‏ خب دوستان قرار هست توی این قسمت در باب علم صحبت بکنیم و این تقابل علم و اسلام در برابر هم.‏
‏ اینکه علم و نگاه اسلام نسبت به علم چگونه بوده؟
‏ خب در وهله اول باید این رو در نظر داشته باشیم که یک تعریف مشخصی نسبت به علم داشته باشیم و بعد با این تعریف ‏مشخصی که ما نسبت به علم داریم نگاه کنیم ببینیم حالا اسلام میتونه نسبت به اون چه موضعی داشته باشه چرا که قاعدتا.‏
‏ موضع مشخصی که نمی تونسته داشته باشه.‏
‏ چون علم اون زمان موضوع قابل عرض و فهمی نبوده بالاخص که در اون خطه از جهان یعنی در عربستان اون دوران هم قاعدتا ‏موضوع قابل عرض و فهمی هم نبوده.‏
‏ هرچند که اگر بخوایم پیش تر از این منابعی رو در نظر بگیریم در باب علم اون روزگاران خب مواجه میشیم.‏
‏ با اینکه باز هم مثل موضوعات دیگری که در باب اون مفاهیم صحبت کردیم و گفتیم در قرآن و اصولا اسلام نگاه مشخصی ‏نسبت به این موضوعات نداشته و براش موضوعات مهمی نبوده مثل کار، مثل موضوعات اقتصادی، مثل عشق و موضوعاتی از ‏این دست که خب قرآن صحبت خاصی دربارش نکرده در باب علم هم به همین شکل بوده.‏
‏ یعنی ما داریم در باب دورانی صحبت می کنیم که.‏
‏ دو هزار سال پیش تر از آن هم ما مفاهیم علمی را داشتیم.‏
‏ یعنی اگر فلسفه را به عنوان مثال یک نمادی از علم قرار بدهیم، در دورانی به مراتب پیش تر از آن هم در بابش صحبت شده.‏
‏ یا مثلا اگر.‏
‏ پزشکی را به عنوان علم قرار بدهیم که خب قاعدتا هم جزو علم هست.‏
‏ خب ما در سرتاسر جهان، در مصر باستان، در همین ایران خودمان و یا در کشور های دیگر با این موضوعات در خود یونان با ‏این موضوع روبه‌رو بودیم.‏
‏ اما باز هم قرآن صحبتی پیرامون این موضوعات علمی نداشت.‏
‏ یا علوم دیگر مثل ستاره شناسی و یا موضوعاتی از این دست.‏
‏ خب قاعدتا کتاب قرآن، کتاب علمی که نبوده و در باب علم هم صحبت خاصی برای گفتن نداشت و ما می‌توانیم باز هم به ‏این نتیجه مشخص برسیم که دغدغه ای به عنوان علم اصولا اسلام نداشته که بخواهد درباره اش صحبت کند.‏
‏ دانش لازم را نداشته و اصولا موضوع مهم و دغدغه مهم اسلام اصولا دنیا و زیستن در این جهان نبوده و قاعدتا موضوعاتی که ‏در باب زیستن در این دنیا و پویایی در این جهان هست برای اسلام بی معنی و بی محتواست و موضوعات مهم برای آنها ‏قاعدتا در باب جهان دیگری است.‏
‏ جهانی در فرا که قرار است دنیا و زندگی این جهانی خود را فدای رسیدن به آن جهان پیشترها و در آینده بکند.‏
‏ با توجه به این تفاسیر می‌توانیم به این نتیجه برسیم که خب قاعدتا علم برای اسلام موضوع قابل بحث و ارزشی نبوده و خب ‏گفتم علومی که در آن دوران وجود داشته هم در قرآن به ویژه و یا در اصولا راه هایی که می تواند ما را به شناخت اسلام ‏برساند، هیچ گاه درباره اش به درستی صحبت نشده یعنی در دل احادیث.‏
‏ مثلا شما با یک همچین معانی ای رو به رو نمیشید.‏
‏ شاید به عنوان مثال یک حدیثی که بارها و بارها هر وقت بخواهید در باب مسائل علمی صحبت بکنیم از زبان این علمای دین ‏و آیات خدا و این دوستان می شنوید که.‏
‏ یک حدیثی است در باب این که شما باید به دنبال علم باشید ولو اینکه این علم در چین هم باشه.‏
‏ یه همچین حدیثی رو مدام تکرار می کنن برای اینکه نشون بدن اسلام به نوعی هم پوشانی داره با مسائل علمی که خب این معنا ‏گر موضوع خاصی نیست.‏
‏ حالا اینکه بخواد پیامبر دینی اذعان بکنه که شما به دنبال و یا جست و جوی علم باشید حتی اگر در چین باشه و این رو قلمداد ‏بکنیم.‏
‏ در باب اینکه اسلام تا چه اندازه با علم همسویی داشته.‏
‏ راه حل درستی نیست.‏
‏ یعنی برگرفته از همون ایمان و یا ترس و یا منفعت طلبی مون هست که می خوایم در نهایت به واسطه این تعصباتی که داریم ‏یک موضوعی رو تحلیل کنیم.‏
‏ پیش از اینکه ما به دنبال جستن راه درست و حقیقت باشیم، یک حقیقتی رو برای خودمون تعیین کردیم و حالا دنبال بهانه ‏هایی هستیم برای اثباتش.‏
‏ اما نگاه درست و دقیق اگر به این موضوع داشته باشیم و بدون تعصب بخوایم به این موضوع نگاه کنیم این هستش که ‏موضوعات علمی و اصولا علم در اسلام بی معنا بوده.‏
‏ دغدغه ای نبوده.‏
‏ اما فرای این اگر این رو کنار بذاریم و بخوایم با توجه به تعریفی که پیرامون علم داریم یک مبنایی قرار بدیم، این تعریف ‏مشخص رو نسبت به علم و بعد بیاییم این رو با ساختارهای فکری اسلامی مقایسه کنیم و ببینیم چقدر این دو موضوع با هم ‏سنخیت دارن و چقدر همدیگه رو به نوعی با هم همپوشانی دارن و در کنار هم معنا میشن.‏
‏ خب ما با علمی روبه رو هستیم که شاید بزرگترین و مهم ترین بخش این علم که باعث به وجود اومدن و پیشرفتش شده این ‏هستش که مدام در پی بازتولید خودش هست، مدام در پی تغییر در خودش هست.‏
‏ یعنی اصولا ما علم رو به همین می شناسیم دیگه.‏
‏ در علم ایمانی وجود نداره.‏
‏ قرار هست به همه چیز شک بکنیم.‏
‏ قرار هست که همه چیز رو تغییر بدیم.‏
‏ قرار هست که نگاه ها مدام در حال تغییر کردن باشه.‏
‏ مدام باید همه چیز رو مورد آزمون و خطا قرار بدیم.‏
‏ مدام باید آزمایش های مختلفی انجام بدیم و اصولا پایه های علمی بر پایه همین پویایی و پیشرفت هست.‏
‏ شاید بزرگترین نشانه ی علم هم همین پیشرفت و پویایی باشه.‏
‏ یعنی شما علم رو قاعدتا با شک کردن میشناسید.‏
‏ علم رو قاعدتا با فکر کردن میشناسید.‏
‏ علم رو قاعدتا با این موضوع میشناسید که ما قائل به یک ایمان خالص نیستیم.‏
‏ ما مدام در پی تغییر راه ها هستیم.‏
‏ تغییر راه های شناخت هستیم و اصولا علم اینگونه تعریف میشه.‏
‏ حالا اگر ما این مبنا و این معنای مشخص برای علم رو بخواییم بیاییم و با ساختارهای اسلامی مقایسه اش کنیم میبینیم که ‏کاملا با هم در تضاد هستند.‏
‏ در برابر این نگاه علمی که در پی پویایی و تغییر هست، یک نگاه ایستایی داریم.‏
‏ نگاه اسلامی، نگاهی که مختص به خدا هست.‏
‏ نگاهی که باورهای الهی رو می سازه.‏
‏ این ها بر پایه یک ایمانی تشکیل میشن.‏
‏ ایمانی که قرار هست شما به یک موضوع واحد باور داشته باشید و هر دلیلی رو برای اثبات اون بتراشید.‏
‏ در صورتی که علم به این شکل نیست.‏
‏ یعنی شما یک پدیده ای رو امروز به اون برای شناختش دست می برید تا این رو بشناسید.‏
‏ شما ذهن ایستا ندارید.‏
‏ از پیش تعیین نکردید که به عنوان مثال ابر چیست که تعریف مشخصی نسبت بهش ندارید که حالا برید و بگردید دلایلی پیدا ‏کنید که اون تعریف رو اثبات کنید.‏
‏ شما با این پدیده رو به رو میشید.‏
‏ به صورت مستقل به این پدیده نگاه می کنید.‏
‏ حالا هر اتفاقی که می افته رو یه بخشی میدید برای معنا کردن این شیئی که در برابرتان هست.‏
‏ حالا مدام دلایل مختلف رو میارید حتی اگر معنای پیشین شما رو هم رد کرد کنار نمی بینید دوباره در پی پیدا کردن راه دیگه ‏ای هستید و اصولا این تضاد و تناقض در معانی و در راه های رسیدن به این معانی در اسلام و علم وجود داره.‏
‏ اسلام در برابرش یک باور خشک و دگمی است که شما باید اعتقاد بهش داشته باشید و به نوعی ایمان بهش داشته باشید.‏
‏ حالا همه چیز به نوعی در اختیار اون هست، برای اون هست.‏
‏ همه چیز برای این هست که شما به اون معنی برسید.‏
‏ یعنی نگاه اسلامی نگاه خشکی است که در باب تمام موضوعات یک جواب مشخص داره و حالا با توجه به اون جواب ‏مشخصی که داره شما قرار هست دلایل رو بتراشید تا این موضوع مشخصی که برای شما اثبات شده است رو برای دیگران ‏اثبات کنید.‏
‏ فرای اون علم قاعدتا همواره با نادانی همراه است.‏
‏ یعنی افرادی که خودشون رو جویای علم می دونن بزرگترین دلیلشون این هستش که ما نادان هستیم.‏
‏ ما چیزی رو نمی دونیم و در پی این ندانسته ها به پیش میرن تا علم پیشرفت کنه.‏
‏ اما در برابرش یک نگاهی داریم نگاه اسلامی که قاعده اصلیش بر این هست که ما همه چیز رو می دانیم.‏
‏ یعنی اصولا دین اسلام و یا هر دین و باور دیگری که به نوعی به این وحدانیت و به این خداوندی و به این دین یکتاپرستی ‏مرتبط میشه، موضع اصلیش نسبت به تمام موضوعات دانستن.‏
‏ در باب هر پدیده ای اگر صحبت بشه یک خدایی هست که تمام این ها رو میدونه و حالا برای بنده های بندگان نظرکرده ‏خودش هم این معانی را از پیش‌ترها داده تا بدانند.‏
‏ یعنی شما مواجه میشی با موضوعات مهم علمی که امروز مثلا طی مرور سالها به واسطه هزاران خواندن، دانستن، آزمایش ‏کردن، به یک نتایجی رسیدن و بلافاصله مسلمونها دنبال این هستن که با فلان آیه به این نتیجه برسند که بله این را سالها قبل ‏خداوند گفته به نوعی با یک ورد خوانی، با یک جادوگری، با یک سهل انگاری به دنبال پیدا کردن معانی ای هستند که سالها ‏و ساعت ها و روزها و با تلاش های بسیار آزمون و خطاهای بسیار.‏
‏ حالا دانشمندان عالمان به این معانی رسیده اند و اینها به دنبال این هستند که با یکجور گره زدن یک معنی جزئی با یک معنی ‏های کلی به این نتیجه برسند که بله ما سالها پیش گفتیم و اصولا این تضاد ذاتی بین علم و دین همواره وجود داشته.‏
‏ اینکه دینی رو ما میشناسیم که در پی دانستن نیست، خود را دانای کل می داند.‏
‏ در باب همه چیز نظر دارد.‏
‏ در باب اینکه زمین چگونه است نظر داره.‏
‏ از سالیان گذشته در باب اینکه انسان چگونه خلق شده نظر داره، دانایی کامل داره و در برابرش علمی هستش که حالا به دنبال ‏جستن این پاسخ ها هست و اصولا این علم به واسطه همین پرسشگری به وجود اومده.‏
‏ حالا در برابرش یک دینی رو داریم که اصلا در برابر پرسشگری ایستادگی میکنه.‏
‏ به عنوان مثال نگاه به ایمان و شک.‏
‏ این تضاد و تقابلی که در وجود این دو مفهوم و معنا وجود دارند همون بیانگر علم و دین هستن.‏
‏ یعنی دینی که بر پایه ایمان پیش گرفته همه چیز رو پیش برده و شکی که بنیان اصلی علم بوده.‏
‏ یعنی ما با علمی روبه رو هستیم که قرار هست به همه موضوعات شک کنه.‏
‏ قرار هست که با شک همه چیز رو به پیش ببره.‏
‏ قرار هست که بر پایه ندانسته های خودش به دانستن برسه.‏
‏ اینکه اون جمله معروفی که حتما همه شنیدید که بزرگترین چیزی که من می دونم اینه که نمی دونم این مبنای اصلی علم ‏هست اما در برابر اون ما یک نگاه دینی داریم و یک نگاه دگم دینی و یک نگاه خشک دینی داریم که ما همه چیز رو ‏میدونیم.‏
‏ خداوندی هست که همه چیز رو میدونه.‏
‏ دانای کامل هست، سمیع و بصیر و دانا و تمامی ویژگی ها رو داره.‏
‏ حالا پیروان اون هم در پی دانایی و دانش اون خداوند هستند و این تضاد کاملی بین دین و علم هست که غیر قابل کتمان ‏هست و نمیشه این رو کتمان کرد و شما همواره این تضاد ها رو در بین این باورها می بینید.‏
‏ علمی که قرار داره در جست و جوی پیدا کردن معانی باشه و در برابرش دینی که از پیشتر ها تمام این دانایی ها رو داره و فقط ‏و فقط در پی تکرار کردن این معانی از پیش گفته شده است.‏
‏ این ایستا بودن و در خود ماندن دین که در برابرش علمی وجود دارد که همواره به دنبال پویایی است.‏
‏ شما این دو معنی را در کنار هم نمی توانید قرار دهید.‏
‏ از یک سو یک باور ایستا دارید به نام دین.‏
‏ خب همه معانی رو از پیشتر ها گفته.‏
‏ اگر در باب انسان صحبت می کنیم، در باب خلق انسان، در باب زمین، در باب جهان، در باب جهان آفرینش، خب تمام این ‏معانی را به شما داده، تمام این پرسش ها را پاسخ داده.‏
‏ خدایی بوده که در باب تمام این معانی صحبت کرده.‏
‏ یعنی شما مثلا بروید و تورات را بخوانید.‏
‏ وقتی به مسئله آفرینش و پیدایش می رسیم، خب می بینید که توضیحاتی می دهد ما در فلان روز این زمین را آفریدیم، پنج ‏روز گذشت این کار را کردیم، شش روز گذشت، این کار رو کردیم و این توضیحات رو به شما میده.‏
‏ یا قرآن هم به همین شکل در باب این موضوعات به نوعی فصل الخطاب هست دیگه.‏
‏ یعنی داره میگه که من این کارها رو کردم اینگونه بوده و نهایت علم هم همین است و ما یک علم ایستا و در جایی رو داریم ‏اما در برابرش یک علمی هست که اعتقاد داره من چیزی نمی دونم.‏
‏ نمی دونم که این جهان چگونه به وجود اومده.‏
‏ حالا در پی جستن راه و طریقتی هستم برای اینکه بدونیم آیا اینگونه به وجود اومدیم.‏
‏ و بعد تازه نظریاتی به وجود میاد که این نظریات دائما در حال رد شدن هست و ما با یک نظریه ایستایی رو به رو نیستیم که ‏همین امروز هم علم دائما در حال پویایی هست.‏
‏ هیچ گاه به اون ایستا بودن خودش نمی رسه.‏
‏ بزرگترین نظریاتی که سالیان دراز هم مردم بهش باورمند بودن در علم هیچ گاه مقدس نمی شه و بلافاصله می تونه با یک ‏نظریه دیگه رد بشه و کاملا به کنار گذاشته بشه.‏
‏ و این تفاوت ذاتی بین علم و دین هست که با هم جمع شدنی نیستند و در معنای اصلی خودشون با هم در تناقض هستند.‏
‏ علم اصلا به وجود اومده برای پویایی.‏
‏ شما در نظر بگیرید که دنیا رو بدون علم تصور کنید.‏
‏ یعنی اگر قرار بود که تمام اتفاقات بشری بر پایه همین دین و مذهب پیش بره، امروز ما هم در همون غارها قرار بود که زندگی ‏کنیم.‏
‏ قرار بود با همون روش ایستای گذشتگانمون جهان رو به پیش ببریم.‏
‏ اما این شک گرایی و این نگاه متفاوت انسان ها که باعث این پویایی شد، باعث این پیشرفت های بزرگ بشری هم شد.‏
‏ امروز با علمی روبه رو هستیم که در تمام زمینه ها با اتکا به این ندانستن با اتکا به این شک گرایی راه رو به جایی میبره تا ‏بتونید از خیلی از مشکلات هم پیشی بگیرید و بتونید خیلی از مشکلات رو مرتفع بکنید.‏
‏ هر چند که چهارچوب های اشتباهی در همین علم هم وجود داره و بسیاری از این چارچوب ها هم برگرفته از همین اعتقادات ‏ریشه داره.‏
‏ باور به خداوند و یکتاپرستی است اما فارغ از اون بازهم دریچه مستحکم و قدرتمندی بوده برای ما انسان ها که بتونیم پیشرفت ‏بکنیم.‏
‏ اما در برابر یک نگاه دگم و خشکی است که قرار به تغییر نداره و شما با مواجهه با این نگاه خشک می بینید که اگر قرار بود ‏دنیا بر پایه این اعتقادات پیش برود کماکان هم ما در همان غارهای خودمان باید زندگی میکردیم و هیچ چیزی رو به پیش نمی ‏بردیم چرا که هر گونه تغییر و تحولی مترادف با بدعت است.‏
‏ نگاه دین و نگاه اسلام همواره در پی یک تصویر از پیش تعیین شده است.‏
‏ همواره جواب هاییست که در سالیان گذشته به شما داده شده و شما دیگر نیازی ندارید که بیشتر از آن را بدانید.‏
‏ حتی مواجه میشوید با آیاتی که شما را برحذر می دارد از فکر کردن، از شک کردن.‏
‏ اینها را مترادف با بی ایمانی و رسیدن به کفر و شرک میداند.‏
‏ یعنی به شما داره میگه که من یک سری تعالیمی که قرار بوده رو به شما دادم و دانشی که شما نیاز داشتید رو به شما دادم.‏
‏ شما دیگه نباید بیشتر از این بدونید.‏
‏ این حد و نهایتی است که شما باید درباره اش بدونید و من اینها رو در اختیار شما گذاشتم و این تضاد کاملی داره با اون معانی ‏علمی که باعث پویایی و پیشرفت شده.‏
‏ علمی که دقیقا در برابر این نگاه هاست و اگر جهان را بخواهیم با این دو طیف نگاه نگاه بکنیم قاعدتا ما در یک ایستایی ‏همیشگی باید تصویر بکنیم.‏
‏ دنیایی که در دین غرق شده باشد و هیچ پیشرفتی را حاصل ندانیم برای این دنیا و در برابر آن علمی که با تمام چاله اندازی ‏هایی که در طول تاریخ توسط دین در برابر خود دیده، باز هم توانسته که انسان را به مراتب پیشرفت بدهد و جایگاه بهتری را ‏برای انسان برای زیست راحت تر انسان بسازد.‏
‏ پس این علم و دین حالا به ویژه دین منظورمون اسلام هست یک تضاد ذاتی رو در برابر هم دارد و این تضاد باعث دور شدن ‏این دو طیف نگاه با هم شده.‏
‏ این مسئله، مسئله ساده ایست و درک کردنش ساده است.‏
‏ یعنی ما در ابتدا گفتیم که قرآن با توجه به همون نظریاتی که در اون دوران وجود داشت، علومی که در آن دوران وجود ‏داشت، صحبتی در باب این علم و یا بزرگداشت این علم و یا موضوعات علمی در قرآن نکرد.‏
‏ این به مفهوم آن ابتدایی و آن نکته ابتدایی است که ما را می‌تواند به این وادی برساند که علم برای دین اصولا برای اسلام ‏موضوع قابل عرض و دغدغه ای نبوده مثل کار، مثل عشق و مثل موضوعاتی از این دست.‏
‏ فرای آن ما یک معنی ذاتی را برای علم مشخص کردیم و دیدیم که در تناقض کامل هست با آن معنای ذاتی اسلام.‏
‏ اسلام به شما در باب دانستن صحبت می‌کند و می‌گوید که من همه چیز را می‌دانم اما علم به دنبال ندانسته های خودش است و ‏باور به این ندانستن دارد و بعد به واسطه این ندانستن در پی دانستن است.‏
‏ این تضاد ذاتی است که بین این دو وجود دارد.‏
‏ فرای آن دین در باب ایستا بودن صحبت می‌کند.‏
‏ نیازی به تغییر نمی بیند اما علم قرار بر این داره که پویا باشه و در حرکت و در جریان باشه.‏
‏ اینها تفاوت های ذاتی است که بین علم و دین به ویژه اسلام وجود داره.‏
‏ در بقیه ادیان هم به همین شکل هست.‏
‏ ولی حالا ما توی این برنامه مشخص داریم در باب اسلام صحبت میکنیم اما تفاوتی نمیکنه.‏
‏ یعنی شما اگر به یهودیت یا مسیحیت نگاه بکنید هم قضیه به همین شکل هست حتی شاید به مراتب بدتر.‏
‏ یعنی قاعدتا همه شنیدین در باره اتفاقاتی که کوپرنیک یا.‏
‏ گالیله شکل دادن و نظریاتی که داشتند و چگونه دین در برابر این ها ایستادگی کرد.‏
‏ برای از بین بردن این نظریات و این پویایی و برای ماندن و در خود ماندن.‏
‏ یعنی تمامی ادیان به همین شکل هستند چرا که معنای ذاتی این دو در برابر هم هست، با هم همسو و جمع شدنی نیستن.‏
‏ یکی در پی پویایی و پیشرفت است، یکی در پی ایستا بودن است، یکی در پی ندانسته ها است.‏
‏ دیگری در پی دانایی و عقل کل بودن است.‏
‏ یکی در پی شک هست تا به یک پاسخی برسد.‏
‏ دیگری همه چیز را با ایمان خلاصه میکند.‏
‏ و این ها در تقابل با هم هستند.‏
‏ من اما فارق از این بحث که میشه درباره اش بیشتر هم صحبت کرد، باید در باب اسلام یک موضوع را هم عرض کنیم.‏
‏ اینکه وقتی علم و اسلام را میخواهیم با هم جمع کنیم یک دوران شکوفایی دارد.‏
‏ اسلام دوران شکوفایی علمی که خب به مراتب از دوران از به نوعی جوامع غربی پیشی گرفته در این شکوفایی علمی.‏
‏ دلیلش هم مشخص است.‏
‏ ببینید ما یک تاریخ مشخصی داریم در باب علم.‏
‏ وقتی میخواهیم در باب علم صحبت بکنیم و این شکوفایی، این دوران شکوفایی علمی بر میگرده به یونان باستان.‏
‏ همه هم در باره اش قاعدتا میدونید اگر هم نمیدونید میتونید مطالعه بکنید در باب تاریخ یونان باستان اما حداقل این نام های ‏بزرگ رو شنیدید. افلاطون. ارسطو. بقراط. سقراط.‏
‏ اسامی بزرگی که حالا در زمینه های مختلف در اون دوران تاریخی در اون برهه تاریخی یونان ظهور کردند و به نوعی علم رو ‏پیش بردند.‏
‏ حالا چه علم پزشکی بوده، چه علم ریاضیات بوده، چه علم، چه علمی به اسم فلسفه بود.‏
‏ یعنی حالا اگر شما بخواید فلسفه رو جزو علم بدونید یا ندونید حالا خیلی موضوع نیست اما در نهایت فلسفه قوه محرکه ی ‏علم بوده دیگه.‏
‏ یعنی تولید این سوال ها و تولید این اندیشیدن که فلسفه باشه.‏
‏ خب مهم ترین قوه محرکه علم هست.‏
‏ حالا شاید برخی فلسفه رو امروز جز علم ندونن اما قاعدتا تمام اون ها متفق القول هستند که فلسفه قوه محرکه ای برای پیش ‏بردن علم بوده و ما وقتی داریم در باب علم و شکوفایی علم صحبت می کنیم ناخوداگاه بر می گردیم به دوران یونان باستان.‏
‏ اینکه در کشور های دیگر در ایران باستان خودمان در مصر تا چه اندازه این علم وجود داشته؟
‏ خب قاعدتا می دانیم که از یونان کمتر وجود داشته و فرای این موضوع مهم هم این هست که خب ما تاریخ مدون مشخصی از ‏این فرهنگ ها و تمدن های مختلف در اختیار نداریم.‏
‏ حالا به واسطه ی جنگ هایی که اتفاق افتاده و به واسطه ویرانگری هایی که اتفاق افتاده.‏
‏ اما از یونان داریم و حالا ما نمی خواهیم توی این قسمت از برنامه در باب تاریخ صحبت کنیم.‏
‏ موضوع مهم این هست که همه اتفاق نظر دارند که خب علمی که در اون دوران در پی شکوفایی اش وجود داشت و در یونان ‏باستان وجود داشت علم پیشرونده و بزرگی بود.‏
‏ خیلی هم جالبه اگر بخواهیم در باب این موضوع صحبت بکنیم هم ما رو به این معنا نزدیک می کنه که انسان ها چقدر به ‏واسطه تعلیم و تربیت می تونن تغییر بکنن.‏
‏ یعنی شما یک ساختار مشخص و درستی رو می سازید و حالا قرار هست که در این ساختار درست و مشخص که بها دادن و ‏ارزش ها تغییر می کند و ارزش های مهم آن کشور تبدیل به علم می شود و کسب علم می شود چگونه اندیشمندان بزرگی را ‏تحویل می دهد و چگونه این بستر فراهم می شود تا انسان ها بهتر و بیشتر فکر بکنند و بهتر و بیشتر در این مباحث علمی پیش ‏بروند؟
‏ در صورتی که بعد از آن دچار یک سقوط بزرگ می شویم.‏
‏ یعنی بعد از دوران شکوفایی و عظمتی که در یونان وجود داشته.‏
‏ در باب مباحث علمی، در باب مباحث فلسفی، در باب علم طب و یا علوم دیگر مواجه می شویم با یک سکون و سکوت ‏هزاران ساله که یک به یک این ادیان می آیند و جهان را از بین می برند و نابود می کنند.‏
‏ یعنی مواجه می شویم با شرایطی که یهودیت به وجود می آورد.‏
‏ مسیحیت به وجود می آورد.‏
‏ اسلام به وجود می آورد و ما دچار یک دوران خاموشی بزرگ میشیم و دیگه المان اصلی انسان ها یا دغدغه اصلی انسان ها ‏دیگه قاعدتا علم نیست.‏
‏ جوامع دنبال راه های دیگری میرن و در باتلاق های دیگه ای به نوعی گیر میکنن.‏
‏ حالا دچار جنگ های بیشمار میشن و دچار تفرقه های بزرگ میشن.‏
‏ دچار قحطی میشن.‏
‏ دچار فقر فرهنگی میشن.‏
‏ و این پیشرفت از بین میره.‏
‏ و ما مواجه میشیم با کشور هایی که دیگه با اون پیشرفت همراه و همسو نیستن.‏
‏ پس ما یک دوران شکوفایی تاریخی داریم که به عنوان یونان باستان میشناسیم.‏
‏ از دل اون اساطیر بزرگی در زمینه های مختلف علمی سر بر آورد.‏
‏ اما چرا میگیم که یک دوره ای از تاریخ اسلامی دوران شکوفایی این دوران اسلامی هست که قاعدتا از مغرب زمین خیلی ‏بیشتر پیشرفت کردن و در زمینه های علمی حرف های بیشتری برای گفتن داشتند.‏
‏ اون این دوران طلایی اسلامی که اگر دقت کنید در صحبت ها بشنوید همواره به همین دوران رجوع می کنند و در باب این ‏دوران در باب بزرگی این دوران صحبت می کنند.‏
‏ اما خب دلیلی که برای آدم سئوال میشه که چگونه ممکنه که اینها به یه همچین پیشرفت هایی برسند، دلیل عمده و مهمش این ‏هستش که کشور های اسلامی پیش تر از کشور های غربی به این دوران طلایی یونانی ها رجوع کردند.‏
‏ چه کشورهای اسلامی و چه کشورهای غربی دوران شکوفایی دوم خودشون رو.‏
‏ یعنی اگر ما بگیم که دوران ابتدایی دوران یونانی ها بود که انسان ها در پی معانی بودند، در پی مفاهیم بودند، در پی پیشرفت ‏بودند، در پی پویایی بودند، در پی غرق شدن در جهان علمی بودند و داشتند کارهای بزرگ و عمده ای رو انجام می دادند برای ‏اینکه زیست بشری، زیست جهان.‏
‏ زیست در جهان راحت تر بشه و رفاه بیشتر و بیشتر بشه.‏
‏ یعنی با دورانی در یونان روبه رو هستیم که حالا مردم تعقل میکنن.‏
‏ در باب موضوعات مهم فیلسوف ها در باب تمامی موضوعات مباحث اخلاقی، مباحث فرهنگی، اجتماعی، سیاسی بحث ‏میکنن، جدل میکنن، صحبت میکنن و سعی میکنن که نوع زیست انسان رو بهتر و بهتر بکنن.‏
‏ یعنی شما در همین دوران هست که روبرو میشید با کتاب جمهوری افلاطون؟
‏ به عنوان مثال اینکه حالا قرار هست که انواع مختلفی از حکومت رو شرح بده و دربارش صحبت بکنه و این پیشرفت ها شکل ‏بگیره.‏
‏ ما اگر دوران ابتدایی رو قرار بدیم قاعدتا دوران یونان و شکوفایی یونان بعد از اون ما مواجه میشیم با یک دوران سکوت و ‏سکونی که کل جهان در این قهقرا مدفون شده.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با کل جهان هستی که دچار یک سکوت بزرگی میشه.‏
‏ گفتم دربارش صحبت کردم.‏
‏ حالا به واسطه ظهور ادیان و درگیری های اجتماعی، سوانح طبیعی، بیماری ها، جنگ ها، قحطی ها، درگیر شدن زندگی انسانی ‏با مضامین دیگر مفاهیم دیگر انسان ها دور می مانند و حالا هر دوی این عقل چه غربی ها و چه شرقی ها، چه کشورهای اسلامی ‏و چه غربی هایی که بعد از آن شکوفایی به رنسانس می رسند و به نوعی جهان خودشان را تغییر می دهند، هر دو برای شروع ‏رجوع می کنند به همان دوران شکوفایی یونانی ها و این اتفاق برای مسلمان ها پیش تر از آن ها می افتد.‏
‏ آن ها در یک قهقرای بزرگی گیر کرده بودند و مسیحیت در آن برهه داشت جولان می داد و انسان ها را از بین می برد.‏
‏ زندان های بزرگ سیاهچال های بزرگ عقیدتی به وجود آورده بود.‏
‏ زنان را می کشت، ساحرگان را دار می زد، آتش می زد، جنگ های صلیبی به راه انداخته بود.‏
‏ تفرقه بین خودشان حکمفرما بود.‏
‏ جنگ های داخلی، جنگ با کشور های دیگر، جنگ های عقیدتی و اصولا در یک قهقرای بزرگ اروپا قرار داشت و پیش تر ‏از آن در جهان اسلام.‏
‏ حالا کم کم با این کتاب ها، با این معانی که آن یونانی ها در آن دوران طلایی خودشان به وجود آورده بودند، روبه رو شدند و ‏ما مواجه می شویم با اسامی که حالا سعی می کنند این کتاب ها را به زبان عربی هم ترجمه بکنند و ما می رسیم به این دوران ‏شکوفایی.‏
‏ دوران شکوفایی که اسلامی ها کم کم باهاش ارتباط برقرار می کنند و موفق میشن یک دورانی رو در مباحث علمی هم به ‏وجود بیارن.‏
‏ شما روبرو میشید با شخصیت های بزرگی که در همین ایران خودمون هم شکل گرفتند مثل رازی، مثل ابن سینا و مثل اسامی ‏از این دست که اینها سعی می کنند مباحث علمی رو هم پیش ببرند.‏
‏ خب دلایلی داشته.‏
‏ یک دلیل دوران شکوفایی است که ما به نوعی پیوند خوردن این افکار با افکار یونانی ها هست.‏
‏ یکی از دلایلی که این افکار قبول شد توسط مسلمون ها اون نوع فلسفه فکری ای بود که به وحدانیت اعتقاد داشت و به نوعی ‏این توحید رو ستایش می کرد.‏
‏ این نگاه فلسفه یونانی در اون دوران به خصوص ارسطو و در عین حال افلاطون باعث شد که یک نوع نزدیکی رو این نگاه ‏های اسلامی با این اعتقادات برقرار بکنه و باعث شد که به نوعی این ها مرتد و کافر و حربی شناخته نشن و به نوعی اعتقاد پیدا ‏بکنند.‏
‏ مسلمانان که این ها هم اعتقاداتشون شبیه به اعتقادات ما هست و اصولا بستری که در اون برهه از تاریخ در کشور های اسلامی ‏شکل گرفته بود یک بستر آرام تری بود برای اینکه بتونن در باب مسائل مختلف فکر بکنند و کم کم این دوران شکوفایی ‏اتفاق افتاد و ما مواجه شدیم با یک دورانی که حالا مسلمان ها توانستند یک پیشرفت هایی را در زمینه های علمی کسب بکنند.‏
‏ نکته مهم و قابل عرض این هست که اینها یکی از دلایلی که باعث شد اینها بتوانند این کار را انجام بدهند این نزدیکی فلسفه ‏فکری یونانی های باستان با فلسفه فکری مسلمانان بود.‏
‏ در مباحثی در مباحثه به نوعی عقیدتی که حالا بر می گشت به این یگانگی و این توحید و این نگاه مشخص یونانی ها به فلسفه ‏باعث شد که اینها به نوعی این نگاه رو قبول بکنند و کم کم اجازه بدهند که حالا این نگاه ها گسترش پیدا کند.‏
‏ دلیل دوم آن ثبات و قراری بود که در آن برهه از تاریخ در این کشورها اسلامی وجود داشت و به انسان ها به نوعی اجازه می ‏داد که بتوانند فکر بکنند و کارهایی را هم انجام بدهند.‏
‏ یعنی مطابق همون اتفاقی که در یونان اتفاق افتاده بود.‏
‏ یونانی ها به یک ثباتی رسیده بودند و حالا ممکن بود براشون که یک کارهایی رو هم انجام بدن.‏
‏ کشور هایی که در شرایط سخت و سهمگین زندگی میکنن که قادر به این رفتار نیستن.‏
‏ حتی اگر این رو کوچکتر بکنیم و در یک اشل کوچیک تر هم بهش نگاه بکنیم.‏
‏ انسانی که در شرایط سخت زندگی میکنه قادر به فکر کردن نیست.‏
‏ قادر به خلق نیست.‏
‏ حالا چه اثر هنری بخواد باشه و چه موضوعات علمی باشه.‏
‏ این انسان وقتی درگیر موضوعات عادی زندگی و زندگی روزمره ی خودش باشه مثل شرایطی که مردم ایران امروز باهاش ‏دست به گریبان هستند، مباحث اقتصادی که داره به شدت بهشون فشار میاره.‏
‏ حالا از این آدم ها شما نمیتونید توقع پیشرفت های علمی رو داشته باشید.‏
‏ در اون برهه از تاریخ به نوعی حالا جوامع اسلامی تا حدی از یک ثبات و قراری برخوردار بودند و کم کم این محفل فکری ‏آغاز شده برای اینکه بتونند اینها صحبت بکنند و فکر بکنند.‏
‏ اما این رو باید در نظر داشت که بدنه فکری اسلامی هیچ وقت همسو با این مباحثات و به نوعی راه های علمی نبوده و همسو با ‏آن نبوده یا مروج اش نبوده یا کمک کننده اش نبوده، همواره اینها در برابرش بودند یعنی همان اتفاقی که در جوامع اروپایی ‏افتاده.‏
‏ یعنی شما نمی توانید.‏
‏ الان کسانی نمی توانند اذعان کنند که بله مسیحیت باعث شد که.‏
‏ رنسانس اتفاق بیفته.‏
‏ یعنی کسی نمی تونه همچین ادعایی بکنه.‏
‏ شرایطی که ما فراهم آوردیم و همسویی ما با علم بود که باعث شد به عنوان مثال رنسانس اتفاق بیفته در اروپا.‏
‏ بستری که حالا ذره ای آرام شده بود و یا این تفاوت ارزش ها.‏
‏ اینکه ارزش ها و دغدغه های انسانی تغییر بکنه باعث ساختار زیست اونها هم میشه.‏
‏ یعنی شما الان در نظر بگیرید که مردم ایران دغدغه بزرگ و عمده زیستن شون مسائل اقتصادی هست.‏
‏ الان تمامی تلاش انسان ها در پی همین موضوع هست.‏
‏ اما اگر کم کم این ارزش ها تغییر کنه و موضوعات دیگری تبدیل به ارزش های زندگی بشه، خب قاعدتا شما مواجه میشید با ‏مردمی که حالا درش تلاش میکنن در زمان رنسانس و یا در اون تاریخ از شکوفایی اسلامی هم در زمینه های دینی به همین ‏شکل بوده و هیچ ارتباطی نداشته.‏
‏ اگر شما مواجه بشید با رفتارهایی که حالا این بدنه ی اسلامی در برابر اینها انجام میداده، اونجاست که بیانگر نگاه اونها به این ‏مباحث علمی هست که همواره در پی.‏
‏ گلاویز شدن با اونها بودند و هیچ همراهی و سنخیتی با اونها نداشتند.‏
‏ به دنبال ذره ای محبت بودند تا اونها رو بلافاصله حربی و کافر و مرتد اعلام کنند.‏
‏ چه در قبال شخصیت های بزرگ علمی حتی در قبال شخصیت های هنری.‏
‏ یعنی در قسمتی که در باب هنر هم صحبت کردم حالا به این موضوع اشاره نکردم.‏
‏ خیلی از این هنرمندانی که امروز خیلی ها در پی مصادره اش هستند برای اینکه بگن این ها صد در صد در اختیار اسلام و برای ‏اسلام بودند و به نوعی اون ها رو تبدیل به یک بلندگوی اسلامی بکنند.‏
‏ در دورانی که زیست می کردند این مسلمون ها بدنه ی اسلامی در برابرشون بودند.‏
‏ در پی این بودند که این ها رو مرتد و کافر اعلام بکنند و حتی خونشان رو بریزند.‏
‏ در مباحث علمی هم در اون دوران شکوفایی به واسطه اتفاقاتی که افتاده این شکوفایی علمی اتفاق افتاده نه به واسطه تفکرات ‏و تفکراتی که ما دربارش صحبت کردیم و گفتیم که این تقابل یک تقابل ذاتی است که بین علم و دین همواره اتفاق می افته.‏
‏ اما حالا اگر این تاریخ رو پیش تر بریم و جلوتر بریم، یعنی گفتیم در باب این شکوفایی که در یک دوره ای از تاریخ برای ‏مسلمون ها وجود داشته اما وقتی تاریخ پیش تر میره و ما می رسیم به دورانی که حالا رنسانس اتفاق می افته مواجه می‌شویم با ‏این در خود ماندن مسلمانان.‏
‏ چرا که گفتیم علم یک روحی دارد، یک خاستگاهی دارد، یک نگاه مشخصی دارد نسبت به موضوعات.‏
‏ که آن هم پویایی و پیشرفت هست، پرسشگری هست، شک‌گرایی هست، در برابر ایمان قرار می‌گیرد تا جایی که علم را ‏بتوانند قبول کنند که به عنوان مثال صحبت هایی که افلاطون و ارسطو کردند در باب این وحدانیت و توحید تا آنجا می‌تواند ‏این را قبول کند چرا که هم‌داستان با باورهای خودش هست.‏
‏ اما به محض اینکه اینها بخواهد جنبه دیگری بگیرد، قاعدتا در برابرش ایستادگی می‌کند و به نوعی با چوب کفر و الحاد و ‏بدعت آن را میرونه و به همین دلیل هست که شما مواجه می‌شوید با این ایستا بودن این دوران شکوفایی اسلامی و قرار نیست ‏که این‌ها پیشرفت بکنند.‏
‏ یعنی شما وقتی به دوران رنسانس مراجعه می‌کنید، کنید.‏
‏ خب مواجه میشید با سیلی از این مردم که در اروپا میرن به سمت این.‏
‏ علمی که در اون دوران شکوفایی یونانیان وجود داشته و حالا قرار هست که در آن کم کم بالغ و بالغ بارورتر بشن.‏
‏ هر روز این رو به نوعی پیشرفت بدن و در نهایت به مرحله ای می رسن که حالا رد می شن.‏
‏ از نظریاتی که افلاطون و ارسطو مطرح کردن.‏
‏ و کم کم این نگاه رو گسترش می دن.‏
‏ اما این اتفاق هیچ وقت نمی تونسته در جوامع اسلامی بیفته.‏
‏ قاعدتا در جوامع مسیحی هم نمی تونسته بیفته.‏
‏ اما این نگاهی که در اروپا شکل می گیره کم کم اونها رو به جایگاهی می رسونه که حالا قرار هست در وهله اول به نوعی ‏اصلاحاتی در اون نگاه مسیحی اتفاق بیفته که می افته و بعد از اون هم قرار هست که از روی این نگاه ها کلا رد بشن و این نگاه ‏ها رو کنار بذارن.‏
‏ همونجور که سعی کردن و تا حدی هم تونستن که این نگاه های دگم رو کنار بذارن اما در جوامع اسلامی این اتفاق نمی افته.‏
‏ حالا به واسطه وحشی وحشیگری بیشتر اسلامیها که میتونه دلیل باشه.‏
‏ هر جند که مسیحی ها هم کم نداشتند در این جنون از مسلمونا.‏
‏ اما ورای اون شاید به واسطه زمانی است که شما این زمان ها رو هم باید با هم مقایسه کنید.‏
‏ یعنی من همواره به این موضوع همیشه فکر می کنم که شیشصد سال از نظر تاریخی فاصله هست بین مسیحیت و اسلام.‏
‏ یعنی هزار و چهارصد سال از اسلام داره می گذره و دو هزار سال از مسیحیت.‏
‏ همین ششصد سال فاصله بیانگر این تفاوت و تمایزی است که بین جوامع غربی و جوامع اسلامی اتفاق افتاده.‏
‏ آنها حداقل ششصد سال در این خفقان بیشتر حضور داشتند و شاید رنسانسی که برای اونها اتفاق افتاده برای ماها دیرتر اتفاق ‏بیفته.‏
‏ چرا که قاعدتا انسان ها باید این دوره افول رو طی بکنن.‏
‏ هرچند که عوامل خارجی بسیار حتی از دل همون جوامع غربی هم اتفاق می افته و باعث کندتر شدن این پروسه پیشرفت و ‏شکوفایی هم میشه.‏
‏ اما در مجموع از موضوع اصلی دور نشیم.‏
‏ موضوع اصلی هم این بود که بعد از گذر از دوران شکوفای اسلامی، اسلام دوباره در برابر علم و در برابر پیشرفت های علمی ‏دچار یک درخودماندگی میشه و دوباره به همون مرحله ایستا بودن خودش برمیگرده چراکه قرار نیست از این نظریات علمی رد ‏بشه چرا که علم بر همین پایه ها استوار هست.‏
‏ بر پایه این هست که شما فکر بکنید، نظر بدید، صحبت بکنید و بعد بلافاصله به واسطه تجربیات تازه، به واسطه آزمایش های ‏تازه، به واسطه ادله تازه نظر گذشته ی خودتون رو نقض بکنید و به یک نظر تازه برسید.‏
‏ قرار هست که شما همواره در این پویایی باشید.‏
‏ تفاوت علم و دین هم در همین موضوع هست.‏
‏ اما شما مواجه میشید با همون نگاه دگمی که حالا به صحنه علم هم اومده و ما میبینیم که در جوامع اسلامی علم دیگه پیشرفت ‏نمی کنه.‏
‏ یعنی علم غربی کم کم رو به جهان مدرن میاره یک علم نوینی میشه.‏
‏ از تمامی این نظریات میگذره.‏
‏ شما در مباحث فلسفی ای که در جهان غرب دربارش صحبت میشه چند سال گذشته از نظریات افلاطون و ارسطو گذشت.‏
‏ اما الان چند سال هستش که هنوز که هنوزه مباحث فلسفی ای که در جهان اسلام مطرح میشه هنوز هم برگرفته و متاثر از ‏باورهای افلاطون و ارسطو است.‏
‏ هنوز هم در همون ایستا بودن خود غرق اند و تکون حاضر نیستن که بخوره.‏
‏ اما این نظرات در جوامع غربی و به واسطه اون رنسانس بارها و بارها شکل گرفته و شکسته و دوباره تغییر کرده.‏
‏ چرا که این ماهیت ذاتی علم هست و این شک گرایی و این تغییر رو در وجود علم شما میتونید ببینید.‏
‏ و این تقابل با دین رو میتونید درش ببینید.‏
‏ هیچ تفاوتی هم بین مسیحیت و اسلام هم نیست.‏
‏ اما اسلام قدرتمند تر هست و باعث این در خود ماندن هم بیشتر میشه.‏
‏ و ما مواجه میشیم با جهانی که حال در دنیای مدرن پیشرفت کرده، علم هم پیشرفت و قدرتمند‌تر شده و جلو رفته و در برابرش ‏یک علم ایستا و درخودمانده ای داریم که در جوامع اسلامی وجود دارد و در این عقب ماندگی و پسرفت خودش هم غرق ‏است.‏
‏ و جهان امروزی نمایانگر و بیانگر این تفاوت ها و تمایز هاست.‏
‏ یعنی شما وقتی به جهان امروزی نگاه می‌کنید به علم امروزی که در جهان وجود دارد می‌توانید این نقطه تمایز را ببینید.‏
‏ علمی که امروز در اروپا و جوامع غربی وجود دارد به واسطه تلاش ها و از جان گذشتگی هایی است که این مردم از خودشان ‏بروز دادند و تلاش کردند برای این پویایی.‏
‏ برای این تغییرات از جان خودشان گذشتند تا توانستند این تغییرات را به وجود بیاورند.‏
‏ اما این اتفاقات در جوامع اسلامی نیفتاده، هنوز به آن رنسانس نرسیده، هنوز جوامع اسلامی هیچ رنسانسی را در خودش ندیده، ‏هیچ تغییری را در خودش ندیده، هنوز.‏
‏ حتی شاید ما بوی کوچکی از اون تغییرات ابتدای رنسانس رو می بینیم.‏
‏ حالا من در یک برنامه ی مجزا در باب رنسانس حتما صحبت می کنم چرا که خیلی موضوع مهمی است.‏
‏ شناخت رنسانس یعنی دوستان حتی پیش از این که بخوان این برنامه رو گوش بدن و ما بخوایم این برنامه رو بسازیم به کتاب ‏های تاریخی بسیاری که وجود داره.‏
‏ همون کتاب ویل دورانت هم در یک جلدش به صورت مجزا در باب این اتفاقات رنسانس صحبت کرده.‏
‏ خیلی هم مفصل و کامل و جامع.‏
‏ کتاب های بیشمار دیگه ای هم هست که در باب رنسانس و این اتفاقات صحبت کرده.‏
‏ مطالعه خیلی بهتون کمک می کنه.‏
‏ شناخت تاریخ برای ساختن آینده به شدت راهگشا است و شما وقتی روبرو میشید حالا دارید یک رگه های کمرنگ و کم ‏سویی رو در جهان اسلام می بینید برای اصلاح دین اسلام.‏
‏ یعنی همون قدم ابتدایی که در رنسانس اتفاق افتاد.‏
‏ یعنی شما در رنسانس در ابتدا مواجه بودید با آن علمای دینی که حالا سعی می کردند صحبت های تازه ای بکنند؟
‏ کم کم به انسان گرایی رو بیارن و این رو آوردن اون ها باعث شد که یک اصلاحاتی در بدنه نگاه های مسیحی اتفاق بیفته و ‏این اصلاح ها آغازگر این رنسانس بود.‏
‏ و حالا ما شاید یک شمه های خیلی کوچکی از این رو در جهان اسلام داریم می بینیم و این مراتب باید به همین شکل پیش ‏بره.‏
‏ شاید بشه سرعت بهش داد.‏
‏ شاید بشه کارهایی کرد که این اتفاق زودتر بیفته.‏
‏ اما قاعدتا اون کسانی که در پی سرعت دادن بهش هستن اگر از طریق فرهنگی وارد این قضیه بشن موفق خواهند بود.‏
‏ اما اگر قرار باشه که از طریق زور این کار رو به پیش ببرند یا این تغییرات رو از بالا اعمال بکنند در برابر مردم یعنی منظور ‏اینکه حکومت قرار باشه کارهایی مثل کارهایی که رضاشاه انجام داد و یا آتاتورک در ترکیه انجام داد قاعدتا با شکست روبرو ‏میشه چرا که این اتفاقات باید از پایین به بالا بیوفته.‏
‏ حالا این یه موضوع خیلی مجزایی هست که در این برنامه هم جاش نیست و خیلی هم مفصل هست و من هم سعی میکنم در ‏باب رنسانس یک برنامه مجزایی بسازم که حتما درباره‌اش صحبت بکنم.‏
‏ اما حالا در طول برنامه های بعدی و یا آتی اگر موضوع به این جا رسید هم سعی می‌کنیم که درباره اش صحبت بکنیم و از ‏مبحث اصلی هم دور نشویم.‏
‏ مبحث علم و اسلام.‏
‏ این تضادها را ما از ابتدا هم درباره اش صحبت کردیم و حالا جهان امروزی که داریم بهش نگاه می‌کنیم هم این تضادها را به ‏ما میفهمونه.‏
‏ یعنی شما امروز مواجه میشید با یک جهانی که پیشرفت کرده در این جهان مدرن.‏
‏ جوامع غربی در علوم هر روز دارن پیشرفت میکنن، این علوم رو به بالاترین شکل ممکن میرسونن و بعد جوامع اسلامی هست ‏که حالا فقط و فقط مصرف کننده این علم هاست.‏
‏ فقط و فقط دنباله‌روی این علم هاست و قاعدتا نمیتونه که راهگشایی باشه و نمیتونه به نوعی سردمداری باشه.‏
‏ چرا که این نگاه های دگم اسلامی راه رو به روی اون ها بسته.‏
‏ اگر علمی تثبیت بشه و ثابت بشه و به نوعی ارزش و فایده ای برای آن ها در زندگی و زیست شون داشته باشه، خب قاعدتا ‏بلافاصله نزدیک میشن تا از اون بهره ببرند و استفاده کنند.‏
‏ اما اگر قرار باشه که حالا نزدیک بشیم به این علم، برای رسیدن به این پیشرفت ها تمامی راه ها رو بهش سد میکنن.‏
‏ همون رفتاری که در قبال هر کسی که در پی علم و دانش باشه انجام میدن.‏
‏ همون نگاهی که امروز اگر قرار باشه در جوامع اسلامی در باب هر کدوم از موضوعات علمی به خصوص علوم انسانی صحبت ‏بشه باز هم در اون مرداب از پیش تعیین شده غرق اند و حاضر نیستن که نگاه هاشون رو تغییر بدن.‏
‏ شما به علوم انسانی که در جوامع اسلامی تدریس میشه نگاه کنید و ببینید چند پله از اون علوم حقیقی و راستین فاصله داره.‏
‏ در هر کدوم از زمینه های علوم انسانی، در جامعه شناسی، در روانشناسی، در حقوق، در تمامی مسائل نگاه کنید ببینید در چه ‏چاهی از حماقت و سفاهت گیر کرده اند.‏
‏ در فلسفه نگاه کنید ببینید فلسفه ای که دارد توسط مسلمانان تدریس میشود در چندهزار سال گذشته هنوز که هنوز است گیر ‏کرده و حاضر نیست که این پیشرفت را در خودش ببیند و با نظریات متفاوت روبه رو بشه.‏
‏ حتی اگر قرار هست که این نظریات را نقض بکند و رد بکند، بر پایه یک اصول علمی و مشخصی این کار را انجام بدهد نه بر ‏پایه ایمان و بستن چشم هایش به روی حقیقت.‏
‏ اما خب قاعدتا این ایمان در برابر این شک گرایی قرار می گیرد و این علم یک تفاوت ذاتی در برابر دین دارد و در برابر ‏اسلام به ویژه داریم.‏
‏ امروز در نهایت ما به جایی رسیدیم که می بینیم علم جهان هر روز در حال پویایی و پیشرفت است و اسلام هر روز درخودمانده ‏تر و در پستویی از این حماقت ها بیشتر و بیشتر غرق می شود و در نهایت راه به جایی نمی تواند نمی‌تواند ببرد و این تفاوت ‏ذاتی هیچ راهی نداره مگر انتخاب یکی از این دو راه.‏
‏ یعنی شما نمیتونید علم و دین رو با هم و در کنار هم داشته باشید.‏
‏ این دو در تضاد کامل با هم هستند.‏
‏ اگر قرار بر این باشه که شما در علم پیشرفت کنید باید دین رو کنار بذارید.‏
‏ هیچ راه آشتی ای هم بین این دو وجود نداره چرا که دین همواره دست و پای شما رو خواهد بست چرا که شما باید به یک ‏ایمان مشخصی باورمند باشید تا اینکه تا وارد این وادی بشید و علم داره به شما فریاد میزنه که شما نیاز به شک کردن دارید.‏
‏ شما نیاز دارید که هر ایمانی رو از خودتون دور کنید.‏
‏ شما قرار هست که با موضوعات به صورت فرادا مواجه بشید.‏
‏ یعنی در باب همون موضوع فقط فکر همون موضوع رو مورد کنکاش قرار بدید نه اینکه با یک داشته ها و دانسته های از پیش ‏تعیین شده مواجه میشید با نگرش های اسلامی که خب قاعدتا نسبت به تمام موضوعات یک تصمیمی از پیش تعیین شده ای ‏رو داره و حالا مدام سعی میکنه که برای اون تصمیم از پیش تعیین شده یک دلایلی رو بتراشد.‏
‏ در باب علم و دین، تضاد علم با دین و به ویژه با اسلام ساعت ها میشه صحبت کرد.‏
‏ مثال های بیشماری هم میشه زد.‏
‏ اما به نظرم اون مبانی کلی که نیاز بود رو ما دربارش صحبت کردیم و به اون نتیجه ای که می خواستیم هم رسیدیم.‏
‏ برنامه ی ویژه برنامه ای که تحت عنوان شناخت اسلام هست.‏
‏ قسمت های بیشتری هم خواهد داشت و ما سعی می کنیم در این قسمت های مختلف در باب موضوعات مهمی که پیرامون ‏اسلام وجود داره با هم صحبت کنیم. رک.‏
‏ ساده و بداهه.‏
‏ دوستان در این انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید در کنار من باشید و این صدا شنیده بشه ‏و یاران بیشتری به این راه تغییر قدم بزارن و در کنار من باشن.‏
‏ میتونید که صدای من و آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ صدا و این آثار هم فقط و فقط خلاصه به این برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من از سال ها پیش تمامی باورها و اعتقادات خودم رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته ی تحریر درآورده اند.‏
‏ کتاب هایی تحت عناوینی مثل شعر، داستان، داستان های کوتاه، مقالات، آثار تحقیقی.‏
‏ تمامی این آثار به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی و وبسایت شخصی من در اختیار شما دوستان هست.‏
‏ میتونید با مراجعه به این وبسایت آثار رو به صورت رایگان در اختیار داشته باشید.‏
‏ اگر دوست داشتید که در کنار من باشید و من رو به نوعی همراهی کنید در این راه میتونید این آثار رو با دیگران به اشتراک ‏بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏