چنددقیقه‌ای نگذشته بود که صدای چرخاندن کلید در قفل درب ‏مریم را به خود آورد، حالا بیژن خسته از سر کار به خانه برگشته ‏بود. ‏
قد متوسطی داشت، نه خیلی بلند بود و نه خیلی کوتاه موهایش ‏ریخته بود و پیشانی خیلی بلندی برایش پدیدار کرده بود، رنگ ‏موهای روشنش رو به سپیدی می‌رفت، ابروان پرپشت با چشمانی ‏رنگین و چند سالی بود که سبیل‌هایی بر پشت لبانش جا خوش ‏کرده بود، شاید از همان موقع که موهایش شروع به ریختن کرده ‏بود؛ اما خیلی پرپشت نبود فقط روی لبانش را می‌پوشاند.‏
چین و چروک‌های عمیقی دور و بر چشمانش پدیدار بود مثل ‏کویر صحرا که ترک می‌خورد، به همان ضخامت و بزرگی و ادامه ‏این چروک‌ها به پیشانی‌اش می‌رسید و ترک‌ها بر پیشانی بلندش ‏خودنمایی می‌کرد. ‏
انسان بسیار آرام و مطیعی بود خیلی حرف نمی‌زد و این موضوع در ‏چند سال اخیر زندگی جزء بارزه اخلاقی‌اش شده بود. ‏
کیف دستی کوچکی در دست داشت وقتی وارد خانه شد بچه‌ها به ‏سمتش دویدند بلافاصله آن‌ها را در آغوش گرفت و همان‌جا ‏کیفش روی زمین افتاد، پس از خوش و بش و روبوسی با کودکان ‏به سمت دستشویی رفت در همین حین نگاهش به مریم افتاد و به او ‏سلام کوتاهی کرد که با اشارت سر بود و مریمی که زیر لب غرغر ‏می‌زد و کیف را از وسط خانه جمع می‌کرد. ‏
بیژن میان دستشویی آب به سر و صورتش زد و غرق در افکار ‏روزمره‌اش شد.‏
تمام دنیا برایش همان چند متر مغازه شده بود که بیشتر عمرش به ‏جز خواب را در آن می‌گذراند هر روز صبح باید در ساعتی معین از ‏خواب بیدار می‌شد و صبحانه اندک و مختصری می‌خورد، ‏لباس‌هایش را می‌پوشید و به سمت همان چند متر مغازه پیش ‏می‌رفت. در میان صحبت‌هایش شاید همان چند سال پیش، آن ‏روزها که تا این حد آرام و ساکت نبود با مریم درباره‌ی مغازه ‏صحبت کرده بود. آنجا را مثال قبرش می‌دید و همیشه می‌گفت، ‏اینجا همان قبر من است و هر روز فشار قبر را در آن دخمه احساس ‏می‌کنم.‏
آری چندی پیش شاید اوایل ازدواجشان و همان سال‌های نخستین ‏بیژن بیشتر از محیط کار و شرایطش برای مریم می‌گفت و خودش ‏را خالی می‌کرد اما با گفته‌هایش مریم را غمگین و افسرده‌تر ‏می‌کرد و شاید به واسطه‌ی همین موضوع و یا شاید به دلیل آن ‏تکرار همیشگی و پس از آن عادت کردن به شرایط، دیگر ‏هیچ‌وقت حرفی به میان نیاورد.‏
صورتش را شسته با حوله‌ای در دست، رویش را پاک کرد و ‏نیم‌نگاهی از میان آینه به صورتش انداخت یاد روزگاران پیش‌تر ‏افتاد، آن روزها که صورت زیبایی داشت، آن روزها که دوستداران ‏بی‌شماری داشت. دختران سرکش بسیاری که سودای دوستی و ‏معاشرت با او را داشتند و بیژنی که فقط مریم را می‌خواست و با او ‏هم‌کلام می‌شد و دنیا را در ادامه زندگی با او می‌دید و حالا بازهم ‏تلنگری به خود زد یادش آمد، هیچ از آن روزها از آن هیبت و ‏چهره باقی نمانده است. دیگر آن بیژن گذشته نیست و دنیایش ‏رنگ و بوی تازه‌ای گرفته، آری بوی پیری به مشام می‌رسید.‏
در همین افکار بود که ذهنش ناخودآگاه فریاد بلندی زد که هنوز ‏پیر نشده و خیلی جوان است. به واقع هم مریم و هم بیژن سنی ‏نداشتند اما از درون پیر شده بودند و حالا از برون نیز پیری نمایان ‏بود.‏
بیژن همیشه معتقد بود سال‌های برای آن‌ها سه تا یکی در گذر ‏است، او باور داشت اگر پانزده سال است که ازدواج کرده‌اند اما در ‏واقع چهل‌وپنج سال از آن می‌گذرد و آن‌ها تا بدین حد پیر و ‏فرتوت شده‌اند.‏
بالاخره از دستشویی و پس از آن از اتاق‌خواب با لباس‌های ‏خانگی‌اش بیرون آمد، باز هم همان شلوار خانگی را پوشیده بود ‏که چندی پیش مریم برایش دوخته بود. وقتی برای اولین بار آن را ‏به تن کرد و از اتاق بیرون آمد بچه‌ها خندیدند و چنددقیقه‌ای ‏زندگی روی تازه‌ای بر آن‌ها نشان داد، بیژن در دل می‌خواست تا ‏بازهم همان احساس به بچه‌ها دست دهد و روزگارشان عوض شود ‏اما آن‌ها بی‌تفاوت با همدیگر مشغول صحبت بودند. ‏
بیژن از ابتدا تا این حد سرد و بی‌روح نبود، روح عصیانگری داشت ‏خیلی شادمان و پر انرژی بود و برای شادی دیگران و تغییر در ‏شرایطشان دست به دعا و نگاهی به تقدیر نداشت و همیشه با ‏چنته‌ای پر آماده بود تا لب به سخن بگشاید و جماعتی را روده‌بر ‏کند، بالأخص همسرش را که وقتی بیژن به حرف می‌افتاد با تمام ‏وجود می‌خندید و گهگاه از خنده بسیار اشک از چشمانش سرازیر ‏می‌شد. ولی حالا زمان درازی از آن روزها گذشته بود دیگر بیژن ‏آن مرد پر انرژی سابق نبود، بیشتر اوقات حتی حوصله خودش را ‏هم نداشت و در پاسخ بیشتر خواسته‌ها از سوی دیگران با جمله ‏‏(حوصله ندارم) از آن‌ها استقبال می‌کرد و دیر زمانی بود که لفظ ‏خنده‌داری نگفته بود و کسی را نخندانده بود و حالا با همان پیژامه ‏در میان حال قدم می‌زد تا شاید کسی از این شرایطش لبخندی به ‏لب بزند اما موفق نشد.‏
بعد از چندی به سر میز آمد تا ناهارش را بخورد از خاطرش رفته ‏بود دیروز همین موقع سر همین میز ناهار چه خورده بود؟
این را خوب در خاطر داشت که هر روز همین ساعت سر همین ‏سفره ناهار می‌خورد، ناهاری که همسرش آن را پخته و ساعت‌ها ‏برای مهیا کردنش زمان صرف کرده؛ اما دیر زمانی بود که دیگر ‏تشکر نمی‌کرد و مثل گذشته از طعم عجیب و استثنایی‌اش حرف ‏نمی‌زد. شاید برایش عادت شده بود امروز هم به مثابه‌ی درازای ‏سال‌های بسیار همین غذا را بر سر همین سفره دید، شمار روزهایی ‏که قورمه‌سبزی در بشقابش ریخته و آن را یکجا بلعیده از دستش در ‏رفته و اصلاً آمارش را به خاطر نداشت و حالا امروز هم در میان ‏بشقابش دوباره قورمه‌سبزی بود، با قاشق زیر و رویش کرد و ‏سرآخر لقمه‌ای به میان دهان برد مزه‌اش را زیر دندان بر زبان ‏چشید، مزه‌ای آشنا به نظرش آمد، به طول تمام عمرش این طعم را ‏چشیده و می‌دانست که ابتدا و انتهای این مزه کردن چه حسی در ‏وجودش خواهد نشاند، شاید لحظه‌ای به یاد آن روزهای نخست ‏افتاد آن قورمه‌سبزی‌ها که مریم برایش تدارک می‌دید، او با چه ‏ولع و حسرتی آن را تا آخر می‌خورد. خاطرش هست که آن روزها ‏بر دستان مریم بوسه‌ای می‌زد و از این غذای خوش‌طعم تشکر ‏می‌کرد و بارها به زبان می‌آورد که همتای آن را تا به حال نچشیده ‏است. از خوردن این غذای ناب تا چه حد مست و از خود بیخود ‏می‌شد اما دیگر در خاطرش نیست کی بوسه بر دستان مریم زده و ‏از او تشکر کرده است!‏
چرا دیگر آن سخن‌ها بر زبانش جاری نمی‌شود چرا دیگر آن ‏احساس را لمس نمی‌کند و نمی‌تواند با آن روبرو شود؟ ‏
آیا همه‌چیز را از خاطر برده و آیا خودش خواسته این‌گونه باشد؟
در همین افکار صدای خوردن قاشقی به بشقاب او را به خود آورد و ‏دید غذای داخل بشقابش تمام شده، حس سیری و گرسنگی ‏برایش رنگ باخته بود به خاطر نمی‌آورد چه زمانی گرسنه است و ‏چه زمانی سیر و در ساعتی معین فقط می‌خورد و هرگاه بشقابش ‏خالی می‌شد دیگر ادامه نمی‌داد.‏
هر روز ظهر و شب وقتی به خانه می‌آمد پس از چندی به سر میز ‏می‌رفت تا غذا را تمام کند، همه احساسات برایش تکراری و ‏روخوانی دوباره همان احساسات گذشته بود و هیچ رنگ و بوی ‏تازه‌ای نداشت. طبق عادت و سنت دیربازش به سوی اتاق‌خواب ‏رفت، روی تخت دراز کشید به سقف اتاق خیره شد، ترکی در آن ‏هویدا بود، روزهای زیادی آن را دیده و هر بار در جستجوی راه و ‏ادامه‌اش بود با اینکه این ترک از نقطه‌ای آغاز و به جایی خاتمه ‏می‌یافت، اما هربار با ورودش به اتاق و دراز کشیدن بر تخت همان ‏مسیر تکراری را دنبال می‌کرد. گهگاه در میان گچ دیوار به دنبال ‏صورتک‌ها و اشکال تازه‌ای می‌گشت و با کمال حیرت هر بار با ‏نگاه کردن به سقف می‌توانست چیز تازه‌ای بجوید و در میان همین ‏کند و کاوها بود که خوابش برد، چشم بر هم گذاشت و در عالم ‏خواب خیلی وقت‌ها همان زندگی پر تکرار را می‌دید همان مغازه و ‏مشتری‌ها، همان اتفاقات روزمره و گهگاه همان صورتک‌های ‏شکل گرفته روی سقف با او سخن می‌گفتند و جهان تازه‌ای به ‏رویش هویدا می‌شد و شاید همین بود که هر وقت بر تخت دراز ‏می‌کشید به دنبال جستن صورتک تازه‌ای بود تا در میان خوابش با ‏او هم‌کلام شود. این بار هم در میان همان خواب صورتکی دید که ‏با بیژن درباره‌ی زندگی و فراتر از این زندگی صحبت می‌کند و ‏بیژنی که فقط چشم به صورت صورتک دوخته تا چیزهای تازه‌ای ‏در میانش بجوید، هیچ‌گاه صحبت‌های آن را دنبال نمی‌کرد و از آن ‏هیچ نمی‌دانست.‏
در ساعتی معین و مقرر گویی درونش کسی فریاد می‌زد که وقت ‏برخاستن است، نه دقیقه‌ای زودتر و نه دیرتر. از جای بر می‌خواست ‏به سرعت به سوی کمد لباس‌ها می‌رفت و رخت همیشگی‌اش را به ‏تن می‌کرد، چند صباحی بود که همیشه یک لباس را می‌پوشید، ‏آن‌قدر که رنگ و رخ لباس از بین برود یا در آن چاک و پارگی ‏به وجود بیاید.‏
دیر زمان‌های گذشته هیچ‌گاه این‌گونه نبود، هر روز لباس تازه‌ای ‏به تن می‌کرد و زمان زیادی را برای پوشیدن لباس تازه و آراستن ‏خود صرف می‌کرد و حالا زمانی شده بود که دیگر حوصله این ‏کارها را نداشت، وقتی از خواب بیدار می‌شد به سرعت خود را به ‏کمد می‌رساند و همان لباس‌های همیشگی را به تن می‌کرد و ‏بی‌مهابا و با سرعت از خانه خارج می‌شد.‏
خودش هم دلیل این همه عجله را نمی‌دانست، آخر در آن مغازه ‏خبر تازه‌ای نبود بالأخص زمانی که او می‌رفت خیابان‌ها هنوز ‏خلوت بود و خبری از مشتری و خرید کردن‌هایشان نبود؛ اما این ‏عجله را همیشه داشت گویی اگر حتی دقیقه‌ای هم دیر برسد از چیز ‏بزرگی دور مانده است. ‏
حالا که لباس‌هایش را به تن کرده مثل همیشه با عجله بسیار درب را ‏گشود و محکم به هم کوفت و منتظر آسانسور چند بار به ساعتش ‏نگاه کرد و بالاخره خود را به خیابان رساند.‏
خیابان رنگ و بوی تازه‌ای داشت در ذهنش چند بار پارسال همین ‏موقع را مرور کرد ‏
آیا آن موقع خیابان‌ها ماتم بیشتری نداشت؟! ‏
آیا علم‌های بیشتری در خیابان نبود، آیا دسته‌های بیشتری نبودند؟ ‏
و به خود نهیب زد که نه همیشه و در همه سال‌ها تا همین حد خیابان ‏دردناک است و غمی عمیق دارد. ‏
غصه‌ای بزرگ به قلبش آمد به طوری که دیگر نمی‌توانست به ‏راحتی نفس بکشد راه گلویش تنگ شده و به سختی بالا و پایین ‏می‌شد، به اطرافش نگاه کرد عده زیادی که در خیابان راه می‌رفتند ‏و ناله می‌کردند یکی در پیشاپیششان ایستاده بود و مرثیه می‌خواند، ‏به صدایش گوش داد ناگه اشکی از چشمانش سرازیر شد، ‏گریه‌اش گرفته بود نمی‌دانست چه می‌گویند اما دلش شکسته و ‏پریشان بود. دسته‌های طولانی را می‌دید که به پیش می‌روند و به ‏سر و رویشان می‌زنند و صدای آن‌ها را می‌شنید و با ناله‌هایشان ‏گریه‌اش می‌گرفت، ‏
به طول چند ثانیه منقلب شده و پس از چندی خود را جمع و جور ‏کرد و اشک از صورت پاک کرد تا همیشه قوی به نظر برسد اما ‏درونش بلوایی به پا بود و هر لحظه منتظر جرقه‌ای بود تا دریای ‏بغضش بترکد و آتش‌فشانی از اشک به بار بیاورد.‏
به مغازه نزدیک شد طبق معمول با دور و اطرافیان همیشگی سلام و ‏علیک کرد، برای چند ثانیه فکرش به زندگی یکی از آن‌ها افتاد و ‏برقی چند دقیقه‌ای به دلش وارد شد و از بدبختی او کمی احساس ‏خوشبختی کرد؛ اما این احساس حتی چند دقیقه هم بیشتر به طول ‏نینجامید و دوباره یاد زندگی خود افتاد، به محض رسیدن به داخل ‏مغازه پشت میز نشست و چون می‌دانست تا ساعتی دیگر هیچ ‏اتفاقی در مغازه نخواهد افتاد به سرعت جعبه جادویی را روشن ‏کرد. ‏
هر روز همین مواقع وقتی به مغازه می‌رسید به جعبه جادویی پناه ‏می‌برد و بیشتر وقتش را با آن سپری می‌کرد بعضی وقت‌ها غرق در ‏آن می‌شد و فکرش به دنیای دیگری چنگ می‌زد ولی حتی ثانیه‌ای ‏هم به آن فکر نمی‌کرد اما گاهی اوقات غرق در جعبه جادویی ‏می‌شد و تمام حواسش را به آن می‌داد بیشتر از هر چیز دوست ‏داشت اخبار و حوادث روز جهان و دنیای پیرامونش را بداند، ‏برایش خیلی مورد وثوق بود اینکه زمانی از زندگی را برای دانستن ‏اخبار جهان بگذارد یا شاید با شنیدنش ذره‌ای احساس التیام ‏می‌کرد. بارها از دیگران شنیده بود این‌ها اخباری کذب و دروغین ‏است حتی بعضی با سند و مدرک به او اثبات می‌کردند که فلان ‏خبری که دیروز شنیده‌ای دروغ است اما او با سماجتی بی‌پایان ‏دوست داشت باز هم به آن‌ها گوش دهد و مطلع‌تر از گذشته در ‏میان جمع از اخبار و حوادث حرف بزند، شاید نه فقط برای دانستن ‏شاید برای پر کردن زمانش، هر چه که بود عصرها وقتی به مغازه ‏می‌رسید بلافاصله جعبه جادویی را روشن می‌کرد گهگاه هم می‌شد ‏که به دیگر برنامه‌ها علاقه نشان دهد و آن‌ها را هم نگاه کند.‏
‏ همیشه برایش مسئله‌ای روشن بود که جعبه جادویی یک حرف را ‏می‌زند و همان حرف را به گونه‌های مختلفی به زبان می‌آورد، اما ‏هیچ‌گاه باطن آن حرف‌ها تغییر نمی‌کند.‏
شاید یک‌بار به شکل اخبار و باری به شکل داستان؛ اما ‏صحبت‌هایشان یکی بود و گهگاه شیوه بیانش را تغییر می‌دادند.‏
حالا دیگر زمان شلوغی خیابان بود از درب مغازه انسان‌های ‏گوناگونی داخل می‌شدند، به چهره‌هایشان نگاه می‌کند دنبال ‏حرف تازه‌ای است. همیشه همان تبلیغات تکراری از او و ‏واکنش‌های همیشگی از طرف مشتریان و بسط دادن معامله‌ای پر ‏سود تا ذره‌ای منفعت نصیب خود و خانواده کند و با دستی پر راهی ‏خانه شود.‏
به چهره تک‌تک مشتریان نگاه می‌کند نگاه آنان را تعقیب و به ‏صحبت‌هایشان گوش می‌دهد، به فراخور صحبت‌های آن‌ها تبلیغات ‏تازه‌ای را از سر می‌گیرد شاید در روز خودش صدها بار آن ‏حرف‌ها و جمله‌های تکراری را می‌شنید و سر و تهش را حفظ بود، ‏اما برای مشتری‌های تازه‌اش چه قدر این صحبت‌ها جدید می‌آمد. ‏
با خرید و متقاعد کردن آنان برای ثانیه‌ای احساس خوش‌آیندی ‏می‌کرد اما بلافاصله آن حس با حس زندگی یکسانش تغییر ‏می‌کرد و دوباره به همان‌جایی که تعلق داشت برمی‌گشت، این ‏سیل دوار کماکان ادامه داشت تا زمان موعود فرا رسد وقتی به ‏ساعتش نگاه می‌کرد و می‌فهمید زمان رهایی از آن قفس رسیده ‏بازهم چند دقیقه‌ای احساس شادی در وجودش طنین‌انداز می‌شد.‏
در میان شهر وقتی به سمت خانه راهدار بود به آپارتمان‌های سر به ‏فلک کشیده شهر و تمام انسان‌های درونش فکر می‌کرد چند باری ‏از خود می‌پرسید آیا اینان هم مثال من زندگی کرده‌اند؟
و با خاموش شدن یکی از چراغ‌‌های خانه آدمیان فکرهایش هم به ‏یک‌باره خاموش می‌شد و چندی بعد خود را در برابر خانه می‌دید ‏و با چرخاندن کلید در قفل دوباره زندگی از نو به تکرار گذشته ‏ادامه می‌یافت.‏