‏ خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص که ما در باب حکومت های استبدادی صحبت کردیم.‏
‏ قاعدتا به این مرحله می رسیم که حالا یه مقداری در باب جمهوریت و دموکراسی صحبت بکنیم و گذر از این نگاه استبدادی.‏
‏ که خب قاعدتا این نگاه جمهوریت و این نگاه دموکراسی راهی بوده برای دور شدن از اون معانی که پیرامون استبداد وجود ‏داشته.‏
‏ اما در این ویژه برنامه و در این قسمت مشخص حالا قصد بر این هستش که ما در باب نکات مثبت و منفی صحبت بکنیم و این ‏سیر رو به نوعی درباره اش صحبت داشته باشه.‏
‏ همون طوری که توی قسمت های گذشته صحبت کردیم گفتیم که انسان ها به واسطه باور هایی که در خودشون به وجود ‏آوردن و فرهنگی که برای خودشون پدیدار کردن، میلی به این استبداد داشتن و میل به این استبداد درشون شکل گرفت و به ‏نوعی تبدیل به اون آمال و آرزوهاشون شد، تبدیل به نوع زندگی شون شد، فرهنگ غالب شون رو ساخت.‏
‏ وقتی نگاه تاریخی هم به این مسئله داشتیم گفتیم که خب از همون ابتدا هم این نگاه استبدادی وجود داشت و در طول تاریخ ‏هم بشر با این دست به گریبان بود.‏
‏ اما از همون ریشه های تاریخیش هم حتی اگر بخواهیم نگاه بکنیم صحبت کردیم و گفتیم که خب یک نگاه متفاوتی هم ‏نسبت به سیاست و حکومت داری وجود داشت.‏
‏ نگاهی که شاید توی یونان بیشتر به چشم میاد آید و بعد از آن هم در رنسانس و اروپا که تکامل پیدا کرد و پیشرفت کرد تا در ‏نهایت دموکراسی که امروز می شناسیم در جهان در بخشی از جهان حاکم شد و به نوعی این دموکراسی هم گذر از آن نظام ‏های استبدادی و آن سیستم های فاسد، استبداد زده و دیکتاتوری بود.‏
‏ ریشه ها بر می گردد به همان دوران یونان باستان.‏
‏ حالا یونانیان که بیشتر توانستند جدل بکنند، بحث بکنند، صحبت بکنند، تفکر بکنند، اندیشه بکنند و در پی این اندیشه هایی ‏که کردند یک نگاه متفاوتی را نسبت به مباحث سیاسی داشته باشند.‏
‏ ما با یونانی روبه رو بودیم که قاعدتا همه درباره اش کم و بیش شنیده اند و می دانند که حالا فلاسفه ای داشته که می توانستند ‏صحبت بکنند.‏
‏ در باب موضوعات مختلف تا آن اندازه غرق در تعصبات نبودند.‏
‏ این ریشه های مذهبی و دینی نتوانسته تا این حد آنها را غرق در خود بکند که جای تامل و تفکر را ازشون بگیره.‏
‏ خب ما توی قسمت های گذشته هم در باب این فرهنگ خداوندی صحبت کردیم.‏
‏ چه در ویژه برنامه مشخصی که پیرامون خدا بود، چه در همین ویژه برنامه حکومت که در قسمتی که پیرامون فرهنگ استبدادی ‏بود صحبت کردیم، گفتیم یکی از نشانه های قدرتمند این فرهنگ استبدادی و پیدایش و قدرتمند شدنش در بین مردم، این ‏نگاه به یگانگی و وحدانیت خدا بود که خب در ادیان سامی بیشتر و قدرتمند تر هست.‏
‏ اما وقتی شما مواجه میشید با ادیان باستانی که در میان مردم یونان به عنوان مثال وجود داشته حالا مواجه میشید با یک ‏چندخدایی.‏
‏ یه توضیح مختصری پیرامون این موضوع داشته باشیم تا بیشتر وارد بحث بشیم.‏
‏ خب قاعدتا فرهنگ خدا و این برتری طلبی ها مالکیت، قدرت.‏
‏ این ها هر کدوم یه فرهنگی رو برای جامعه میسازه.‏
‏ فرهنگ هایی که قاعدتا به ضرر زندگی جمعی ما هست و باعث خیلی از اتفاقات وحشتناک هم میشه که پیرامونش مفصلا ‏صحبت کردیم.‏
‏ اما یه نقطه تفاوت و تمایزی هست که در نگاه های یکتا پرستانه وجود داره اما در نگاه های مشرکانه خیلی کمرنگ تر و ‏ضعیف تر هست.‏
‏ یعنی شما با ادیانی رو به رو میشید که حالا این قدرت رو انحصارا در اختیار یک خدای واحد تصویر میکنه.‏
‏ مثل چیزی که داره اسلام به ما عرضه میکنه.‏
‏ یا پیش تر از اون یهودیت و مسیحیت تصویر کردن یک خدای واحد و قدرتمندی که همه قدرت از آن اوست.‏
‏ خب در این فرهنگ مشخص خب قاعدتا خدای بر زمینی هم جانشین اون خدا خواهد شد.‏
‏ ما به ازای این خدای در آسمان ها خواهد داشت که در این نگاه یکتا پرستانه به شاه و امپراطور ختم میشه.‏
‏ حالا کسی که جا پای همون خدا می ذاره و با همون نگاه یگانگی، با همون نگاه وحدانیت و حالا بر اون اریکه ی قدرتی که ‏ساخته شده تکیه میکنه، همه قدرت را قبضه میکنه.‏
‏ اما وقتی مواجه میشیم با این نگاه مشرکانه، حالا این قدرت رو تقسیم و تقسیط میکنه.‏
‏ حالا مثلا در یونان باستان شما مواجه میشید با خدایگان بیشماری که در کنار هم اون قدرت رو میسازن.‏
‏ یعنی دیگه قدرت در اختیار یک فرد نیست.‏
‏ یک خدای واحدی نیست که همه قدرت رو در اختیار داشته باشه.‏
‏ حالا خدای جنگ هست نمیدونم خدای دریا هست، خدای صاعقه هست، خدای باران هست و الی آخر.‏
‏ خدایگان بیشماری که با قدرت هایی که در اختیار دارند این نظام حاکم رو می سازند.‏
‏ حالا این ها باید مابه ازاء داشته باشه در جهان پیرامون ما.‏
‏ یعنی فرهنگ هایی که به ما خورانده میشه.‏
‏ در نهایت قرار هست که یک برآیندی در زندگی اجتماعی ما داشته باشد.‏
‏ پس یکی از نکات عطف و مهمی که در نگاه به یونان میشه داشت همین نگاه چندخدایی هست.‏
‏ همین نگاه مشرکانه است.‏
‏ در برابر این وحدانیت و این قدرت واحد هست.‏
‏ یعنی از همون ابتدا در نگاه به خدا هم سعی شده این قدرت تقسیم بشه و قدرت در اختیار یک فرد قرار نگیره.‏
‏ حالا وقتی میاد در مابه ازای خودش در جهان اجتماعی اون ها، در جهان سیاسیشون هم اون قدرت سعی میکنه تقسیم بشه.‏
‏ سعی میکنه بین افراد بیشتری تقسیم بشه تا اون قدرت اون نگاه لجام گسیخته ی مطلق خودش رو نداشته باشه.‏
‏ پس یکی از نکات مهم و کلیدی هم در نگاه به این فرهنگ ساخته شده.‏
‏ این نگاه سیاسی که در آینده توسط اروپائیان بال و پر گرفت و به شکل دموکراسی امروزی رسید شاید همین نکته مهم باشه.‏
‏ همین نگاه مشرکانه ای باشه که در دل یهودیان وجود داشت که این قدرت رو تقسیم می کنند.‏
‏ اما فرای این نگاه، ما مطمئنا در برابرمان یک قومیتی رو داشتیم که حالا زمان بیشتری رو برای تامل و تفکر داشتند.‏
‏ حالا از اون تعصبات و ترس های وحشتناکی که در بین مسلمانان، مسیحیان و یهودیان وجود داره دورتر بودند.‏
‏ حالا نگاهشون یک مقداری واقع گرایانه تر به جهان پیرامون بود و از دل همین نگاه هایی که دورتر از تعصب بود و حالا زمانی ‏داشت برای تفکر کردن، برای تعقل کردن، برای جر و بحث و جدل کردن، می تونست نگاه های تازه ای رو هم پدید بیاره.‏
‏ پس یکی از عوامل مهم دیگه هم در میان این یونانیان همین موضوع بود.‏
‏ یعنی زمان برای تفکر کردن، احترام به این اندیشیدن و فکر کردن و در عین حال دور بودن از این تعصبات و تعصباتی که ‏باعث می‌شد شما اجازه فکر کردن نداشته باشید و اجازه تشکیک کردن نداشته باشید، به چیزی نمی توانستید شک بکنید.‏
‏ شما در دل یهودیان یا در دل مسلمانان و مسیحیان نمی‌توانید تفکری بکنید و تفکر منتقدانه داشته باشید.‏
‏ به موضوعی شک بکنید.‏
‏ موضوعی را به نوع دیگری نگاه بکنید.‏
‏ تمام پرسش‌ها از همان ابتدا پاسخی برایش وجود دارد.‏
‏ پاسخ‌ها در اختیار شماست و شما باید همین راه را به پیش بروید.‏
‏ اما وقتی مواجه می‌شویم با این نگاه در یونان حالا متفاوت است.‏
‏ حالا باید به دنبال پاسخ ها بگردند.‏
‏ حالا قرار است به دور از تعصب به دنبال پاسخ ها باشند.‏
‏ در همین نقطه عطفی می‌شود در این نگاهی که در یونان وجود داشته.‏
‏ حالا می‌آید و صحبت از این می‌کند که یک اتفاق جمعی است.‏
‏ یعنی ما صحبت کردیم در باب حکومت.‏
‏ در قسمت ابتدایی که این حکومت تشکیل شده تا زندگی جمعی انسان ها یک نظم و قاعده ای داشته باشد.‏
‏ نظم و قاعده ای که قرار است در نهایت آزادی بیشتر را برای مردم فراهم بکند، آزادی قانونمندی را فراهم بکند تا تعداد ‏بیشتری بتوانند از این آزادی ها بهره ببرند.‏
‏ ما را نزدیک تر به مفهوم عدالت و برابری بکند.‏
‏ قرار است آرامش در زندگی انسان ها جاری و ساری باشد.‏
‏ حالا این نگاه ما را به این سمت می برد که خب باید بیشتر تفکر کرد به این موضوع و نگاه کرد که این یک اتفاق جمعی ‏است.‏
‏ این یک حرکت جمعی است پس می تواند جمع هم برایش احاطه بیشتری داشته باشد.‏
‏ از همین جا شما ریشه های این تفکر و این باور به دموکراسی به نوعی مردم سالاری شکل می گیرد.‏
‏ اینکه مردمی که در این زندگی جمعی همه و همه درگیر هستند قاعدتا باید در باب این مسائل هم بیشتر فکر کنند، بیشتر ‏حرکت داشته باشند و فعل بیشتری داشته باشند و ما مواجه می شویم با این تفکرات اینکه در میان همان یونانیان باستان هم در ‏بین همان افلاطون و ارسطو و سقراط هم نظریات موافق و مخالف پیرامون این موضوع بوده.‏
‏ اینکه این تقسیم بندی حتی در دل دموکراسی هم دموکراسی خوب و بد رو تقسیم بندی میکردن.‏
‏ در دل دیکتاتوری هم دیکتاتوری خوب و بد رو تقسیم بندی میکردن.‏
‏ موضوعی که میشه دربارش صحبت کرد.‏
‏ اما موضوع مهم ما رسیدن به این مرحله از دموکراسی هست.‏
‏ رسیدن به گذر از این نگاه استبدادی است.‏
‏ اینکه تا چه اندازه نگاه اونها به خطا بوده و میشه دربارش صحبت کرد.‏
‏ در تقسیم بندی اونها قاعدتا این نکته وجود داشته که خب این دموکراسی هم میتونه دموکراسی خوب و بد داشته باشه که در ‏نهایت این دموکراسی بد ما رو میتونه به حکومت آنارشیسم برسونه و حکومت نادان و نادانان برسونه.‏
‏ اینکه انسان هایی که دانایی لازم رو ندارند تا بتونن امور رو به درستی به پیش ببرند.‏
‏ حال این که مثلا باوری باشه به این که یک فیلسوف عاقل و دانایی بتونه تمام قدرت را به دست بگیره.‏
‏ این که ایده آل های اون ها در باب حکومت داری چه بوده، موضوع بحث ما نیست.‏
‏ موضوعی است مجزا که میشه دربارش صحبت کرد.‏
‏ اما موضوع مهم این تفکر و تعقل به این نگاه مشخص است که حالا ما یک زندگی جمعی داریم و قرار هست یک نظم جمعی ‏را بوجود بیاریم.‏
‏ قوانینی را وضع کنیم برای آزادی بیشتر و همگانی، برای رسیدن به برابری و عدالت بیشتر، برای آرامش بیشتر، برای رفاه ‏بیشتر.‏
‏ و این نگاه جمعی باید توسط همین آحاد ملت هم شکل بگیره.‏
‏ ما این ریشه رو در اون ابتدا می بینیم و این یک دوران سکوت هزارساله ای رو در خودش میبینه.‏
‏ دیگه بیشتر از هزار سال.‏
‏ حالا یک دوران سکوتی است که سراسر جهان دوباره غرق در اون سکوت بزرگ میشه.‏
‏ دوران، دوران قدرت گیری ادیان مختلف است.‏
‏ اروپا در اختیار مسیحیان هست.‏
‏ مسلمانان از این سمت قدرت را می گیرند و با توجه به آن تعاریفی که پیرامون فرهنگ استبداد کردیم و گفتیم که ریشه هایش ‏تا چه اندازه وابسته به وجودیت خداست، به معنای خداست.‏
‏ خب حالا ما مواجه می شویم با یک دوران تاریکی که سراسر جهان غرق در این استبداد است.‏
‏ جای هیچ تفکری وجود ندارد.‏
‏ شما نگاه بکنید به حکومت های مختلفی که در سراسر جهان بوده اند، جنگ های بی پایانی که کرده اند چگونه حقوق همگان ‏را پایمال کردند برای یک آرمان و ایده.‏
‏ صحبت هایی که پیرامون این حکومت های استبدادی کردیم که چگونه یک هدف غایی را تصویر می کنند و همه را مبدل به ‏وسیله می کنند، چگونه یک شخص را همتای خدا در جایگاه خدا به کرسی قدرت می نشاند و ما مواجه می شویم با این دوران ‏سکون و سکوت.‏
‏ این دوران سکون و سکوتی که قاعدتا زندگی بشری را بدتر و بدتر کرد، وحشتناک تر کرد.‏
‏ شما مواجه میشید با قرون وسطی و قرون دیوانه واری که حالا درش بدترین اتفاق می افته.‏
‏ تفتیش عقاید اتفاق می افته.‏
‏ جنگ های صلیبی اتفاق می افته.‏
‏ از این طرف در جهان اسلام به همین شکل، جنگ های بی پایانی که اتفاق می افته برای کشورگشایی، قدرت گیری سلسله های ‏مختلف در جای جای کشور های اسلامی، از عثمانیان، از صفویان، از پیش تر از اون امویان، عباسیان.‏
‏ و این نگاه دگم همواره هم قدرتمند بوده.‏
‏ این نگاه استبدادی قدرت یکتا رو داشته و یا در اروپا دوران سیاهی که اروپاییان پشت سر گذاشتند از نادانی، از این تسلیم بودن ‏در برابر قدرت واحد.‏
‏ ما در باب معنای خدا صحبت کردیم و گفتیم بارها در باره اش در قسمت های مختلف هم صحبت کردیم.‏
‏ گفتیم این وجودیت خدا وابسته به نادانی ها، ناتوانی ها و ترس های انسانی ست.‏
‏ حالا ما مواجه میشیم با دورانی که انسان ها بیشتر و بیشتر خودشون رو در این نادانی و ناتوانی و در ترس ها و وحشت های خود ‏غرق می کنند.‏
‏ یعنی اگر یک بیماری قرار بود که شیوع پیدا کند بین مردم پخش می شد و تعداد بیشماری از مردم در اروپا هم از بین بروند.‏
‏ و این اون دوران استبدادی قدرتمند هستش که حالا از بعد سیاسی، از بعد اجتماعی، از بعد فرهنگی، از بعد اقتصادی همه چیز ‏در تنگنا بوده تا اینکه حالا این مردم اروپا سعی می کنند که یک نگاه دوباره ای داشته باشند به این مشکلات برای رفع این ‏مشکلات یک نگاه تازه ای را پدید بیاورند و ما مواجه می شویم با رنسانس و رنسانسی که تحت عنوان رستاخیز هم شناخته می ‏شود.‏
‏ یعنی مسلمانانی که این کتاب های فلاسفه یونانی را و آن دوران روشن یونان را ترجمه کرده بودند، حالا به دست اروپایی ها ‏هم می رسد و اروپایی ها با خواندن به نوعی آن تفکرات و ریشه های تفکری سعی می کنند یک بازیابی دوباره ای داشته باشند ‏و ما می دانیم که غربی ها فرهنگ خودشان را برگرفته از فرهنگ یونانی می دانند و به نوعی با آن رستاخیزی که در آن ‏فرهنگ انجام می دهند و بعد از آن با عصر روشنگری و اینکه سعی می کنند آن را پویاتر و به پیش ببرند، یک فرهنگ تازه ای ‏را پدید می آورند و یک تمدن تازه ای را پایه ریزی می کنند و ما مواجه می شویم با این افکاری که در گذشته وجود داشته، ‏حالا دوباره زنده می شود و حالا مردم را به این سمت و سو می رساند که در باب موضوعات مهم دوباره بیندیشند.‏
‏ خب در باب حکومت و حکومت داری، این استبداد مطلقه ای که در همه جا حاکم بوده، حالا قرار است نگاه بر این باشد که ‏این حکومت استبدادی باید تغییر بکند.‏
‏ آحاد ملت در این اتفاق و این قرارداد اجتماعی به نوعی سهیم هستند زندگی همگان رو در بر گرفته پس باید آنها هم در آن ‏نظری داشته باشند.‏
‏ اینکه یک حکومت قدرتمندی که همه قدرت خودش و همه باور خودش را از یک خدای در دوردست ها می داند، قوانین ‏چندین هزاران ساله را به وجود آورده و به آنها پایبند هست و حاضر نیست که این قوانین را تغییر بدهد هم باید تغییر پیدا بکند.‏
‏ حالا ما مواجه می شویم با علمای بیشماری که سعی می کنند این نگاه را تغییر بدهند و سعی می کنند یک تعریف دوباره ای ‏نسبت به قانون داشته باشند.‏
‏ اینکه بگویند باید قانون از دل روابط انسانی به وجود بیاید، کشف بشود، استخراج بشود، ما باید قانون ها را مطابق با شرایط ‏خودمان تدوین بکنیم.‏
‏ قوانینی که باید عرفی باشد و نه شرعی.‏
‏ قرار نیست که شریعتی که هزاران سال قدمت دارد و برای مردم در آن دوران بوده، حاکم بر ما برای تمام دوران باشد و حالا ما ‏مواجه می شویم با این جرقه ها که در دوران روشنگری هم بیشتر و بیشتر به پیش می‌رود و در نهایت ما را به این سمت و سویی ‏می رساند که حالا قرار باشد دموکراسی حاکم بر جهان ما بشود، جهان اجتماعی ما بشود.‏
‏ یکی از نکات مهم شرطی کردن حکومت است.‏
‏ حالا قرار است حکومتی که باید خدمتگزار این مردم باشد یعنی ما در تعریف کلی حکومتی را تشکیل دادیم برای زندگی ‏بهتر.‏
‏ اینکه ما قرار است شرایط رفاهی بهتری داشته باشیم، شرایط اجتماعی بهتری داشته باشیم، آزادی های بیشتری را به صورت ‏همگانی بتوانیم کسب بکنیم.‏
‏ خب قاعدتا صحبت کردیم و گفتیم آزادی بدون برابری معنایی نخواهد داشت.‏
‏ قرار است این آزادی همپوشانی با همه مردم داشته باشد.‏
‏ همه انسان ها و در باور ما همه جان ها.‏
‏ خب ما باید بیشتر و بیشتر نزدیک به این معنا بشویم.‏
‏ حالا ما مواجه هستیم با اینکه برای رسیدن به این معانی برای رسیدن به برابری نیاز داریم که این حکومت خدمتگذار رو نسبت ‏به خودمون پاسخگو کنیم.‏
‏ حکومتی که هیچگاه پاسخگو به ملت نبوده.‏
‏ حکومتی که قرار بوده خدمت بکنه اما پادشاهی میکنه، سلطنت میکنه و قدرت رو در اختیار میگیره.‏
‏ به نوعی آقایی بر ملت میکنه، پادشاهی میکنه، جایگاه والا رو به دست میاره و از اون جایگاه استفاده و سوءاستفاده میکنه.‏
‏ اما پاسخگوی به ملت نیست.‏
‏ هیچ شرط و شروطی برای قدرت داشتنش وجود نداره.‏
‏ حالا ما میرسیم به اون مرحله ای که باید شرط بر این حکومت گذاشت.‏
‏ همون اتفاقی که مثلا در مشروطه ما می افته.‏
‏ در اون نگاه ها از همون ابتدا هم جرقه هاش زده میشه که حالا ما باید حکومت رو موظف بدونیم که در برابر ما پاسخگو باشه و ‏انتقادهای ما گوش بده و در خودش تغییری بوجود بیاره.‏
‏ این قدرت یکتا و مطلق وجود نداشته باشه بلکه برای این قدرت داشتن شروطی لازم باشه.‏
‏ حالا آرای مردم دخیل باشه در این.‏
‏ خیلی بزرگتر و مهم تر از اون پیرامون قانونی این اتفاق می افته.‏
‏ اینکه این قانون قرار نیست ابدی و ازلی باشه.‏
‏ قرار نیست یک قدرت ماورایی برای انسان ها قانون به وجود بیاره.‏
‏ اینکه خود انسان ها بسته به شرایطشون قرار هست که قانون رو به وجود بیارن.‏
‏ اون چیزی که ما تحت عنوان حکومت قانون میدونیم این برابری ای که در برابر قانون همگان باید براشون اتخاذ بشه.‏
‏ اینکه حالا شما چه وزیر باشی، چه وکیل باشی چه پادشاه باشی باید در برابر قانون پاسخگو باشید.‏
‏ قانون برای همه آحاد ملت نگاشته بشه.‏
‏ قانونی که با شرایط اون ها با موقعیت اونها همخوانی و همپوشانی داشته باشه، وابسته به شرایط تغییر کنه و به پیش بره.‏
‏ پس ما میرسیم به یک سری اصولی که در این نگاه به وجود میاد.‏
‏ یکی از اون اتفاقات هم قاعدتا گذر از این نگاه پادشاهی بوده.‏
‏ حالا ما وقتی در باب گذر از این شاهنشاهی که نماد و نشانه آن خدا و استبداد بر زمین است به دو گونه با آن رفتار می شود، ‏یک گونه قاعدتا در قبال پادشاهانی است که حالا در نقطه ضعف بیشتری هم قرار دارند و قبول می کنند این تغییرات را و این ‏تغییراتی که قرار بوده پله پله اتفاق بیفتد از دل همین حرکات اتفاق می افتد و این حکومت ها سعی می کنند پادشاهی این ‏پادشاه را مشروطه کنند.‏
‏ همان اتفاقی که در ایران ما افتاد در انگلستان افتاد و این قدرت مطلقه پادشاه ضعیف و ضعیف تر شد.‏
‏ تقسیم و تشریع شد.‏
‏ حالا برگشتند و این قدرت را کمرنگ کردند تا در نهایت به آن مرحله ای برسد که یک جنبه تشریفاتی داشته باشد.‏
‏ یک مقامی باشد که یک مقامی است شبیه به یک نماد و نشانه ای.‏
‏ در آن هرم قدرت، قدرت اجرایی از او سلب شود.‏
‏ اینها پله پله اتفاق افتاد.‏
‏ خب یک بخش برای تقابل و گذر از این شاهنشاهی و این حکومت استبدادی همین نگاه مشروطه خواهی بوده و یک نگاه ‏دیگر هم از میان برداشتن این سد بزرگ و عظیم.‏
‏ همان اتفاقی که در فرانسه و انقلاب کبیر افتاده.‏
‏ اینکه حالا این مردم با توجه به باورهایشان به این مرحله می رسند که باید این نقطه برداشته شود و این قدرت مطلقه برداشته ‏بشود تا بتوانند انسان ها به آن حد از آزادی و دموکراسی که به آن باور دارند برسند.‏
‏ این یک سد بزرگ و عظیمی است در برابر رسیدن که هر بار می تواند باز هم لجام گسیخته در برابر آنها صف آرایی کند و ‏دوباره قدرت را قبضه کند.‏
‏ به عنوان مثال وقتی به انقلاب مشروطه ایران نگاه می کنید، خب مردم ایران هم خواستند همین کار را انجام بدهند.‏
‏ خواستند حکومت را شرطی بکنند، گام هایی را برای رسیدن به دموکراسی بردارند اما مواجه شدند با پادشاهی که حالا دست ‏در دست دشمنان و اجانب حاضره که حتی مجلس را به توپ ببندند یا بعد از اون پادشاه قلدری که حاضر هست تمام ‏دستاوردهای مشروطه را از آن خودش بکنه، به نام خودش بکنه.‏
‏ و کسانی که برای این راه تلاش کردن رو هم قلع و قمع بکنه و در نهایت پادشاهی که هیچ صدایی رو برنمی تابد و همه رو به ‏سکوت و سکون و خفقان وا میداره و در نهایت مشتی مجیزگو رو برای خودش بوجود میاره تا دوباره اون نگاه و فرهنگ ‏استبدادی و این تسلیم بودن رو پدید بیاره.‏
‏ در خیلی از کشورها هم به همین صورت اتفاق می افته تا در نهایت با گذر از این سیستم به یک سیستم تازه ای دست پیدا ‏بکنن.‏
‏ سیستمی که در نهایت قرار هست قدرت رو تقسیم بکنه، حکومت رو پاسخگو بکنه، قوانین رو عرفی بکنه، قوانین رو با توجه به ‏شرایط به پیش ببره و در نهایت مهم ترین نکته درون خودش ایستا نبودن باشه.‏
‏ پویایی باشه، پیشرفت باشه.‏
‏ یعنی قرار هست حکومت به مرحله ای برسه که با تفکر و اندیشیدن بیشتر راه و رویه بهتر و بیشتری رو هم به پیش ببره.‏
‏ قرار هست همتای ادیان تفکری ایستا و درخودمانده نباشه.‏
‏ اینکه شما به یک موضوعی باور داشته باشید و تا آخر دنیا هم به همون باور داشته باشید.‏
‏ قوانینی برای شما وضع شده باشه و تا آخر دنیا هم به همون قوانین پایبند باشید.‏
‏ نقطه تفاوت و تمایزی که در بین نگاه به دموکراسی و میل به دموکراسی وجود داره همین نقطه پویایی هست که ما باید در ‏نهایت به این پویایی هم برسیم.‏
‏ پس قاعدتا ما با مبحث گذر از شاهنشاهی رو به رو میشیم که به دو صورت اتفاق می افته رسیدن به یک حکومت مشروطه.‏
‏ اینکه تا چه اندازه اون پادشاه با این موضوع کنار میاد و حاضره که تمکین بکنه این خواسته های مردم را و یا در برابرشان می ‏ایستد و در نهایت نابود خواهد شد و از میان برداشته خواهد شد.‏
‏ اتفاقی که در مثلا انقلاب کبیر فرانسه می افتد و این شاهنشاهی از میان برداشته می شود و یا این کنار آمدنی که در پادشاهی ‏های اروپا مثل پادشاهی انگلستان و بریتانیای کبیر که می شناسیم.‏
‏ این باعث شد که آن قدرت کمتر و کمتر بشود تا یک حکومت پارلمانی تحت عنوان دموکراسی هم شکل بگیرد و به پیش ‏برود.‏
‏ با توجه به رفتاری که این پادشاهان انجام دادند، این اتفاقات در آن کشورها افتاده یا با توجه به خواست ها و امیالی که ‏اندیشمندان در آن اجتماع داشتند و تا چه اندازه این نگاه و این باور به پادشاهی را مقابل دموکراسی و خواست جمعی مردم می ‏دانستند.‏
‏ در نهایت ما قرار است که به آن جمهوریت برسیم، به آن دموکراسی برسیم در این نگاه ها از ابتدا که صحبت کردیم در ‏نهایت ما را به این جایگاه میرسونه که حالا به یک مرحله ای برسیم که جمیع مردم برای زندگی اجتماعی خودشون تصمیم ‏بگیرند.‏
‏ حالا چه با انتخاب شخصی است که قدرت رو قرارهست به دست بگیره چه با انتخاب افرادی است که قرار است قانون گذاری ‏بکنند و قوانین و عدالت رو به پیش ببرند.‏
‏ قرار هست که اینها فعال بشن.‏
‏ در این اتفاقات قرار هست که اون حکومت وقت پاسخگویی در برابر مردم باشه.‏
‏ قرار هست که این قوانین نگاشته شده بر اساس روابط و شرایط بین انسان ها شکل بگیره، دائما پویا باشه و به پیش بره.‏
‏ اما گفتیم یکی از نکات مهم و بزرگ در بین دموکراسی همین ایستا نبودن هست.‏
‏ همین در پی پویایی و پیشرفت هست.‏
‏ ما از همون ابتدا هم زمانی که روبه رو میشیم با افکار افلاطون و افکار یونانیان باستان.‏
‏ که خیلی پیشتر از افلاطون هم بهش باورمند بودند و به نوعی او راوی این اتفاقات هست، شما مواجه می شوید با دموکراسی ‏مستقیم که حتی در آن دوران هم وجود داشته.‏
‏ مفهوم از دموکراسی مستقیم یعنی گذر از این دموکراسی که امروز در بیشتر کشورهای دنیا جاری و ساری هست. هست.‏
‏ یعنی اینکه حتی شما در باب موضوعاتی که به زندگی جمعی انسان ها مرتبط است باز هم به آرای جمعی رجوع بکنید.‏
‏ مثل اتفاقی که در سوییس هم می افتد.‏
‏ اینکه شما مواجه می شوید حالا یک کشوری تحت عنوان سوییس هست که خیلی نزدیک هست به این دموکراسی مستقیم.‏
‏ اینکه اگر قرار باشه یک موضوعی رو مطرح بکنند، یک قانون کلی که در زندگی افراد دخیل هست حالا سعی می کنند از این ‏دموکراسی مستقیم استفاده بکنند، رفراندوم بزارن تا مردم آراء شون رو بدهند.‏
‏ یا حتی شما می توانید با جمع کردن یک تعدادی امضا از مردم یک قانون تازه ای را به مجلس ببرید و این قانون را تصویب ‏بکنید.‏
‏ این ها از نشانه های دموکراسی مستقیم هست که گذر از آن دموکراسی ست که در ابتدا شکل میگیره و اون پویایی است که ‏قرار هست در دل دموکراسی وجود داشته باشه.‏
‏ قرار هست هر روز ایده های تازه ای مطرح بشه برای زندگی بهتر جمعی.‏
‏ یعنی ما یک نهایتی رو داریم، یک هدف غایی رو داریم که برای تشکیل حکومت بهش فکر کردیم.‏
‏ اینکه قرار هست زندگی جمعی ما از نظر اقتصادی بهتر باشه، رفاه بیشتری داشته باشیم، آزادی های بیشتری رو در اختیار ‏بگیریم، بیشتر و بیشتر به مفهوم عدالت و برابری برسیم.‏
‏ خب این هدف غایی مشخص هست.‏
‏ حالا هیچ تعصب و ترس و نادانی و ناتوانی ای هم در میان نیست که ما درجا بزنیم و مدام همون حرف گذشتگان رو به پیش ‏ببریم.‏
‏ قاعدتا با میل به این پیشرفت و پویایی و گذر از این ایستا بودن حالا سعی میکنیم که این تغییرات رو بوجود بیاریم.‏
‏ حالا مواجه میشیم با اینکه اگر دموکراسی در ابتدا اشکالاتی داره که قاعدتا داره اشکالات بیشمار که میشه ساعتها هم درباره ‏اش صحبت کرد که شاید در آتی هم در باب این مسائل هم صحبت کردیم.‏
‏ اما این موضوع مهم در دل دموکراسی هست که حالا شما فارغ از نادانی، ناتوانی و ترس ها و تعصبات می تونی در باب اونها ‏صحبت کنی و ایده هایی رو مطرح کنید تا هر روز پویاتر از گذشته باشه.‏
‏ این نگاه که هدف غایی اش هم همون خواسته های مشخص از زندگی جمعی انسان هاست و شما مواجه میشید با همون ‏دموکراسی مستقیمی که حالا سعی میکنه بوجود بیاره.‏
‏ حالا اینکه درباره اش صحبت میشه اینکه این دموکراسی مستقیم نیازمند شرایط مشخصی است.‏
‏ مثلا یه کشوری مثل سوییس با تعداد جمعیت پایین قابل قیاس با یک کشور مثلا بزرگ با تعداد بالایی مثل مثلا هندوستان یا ‏آمریکا و روسیه و کشورهای دیگه چین و اینها نیست.‏
‏ اینها صحبت هاییست که میشه درباره اش حرف زد و ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ اما موضوع مهمی که مطرح میشه در این وادی این هستش که میل به پیشرفت که حالا وقتی ما حتی می رسیم به دموکراسی که ‏امروز با ما مطرح میشه حالا باز هم باید ایستا نبود، باز هم باید بهش تفکر کرد.‏
‏ باز هم باید در پی پویایی اون بود و بزرگ ترین المانی که می تونه ما رو امیدوار به نگاه دموکراسی بکنه و اصولا نگاه های ‏مدرنی که در بین مردم شکل گرفته بعد از رنسانس و بعد از دوران روشنگری همین ایستا نبودن بوده.‏
‏ یعنی نقطه ی تمایزی که ما قرار میدیم.‏
‏ بارها هم در موردش صحبت کردیم میان ادیان و میان افکار انسانی.‏
‏ افکاری که از دل انسان ها برون اومده دیگه جنبه های الهی نداره.‏
‏ یکی این قدوسیت زدایی هست دیگه.‏
‏ یعنی هیچ قداستی برای صحبت ها قائل نیست.‏
‏ اینکه قرار نیست اگر کسی فلان نظریه رو دربارش صحبت می کنه پیرامون مباحث سیاسی این صحبت، صحبت مقدسی باشه ‏غیرقابل تغییر.‏
‏ هرجایی که آلوده به این قداست بشه ما باز دچار اشکال و مشکل میشیم و دوباره قرار هست درجا بزنیم و نقطه عطف نگاه به ‏دموکراسی و نگاه به نوعی انسانگرایی اومانیستی با تمام اشکالاتی که میشه دربارش صحبت کرد همین موضوع پویایی هست ‏که حالا قرار هست ما مشکلات رو ببینیم اما برای رفع اون تلاش کنیم چرا که دیگه کسی باور به این نداره که نادان هست، ‏ناتوان هست.‏
‏ قاعدتا ناتوانی ها در انسان ها وجود داره.‏
‏ نادانی ها به وجود وجود داره اما قرار هست که ما در برابر این نادانی و ناتوانی تلاش بکنیم.‏
‏ قرار هست راه های تازه ای رو به وجود بیاریم.‏
‏ پس قاعدتا گام هایی به سمت دموکراسی از همون ابتدا شروع میشه و هر روز هم در حال پویایی و پیشرفت هست.‏
‏ هر روز برای این راه تازه پیش آمده روش های مختلفی اتخاذ میشه.‏
‏ انسان ها به راه های دیگری میرسند تا به اون هدف غایی برسند و این نقطه عطف هست.‏
‏ حالا میتونه دموکراسی در شکل مثلا پادشاهی مشروطه باشه.‏
‏ تا رسیدن به یک دموکراسی ریاستی.‏
‏ تا گذر از این دموکراسی ریاستی تحت عنوان دموکراسی شورایی.‏
‏ تا رسیدن به دموکراسی مستقیم و الی آخر.‏
‏ تا رسیدن به باورهای تازه ای که کلیت این نگاه رو هم تغییر بده.‏
‏ پس نقطه عطف در همین موضوع مشخص است.‏
‏ در باب جمهوریت میشه ساعتها صحبت کرد در باب نکات مثبت و نکات منفی.‏
‏ در باب نکات منفیش هم.‏
‏ خب در این برنامه خیلی صحبت نکردیم چون ما بیشتر در این ویژه برنامه در باب حکومت استبدادی صحبت میکنیم.‏
‏ در ویژه برنامه ای که در آتی قاعدتا پخش خواهم کرد پیرامون جهان مدرن و این نگاه دنیای امروزی پیرامون دموکراسی هم ‏صحبت خواهیم کرد.‏
‏ اما در این ویژه برنامه به نظرم نکات مهم و کلیدی دربارش صحبت شد و در قسمت های آتی هم سعی میکنیم در باب مسائل ‏دیگری این نگاه استبدادی صحبت بکنیم و در نهایت گذر از این نگاه استبدادی و رسیدن به آزادی و برابری.‏