حــال دیگر در دبیرستان بودم، پدر هماره بانو خطابم میکرد و مادر که نگاهش پر از تحسین بود، گذر زمان چو دیگر روزگاران بود، من همان کودکم که حال نوجوان شدم، رشتهی آن روزمرگی گسست، من خود را در سیاهچال دیدم، حال و هر زمان که آن روزگار را به خاطر میآورم سؤال و صد سؤال ذهنم را به چالش میکشد،
من و آن خیابانها و آن انسانها که زیستیم و بردهوار گذران کردیم، آن تن را به یاد دارم و آن دشنامها و فریاد و گیجی،
ما که در خواب ماندیم، پیش از این نیز بارها دیدم و گذشتم و حال خود به آن مبتلا بودم، توان گذر هم نبود، ایستادن و نگاهی به تو و سخن گفتن، از تحمیل بندگی و سر ساییدن چه بسیار انسانها، پدر را به خاطر دارم و فریادهایش که به دشنام پاسخ شد و من که بی سخن دشنام شنیدم، به یاد مادر بودم و آن سخنان و آن شش سالگی و حق زیستن که آن هم ربودند،
میان دختران و زنان بسیار بودم که برخی چون من بر آن درد بردگی مبتلا، من حیران و آنان گریان که قبح اسارت ریخت و انسان از عصیان بر بندگیِ خود خجل شود، چه دنیای وارستهای، هیهات بر انسان و انسانیت،
نیاز بر تفهیم نبود و ما مجرم که فرمان ولیامر به زیر پای دادن، حال سخن هر چه باشد، امر ندارد تو گو توفیر، هجوه گویند و پدر سینه چاک و ما زندان بر آن بانوان نگریستن و فکر بر آنان و چشم گریان، هم خیانت که انسان برای رهایی مضحک و پیش پای خویش که نه قد علم کند که بگرید،
خیانت، چه والاتر از این، نه بر خاک و انسان و میهن که بر خویشتن، پدر دست در دست من رهسپار آن خانه و مادری چشم در راه، آغوش گرمی و نگاه به پدر، باز پریشانی و پشیمانی آن مرد فرتوت، به گوشهی عزلت نشستن و مات و مبهوت نگریستن بر زندگی، صدای فریاد و گسستنِ رشتههای افکار پدر و آن فریادهای در سیاهچال و حال مسکوت در برابر سخنان آن مادر و تکرار قصهی ششسالگی و شاید همین و همان است که آن خاطر ششساله را جاودان کرد،
کشتند و به خون کشیدند و کام بر نیاوردیم نه دیگران که یارانت، به انتظار چه نشستهای که برخیز و این ماتمسرا را به حال خود بازگردان، گذر کرد آن روزگاران و سینهی ستبر که فریاد زد و قد علم کرد و از خاک اجنبان و از ایران گفت، چو دیروز و امروز دختر من و خود را تباه ساختی، برخیز و آینده بساز، بدور از این خاک، بگو و فریاد کن، به یاد جوانی، آن استبداد دیروز، روشنگر باش و چه بسیار دیگر سخنان، حرفهای تکراریِ مادر بود و پدر که مسکوت نظارهگر و پریشان بود،
پدر کام بر نکشید و مادر تاخت، به خود آمدم و در میان جبههی آنان سخن راندم،
ایــران سرایم است، این خاک از آن من است، به اجنبان نسپارمش و میدان برایشان ترک نکنم، این سخن به سر دارم و آن روز مسکوت ماندم، گذر کرده بود زمانی و ایران بیش از بیست سال فریاد بر آورد،
ما نیز آن میشنیدیم و آن دلاوریها را نظاره میکردیم، هفتاد و هشت بود و تابستان، من شانزده سالِ دور از این هیاهو، نگاه پدر پر بود از حسرت و پریشانی، حسرت از آن گذر عمر که دیگر فرتوت و توان رزم نیست و پریشان که بیشتر پشیمان از آن سرنوشتی که هدیه بر ما و آنان بود،
نخستین احساس مشترک میان من و پدر همین جا رقم خورد، آن مرد پیر و خردسالی و دلاور احمدآباد، من و نوجوانی اسارت پدر و مادر و فرزانگان ایران سرا، حال دگر من آن دختر دور نبودم،
سر پر از فریاد بود، انقلاب من به وقوع پیوسته و دگر من آن دیگری نیستم، فریادم پر توان و راهم چه باشد جز تقدس و والاترین گوهر گیتی تو گو آزادی
چه فرجام تلخ در این رؤیا از دور و دیر و حال، آن فریاد و پاسخش، شکنجه
آن طغیان و پاسخش مرگ، آن رهایی و پاسخش اسارت،
مادر نزدیک بود و در قلب و از من و به خویشتن هم نزدیکتر و در خویش، آری او آگاه بود از انقلاب در قلب دختر و بیش از پیش جدال با پدر که دیگر نه تباهی که مرگ دامان دختر را خواهد جست،
پدر نیز بر من نزدیک بود، آشنا از حال و احوال، با توان خویش دیدن آن فرجام، برای آزادگان که نه تازه که تکرار همان نقل تکرار ما است،
این مرد و زن را پر ترس کرد و بر فرجام من نگران، حال تا حدی یکصدا ترک دیار سر میدادند و من پریشان بر این جدال گذر میکردم و هر روز بیش از پیش ندای رفتن بر خویش میشنیدم تا این بار که به راستی بر سخن آمدم، بذر احساسات پاشیدم، همان نقل اجنبان و اشغال ایران زمین که نه به آن تندی ولیکن دل به سودای همان تندی گفتیم و شنیدند،
جنگیدیم و جنگیدند و ما فاتح که پدر و مادر نیز به دل آن بودند، حال آرمان من به رهایی گنگ بود و به زمین میپرورید، با گذر زمان معنا میجست و رهایی گنگ طی سالیان به زبان آمد و چه زیبا نغمهای سر داد، راه توسل برایم به آن آرمان مقدس دانشسرا بود، راه آن همرزمان که ندانستم چه گویند و چه پندارند ولیکن زِ کردارشان، همرزم و همسنگر شدیم، من آنکس که درس خواندم نه برای رسیدن به آرمان که برای گذران و گاه برای دانستن،
حال به آرمان درس خواندن پیش گرفتم، پر از شور و هیجان، دبیرستان گذر کرد تا رسیدن به اسباب آن هدف والا، شاید این گفتار به اغراق در آمد و ما حماسه سرودیم ولیکن، به دل چنین اندیشم، درس خواندن دگر برایم آن معنای پیش نبود و حال دگر تو گو ساده بر آن ابر سعادت سوارم، فرجام آن نیز همان بود که ما ترک دیار کنیم و رهسپار تهران شویم و در آن تک شهر، سخنگوی سخنگویان شویم.
پدر و مادر گاه پر بودند از آن ساز ناخوش و ناکوک، اختلاف که رفتن خطا است ولیکن این عزم توان رزم داشت و پیروز این جنگ همانا دختر مازند تهمینه رزمآرا بود، چه نا سپاس بودم که نگفتم از آن خاک پاک که زیباتر از آن نبود و ندیدم جهان را چنین همانند مازند پاک،
چه روحی نوازش داد آن بارانهای بیامان مازند، آن درختان سرکش که ما را چنین آراست، یاغی شدیم از آن رود و طغیان سرکش از آن سنگها که سخن گفت و نعره برآورد ما را به خود از آن کوهها که فرشش درخت بود و آسمانش سیاه از آن جان که در دل مازند جان گرفت،
کتابی که ناخوانده و دل به آزادگی
به مازند پیرتن به درسی که دلدادگی
به ترک پدر مادر آن سوی خاک
که هر دو پدر باشد و مادران قلب پاک
چه نقل تکراری است شرح تهران، آن ازدحام و دود و شهری بر طغیان و ما که عمر را در آن سرای زیستن زیستیم حال نه زندگی که گذران میکنیم و به یاد مازند شکوهها سر میدهیم، چه بسیار در آن روزگاران که ما بر این شهر گام نهادیم و پدر شرح روز داد و سخنها راند، پدر بود و احساس مبهمی بر این خاک، روزگاری در خیابانهایش طغیان کرد و فریادها سرکشید و آن روز که خاک طغیان کرد پدر مسکوت و خموش ماند و این خاطر ناخوش بود و فراتر زِ آن روزگار درد و رنج که مادر و پدر یکصدا به شرح آن مینشستند و بارها و بارها برایم از آن روزگاران میگفتند،
من طفل بودم و بی قوت و حال آنکه مرض گریبانم را میفشرد، والدان پر درد و اضطراب بر چاره میاندیشیدند، جانشان گرو بر جان من بود، بیش از دو ماه برای رهایی من از درد و رنج در مازند چاره اندیشیدند و افاقه نکرد، آنگاه که روزگار زمزمهی ناخوشی برایشان سر میداد به پا خاستند و طلب رهایی از آن شهر آشوب کردند و شهر دست نوازش بر سرشان کشید و ما که دوباره زاده شدیم، مدد آن طبیب و زندگیِ دوبارهی من، پدر را پر شوق بر این شهر داشت و آن احساس مبهم گاه اشتیاق بود و گاه پشیمانی
حال من در این خیابانها راه میرفتم و در میدان آزادی نظارهگر هر چیز بودم جز همان واژهی غریب آزادی، اندیشیدن بر همان نام شهریار بیشتر بر ما خوش بود که آزادی نیست و میدان نامی به عاریت از آزادی دارد و صد افسوس از این نام به یغما رفته در دوران،
نگاه بر این انسانها و یادگار آن دوران پیشتر که مردم فریاد میزدند و میدان نظارهگر آنان بود، از آن فریادها چه نصیبشان، میدانی که خجل زِ نامش است.
روزگاری گذر کرده بود و از آن طغیان دانشجویان که یک تنه فریادی از ملت سر دادند و هیچ باقی نماند و حال آنکه ملت کیست؟
همانها که عاصی بر این اختناق مسکوت روزمرگی میکنند و آن امت که از جای پای استبداد تبرک میجوید، این ملت و آن امت حق زیستن دارند از برکت همین میدان و سرمستی از همین نام و همان کس که بر اریکهی قدرت تکیه و مدهوش آن فرمان و عربده میکشد، از آن روزگار دورتر پدر مادر کمتر سخن میگفتند که هر گاه سخنی به میان میآمد به جنجال میان آن دو ختم میشد، مادر پدر را خائن خطاب میکرد و پدر مادر را شاهپرست،
نگاه من بر این مردمان که در میان این میدان و این نام گام برمیدارند و اسیر فرمان بردگی سر میکشند و یاد بر جنگ آن یادگاران افتادم، آنگاه که مادر سخن میگفت و فریاد میزد،
آزادیِ شما این بود، حق زیستن از مردم ستاندن و دفن کردن آزادیهای فردی و اجتماعی و مدنی و چه سرانجام مضحکی بر شما و آزادیتان، امروز رها هستید و آنکس که پی آزادی سیاسی بود و فریاد میکشید فراری و گوشهگیر و زندانی است، مادر سخن میگوید که هیهات شما آزادی زیستن را کشتید و امروز انسانی که حق پوشش خویشتن را ندارد و فرمانبر است، خوشا بر ما و این آزادیخواهانمان،
پدر فریاد میزند که این اسارت شاهکار همان قلدر خان است، آن روز که چادر از سر میکشید، کلاه بر سر میگذاشت، بذر این اسارتها را میکاشت و ما سالیان است اندر خم یک کوچهایم، آزادیمان تعریف این قلدر آن روح و این نشانه است،
نگاهم خیره بر آن زنی است که به اکراه حجاب بر سر دارد و آنکس که به اکراه حجاب از سر برمیکشد و ما بر جبر زمانه سر خم کردهایم و فرمانبریم، ولیکن من نه این و نه آنم که نامم تهمینه است و سرایم ایران، چه کس توان فرونشاندن من دارد،
جنگ میان آن مرد و زن هماره در خاطرم نقش بسته و گاه غمین میشدم از این روزگاری که بر ما تحمیل شد و بیاختیار و به جبر در آن مردگی میکنیم، ولیکن این احساس پوشالی چه کوتاه بر من مستولی میشد که من خود سرنوشت رقم میزنم و در سوگ گذشتگان ننشیده و نمینشینم و زندگی دوباره معنا میکنم،
خود نیز نمیدانم کی این احساسات بر من غلبه کرد و این روحیه بر من پدیدار گشت ولیکن امروز به صراحت آن را فریاد میزنم که سرنوشت را به زانو در میآورم و اختیار را بر جبر پیروز میگردانم، هر نسل در سوگ گذشتگان پرپر میشد و طغیان به گلو میخورد حال آنکه من از نسل خویش برخاسته و بر گذشتگان چون تاریخ مینگرم.