خب دوستان در این ابتدای برنامه بهتر هست که ما پیرامون معنا و مفهوم این هویت صحبت بکنیم و بعد این نیازی که در انسان ‏برای داشتن هویت ما داریم همیشه می بینیم بیشتر این رو بشکافیم و بعد کم کم به اون موضوعاتی که مد نظرمون هست ‏پیرامون این هویت برسیم.‏
‏ اصولا وقتی ما در باب هویت صحبت می کنیم، این هویت رو همواره داریم می بینیم که چگونه انسان ها خودشون رو نیازمند ‏داشتن این هویت می دونن.‏
‏ خب قاعدتا همه ی انسان ها نیازمند این هویت هستند یعنی باید با یک هویت ملموسی شناخته شوند.‏
‏ اما موضوع مشخص ما در این برنامه مشخص این است که این هویت را گاها از موضوعات کذایی می‌گیرند.‏
‏ موضوعاتی که مرتبط با هویت فردی و شخصی‌شان نیست.‏
‏ به نوعی این هویت شخصی را گره می‌زند با مسائل اجتماعی، مسائل فرهنگی، مسائل مذهبی و الی آخر.‏
‏ اصولا وقتی انسان در باب هویت صحبت می‌کند، منظور او کیستی انسان هست.‏
‏ یعنی ما داریم در باب این صحبت می‌کنیم که یک انسان به واسطه نگاه فلسفی و نگرش اخلاقی که دارد، گاها باید برای ‏خودش یک هویتی را تصویر کند.‏
‏ هویتی که همواره با رفرنس زدن به اون هستش که انسان های پیرامونش از او یک شناختی را به دست می آورند.‏
‏ ما داریم در باب یک مجموعه ای از نگرش های یک انسان صحبت می‌کنیم که هویت او را معنا می‌دهد.‏
‏ اما موضوع قابل تامل در این بحث این است که ما همواره داریم می‌بینیم که این هویت و این انسان‌ها از یک مجموعه منظمی ‏می‌گیرند.‏
‏ یک مجموعه منظمی که خودشان را وابسته به آن می‌دانند و به واسطه این وابستگی است که هویت فردی‌شان به نوعی ‏فراموش می‌شود.‏
‏ حالا این هویت از بعد اجتماعی هست که برای خودشان اتخاذ می‌کنند.‏
‏ حالا باید بیشتر در باب مثال‌ها صحبت کنیم تا این موضوع قابل فهم تر باشد.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه می‌شوید با یک ایرانی، این ایرانی هویت خودش را از این ایرانیت خودش می‌گیرد.‏
‏ هویت ایرانی که وابسته به تاریخش هست، وابسته به فرهنگ و رسوم هست.‏
‏ وابسته به دین مرکزی هست که به نوعی همان اسلام شیعه‌گری در امروز ایران تعریف شده.‏
‏ حالا این فرد هویت فردی خودش را برگرفته از همین نگاه کلی، همین المان های در کنار هم میگیره.‏
‏ گاها شما روبرو میشید با افرادی که هیچ سنخیت و نزدیکی با این مضامین مشخصی که ما دربارش صحبت کردیم ندارن اما ‏باز هم به نوعی دست و پا میزنن که این هویت رو از همین نقاط بگیرن و یا اصلا فراتر از این.‏
‏ شما نگاه کنید انسان هایی که در همین وادی به عنوان مثال ایران به دنیا اومدن اما عقاید و باورها و فلسفه و نگاهی که به جهان ‏دارن کاملا متفاوت و متضاد با این المان هاییست که هویت اون ها را تصویر میکنه اما از نگاه دیگران وابسته به اون هویت تلقی ‏میشن.‏
‏ یعنی حالا دیگرانی هستن که او رو به واسطه این هویت ملی که داره قضاوت میکنن؟
‏ اصلا به او این هویت رو می بخشند.‏
‏ در صورتی که هویت فردی اون شخص کاملا متضاد با این نگاه ها و این المان ها هست.‏
‏ به عنوان مثال این هویت ایرانی او برگرفته از همین نگاه شیعه گری است.‏
‏ ولی حالا این آدم شیعه نیست، مسلمان نیست، حتی مسلمان زاده نیست اما به واسطه این هویتی که برایش ساخته شده حالا گره ‏خورده این نگاه ها.‏
‏ یعنی حتی اگر آن فرد به نوعی هویت فردی خودش به واسطه نگرش و جهان‌بینی که دارد در برابر اسلام هم باشد، باز هم این ‏هویت از نگاه دیگران برگرفته از همان نگاه اسلام است.‏
‏ یعنی چیزی که ما داریم در جهان می‌بینیم، بلافاصله مردم یک کشوری را قضاوت می‌کنند.‏
‏ یک قضاوت عجولانه ای.‏
‏ یعنی شما مواجه می‌شوید با جماعت پیرامون خودتان و در برابر خودتان که حالا شما به واسطه این ایرانی بودن، به واسطه ‏اینکه اهل خاورمیانه هستید و یا نزدیکی و قرابتی با این طرز فکر و طرز فکرهای اسلامی دارید، تمامی هویت شما را وابسته به ‏همین نگاه های اسلامی می‌بینند.‏
‏ در صورتی که شاید عقاید شما خیلی متفاوت تر از مردم اون کشور به ظاهر لاییک باشه یا به ظاهر حتی در برابر ادیان باشه.‏
‏ اما شما محکوم به این هستید که هویت خودتون رو از این نقطه اتصالی اسلامی به واسطه موقعیت جغرافیایی تون بگیرید.‏
‏ فرای اون حالا ما مواجه میشیم با افرادی که اصلا خودشون رو به نوعی آویزان به این هویت میکنن.‏
‏ هویتی که گاها با هویت فردی خودشون در تضاد هست اما سعی میکنن با این وابستگی برای خودشون یه هویت تراشی بکنن.‏
‏ نکته مهم و کلیدی اینجا هستش که این از اون فقر هویت فردی نشات گرفته.‏
‏ یعنی حالا ما مواجه با یک انسانی هستیم که به یک چهارچوب محکم و قدرتمندی پیرامون عقاید خودش نرسیده و یک ‏فلسفه و جهان بینی مشخصی در باب جهان نرسیده.‏
‏ حالا این آدمی که در این حد زبون و ناتوان هست، حالا راه چاره ای ندارد به جز اینکه تمامی هویت خودش را متصل کند به ‏آن نگاه بالاتر و نگاه قدرتمند تر.‏
‏ این هویت ایرانی که یک تعریف مشخصی در سراسر جهان دارد.‏
‏ حالا شما می بینید که در رگه های فکری او در این به نوعی ساز و برگ هایی که در باورش وجود دارد، اشکال مختلفی از این ‏ضدیت با حتی فرهنگ ایرانی و حتی فرهنگ اسلامی وجود دارد.‏
‏ اما هویت اصلی خودش را دوباره مجبور است که آویزان به این نگاه مشخص کند و این آن نقطه ای است که ما تحت عنوان ‏آن فقر هویت می شناسیم.‏
‏ یعنی ما مواجه می شویم با انسانی که حالا به واسطه اینکه آن استواری لازم را در باورهای خودش ندارد، در فلسفه و جهانبینی ‏خودش ندارد.‏
‏ حالا مجبور است که خودش را به این نگاه ها آویزان کند و هویت خودش را از این ساختار متشکل بگیرد و ساختار متشکلی ‏که برای مردم بیشتر جهان قابل لمس و درک است.‏
‏ یعنی بلافاصله با گفتن اینکه فلانی ایرانی است یک برداشتی رو نسبت به اون آدم دارن.‏
‏ یک تصویری رو دارن.‏
‏ نوع نگرش او به نوعی کلیشه های رفتاری که اون فرد داره، فرهنگی که بهش وابسته هست، فرهنگی که ما تحت عنوان ‏رفتارهای جمعی میشناسیم، رفتارهای اجتماعی میشناسیم.‏
‏ یک اتفاق مشخص رو پیشاپیش میدونن که با توجه به فرهنگ و هویتی که اون فرد داره چگونه میتونه رفتار بکنه ولی ‏پیشداوری هم نسبت بهش انجام میشه.‏
‏ حالا ما مواجه هستیم با این دو نوع نگرش متفاوت در بحث هویت که گاها به واسطه فقر که در هویت اون افراد وجود داره ‏خود رو وابسته میدونن حتی با تفاوت ها و تمایزها.‏
‏ و از اون سمت دیگه هم ما مواجه هستیم با پیشداوری ها و قضاوت هایی که پیرامون انسان ها شکل میگیره و حالا اون ها ‏پیشاپیش هم متصل به فرهنگی میشن که گاها باهاش ضدیت هم دارن.‏
‏ اما حالا در این بحث تا اینجایی که ما پیرامون این هویت و این نیازمندی صحبت کردیم باید یک مقداری هم نزدیک بشیم به ‏اینکه این هویت از کجاها گرفته میشه.‏
‏ یعنی شما مواجه هستید با هویت هایی که امروز چگونه داره قدرتمند به پیش میره و برای هر فردی در اجتماع معنا گر میشه.‏
‏ یکی از مهم ترین و عمده ترین این نقاط پیرامون وطن هست.‏
‏ پیرامون میهن هست.‏
‏ یعنی شما وقتی در باب هویت صحبت می کنید گاها در دل همه ی انسان ها هویت فردی معنا گر نیست.‏
‏ یعنی انسان ها با توجه به ارزش هایی که برای خودشون تعریف کردند با توجه به جهان بینی ای که نسبت به دنیا دارند، حالا ‏خیلی باورمند به این نیستند که هویت فردی انسان ها رو از هم مجزا بدونن.‏
‏ همواره در پی این هستن که به دنبال یک گستره عظیم تری بگردن تا انسان رو وابسته به اون بدونن.‏
‏ خارج از فردیت اون انسان.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید بلافاصله با اینکه یک نفری بگه من افغانی هستم.‏
‏ یه نفری بگه من ایرانی هستم یکی بگه من آمریکایی هستم.‏
‏ شما خودتون هم در دلتون یک پیشداوری رو نسبت به اون دارید.‏
‏ یک هویتی رو به او نسبت میدید که میتونه خیلی متضاد از اون چیزی که در ذهن شما هست باشه.‏
‏ اما این به نوعی در جهان جا افتاده و حالا وقتی ما بخواهیم نگاهمون رو ببریم به این سمت که این هویت ها بیشتر و بیشتر داره، ‏از کدام قسمت ها وارد فردیت انسان ها میشه و این فردیت رو به نوعی به چالش میکشه؟
‏ خب نکته ی ابتداییش قاعدتا همین مبحث وطن و میهن هست.‏
‏ وطن و میهنی که شاید بزرگترین المان در راستای این هویت بخشی به افراد باشه.‏
‏ انسان ها بلافاصله با اینکه نشون بدن مال کدوم کشور هستن، اینکه مشخص کنن از چه کشوری اومدن هویت براشون تراشیده ‏میشه توسط اشخاص پیرامونشون و فارغ از این شما مواجه میشید که اصلا این خود انسان هست که هویت اصلی خودش رو ‏سعی میکنه از وطن خودش بگیره.‏
‏ یعنی بلافاصله یک ایرانی با گفتن این که من ایرانی هستم برای خودش یک هویتی را می تراشد.‏
‏ فارغ از این که حالا افراد دیگر هم اینگونه او را قضاوت می کنند و به فردیت و هویت فردیش ارزشی قائل نیستند.‏
‏ اما شما مواجه می شوید که خود این انسان هم به این هویت خودش دامن می زند.‏
‏ حتی با این که دانش لازم و اطلاعات لازم را پیرامون این مساله و این ایرانیت ندارد.‏
‏ حتی با این که گاها خیلی سلکشن و انتخاب شده، سعی می کند از آن المان های درون فرهنگی که در ایران وجود دارد برای ‏خودش هویت تراشی کند.‏
‏ شما مواجه می شوید بلافاصله با این که یک فردی که از ایرانیت خودش صحبت می کند حالا می آید در حد قیاس با دیگر ‏هویت هایی که در جهان به واسطه شرایط جغرافیایی و به واسطه همین معنای مشخصه وطن تصویر شده خودش روی برتری ‏هایی نسبت به دیگران بلافاصله میگه.‏
‏ مثلا ما مردمی بودیم که در خاورمیانه به عنوان اولین مردم در پی احقاق حقوق اولیه و حقوق شهروندی خودمون بودیم، در پی ‏دموکراسی بودیم، در پی مشروطه کردن حکومت بودیم، این هویت رو به خودش می چسبوند.‏
‏ یعنی ما خودمون رو برتر از دیگرانی که به عنوان مثال در خاورمیانه هستند تصویر می کنیم و حالا همین انسان در مواجهه با ‏یک فردی که به عنوان مثال افغانی هست یا جبهه ای داره هویت او رو مطرود و پست و حقیر میشمره.‏
‏ چیزی که باهاش خیلی رو به رو هستیم.‏
‏ دیگه این نگاه نژاد پرستانه ای که در فرهنگ ایرانی به شدت هم قابل لمس هست شاید با کشورهایی که اروپایی هستند و ما ‏میشناسیم مثل آلمان که حالا اون شرایط اسفبار رو در جهان پدید آورده و اون چیزهایی که همه می دونیم هیتلر و داستان هایی ‏که به وجود اومده ما در اون حد نژاد پرستی رو در وجودمون نداشته باشیم.‏
‏ اما در اشکال فرهنگی داریم می بینیم که چگونه این نژادپرستی در وجودمون رنگ گرفته.‏
‏ حالا در مواجهه با یک فردی که به عنوان مثال افغانی هست، بلافاصله شروع می کنیم یک هویتی رو به او نسبت میدیم.‏
‏ هویتی که در مثلا اسلام تندرو خلاصه شده در اشکال القاعده و داعش و طالبان و الی آخر تصویر شده و این فرد رو هویتش ‏رو پیوند میدیم با همون معانی که در ذهنمون نسبت به اون کشور تصویر شده.‏
‏ حال این که شما میتونید ببینید این شخص افغانی هیچ قرابت و نزدیکی با این هویت نداره اما نقطه ای که ما رو وارد این ‏چالش میکنه وارد این به نوعی هزارتوی بی پایان می کنه که هر وری که میریم دوباره همین هویت ملی هست که از همه بیشتر ‏و بیشتر در راس دیدگان ما هست.‏
‏ این هستش که گاها این انسان ها خودشون هم به این هویت خودشون می بالند حتی در خودآگاه و ناخودآگاهشون به این ‏هویت افتخار میکنن یعنی حتی همون افغانی.‏
‏ حالا وقتی میاد با شما وارد جدل میشه به واسطه فشاری که در سطح جهان وجود داره.‏
‏ در راستای این هویت بخشی از فرهنگ ملیش و وطنی که برای او تعریف شده حالا بر می خیزد و در برابر شما ایستادگی ‏میکنه.‏
‏ حالا شما وقتی دارید به این اشکال فرهنگی مثلا افغانی ها توهین میکنید حالا با شما سر جنگ رو میاره.‏
‏ با اینکه شاید فرهنگ ذهنی او با اینکه شاید اون هویت فردی او، جهان بینی او صد در صد مخالف نگاه های جاری و ساری در ‏افغانستان باشه اما به واسطه فشار اجتماعی که داره به او مدام وارد میشه از هر سو.‏
‏ و هویت او رو به نوعی با این هم میهنان بی شمار گره میدن.‏
‏ حالا به نوعی اصلا فکر میکنه که وقتی شما دارید در باب افغانستان صحبت می کنی داری به او و فردیت او هم توهین میکنید.‏
‏ این رو خیلی به کرات همه ما دیدیم دیگه.‏
‏ یعنی ما اگر قرار باشه در یک جمعی بایستیم حتی مایی که به عنوان مثال نگاهی نسبت به وطن و هم وطن و میهن نداریم، ‏نگاهی که از نظر ما یک نگاه جبری است نسبت به وطن.‏
‏ یعنی وقتی ما داریم در باب وطن صحبت میکنیم وطن ای است که ما جبرا در اون اسیر بودیم.‏
‏ وطن ای است که ما اختیار و انتخاب و آزادی نداشتیم که بخواهیم اون رو انتخاب کنیم و بخوایم اون رو بسازیم.‏
‏ و حالا مایی که حتی درگیر با این مباحث مشخص پیرامون وطن و میهن هستیم و مایی که باور داریم باید این وطن دوباره ‏ساخته بشه، بر پایه انتخاب و اختیار و آزادی ساخته شده و حالا هموطنان و هم میهنان و وطن تازه ای رو تصویر کنیم هم گاها ‏در این دام اسیر میمونیم.‏
‏ حالا میبینیم که حتی اون فردی که با این تفکرات در میدان هست هم بلافاصله با اینکه یک نفری در باب ایران و ایرانیت ‏صحبت بکنه و اون فرد گلاویز می‌شود، جدل می‌کند، بحث می‌کند چرا که احساس می‌کند به هویت فردی او است که تندخو ‏شده، نه برای اینکه بخواهد سینه ستبر کند، در برابر ضدیت با ایران بجنگد.‏
‏ در وهله ابتدایی او احساس می‌کند که هویت فردی خودش توهین شده یعنی انسان‌ها همواره همین شکل هستند.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه می‌شوید با انسانی که دارد یک بحثی را به پیش می‌برد در راستای اینکه مثلا یک فردی در باب یک ‏فرهنگ اشتباهی در بین مردم ایران صحبت می‌کند.‏
‏ یعنی مثلا دارد در باب اسلام و شیعه گری و این نگاه هایی که در فرهنگ ما گره خورده و فرهنگ ایرانی را ساخته صحبت ‏می‌کند پیرامون به عنوان مثال کودک همسری.‏
‏ حالا این مثالی که همین الان آنجا به ذهنم رسید رو دارم صحبت می‌کنم که درش هم می‌شه جدل های بسیار کرد.‏
‏ اما بلافاصله وقتی یکی همچین چیزی رو میشنوه احساس می‌کنه به فردیت اوست که توهین شده.‏
‏ احساس می‌کنه او رو در این تنگنا قرار دادن.‏
‏ حالا سعی نمی‌کنه به صورت فردی پیرامون این موضوع صحبت کند و نظر راستین و حقیقی خودش را پیرامون این مساله ‏بدهد.‏
‏ حالا سعی می کند خودش را در قالب آن میهن و وطن و هم وطنان تعریف کند و هویت فردی خودش را به نوعی برگرفته و ‏وام گرفته از همان نگاه ایرانی اسلامی بداند و حالا احساس کند به هویت فردی او توهین شده و باید وارد این میدان جدل و ‏بحث بشود تا از خودش دفاع کند تا از فردیت خودش، از فلسفه و جهانبینی خودش دفاع بکند.‏
‏ یعنی ما مدام مواجه هستیم با این خلط مباحثی که هیچ ارتباط معنایی با هم ندارند.‏
‏ یعنی شما اگر مجزا انسان ها را بر پایه هویت فردی شان قضاوت بکنید ما وارد این جدل نمی شویم.‏
‏ اما اینقدر این نگاه مستحکم و قدرتمند در سراسر جهان در میدان هست که جایی برای تفکر هم نمی گذارد.‏
‏ جایی برای تغییر هم نمی ذاره.‏
‏ اینقدر که همه جای دنیا این رو مدام با شما در میان گذاشتند.‏
‏ حالا شما مجبوری در این میدان بازی کنید.‏
‏ گاها ما مواجه میشیم با چیزی که تحت عنوان حقیقت میشناسیم.‏
‏ مبحث حقیقت و واقعیتی که بارها درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ حقیقتی که شما بهش باور دارید.‏
‏ حقیقتی که جدا از این معانی میدونید و احساس میکنید که فردیت انسان و هویت اونهاست که ارزش داره.‏
‏ اما این واقعیتی که امروز در جهان وجود داره و مدام داره این رو به شما دیکته میکنه، حالا به واسطه فشار اجتماعی اصلا جا رو ‏برای شما باز هم نمیزاره که وارد این مبحث بشید و حالا بخواید در باب هویت فردی خودتون صحبت کنید.‏
‏ پس قاعدتا یکی از مهم ترین و عمده ترین هویت هایی که برای فردفرد انسان ها تعریف میشه گاها بسیار دور از نگاه ها، ‏فلسفه، جهانبینی و ارزش های اخلاقی که اون فرد بهش باورمند هست.‏
‏ همین نگاه وطن و میهن و هم وطن هست.‏
‏ اما قاعدتا شما در مرحله دوم مواجه میشید با مسئله دین و مذهب و مذهب و دینی که به همان اندازه تا حدی قدرتمند در بین ‏مردم جاری و ساری است و هویت انسان ها برگرفته از همین نگاه مذهبی و دینی است.‏
‏ حالا شما بیایید یک نگاهی به این مسئله مشخص هم بکنید.‏
‏ ما در جهانی زندگی می‌کنیم با هشت میلیارد جمعیت انسان بر زمین.‏
‏ از این هشت میلیارد اعداد و ارقام بی‌شماری هم با ما مطرح می‌شود.‏
‏ بیش از سه میلیارد نفر مسیحی هستند.‏
‏ یک و نیم میلیارد مسلمان هستند.‏
‏ حالا اعدادی که خیلی دقیق نیست.‏
‏ اما ما داریم فقط تکرارش می‌کنیم و اصولا در همین وادی ها که در نظر گرفته می‌شود، جماعتی که یهودی هستند و نمی‌دانم ‏هندوئیسم هستند و بودیسم هستند و الی آخر.‏
‏ حالا ما داریم مواجه می‌شویم با این هویت های بزرگ و عظیمی که به این افراد بی‌شمار داده می‌شود.‏
‏ اما با فرض اینکه این جماعت همه و همه مسلمان و مثلا شیعه اثنی عشری هستند.‏
‏ در صورتی که وقتی نزدیک به این مفاهیم می‌شویم و می بینیم که این جماعت وراثتی این دین رو به ارث بردند.‏
‏ در باب اون تحقیق و تفحصی نکردن باوری به اون ندارن.‏
‏ همون مثالی که ما بارها دربارش صحبت کردیم.‏
‏ شما مواجه میشید با یک جماعت کثیری از مسلمان ها که حتی یک بار هم کتاب آسمانی خودشون قرآن رو هم نخوندن، ‏سیرت نبوی رو نخوندن.‏
‏ احادیث بی شمار در مذهب خودشون از شیعه و سنی در نظر بگیرید که نخوندن.‏
‏ با احکام فقهی، با قوانین مندرج در قرآن، در دین اسلام در کشورهای اسلامی آشنایی ندارن اما خودشون رو مسلمون میدونن ‏چراکه وراثتی وارد این دین شدن.‏
‏ همون مبحثی که به نظرم دیگه خیلی قابل لمس هست.‏
‏ اصلا حتی نیاز به تکرار نداره.‏
‏ شما در نظر بگیرید که اگر امروز در ایران به دنیا نیومده بودید در سوییس به دنیا اومدید.‏
‏ الان مسیحی بودید.‏
‏ اگر در اسراییل مثلا به دنیا اومده بودید الان یهودی بودید.‏
‏ اگر در هندوستان به دنیا آمده بودید به احتمال زیاد هندوئیسم بودید و الی آخر.‏
‏ یعنی چیزی که باز هم شما برای آن انتخابی در میان نداشتید.‏
‏ آزادی و اختیاری را در برابر نداشتید.‏
‏ جبرا وارد این وادی شدید و حالا با این جبری که در آن اسیر بودید همتای همان نگاه به وطن، هم وطن و هم میهن.‏
‏ یعنی باز هم مترادف با مبحث وطن.‏
‏ شما دارید هویت را از جایی می گیرید که برایش انتخابی نداشتید.‏
‏ برای انتخاب کردنش اختیاری نداشتید، آزادی را نداشتید و جبرا وارد این وادی شدید اما به واسطه فشار اجتماعی که روی ‏شما هست این مسئله را هم پذیرفتید.‏
‏ یعنی ما وقتی نزدیک به این هویت فردی می شویم، هویت فردی که برگرفته از مباحث جبری است.‏
‏ انسانی که حالا به واسطه جبر نزدیک شده به مفهوم وطن.‏
‏ وطنی رو که انتخاب نکرده اختیاری نداشته.‏
‏ دین و مذهبی که وراثت به دوش کشیده و به پیش برده.‏
‏ حالا این فرد خود رو به نوعی وابسته به این تعاریف و این المان ها می دونه.‏
‏ خودش رو یک مسلمونی می دونه که خب مسلمان زاده ایست که در همین شرایط زندگی کرده.‏
‏ حالا هویت او نسبت داده میشه دوباره به همین دین مشخص.‏
‏ حالا فشارها و قضاوت ها پیرامون همین دین هست.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید بلافاصله در کشورهای اروپایی به واسطه خرابکاری افرادی که خود رو مسلمون می دونن که اتفاقا ‏مسلمون هستند و اتفاقا باورمند هستند.‏
‏ یعنی اون جماعتی که میاد آدم ها رو می کشه و می خوره و نمی دونم تیر می زنه و گردن می بره با تبر تو خیابون میاد.‏
‏ این مسلمون باورمندی ست که اومده تا انتقام از کفار بگیره و آیات قرآنی رو به پیش ببره و کافران رو به خواری بکشه.‏
‏ اما جماعت بی شماری که مثلا در همون کشورها دارن زندگی می کنن و مسلمان زاده هستند.‏
‏ این هویت هویتی الصاقی بر وجود آنهاست.‏
‏ هویتی است که آنها به اختیار آن را به دست نگرفته اند.‏
‏ اما می بینید که در مواجهه حاضرند گریبان بدرند.‏
‏ حتی در باب معنی که درباره اش تحقیق نکردند چرا که احساس می کنند هویت فردی آنها است که زیر سئوال رفته.‏
‏ یعنی شما اگر نزدیک بشید به این جماعت مسلمان زاده ای که به عنوان مثال در کشورهای اروپایی و دیگر کشورها حاضرند ‏گریبان بدرند و از این تفکرات مسموم اسلامی دفاع کنند، گاها پشتش فکر و عقیده و باور هست و تحقیق.‏
‏ و حالا احساس می کنند که هم پوشانی دارند با این باورها یا به نوعی مغزشویی شده اند و در یک شرایط اسفناکی قرار گرفته ‏اند و اینگونه شده اند.‏
‏ اما طیف بالاشون اینگونه نیستن.‏
‏ یه طیفی شون احساس می کنن به فردیت اونهاست که داره توهین میشه.‏
‏ به هویت فردی اونهاست که داره توهین میشه.‏
‏ و حالا حاضرند وارد این میدان جدل بشن.‏
‏ برای اینکه از خویشتن شون دفاع کنند.‏
‏ همون مسئله ای که ما پیرامون وطن هم درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ فرای این ما مواجه میشیم.‏
‏ از باورهایی که در جهان وجود داره.‏
‏ حالا باورهای عرفانی که در جهان هست.‏
‏ باورهای سیاسی که در جهان هست، باور اقتصادی که در جهان هست و باورهای بی شماری که در جهان وجود داره و افرادی ‏هستند که هویت خویشتن رو از این باورها میگیرن.‏
‏ نکته مهم و اساسی در این مسائل این هست که هرگاه هر انسانی در جهان به واسطه انتخاب با آزادی عمل هر کدوم از این ‏هویت ها رو قبول کنه نکته قابل احترامی هست و میشه بهش احترام گذاشت و موضوعی که ما درباره اش بحث نداریم.‏
‏ حالا اون آدم هویت خویشتن رو از یک باور مشخص، از دین مشخص، از یک مذهب مشخص، از یک کشور مشخص گرفته ‏اما با دانش، با اطلاعات به اختیار، فارغ از جبر اونجا میتونه از هویت خودش دفاع کنه و شما هم اگر اون رو به نوعی به واسطه ‏هویتش قضاوت کنید حرجی بر شما نیست و این کاملا قابل فهم و درکه.‏
‏ اما نکته مهم ما در این مساله این هست که اکثر این هویت هایی که داره به این افراد الصاق میشه هویت هاییست که جبرا اون ‏رو پذیرفتن و فشار اجتماعی باعث میشه که اونها رو بپذیرند و قبول کنن.‏
‏ پس باز هم ما نزدیک میشیم به مساله مهمی که پیرامون جبر و اختیار داریم.‏
‏ اختیاری که تمام معنای آزادی رو در خود داره.‏
‏ یعنی شما هر جا در برابرتان نقطه ای وجود داره که داره تصویرگری از جبر میکنه یعنی از بین بردن کامل آزادی.‏
‏ آزادی معنای دیگری به جز این انتخاب ها و اختیار انتخاب داشتن نداره.‏
‏ یعنی حالا شما باید به عنوان یک انسان بتونید فرد با باتوجه به فردیت خودتون هویت خودتون رو تعریف کنید.‏
‏ این هویتی که ما پیرامون آن جهان بینی و چارچوب اخلاقی که یک انسان به آن معترف است داریم، تصویر می کند.‏
‏ اما در جهانی که ما با آن رو به رو هستیم، انسان های بیشماری که در کشور های مختلف تنها به دنیا آمده اند به واسطه این به ‏دنیا آمدن جبرا وارد وادی هویتی شده اند که هیچ نزدیکی و قرابتی با وجودیت آن ها با نگاه آن ها ندارد.‏
‏ تنها به واسطه اینکه در ایران به دنیا آمدند، ایرانی لقب می گیرند.‏
‏ تنها به واسطه اینکه مسلمان زاده بودند، مسلمان تصویر می شوند.‏
‏ تنها به واسطه اینکه در یک خانواده ای به عنوان مثال کمونیست به دنیا آمده اند و باورهای کمونیستی خیلی درشان جریان ‏داشته، آن ها هم مثلا کمونیست به حساب میان.‏
‏ هرچند که این اعتقادات جدید کم تر این گونه وراثتی در حال انتقال هست اما ما باز هم شرایطش را می بینیم.‏
‏ یعنی ما می بینیم که در یک سری از این کشورها مثل اتحاد جماهیر شوروی این نگاه هم مبدل به آن اون نگاه مذهبی شده و ‏همونقدر وحشتناک در حال پیش رفتن بوده، همانقدر در پی از بین بردن آزادی ها بوده، همانقدر در پی جبری کردن جهان بوده ‏و با همان المان های مشخصی که در دین و مذهب و وطن و مباحثی از این دست بوده پیش رفته.‏
‏ حالا ما با یک جماعتی روبه رو هستیم که جبرا در این زندان مشخص اسیر ماندند و حق انتخابی ندارند.‏
‏ یعنی این مبحث مهم باز هم برمی گردد به جبر و اختیار، جبر و اختیاری که ما باید هر موضوع جبری در جهان را از میان ‏برداریم تا به آزادی برسیم تا آزادی اصلا معنایی داشته باشد.‏
‏ یعنی شما وقتی در جهانی رو به رو هستید با کشورهای بی شماری که جبرا به وجود آمده اند، با مردمی که هم وطن و هم میهن ‏هم تصویر شدن و قلمداد شدن بدون اینکه بخواهند انتخاب و اختیاری داشته باشند.‏
‏ حالا در این وادی اینقدر این فشارها زیاد هست در سراسر جهان با هر نوع نگرش فکری از اموری است در نظر بگیرید تا اسلام ‏و مسیحیت و یهودیت.‏
‏ اینقدر این معانی مدام در حال تکرار هست.‏
‏ او در این فشارهای اجتماعی از بین میره، له میشه، قبول میکنه حتی بدون اینکه بهش باوری داشته باشه.‏
‏ حالا مسئله مهم دوباره اون برگرفتن اختیار هست و حالا ما باید در این وادی مشخص در برابر این جبر بایستیم و پیرامون مسئله ‏هویت هم دوباره ما باید در راستای اختیار باشه که بخواهیم به پیش بریم.‏
‏ وقتی ما پیرامون این هویت صحبت می کنیم، هویت اون جایی معنا پیدا می کنه که انسان خودش بتونه انتخاب بکنه.‏
‏ حالا این که قرار باشه از چه وادی ای انتخاب بکنه، خودش با فردیت خودش اخلاقی رو تصویر بکنه، چهارچوبی رو تصویر ‏بکنه، خودش بنیان گذار تفکر تازه ای باشه و یا اینکه به دنبال افکار دیگران بگرده.‏
‏ حالا این افکار مذهبی می خواد باشه در راستای وطن و هم وطن می خواهد باشد و وابسته به فرهنگ کشور های مختلف باشد ‏و یا یک ارزش نوظهور در جهان باشد. تفاوتی نیست.‏
‏ نقطه مهم همان اختیار داشتن برای انتخاب این هویت فردی است.‏
‏ ما دوباره نزدیک می شویم به همان مبحثی که پیرامون جهان آرمانی داریم که در آتی هم در ویژه برنامه های مختلف درباره ‏اش صحبت می کنیم.‏
‏ اما پیش تر از این من در کتاب جهان آرمانی درباره اش صحبت کردم.‏
‏ یعنی ما باید جهان را به سمتی از اختیار ببریم که حق انتخاب داشته باشیم تا بتوانیم انتخاب بکنیم.‏
‏ هر وقت که بتوانیم این جهان را از جبر و این آلودگی به جبر پاک کنیم، قاعدتا به آن نقطه ای که می خواهیم می رسیم و ‏آزادی در جهان هویدا خواهد شد.‏
‏ پس وقتی ما در باب این هویت فردی صحبت می کنیم، مرحله ابتدایی اش از میان بردن جبر است.‏
‏ حالا با داشتن اختیار و انتخاب آن فرد می تواند هر نوع هویت فردی رو برای خودش بتراشه. انتخاب بکنه. تصویر بکنه.‏
‏ میتونه برگرفته از باورهای گذشتگان و پیشینیان باشه و یا اینکه خودش بنیان گذار یک فکر تازه باشه.‏
‏ خودش یک چارچوب اخلاقی و یک فلسفه و جهانبینی رو تصویر بکنه.‏
‏ حال اگر جهان به این سمت از اختیار کشیده بشه قاعدتا اون قضاوت ها هم به کنار خواهد رفت.‏
‏ و یا اینکه اگر جهانی به وسعت جهان آرمانی تصویر بشه خب قاعدتا انسان هایی چون میهن و وطن و هم وطنان رو انتخاب ‏کردن.‏
‏ هویتشون رو هم میتونن از همون تفکر حاکم بر اون نگاه ها هم بگیرن.‏
‏ اونجاست که دیگه اون هویت فردی معنا گر واقعی فردفرد انسان هاست.‏
‏ اما در این جهان مشخص ما مواجه هستیم با این هویتی که خلط شده با مباحث بی شمار در جبر.‏
‏ که گاها هم اگر دفاع افراد از این هویت های چسبانده شده و الصاقی به وجودشون میکنن به واسطه این هستش که احساس ‏میکنن به فردیت و هویت خودشون هست که توهین شده.‏
‏ قاعدتا جهان جهانیست پر از جبر.‏
‏ همه چیز جهان ما برگرفته از همین جبر است.‏
‏ موضوع مهم برای زیست ما انسان ها قاعدتا کم کردن این جبر ها هست.‏
‏ یعنی شما در جهانی به دنیا اومدید که حتی بدنیا اومدنتون هم جبری بوده.‏
‏ یا حتی شما حق انتخابی برای بدنیا اومدن و یا نیومدن نداشتید؟
‏ ما این جهان رو میشناسیم و درش زندگی کردیم.‏
‏ می دونیم که حتی رفتن ما از دنیا هم جبری هست.‏
‏ بیشتر اتفاقات جهان جبری است.‏
‏ حالا در شرایطی که ما می تونیم با انتخاب و اختیار جهان رو به پیش ببریم، چگونه ممکنه که باز هم تن در بدیم به این جبر؟
‏ خوب قاعدتا این مبحث باز مبحث بلند و طول و دراز ما میشه در راستای اون فرمانبرداری، طاعت، بردگی، بندگی، مفهوم خدا ‏و معانی بی شماری که دائما در گوش آدمی از همون ابتدا داره تکرار میشه.‏
‏ انسانی که هویت خودش رو به واسطه تعالیم و تربیت هاییست که مدام داره میگیره.‏
‏ اثرپذیری ایست که از گوشه و کنار داره بهش فشار میاره.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با انسانی که به طول بودن خودش مدام در حال تربیت شدن هست.‏
‏ در حالت تبدیل شدن به یک انسان هست دیگه.‏
‏ انسانی که انسان به دنیا نمیاد با این تعاریفی که ما امروز نسبت به انسان داریم.‏
‏ پس تعلیم و تربیتی میبینه برای این انسان شدن.‏
‏ و حالا اینقدر این فشار ها زیاد و بی امان و توامان هست که همه سر خم میکنن در برابر این جبر و این جبر رو به نوعی پاس ‏میکنند و قبول میکنن برای رسیدن به اون نقطه ای که ما تحت عنوان آزادی می شناسیم و تحت عنوان رهایی می شناسیم.‏
‏ نیازمند این هستیم که همه این جبر ها رو از میان ببریم.‏
‏ جبر هایی که امروز بصورت وحشتناک در جهان وجود داره و مردم قبول کردن.‏
‏ یعنی یک بار.‏
‏ شما خودتون رو دور از این فضا، به دور از تمام تعصبات، فقط به جهان پیرامونتان نگاه کنید.‏
‏ به این جبر احمقانه ای که در سراسر جهان تصویر شده و قبول شده.‏
‏ انسانی که در یک نقطه از جغرافیای جهان جبرا به دنیا می آید و حالا جبرا این نگاه را قبول می کند.‏
‏ این نگاه می تواند برگرفته از وطنی که در آن به دنیا آمده باشد و یا از دین و مذهبی که وراثتی آن را به ارث برده.‏
‏ حالا این را نه تنها قبول می کند، حالا سینه چاک می کند برای چیزی که جبرا به او عطا شده.‏
‏ نه با انتخاب و انتخاب، نه با اختیار داشتن، نه با آزادی عمل داشتن.‏
‏ تنها به واسطه جبری که بر زندگی او حاکم بوده.‏
‏ نقطه گذر برای رسیدن به آزادی قاعدتا از میان بردن جبر است.‏
‏ حالا ما جبری که در جهان وجود دارد و قابل لمس برایمان هست و می توانیم آن را از میان برداریم رو را باید از میان برداریم ‏تا به آن نقطه مشخص برسیم تا در نهایت ما بتوانیم در باب هویت انسان ها صحبت کنیم به دور از اینکه یا خودشان را به واسطه ‏این فشارهای اجتماعی، این دانش کم آویزان به این نوع از هویت های کاذب کرده اند و یا قضاوتی که انسان ها پیشاپیش به ‏دور از این که این هویت فردی آن ها را بشناسند، در باب آن ها می کنند.‏
‏ چیزی که در همه جای دنیا هم قابل لمس و شهود است.‏
‏ قاعدتا پیرامون این مبحث می شود بیشتر و بیشتر صحبت کرد.‏
‏ در آتی هم باز هم در بابش صحبت می کنیم.‏
‏ در این انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح بکنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره، ‏می تونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من بیشتر از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهای خودم رو تحت عناوین ‏کتاب هایی به رشته تحریر در آوردم.‏
‏ تمامی این کتاب به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.‏
‏ می توانید با مراجعه به این وبسایت این آثار را به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه اون رو ‏با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.‏