیم که ببینیم و چیزی فراتر از این.‏
‏ از انسان ها نباید انتظار داشته باشیم.‏
‏ فرهنگ غالبی است که مدام در حال بازتولید شدن هست و خب مسلما آدم هایی رو وابسته به این دستورات می سازه.‏
‏ امروز صحبت کردم گفتم بهتون مساویست با هرج و مرج.‏
‏ یعنی شما اگر صحبت بکنید و بگید توی یه کشوری قرار نیست که کسی رییس جمهور باشه، قرار نیست که کسی فرمانده بقیه ‏باشه.‏
‏ قرار هست شما یک کشوری بسازید که اداره بشه اداره اون هم قرار نیست.‏
‏ مگه ما به چی فکر میکنیم؟
‏ ما چه تفکری داریم که یک انسان رو تا این حد بزرگ و با عظمت و باشکوه قلمداد میکنیم که یک انسان به جای 70 میلیون ‏نفر تصمیم بگیره به جای هشتاد میلیون نفر فکر کنه، به جای هشتاد میلیون نفر زندگی کنه؟
‏ این از کجا نشات میگیره این تفکر.‏
‏ تفاوتی نیست رهبر قرار داشته باشه، امپراطور باشه، پادشاه باشه یا رییس جمهور باشه همه در اون نقطه انتهایی کار رو میکنن.‏
‏ همه چیز زندگی ابنای بشر در اون جامعه در اختیار اون یک نفره.‏
‏ این از کجا نشات میگیره؟
‏ چرا انسان به این باور رسیده؟
‏ از کجا به این رسیده که یک انسان در این حد باشکوه هست که بتونه به جای همه فکر کنه؟
‏ مگه یک انسان چه فکری داره؟
‏ چه مقدار قدرت فکر داره؟
‏ چرا انسان هیچ وقت به این فکر نبوده که بیاد و از طریق یک جماعت زیادی که فکرهای زیادی دارن مشورت زیادی میتونن با ‏هم بکنن کنار همدیگه میتونن به راه های جدیدی برسند.‏
‏ قدرت تفکر بیشتری دارند.‏
‏ از شعور خودشون میتونن استفاده کنن.‏
‏ چرا انسان به این مرحله نرسیده؟
‏ در سده های اخیر به این مرحله میرسه و باعث میشه که پارلمان رو بوجود بیاره در جای جای جهان حالا در شکل های مختلفی ‏هم بوده.‏
‏ در اعصار گذشته اما همیشه نوک پیکانی وجود داشته که بر همه اینها غالب بوده.‏
‏ حتی امروز هم شما میتوانید ببینید در پیشرفته ترین کشورهای جهان در تمام این کشورهای پیشرفته هم نوک هرمی وجود دارد ‏که بر تمام این مجلس ها، سنا ها، پارلمان ها قدرت فائقه را دارد.‏
‏ نوک پیکان هست، فرمان اصلی فرمان اوست و این این نگاه باور به خداست که مرتب در حال بازنشر است و بین ما توزیع و ‏تقسیم میشود.‏
‏ این خدا در تضاد و تقابل کامل هست با مفاهیمی که باعث بهتر زندگی کردن ما میشود، با مفهوم آزادی، با مفهوم برابری، با هر ‏مفهومی که قرار است زندگی ما را زیباتر بکند. این تفکره.‏
‏ به خدا در برابر این باورها هست.‏
‏ جمع شدنی با هم نیست.‏
‏ شما نمی تونید فرمانبردار باشید و آزاد باشید.‏
‏ اصلا این دو تا با هم جمع شدنی نیست.‏
‏ خب حالا این بخش از برنامه رو که من قراره در باب باور خودمون در ارتباط با خدا صحبت بکنم، یعنی اون باوری که خودم ‏بهش معترف و معتقد هستم.‏
‏ باید قبلش بگم که من پیرامون مبحث آزادی گفتم که بقیه ی باورها هم همه حق هستن و حقیقت هستن.‏
‏ یعنی تعریفی که من نسبت به آزادی میدم مسلما متضاد به تعریفی است که یک مسلمان نسبت به آزادی میده.‏
‏ پس ما اینجا درگیری نداریم در باب این موضوع.‏
‏ من دارم از نظر خودم صحبت می کنم.‏
‏ شاید یک نفری اون اسارت در خدا، اون فرمانبرداری از خدا رو نهایت آزادی بدونه و محترم هست.‏
‏ تا جایی که آزار به دیگران نرسونه محترم هست، قابل تکریم هست، می میتونه این کار رو بکنه.‏
‏ پس ما داریم در باب اون اعتقادات خودمون صحبت می کنیم.‏
‏ این اشاراتی که می کنم در باب این هست که ما اگر اون کلیاتی که من اول صحبت ازش کردم رو بدونیم دیگه قرار نیست که ‏به اشتباه بیفتیم.‏
‏ هر دفعه که من دارم صحبت می کنم.‏
‏ پس ما میگیم که در اعتقاد ما اصلا فرمانبرداری متضاد با آزادیست.‏
‏ کسی که آزاده قرار نیست که طاعت گر باشه یا در باب برابری این ریشه ی برابری رو میکنه.‏
‏ اصلا اعتقاد به وجود خدا، اعتقاد به این نظام حاکم یعنی برابری وجود نداره.‏
‏ یعنی ما میگیم برابری ای وجود داره که همه ی موجودات زنده برابر هستند.‏
‏ شما یهویی اون نوک هرم یه خدا میزاری یهو یه خدایی هست که اون بالا از همه بالاتر و باارزش تر و زیباتر و بزرگتر و با ‏انصاف تر و همه ی صفات خوب رو داره و از همه برتره توی این صفات خوب.‏
‏ خب چه چیزی از برابری قراره باقی بمونه؟
‏ شما دارید تدریس میکنید.‏
‏ تعلیم میدید که یکی پس برتره پس بقیه راغب میشن که برتر بشن.‏
‏ راغب میشن که این طبقات رو بسازن و اصلا دلیل به وجود اومدن این طبقات مختلف در جوامع مختلف بشری در فرهنگ ‏های مختلف بشری وجود این خداست.‏
‏ یعنی شما دارید مدام می بینید وقتی این نگاه به اون نوک هرم هست، وقتی خدا رو اون بالا می بینی که از همه باارزش تر و ‏بزرگ تر و زیباتر و مهربان تر و الی آخر هست، خب شما راغب می شید که پس خودتون رو از بقیه بالاتر بکشید.‏
‏ انسان میشه باارزش تر از بقیه مخلوقات.‏
‏ انسان میشه اشرف مخلوقات.‏
‏ انسان میشه خلیفه. میشه پادشاه.‏
‏ انسان به اینجا بسنده نمی کنه.‏
‏ انسان میاد زن و مرد رو از هم جدا می کنه.‏
‏ مرد با ارزش تر و بزرگتر میشه.‏
‏ انسان میاد کشور خودش رو بزرگ می دونه.‏
‏ انسان میاد خون خودش رو باارزش می دونه.‏
‏ نژاد خودش را باارزش می‌داند.‏
‏ انسان یا طبقات اقتصادی می سازد یا کسی ثروتمند می‌شود.‏
‏ نوک هرم وای میسته، یک عده ای کارگر و بدبخت و برده می شوند، ارباب به وجود می آید، برده به وجود می آید.‏
‏ این ها همه از همان نقطه شکل می گیرد.‏
‏ برابری باقی نمی ماند که شما بخواهید درباره اش صحبت بکنید.‏
‏ این نظام حاکم خداوندی برابری را ریشه کن می کند.‏
‏ پس ما تضاد داریم با این خدا.‏
‏ این خدا در برابر ما و باورهای ماست.‏
‏ این تقابل در ریشه ی افکار ما نهفته است.‏
‏ حالا در آینده در باب این مساله، این تضاد ها و راه حل ها هم صحبت می کنیم.‏
‏ اما توی این برنامه که باز هم میگم دوست ندارم خیلی زمان طولانی ای داشته باشه، کوتاه باشه، مختصر باشه، قابل فهم باشه، ‏ساده و روشن بیان بشه.‏
‏ قصد دارم کوتاه درباره اش صحبت بکنم.‏
‏ موجز درباره اش صحبت بکنم.‏
‏ ما تا اینجا با مفهوم خدا به نظرم آشنا شدیم.‏
‏ اون مفهومی که بین همه مردم وجود داره اون چیزی که وجود داره غیر قابل انکار هست.‏
‏ چون بین مردم وجود داره.‏
‏ بحث در رابطه با وجودیت و یا عدم وجودش وقت تلف کردنه.‏
‏ چون خدا وجود داره.‏
‏ واقعیتش بین مردم وجود داره.‏
‏ شما این رو نمیتونید کتمان بکنید و عمر رو به هدر بردن.‏
‏ در باب این که از نظر علمی آیا وجود داره یا نداره.‏
‏ حتی شاید عالمان بزرگی به وجود بیایند و ثابت کنند که خدا وجود نداره.‏
‏ باز هم ما به جایی نمی رسیم.‏
‏ مگه سر گرد بودن زمین به جایی رسیدیم؟
‏ مگه باعث شد که مسیحیت از بین بره؟
‏ مگه اتفاقی افتاد؟
‏ این قدرت ایمان اینقدر قدرتمند و این باورها اینقدر ریشه دوانده که با این با هر موضوع علمی ای هم قابل کنار گذاشتن نیست ‏و ما زندگی علمی مون زندگی ای که الان الآن توش می‌کنیم، واقعیت دنیامون اینقدر سخت و تلخ هست که باید با این مواضع ‏رو به رو بشیم.‏
‏ جایی نداره که الان بشینیم و به علمی بودن وجود خدا فکر کنیم.‏
‏ ما باید پیرامون همین موضوعات عینی و قابل لمس صحبت بکنیم.‏
‏ باید اونها رو حل بکنیم و ریشه کن بکنیم.‏
‏ توی این برنامه به اندازه کافی به نظرم با مبحث خدا درباره کلیت وجودیت و مبحث خدا صحبت کردم.‏
‏ اما خب مسلما این هم از اون دسته موضوعاتی است که همیشه ما باهاش دست به گریبان هستیم و در موضوعات بعدی هم ‏مسلما درباره اش صحبت میشه.‏
‏ اینها موضوعات کلی ای هستند که ما یک کلیتی رو نسبت به بحث پیش رومون داشته باشیم که در آینده اگر نهیب بهش ‏زدیم همه در جریان باشن که ما داریم درباره چه موضوعی صحبت می کنیم.‏
‏ خوشحالم که برنامه رو دنبال کردید.‏
‏ اگر از برنامه خوشتون اومده به بقیه هم بگید و باهاشون به اشتراک بزارید.‏
‏ بزارید این صحبت ها شنیده بشه حرف بزنید.‏
‏ در باب حرف زدن و مباحثه گفتم.‏
‏ من یه تالار گفتمانی هم به اسم دیالوگ طراحی کردم که توی سایت جهان آرمانی وجود داره.‏
‏ شما میتونید با مراجعه به اون با ثبت نام اونجا بحث کنید، صحبت کنید در باب مسائل مختلف، در باب مسائلی که الان ‏صحبت میکنیم یا در باب هر مسئله ای که دغدغه ی شماست صحبت بکنیم، حرف بزنیم و با این حرف زدن باعث بشیم که ‏پیشرفت بکنیم، بهتر زندگی بکنیم، جامعه بهتری بسازیم، در کنار هم راحت تر زندگی کنیم.‏
‏ این تالار گفتمان دیالوگ رو هم گفتم که بهتون بگم که در جریان باشید که این ساخته شده برای این کار برای صحبت ‏کردن.‏
‏ وب سایت جهان آرمانی هم هست.‏
‏ شما میتونید اونجا صحبت هایی که من الان دارم توی این برنامه ها میکنم چکیده ای است به زبان ساده از مباحثی که توی ‏کتاب های مختلف دربارش صحبت کردم به شکل های گوناگون دربارش صحبت کردم.‏
‏ فکر کردم که این برنامه می تونه راهگشایی باشه تا ما با زبون ساده صحبت کنیم و در قالب کتاب صحبت نکنیم.‏
‏ ولی کسانی که علاقه مند هستن به کتاب خواندن و مطالعه و فرای اون صحبت کردن و فکر کردن به موضوعات مختلف ‏میتونن به وب سایت جهان آرمانی مراجعه کنن.‏
‏ آثار من در قالب شعر و کتاب به صورت رایگان منتشر شده میتونید دریافت کنید، مطالعه کنید، درباره اش صحبت کنید.‏
‏ این برنامه هم من تا جایی که سعی کنم به صورت هفتگی منتشرش میکنم.‏
‏ فرای اون آثار صوتی هم به مرور زمان در حال منتشر شدن هست.‏
‏ در قالب شعرهای صوتی کتاب های صوتی اونها رو هم میتونید گوش کنید.‏
‏ بزرگترین کمک و همراهی شما دوستان هم به من میتونه به اشتراک گذاشتن این آثار با دیگران باشد.‏
‏ اگر دوست دارید دوست دارید این طریقت و این تغییر شروع بشه می تونید با دیگران به اشتراک بزارید تا بیشتر بشنوند، ‏بیشتر دربارش فکر کنم و بیشتر درباره اش صحبت کنیم.‏
‏ این برنامه به نام جان بود و من نیما شهسواری با شما در پناه آزادی.‏