توشه‌ی بازگشت به خانه را جمع کرده بودم، پشت درب بهارخواب ‏نشستم و در انتظار دیدن پرندگان ماندم، دلم برایشان خیلی تنگ ‏می‌شد، در این روزها ساعت‌ها به نظاره‌شان می‌نشستم و حسابی با هم ‏دوست شده بودیم، از بودن در کنارشان لذت می‌بردم و آرام ‏می‌شدم، شنیدن صدایشان روح به جانم زنده می‌کرد، دلم برای این ‏اتاق در این هتل خیلی تنگ می‌شد، بوی سولماز را می‌داد
جای‌جایش برایم خاطرات سولماز بود، گویی در این روزها همیشه با ‏هم بودیم و حرف می‌زدیم وقت می‌گذراندیم و زندگی می‌کردیم، ‏اما تأخیر دیگر جایز نبود، مادر و پدر هر روز زنگ می‌زدند و نگران ‏بودند
اگر به خودم بود دوست داشتم روزهای بسیاری بمانم و با او خلوت ‏کنم، نمی‌دانم شاید فکر می‌کردم این خلوت دو نفره‌ی ما است، در ‏طول روز ساعت‌های دراز با هم حرف می‌زدیم، بحث می‌کردیم، ‏حال دیگر درباره‌ی هر حرف ریز و درشتی من هم ‌صحبت داشتم، ‏هر چیزی را نقد می‌کردم و درباره‌اش به بحث می‌نشستم و سولماز ‏که همیشه پاسخم را می‌داد
در همان دفترچه‌ی کوچک از خاطرات آن روزها به اندازه‌ی تمام ‏زندگی برایم پاسخ گذاشته بود و زنده همیشه در برابرم بود تا پاسخ ‏پرسش‌هایم را هر چه که بود از ریز تا درشت بدهد و حال بالاخر بعد ‏از این روزها باید از این اتاق و این خلوتگاه خارج می‌شدم و دوباره ‏پیش خانواده برمی‌گشتم
دلم برای مادر خیلی تنگ شده بود، چند باری دوست داشتم کنارم ‏بود ولی خیلی زود صرف نظر می‌کردم، دلم برایش خیلی تنگ شده ‏بود، دوست داشتم هر چه زودتر نزدیکش باشم و ساعت‌ها در ‏آغوشش بگیرم و بوسه‌بارانش کنم، می‌دانستم پدرم منتظرم است تا ‏آرزویی تازه برایم بسازد و تعبیر آن رؤیا باشد
دلم برای خانه و خانواده تنگ شده بود با توشه‌ای که از این سفر ‏جمع کرده بودم پیش به سوی خانه و خانواده بودم، به خانه رسیدم، ‏دل‌تنگی‌های جانم را با آن‌ها در میان گذاشتم، تک‌تکشان را به ‏آغوش کشیدم،
وقتی آراز را صفت در آغوش گرفتم و بوسه‌بارانش کردم سخت ‏متعجب شد، ما هیچ‌وقت با هم چنین نبودیم، از رفتار من حیرت کرده ‏بود و باز مانند حالات سابق صوفی صدایم کرد ولی مادر او هم مثل ‏من چه بسا بیشتر از من دل‌تنگ بود و این دل‌تنگی را با بوسه و در ‏آغوش گرفتن‌های گاه و بیگاهش بارها به من ثابت ‌کرد
پدر می‌آمد و در کنارم می‌نشست از آینده می‌گفت، آینده‌ای مبهم ‏که در برابرم بود، حال ساعت‌ها بود، روزها و ماه‌ها بود که دل به ‏دریای دانستن سپرده بودم، حال آماده بودم می‌دانستم نه همه چیز را ‏ولی برای فریاد زدن و ایستادن و در راه بودن می‌دانستم و در کنارم ‏خانواده‌ای بود که تا حد جنون دوستشان داشتم و آینده‌ای که برایش ‏سال‌ها تلاش کرده بودم
در برابر تمام این‌ها سرزمینی بود در خون و التهاب، مردمش فریاد ‏داشتند، هر روز در خیابان بودند و در پی احقاق حقوق از دست ‏رفته‌ی چند هزاران ساله‌ی خود فریاد می‌کشیدند و برای آمال و ‏آرزوهایشان چه کسانی که از جان نگذشتند و من فرسنگ‌ها دورتر ‏فقط نظاره‌گر این رشادت‌ها و دلاوری‌ها هستم
حال هر روز و هر ثانیه آن‌ها را دنبال می‌کردم، کارهای ریز و ‏درشتشان، شوراها، همایش‌ها، احزاب، سخنرانی‌ها، باورها همه و همه ‏را زیر نظر می‌گرفتم، دل به ایران سپرده بودم و همیشه همه چیزشان ‏را تعقیب می‌کردم، دیگر پدر و مادر هم فهمیده بودند، می‌دیدند که ‏تا چه اندازه مشتاق و در حال شنیدن اخبار و حوادث ایران هستم
کوچک‌ترین خبر از اتفاقات را دنبال می‌کنم، پدر گاه و بیگاه با من ‏درباره‌ی ایران و ایرانیان حرف می‌زد، از شرایط و اتفاقات و آینده‌ای ‏که خودش هم درباره‌اش حدس‌هایی می‌زد سخن می‌گفت، دوست ‏داشت نظر من را هم بداند اما من ساکت بودم و تنها گوش می‌کردم
نمی‌دانم دلیلش چه بود، اما هیچ از خودم بروز نمی‌دادم و تنها شنونده‌ ‏بودم، در تمام این روزها کودکان هم به من چشم دوخته بودند، ‏سولماز هم بود او هم در کنارم بود اما شاید در آن روز‌ها از همه‌شان ‏خجالت می‌کشیدم
سرم را بالا نمی‌آوردم تا ببینمشان سرم را مشغول گوش دادن و دیدن ‏و حوادث ایران کرده بودم، از اتاق بیرون می‌رفتم به چشم‌های مادرم ‏نگاه می‌کردم با پدرم وقت می‌گذراندم، تمام صحبت‌ها درباره‌ی ‏هرچیزی به‌جز افکارم را با خانواده‌ام در میان گذاشتم، از هر چیزی ‏گفتم تا ذره‌ای از آن افکار دور شوم
همیشه چهره و سیمای پدر و مادر در برابرم بود که به من چشم ‏دوخته بودند، راه چاره‌ای نداشتم باید در هر حالتی خودم را به آن‌ها ‏می‌رساندم، در این روزها بارها بی‌هوا به اتاق مادرم رفتم، او را در ‏آغوش گرفتم، بوسه‌بارانش کردم، دلم گریه می‌خواست
دوست داشتم ساعت‌ها در آغوشش گریه کنم، اما امان از خودم که ‏هیچ‌وقت به خویشتن چنین اجازه‌ای ندادم و ساعت‌ها در آغوش مادر ‏با خود و چشمانم کلنجار رفتم تا مبادا قطره اشک کوچکی از ‏چشمانم جاری شود، این روزهای در به دری و فکرهای ریز و درشت ‏در حال ادامه بود،
صورتک‌هایی همراهم بود، به من چشم می‌دوختند، گاه سیمای پدر ‏و مادرم بود، گاه سولماز و کودکان بودند و گاه همه‌شان با هم ‏نگاهم می‌کردند، دوست داشتم در کنار پدر و مادرم باشم به آن‌ها ‏چشم بدوزم اما چیزی نگذشت که به نگاه‌های کودکان و سولماز دل ‏بستم، حتی ثانیه‌ای نمی‌توانستم از آن‌ها دور بشوم
خوب خاطرم هست در آن روزها با دوستان قرار می‌گذاشتم، بیرون ‏می‌رفتیم، تفریح می‌کردیم، هر کاری که تا آن روز خیلی برایم ‏شادی آور بود را دوباره تجربه کردیم،
کارهایی که خیلی از نظرم هیجان داشت، مثل سقوط آزاد
دوست داشتم تجربه‌اش کنم، در این تابستان هر کار کردم تا همه ‏چیز را فراموش کنم، همه چیز را از خود دور کنم، از تمام اخبار و ‏حوادث دور شوم و همه چیز را به دست فراموشی بسپارم، حتی برای ‏ثانیه‌ای به حوادث ایران گوش هم نمی‌کردم، همین‌گونه هم می‌شد ‏هر کار تازه‌ای انجام می‌دادم، دوباره بازگشته بودم به دوران قبل، به ‏چند ماه پیش ولی خیلی افسارگسیخته‌تر و بی‌پروا‌تر
خودم را غرق می‌کردم در دنیایی از شادی و تفریح
در چشم‌های پدر و مادرم نگاه کردم، دوباره کتاب در دست گرفتم ‏و درس‌هایم را مرور کردم، چندی بعد ترم تازه‌ی تحصیلی آغاز ‏می‌شد، می‌خواستم خودم را برای درس‌های جدید آماده کنم، پدر و ‏مادر با دیدن این روزها خوشحال شده بودند که دخترشان به زندگی ‏خود برگشته تمام این‌ها را می‌دیدم، شادی و خوشحالیِ پدر و مادرم ‏را و چه شب‌ها و روزها که با پدر بیرون رفتیم، باز هم تئاتر دیدیم به ‏کنسرت نشستیم
از رخسار بازیگران حرف زدیم و این بازگشتنم به دنیای خانواده‌ام ‏بود، شادی وصف نشدنیِ این تابستان در حال پایان بود، زمان شروع ‏دانشگاه‌ها نزدیک بود و همه چیز زندگی در حالت معمول و معقولش ‏پیش می‌رفت
در روزی و ساعتی که می‌دانستم هر دوی آن‌ها خانه هستند از اتاقم ‏بیرون آمدم، در برابرشان نشستم، از آن‌ها خواستم تا حواسشان را به ‏من دهند، می‌خواستم از تصمیمم برایشان بگویم،
بالاخره بعد از روزها روزه‌ی سکوت را شکستم هر چند که زیاد ‏حرف می‌زدم اما حال لب به سخن راستین از دروازه‌های قلب گشودم
به آن‌ها گفتم که می‌خواهم به ایران بروم
آن‌ها صدایم را نمی‌شنیدند، با تعجب نگاهم می‌کردند، مادرم نام ‏ایران را چند باری تکرار کرد، گفت:‏
یعنی چه که می‌خواهی به ایران بروی، مگر چه خبر است؟
پدر فقط نگاهم می‌کرد، آرام و شمرده گفتم:‏
می‌خواهم به ایران بروم و در تحولات شرکت کنم و بخشی از این ‏تاریخ باشم
پدرم به سخن آمد و گفت:‏
در تحولات حضور داشته باشی؟
این حرف‌ها چیست که می‌گویی،
توضیح دادنش خیلی سخت بود، نمی‌دانستم دقیقاً چه بگویم، اما در ‏آن لحظه تنها چیزی که به دهنم رسید این بود که در برابر این شرایط ‏من هم مسئولم
مادرم گفت: تو در برابر خانواده‌ات مسئولی، در برابر درس و ‏دانشگاهت، تو در برابر آینده‌ات مسئولی
و پدر که حرف‌های مادر را تأیید و تکمیل می‌کرد
صورت آن پدر و مادر در برابرم بود که با من صحبت می‌کردند و هر ‏ثانیه دلیل و برهان می‌آوردند، هر لحظه چیزی می‌گفتند و از ‏استدلالشان آسوده می‌شدند و به دل فرزند شش‌ساله‌ای که در ‏برابرشان بازی می‌کرد را می‌دیدند و از دیدنش لذت می‌بردند
دیگر چیزی برای گفتن بر زبانم نمی‌آمد، مادرم نزدیکم شد مرا در ‏آغوش گرفت، نمی‌دانم شاید این سکوت‌ها و آن چهره‌ی مصمم ‏باعث شده بود تا این اندازه احساس ترس کند، پدر هنوز هم حرف ‏می‌زد، از ایران می‌گفت، از اوضاع ملتهب، از اینکه غیر ممکن است ‏اجازه دهد من به ایران بازگردم،
لحظه‌ای به چشمان مادر نگاه کردم و غرق در نگاهش به دنیای پر از ‏عشق و محبت او سفر کردم که چگونه پاره‌ی تنش را به آغوش ‏می‌گیرد تا گزندی از کسی به او نرسد،
خجل بودم، با هر دوی‌شان صحبت کردم و گفتم:‏
در این روزها هر چه در توان داشتم به کار بستم، از هر حربه‌ای ‏کمک گرفتم تا به زندگیِ عادی برگردم، گفتم در این روزها و ‏همه‌ی روزهای زندگی چه قدر به دستان پر مهر آن دو فکر کردم، ‏آرام نگاهم کردند، آرام برایشان از پدری گفتم که برآورنده‌ی تمام ‏آرزوهایم بود، از مادری گفتم که جانش را برای دیگری به قربانگاه ‏می‌فرستاد، از پدری که فهماند برای آرزوی دیگران هم ارزش قائل ‏است، از مادری که تمام وجودش را با مهر تقدیم ما کرد
گفتم درس آزادگی را در مکتب خودتان آموختم، درس ایثار و ‏ازجان‌گذشتگی را، درس عشق را از شما آموختم،
شما تمام این راه را برایم هموار کردید، گفتم که این‌ها آموخته‌های ‏من در مکتب خودتان بود که آرام نمانم و خاموش نشوم برای ‏آرزوهایم آرزوی دیگران را تباه نکنم، به آن‌ها گفتم که دیدم روحم ‏قلبم پرپر شد، گفتم که افسرده شدم و پژمردم، گفتم از دخترانی که ‏جان بر کف از همه چیزشان گذشتند تا ما زندگی کنیم، از همه و ‏همه گفتم
از فریاد مانده در گلویم،
از بغض این روزها و بغض مانده در گلوی همه‌ی انسان‌ها
به طول تمام سال‌های زندگی‌ام گفتم و سرآخر بغضم ترکید،
اشک می‌ریختم،
دیگر نمی‌خواستم حوصله‌اش را نداشتم که جلوی اشک‌هایم را ‏بگیرم، می‌خواستم اشک بریزم، برای تمام آن کودکان دردمند، به ‏وسعت دنیایشان اشک بریزم، به طول تمام این روزها که می‌خواستم ‏در آغوش مادرم اشک بریزم و اشک‌ها را به جان خوردم و حال ‏اشک بریزم
در زندان‌ها میان شلاق‌های مانده بر اندام سولماز اشک بریزم، به حال ‏مادری که طفل در شکمش سقط شد اشک بریزم، به جنازه‌های ‏بیشمار مردم و آزادگان سرزمینم اشک بریزم، اشک بریزم به حال ‏جنازه‌های بی‌عصمت شده، به این تحقیرها و تزویرها و ریاکاری‌ها، ‏به گلوله‌های سربی، به اجساد بر روی هم به قبرستان لعنت شدگان، به ‏خاوران به وسعتش اشک بریزم،
آری اشک می‌ریختم، به طول سالیانی که اشک نریخته بودم ‏می‌خواستم با اشک چشم این دنیای زشتی را بشویم و با خود به ‏دوردست‌ها ببرم، پدر و مادر با تحیر به من نگاه می‌کردند
به سولمازی که از کودکی گریه نکرد و حال اشک می‌ریزد و با درد ‏به آن‌ها می‌گوید، می‌خواهد به ایران برود و برای انقلاب کشورش ‏تلاش کند، می‌خواهد دوباره گلی روییده به مرداب شود، می‌خواهد ‏فریاد بزند، می‌خواهد دل به دریا بزند و پدر و مادر که به کودکشان ‏نگاه می‌کردند او چگونه بزرگ شد، چگونه همچون پرنده‌ای آزاد ‏شد و حال می‌خواهد که پر بکشد
آن‌ها به چشم سولماز پرپر نشدنیِ خویش را می‌دیدند که بال در ‏آورده و آماده‌ی پرواز است، تمام آرزوهایم در برابرم بود،
پدر در آغوشم گرفت، گفت پاره‌ی تنم کی این‌قدر بزرگ شده‌ای
و مادر که تنها به آغوشم گرفته بود و بوسه‌بارانم می‌کرد و اشک ‏می‌ریخت
پرسوز بال‌هایش را جمع می‌کرد، صورتک‌ها باز هم در برابرش بود ‏بین پرواز و قفس گیر کرده بود، حاضر بود عذاب بکشد، روح و ‏جانش به قفس درآید تا فقط آنان را شاد کند، لیکن می‌دانست که به ‏زودی خواهد مرد در آن قفس، در آن قفس بی آزادی، در پی پرواز ‏خواهد مرد، شاید جسم زنده بماند، اما روح و جان مرده است
اما صاحب قفس، قفس را می‌گشود و پرواز او را نظاره می‌کرد، ‏می‌دانست اگر پرنده‌ای در قفس بماند همگان اسیر خواهند ماند،
حال که همه چیز را به آن‌ها گفتم، احساس بهتری داشتم، سخت‌ترین ‏روزهای زندگی‌ام، چندی قبل از آن اتفاق بود، آن وانمود کردن‌ها، ‏بازی کردن‌ها، به زندان خو گرفتن‌ها،
به درون سوختم و خاکستر شدم، دلم فریاد می‌خواست، دوست ‏داشتم با فریادم میله‌های آن زندان را در هم بشکنم،
زندانی که خودم با احساساتم برای خود رقم زده بودم را نابود سازم،
آن روز بعد از آمدن از هتل و به شهر و خانه‌ی خود بازگشتن شروع ‏این مصیبت‌ها بود، نگاه به صورت پدر و مادری که با همه‌ی جانشان ‏برایت همه کار کرده‌‌اند و چه قدر در مقابلشان تمام وجدانت درد ‏می‌شود، آنجا است که حاضری زنده زنده خود را بسوزانی و آتش ‏بزنی و من زنده زنده خودم را دفن کردم بر روی دنیایم و بر آن ‏خاک ریختم
به دنیای گذشته پا گذاشتم، دم بر نیاوردم، تمام سختی‌ها را به جان ‏خریدم اما مردم و پرپر شدم،
خودش با دستان خود داشت خویشتن را پرپر می‌کرد، اما دیگر بازی ‏نکردم، چرا که نمی‌توانستم بی‌تفاوت در زشتی زندگی کنم، همه در ‏مقابلم بودند، سولماز که با جان درد کشیده‌اش نگاهم می‌کرد، ‏دخترک آدامس‌فروش با همان نگاه‌های دنباله‌دار، من تصمیم گرفتم، ‏می‌خواستم حقیقت را بجویم، به آن‌ها گفتم همه چیز را
به من چشم دوختند و سرآخر تصمیم گرفتند و به من گفتند
وقتی فهمیدم و دانستم که هر چه درباره‌شان فکر می‌کردم حقیقت ‏است، هر چه در این دنیا آموخته بودم از وجودشان بود، وقتی با رفتن ‏و رسیدن به آرزوهایم موافقت کردند همه‌ چیز این دنیا را فهمیدم
می‌دانستم که برآورنده کننده‌ی آرزوهایم هیچ‌گاه حاضر نیست ‏خودش مانع و نابودکننده‌ی آرزوهایم شود،
مادرم همه‌ی جانش من بودم، حاضر بود هر سختی بکشد تا دخترش ‏رها پرواز کند،
چندی بعد بلیت رفتن به ایران گرفتم
حالا دیگر هدفم در برابرم بود، در آن روزهای پر التهاب ایران دیگر ‏کسی به ایران سفر نمی‌کرد و من بودم که می‌خواستم به ایران بروم، ‏به سرزمین مادری‌ام به جایی که متعلق به آن بودم، در خاکی که بال ‏و پر گرفته بودم
حال می‌خواستم در همان خاک پرواز کنم، حال می‌توانستم خود ‏واقعی‌ام باشم و به چیزهایی که باور پیدا کرده بودم برسم و برای ‏آزادی از جانم بگذرم
روزها در پیش بود، روز رفتنم نزدیک و سخت‌ترین اتفاق زندگی‌ام ‏دوری از جان‌هایم بود، اوایل خیلی افسرده شده بودند ولی اواخر حال ‏بهتری داشتند، شاید مثل من بازی می‌کردند، پدر شوخی می‌کرد، ‏همه چیز را طبیعی جلوه می‌داد و مادر گاه‌گاه اشک می‌ریخت،
پدر را می‌دیدم که هر روز خمیده‌تر می‌شد و برادری که امروز ‏موضوع برای او هم خیلی جدی شده بود، حتی گریه‌های او را هم در ‏اتاقم به نظاره نشستم، من برای مبارزه آماده بودم و تنها نگرانی‌ام ‏خانواده‌ام بود که چگونه با این مسئله کنار خواهند آمد.‏