خب دوستان توی این قسمت قرار هست که ما بیشتر پیرامون آرمان صحبت بکنیم و پیرامون این ایده آل ها صحبت بکنیم و در ‏نهایت تقابلی که میتونه بین این نگاه آرمان خواهانه ما با واقعیت شکل بگیره و بیشتر این موضوع رو باز بکنیم که در این تقابل ‏ها چه می توان کرد و چه باید کرد.‏
‏ به نظرم ابتدا بهتر هست که پیرامون یک تعریفی در باب این ایده آل و آرمان صحبت بکنیم و یک تصویری هم از دنیای ‏واقعی داشته باشیم تا در نهایت به این تقابل هم برسیم.‏
‏ وقتی در باب ایده آل و آرمان صحبت می کنیم، قاعدتا آن مجموعه ایده ها و باورهاست.‏
‏ آن چارچوب هاست که در نهایت قرار است آن اجتماع مورد نظر ما را بسازد.‏
‏ این ایده آل ها در کنار هم، این باورها در کنار هم، آن آرمان نهایی ما را می‌سازد.‏
‏ یعنی نگاه ما نسبت به موضوعات سیاسی، نسبت به موضوعات اقتصادی، نسبت به باور چارچوب اخلاقی، بایدها و نبایدها.‏
‏ اینها در کنار هم قرار است که یک آرمان واحدی را بسازد و یک ایمانی را تصویر بکند.‏
‏ این ایمان تصویر شده‌ای که حالا قرار است تبدیل به آن ایده آل ما برای ساختن دنیای در آرزوهایمان بشویم.‏
‏ ما این را به عنوان ایده آل و آرمان می‌شناسیم.‏
‏ تجمیع این آرزوها در کنار هم، تجمیع این باورها در کنار هم، تجمیع این نگاه ها در کنار هم، نگاه اقتصادی ای که به دنیا ‏داریم و نگاه اجتماعی که به دنیا داریم، نگاه سیاسی ای که به دنیا داریم، چارچوب های اخلاقی که تصویر کردیم، این ها در ‏کنار هم قرار است یک جامعه ای را تشکیل بدهد که حالا آن جامعه، جامعه ایده آلی ما باشد، آن جامعه، جامعه آرمانخواهی ما ‏باشد.‏
‏ اما یک دنیای واقعی هم در کنارش وجود دارد و ما یک دنیای واقعی را هم می بینیم که گاها متضاد و متناقض با این باور ها و ‏ایمان ها و این ایده آل و آرمان ماست.‏
‏ یک جهان واقعیتی هست که خیلی دورتر از باورهای ما داره شکل میگیره و داره پیش میره.‏
‏ یعنی شما گاها مواجه میشید با دنیایی که هیچ نزدیکی و سنخیتی با باورهای ما نداره.‏
‏ حالا هرچقدر که در این برنامه بیشتر به پیش برویم و بیشتر در باب این تناقضات و تضادها با مثال عینی صحبت خواهیم کرد ‏که کاملا هم در این قسمت از مشخص از برنامه پیرامون معانی صحبت نکنیم و به مصادیق هم نزدیک بشویم.‏
‏ یعنی به عنوان مثال وقتی ما در باب باورهای خودمان صحبت می‌کنیم، در باب باورهایی که من به آن باور دارم و درباره‌اش ‏صحبت می‌کنم و کتاب نوشتم و سعی می‌کنم آن را با دیگران مطرح کنم، این ایمان مشخص، این آرمان مشخص پیرامون ‏مسائل سیاسی یک نگاه خاصی دارد.‏
‏ یک نگاه خاصی که قرار است قدرت را پاره پاره بکند، تکه تکه بکند، تشریح بکند، تقسیط بکند، قرار است این قدرت از میان ‏برداشته بشود، هیچ معنایی به عنوان یک قدرت واحده وجود نداشته باشد.‏
‏ هیچ خدایی به مفهوم آن شکل مشخصی که ما می‌شناسیم وجود نداشته باشد که ما به ازایی در جهان داشته باشیم، حالا چه به ‏شکل یک رهبر، چه به شکل یک پادشاه، چه به شکل یک رییس جمهور در نوک هرم قرار نگیرد و جای آن خدا را بازی ‏نکند.‏
‏ حالا قرار است که ما در باب این ایده آل و آرمان در آینده هم بیشتر صحبت بکنیم.‏
‏ اما سربسته در این قسمت پیرامون این نگاه سیاسی می‌توانیم در همین حد موضوع را باز بکنیم که در این ایده آل و آرمان ما ‏قرار است که قدرت تقسیم و تقسیم شود.‏
‏ قرار است که هیچ نوک هرمی وجود نداشته باشد، هیچ خدایی وجود نداشته باشد.‏
‏ حالا قرار است که جای آن رئیس جمهور که حتی در بهترین حالت هم در واقعیت جهان وجود دارد و به نوعی نماد و نشانه ای ‏از همان خداست، دیگر وجود نداشته باشد.‏
‏ قرار است که این قدرت تقسیم شود.‏
‏ حالا هیئت های بی شماری، شورا های بی شماری برای موضوعات اجرایی، برای موضوعات قانون گذاری، برای موضوعات ‏عدالت خواهی و قضایی شکل بگیرد که دیگر در نوک هرم خودش هیچ قدرت یکتایی نداشته باشد.‏
‏ قدرت تقسیم شود.‏
‏ اما جهان واقع و واقعیت جهان پیرامون ما این معانی را در خودش جای نداده.‏
‏ قاعدتا ما در پی تلاش برای ساختن این دنیای آرزوها و آرمان‌های خودمان هستیم.‏
‏ در پی آن هستیم که این آرمان ها را جایگزین آن آرمان های گذشته بکنیم.‏
‏ اما در کنار آن مواجه می‌شویم با دنیای واقعی که فعلا اینگونه در پیش نمی‌رود.‏
‏ فعلا راه و طریقت دیگری را در پیش گرفته.‏
‏ چیزی که جاری و ساری در جهان هست.‏
‏ و مفهوم این تقابل ایده آلیسم و این نگاه آرمان خواهانه با واقعیت دنیا در تقابل همین عینیتی است که می خواهیم درباره اش ‏بیشتر صحبت بکنیم.‏
‏ یعنی وقتی ما داریم در باب ایده آل و آرمان و آرزوهای خودمان صحبت می‌کنیم، داریم یک تصویری می‌دهیم از این از میان ‏برداشته شدن نوک هرم، از میان برداشته شدن هر چیزی که قرار هست جای خدا بنشیند.‏
‏ اما جهان پیرامونی و امروزی ما یه همچین شرایطی رو پدیدار نکرده خواستار یک همچین نگاهی به جهان نیست اما قاعدتا در ‏پی تعدیل آن نگاهی بوده که در پی این سالیان بر جوامع بشری گذشته.‏
‏ یعنی شما قاعدتا نمی‌توانید آن پادشاهی و امپراطوری گذشتگان را همسطح و همسو با حکومت دموکراسی که امروز بر جهان ‏حاکم هست، این حکومت ریاستی که تحت عنوان ریاست جمهوری می‌شناسیم و جمهوریت می‌شناسیم.‏
‏ مقایسه بکنید با آن امپراطوری های گذشته یا حتی کوچکترش.‏
‏ بکنید پادشاهی گذشتگان را با این پادشاهی که امروز تحت عنوان پادشاهی پارلمانی هست همتا و همسو بدانید.‏
‏ پس قاعدتا جهان در پی تلطیف این نگاه هست.‏
‏ یعنی قرار هست که آن نگاه دگم و مشخصی که پیرامون خدا داشته، پیرامون باور به قدرت واحد داشته، پیرامون فرمانبرداری ‏داشته، شکسته شده، کم رنگ تر شده، کم سو تر شده.‏
‏ پس اینها تفاوت هایی با هم دارند.‏
‏ اما واقعیت دنیا کماکان هم بر همین پایه از درون خودش داره میچرخه که اینگونه است.‏
‏ هنوز هم باورمند به این قدرت یکتا و این نوک هرم هستند و این تقابلی است که با این ایده آل ها و آرمان ها شکل میده.‏
‏ یعنی ایده آل و آرمانی که داره صحبت از میان بردن این نوک هرم میکنه.‏
‏ قاعدتا تمام تلاش هم در پی همین هست که ما به این آرمان و آرزو برای از میان بردن قدرت قدرت یکتا باشیم.‏
‏ برای تقسیط و تقسیم این قدرت تلاش بکنیم.‏
‏ اما جهان واقعی ما داره امروز نشون میده که این قدم ها آهسته برداشته شده.‏
‏ اینها در تقابل با هم هستند اما باید نقطه اشتراکی در بینش جویا بشیم.‏
‏ حالا برای اینکه این بحث بهتر و بیشتر هم به پیش بره می تونیم با مثال و مصداق دربارش صحبت بکنیم.‏
‏ یعنی بیاییم و به ایران خودمون نگاه کنیم.‏
‏ به ایرانی که در طول این سالیان دراز همواره در زیر این پوتین قدرتمندان نعلین قدرتمندان بوده، همواره در اسارت این قدرت ‏یکتا و واحد بوده.‏
‏ از نظر دینی و مذهبی اگر بخواهید بهش نگاه بکنید میتونید برید و نزدیک بشید به اون معانی که حالا تحت عنوان زرتشتیت ‏وجود داشته و یا تحت عنوان اسلام به ایرانیان غلبه پیدا کرده.‏
‏ در هر دوی اینها شما مواجه میشید با این نگاه یکتا پرستانه با این نگاه که قرار هست یک قدرت یکتایی را پدید بیاره.‏
‏ اگر از نظر سیاسی بهش نگاه بکنید مواجه میشید با حکومت پادشاهی که همواره در پی همین قدرت طلبی ها بوده و همواره در ‏پی به وجود آوردن یک خدا بر زمین بوده، سایه خدا بر زمین بود و فرزند خدا بر زمین بود.‏
‏ همواره این قدرت را انحصارا در اختیار خودش گرفته، اما شما مواجه می‌شوید با این تلطیف.‏
‏ یعنی زمانی که مواجه می‌شوید با انقلاب مشروطه در ایران، حالا مواجه می‌شوید با کورسوهای امیدی که قرار است این قدرت ‏یکتا را به چالش بکشد و قرار است اینها را پاسخگو بکند و قرار است که این قدرت شرطی در اختیار عموم قرار بگیرد.‏
‏ قرار است که این قدرت یکتا نسبت به آن نقد صورت بگیرد، پاسخگو باشد در برابر مردم.‏
‏ قرار است که قوایی برای قانون گذاری پدید بیاید تا قانون را مردم به صورت عرفی درباره‌اش صحبت بکنند و تصمیم بگیرند ‏و نمایندگانشان به نوعی این قوانین را بنویسند.‏
‏ پس ما مواجه می‌شویم با این تلطیف جهان‌مان.‏
‏ اما قاعدتا این هم فرسنگ‌ها فاصله دارد با آن ایده آل و آرمانی که ما بهش باور داریم.‏
‏ اما راه به سوی همین باوری که ما بهش باورمند هستیم داره بر میداره.‏
‏ یعنی داره به اون سمت و سویی میره که این قدرت رو کمرنگ و کمرنگ تر بکنه و تقسیم و تقسیم تر بکنه تا از اون نگاه ‏دگم ابتدایی که پیرامون این یکتا پرستی و این نگاه یکتا پرستانه بوده تضعیف بشه و کم رنگ تر بشه.‏
‏ حالا اینکه در آینده چه اتفاقاتی می افته و چگونه این قدرت دوباره اون نگاه یکتا پرستانه رو غالب می‌کنه.‏
‏ چه در دوران پهلوی و چه بعد از اون و دوباره همه چیز رو به قبضه خودش در میاره.‏
‏ واقعیت دنیایی ست که ما باهاش رو به رو هستیم.‏
‏ اما همواره ایده آلی که وجود داشته برای این تغییر همواره قدرتمند در بین مردم جاری و ساری بوده و حالا قرار هست که ما به ‏این تقابل و به این رویارویی به نوعی نگاه بکنیم.‏
‏ اینکه وقتی ما مواجه می‌شیم با این نگاه که حالا قرار است برای یک حرکت جمعی، برای تغییر، برای اینکه ما به آن ایده آل ‏خودمان برسیم، باید این گام ها برداشته بشود.‏
‏ حالا قرار است که ما در این نگاه کجا قرار بگیریم؟
‏ حالا قرار است وقتی این ایده آل های خودمان، این آرمان های خودمان در برابر این نگاه قرار می گیرد؟
‏ در قبالش چه کاری بکنیم؟
‏ قرار است که وقتی ما مواجه می شویم با اینکه این نگاه یکتا پرستانه در حال تضعیف است، قرار است این یکتایی، این قدرت ‏یکتا، این قدرت مطلقه تضعیف بشود، تقسیم بشود، ما باید کجا بایستیم و این تقابل واقعیت و ایده آل گرایی است.‏
‏ در باب مثال ایران هم به همین شکل.‏
‏ یعنی شما مواجه شدید با ایرانی که در طی این سالیان در این خفقان زندگی گذران کرده در این قدرت یکتا در این قدرت ‏پرستی ها همواره به پیش رفت.‏
‏ حالا شما با این کورسوهای امید رو به رو میشید شاید با ایده آل های شما فاصله داشته باشد اما به نوعی هم راستا با آن هست.‏
‏ شاید به آن خلوصی که شما درباره اش صحبت میکنید یا شما به آن باور دارید نیست.‏
‏ شاید به آن اندازه قدرتمند پیرامون این موضوع و این تضعیف قدرت یکتا پرستانه صحبت نمی کند اما در همان راستا گام بر ‏میداره.‏
‏ داره همون مبانی رو مطرح میکنه.‏
‏ شاید تضعیف شده تر، شاید محافظه کارانه تر.‏
‏ اما در مجموع در همان راستا داره گام برمیداره و اینجاست که ما با این تقابل روبرو میشیم.‏
‏ حالا یا باید ایمان به همون آرمان مشخص داشته باشیم یا باید برای رسیدن به اون آرمان مشخص گام برداریم در این راه و به ‏نوعی این پله ها رو آروم آروم به پیش بریم تا به اون ایده آل نهایی خودمون برسیم.‏
‏ وقتی به امروز ایران نگاه میکنیم، شرایطی که امروز در ایران وجود داره و اینکه مردمی خواهان تغییر این شرایط نکبت بار ‏هستند، این خفقان هستند، این نابسامانی ها هستند.‏
‏ تنها هم در باب همین مسائل سیاسی هم حتی اگر بخواهیم صحبت بکنیم مسائل اقتصادی رو هم کنار بذاریم فقط و فقط ‏پیرامون همین آزادی ها صحبت بکنیم.‏
‏ آزادی های سیاسی، آزادی های مدنی هم حتی اگر بخواهیم صحبت بکنیم باز هم شما مواجه میشید با اینکه حالا انسان هایی ‏هستند که در این راستا در حال گام برداشتن هستند اما شاید با ایده آلی که ما در نظر داریم فاصله داشته باشند.‏
‏ اما قاعدتا ما میتونیم ببینیم که همراه با ما هستند، همسوی با ما هستند یعنی در پی مثلا پاسخگو کردن آن نهاد هستند.‏
‏ در پی تضعیف آن نهاد هستند.‏
‏ در پی آن هستند که این قدرت را پاسخگو بکنند، تقسیم بکنند.‏
‏ در نوک هرم به تنهایی قرارش ندهند.‏
‏ نظارتی بر آن داشته باشند.‏
‏ پس این همداستان و همسو با ما هست.‏
‏ اما با آن ایده آل ما متفاوت است.‏
‏ پس وقتی به مثال ایران نزدیک می شویم و شرایط حال حاضر برای دگرگونی ها، برای انقلاب، برای تغییر.‏
‏ حالا مواجه می شویم با این تقابلی که بین ایده آلیسم و واقعیت ما وجود دارد.‏
‏ یعنی یا ما می توانیم به این شکل مواجه بشویم با این موضوع مشخص است که ایده آلی ما در سر داریم.‏
‏ ایده آل ما در باب از بین بردن هر گونه ریاضتی است.‏
‏ از بین بردن هر گونه قدرت یکتائی است.‏
‏ و خوب این راه در پیش با ما همسو نیست، چرا که او در پی به عنوان مثال دموکراسی که امروز شناخته شده در جهان است، در ‏پی جمهوریت است، در پی پادشاهی مشروطه است.‏
‏ اینها فرسنگ ها با آن معانی و ارزش هایی که ما به آن پایبند هستیم، ایده آلی که ما در سر پرورانده ایم، آرمانی که ما به آن ‏باورمند هستیم فاصله دارد. چرا؟
‏ چرا که در نهایت قرار است یک اشل و یک شکلی از همان ریاست و قدرت و. تصویر بکند.‏
‏ این یک راهی است که ما در این تقابل دو سویه بین آرمان ها و واقعیت قرار می گیریم.‏
‏ چرا که خوب قاعدتا همه ما می دانیم برای یک تغییر بزرگ اجتماعی نیاز هست که این تغییر در بین لایه های جامعه شکل ‏بگیرد، در بین توده ها شکل بگیرد، توده ها این نگاه را تغییر بدهند در خودشان و در بابش هم صحبت کردیم.‏
‏ در برنامه های مختلف در ویژه برنامه انقلاب ایران درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ در ویژه برنامه آینده ایران درباره اش صحبت کردیم که اصولا انقلاب ها بر پایه تغییر و انقلاب و دگرگونی فردی در بین ‏مردم شکل میگیرد که ایمان آنها، ارزش آنها، چارچوب های اخلاقی آنها تغییر کند و ایمان جمعی شکل بگیرد که حالا در ‏کنار هم بتوانند موفق به این تغییرات شوند.‏
‏ همانگونه که در انقلاب مشروطه اتفاق افتاد در 57 اتفاق افتاد، در کشور های دیگر اتفاق افتاد، یک ایمان جمعی ساخته شد و ‏برای این تغییر هم مردم دست به دست هم دادند تا این تغییر شکل بگیرد و این انقلاب و دگرگونی هم روی بده.‏
‏ حالا ما یک راه داریم که خودمان را همسو و همداستان با این اتفاقات نکنیم چرا که این ایده آل ما را جوابگو نیست.‏
‏ آن آرمانی که ما به آن باورمند هستیم را پاسخ نمیده و ما تنها و تنها در همان راستای باورها و ایمان های خودمان گام برداریم.‏
‏ اما سوی دیگر اینگونه هست که ما باید به واقعیت جهان نگاه بکنیم و سعی کنیم در این واقعیت در برابر گام برداریم برای ‏رسیدن به آن آرمان نهایی.‏
‏ یعنی در نهایت ما داریم حرکت می کنیم تا در کنار این واقعیت، گام ها رو به سوی همون ایده آل نهایی خودمون برداریم.‏
‏ تلاش می کنیم تا به نوعی مثل یک فنر کشیده شده هست.‏
‏ فنری که قرار هست طی مرور زمان کشیده شود و هر گونه این حرکات باعث کشیده تر شدن این فنر می شود تا در نهایت رها ‏شود و به آن رهایی نهایی هم برسیم.‏
‏ اما قاعدتا هر کدام از این پله ها یک پله ای است به سوی آن قله در برابر.‏
‏ یعنی شما وقتی به تاریخ ایران نگاه می کنید این تحولات را می بینید.‏
‏ هر کدام گامی است برای رسیدن به آن ایده آل در برابر.‏
‏ در نهایت اینها در کنار هم قرار است ما را به آن ایده آل برساند.‏
‏ این گام هایی که از پی مشروطه برداشته می شود یک گامی است به سوی رسیدن به آن نهایت آرمان و ایمان.‏
‏ پس حالا وقتی مواجه می شویم با این موضوع باید بین این دو راه یکی را انتخاب کنیم.‏
‏ خب قاعدتا اگر ما قرار باشه که در اون ایده آل ها و آرمان های خودمون غرق بشیم و تنها و تنها به همون آرمان پایبند باشیم نه ‏در راه رسیدن به اون آرمان تلاش کنیم، قاعدتا درجا خواهیم زد.‏
‏ شاید سالیان بسیاری هم.‏
‏ روزگاران ادامه پیدا بکنه بدون اینکه در راستای این ایمان و آرمان ما قدمی از قدم برداشته بشه.‏
‏ چرا که قاعدتا دشمنان و اون کسانی که در برابر این نگاه ها هستند ثروتمندان، قدرتمندان، زورمندان، زورمندان، اینها هم ‏ساکت نمی مونن.‏
‏ از عوامل بی شماری استفاده می کنن تا این صدا شنیده نشه تا این راه به جریان نیفته و این تغییر شکل نگیره چرا که تمام آمال ‏و آرزوهای خودشون رو بر فنا میدونند.‏
‏ از بین رفته میدونند.‏
‏ خب قاعدتا اونها از زر و زور و تزویر استفاده میکنن تا این راه به جایی پیدا نکنه.‏
‏ همون طوری که وقتی شما مواجه میشید.‏
‏ مثلا به عنوان مثال با مارکس و ایده های مارکسیسم و اون ایده ای که مطرح کرد پیرامون این که حالا قرار هست تمام جوامع ‏سرمایه داری.‏
‏ به نوعی محتوم به این هستند که تغییرات رو در خودشون ببینند و انقلاب درش شکل بگیره، هیچ وقت این گزینه رو اضافه ‏نکرده بود که خب قاعدتا سرمایه داران هم ساکت نمیشینن و سعی میکنن رفاهی رو برای اون کارگران پدید بیارن تا از اون ‏خواسته ها دور بشن پس میتونن مهار بکنن.‏
‏ حالا اگر ما هم قرار باشه که نسبت به آرمان ها و ایده های خودمون مسکوت بمونیم تنها و تنها همه تلاش رو بزاریم برای ‏رسیدن به اون اتفاق نهایی و در راه رسیدن به اتفاقات و پله هایی که ما رو به اون پله نهایی و اون قله میرسونه گامی برنداریم.‏
‏ شاید مواجه بشیم با زورمندان و زورمندان که حالا سعی می‌کنند از نقاطی استفاده کنند تا این جماعت رو آروم کنند، ساکت ‏کنند، بهشون امتیازاتی بدهند، از طریق زر و زور و تزویر سعی کنند اینها را مسدود کنند.‏
‏ همان اتفاقی که گفتیم در مواجهه با مارکس و مارکسیسم و این نگاه‌ها هم افتاده چرا که قاعدتا آن کسی که در نوک پیکان ‏قدرت هست، قدرت را در اختیار دارد هم مسکوت نخواهد ماند.‏
‏ او هم سعی می‌کند حالا یک بار مثل جمهوری اسلامی به شکل وحشیانه و ددمنشانه مردم رو قلع و قمع بکنه.‏
‏ یک بار هم مثل دولت های غربی با دادن باج و خراج و با استفاده از حربه ها و تزویر ها، یاغیان و سرکشان رو به نوعی مسدود ‏بکنه.‏
‏ پس اونها هم بیکار نخواهند بود.‏
‏ پس قاعدتا کسی که در این وادی در پی آرمان و ایده ای هست باید گام ها رو به سمت اون ایده و آرمان برداره.‏
‏ با توجه به دنیای واقعی یعنی با توجه به واقعیتی که در ایران وجود دارد و ما این پتانسیل را در مردم ایران می بینیم، این پتانسیل ‏برای تغییر که حالا شاید قرار باشد در آن نقطه ابتدایی به یک مرحله ای همتا و همسو با کشورهای غربی برسد.‏
‏ یعنی اگر شما از دور به این مسئله نگاه کنید، همتای یک قله ای است که در برابر دیدگان ماست.‏
‏ ما یک آرمانی داریم که نوک این قله را تصویر کرده اما قاعدتا برای رسیدن به آن قله در برابر ما، کوهی را در برابرمان داریم ‏که باید به پیش برویم.‏
‏ پله هایی را در برابر داریم که باید یک به یک به پیش برویم تا به آن قله نهایی برسیم.‏
‏ به یک باره نمی توانیم چشمانمان را ببندیم و خودمان را در آن قله تصور کنیم.‏
‏ پس قاعدتا گام هایی باید برداشته بشود تا ما به آن هدف مشخص برسیم.‏
‏ این مثال ساده است.‏
‏ در همه جا هم میشه بهش استناد کرد.‏
‏ حالا وقتی ما روبه رو می شیم با ایران امروزی خودمون و شرایطی که داره یا ما باید یک نگاه آرمانگرایانه داشته باشیم و همه ‏چیز رو در اون رسیدن به اون نهال و اون قله تصور کنیم یا باید باورمند به اون قله در برابر اون آرمان در برابر باشیم که قرار ‏هست گام هایی به اون سو برداشته بشه و حالا قرار هست ما به عنوان اون آرمان خواه که اون نوک قله رو داریم تصویر می ‏کنیم برای جماعت بی شمار خودمون هم در راه رسیدن به اون قله در کنار این جماعت باشیم تا همه با هم به اون قله نهایی ‏برسیم.‏
‏ گام ها باید برداشته بشه برای رسیدن.‏
‏ به عنوان مثال در باب همون مساله مشخص پیرامون نگاه سیاسی.‏
‏ نگاه سیاسی ای که در طول تاریخ همواره در پی ساختن یک یکتای مقتدر مطلقه بوده.‏
‏ چیزی که در طول تاریخ هم ما باهاش مواجه شدیم.‏
‏ امپراطوری امپراتوری ها، شاهنشاهی ها، حکومت های مختلف در جهان.‏
‏ حالا گام هایی قرار هست برداشته بشه تا از این قدرت کم بشه.‏
‏ ما یک نگاه مشخص و یک آرمان مشخص داریم که قرار هست این قدرت یکتا و مطلق از بین بره.‏
‏ قرار هست این قدرت تقسیم بشه بین کسانی که لایق هستن و استحقاقش رو دارن.‏
‏ سواد و دانش و علمش رو دارند.‏
‏ حالا قرار هست این ها نه به یک نه به دست یک نفر به دست یک جماعت بی شماری اداره بشه.‏
‏ جماعتی که با همراهی و همفکری و همراهی هم به راه هایی برای قانون گذاری برسند، به راه هایی برای اجرایی کردن این ‏قوانین برسند، به راه هایی برای پیشبرد زندگی اجتماعی انسان ها برسند.‏
‏ قرار هست ما این نگاه رو حاکم کنیم.‏
‏ اما در برابر این نگاه یک حکومت مطلقه ولایت فقیه داریم که حالا این ولایت فقیه تمام قدرت رو در اختیار یک شخص ‏گذاشته است که آن یک شخص هم اتفاقا یک انسان به دور از علم و دانش نیازمند برای این کار هست.‏
‏ هر چند که هر چه قدر هم علم داشته باشه باز هم قادر به این کار نیست چرا که ما یک زندگی جمعی در کنار هم میکنیم چرا ‏که قاعدتا مغز چند تن در کنار هم بهتر هست و راهگشا تر هست و راه حل های بهتری را به وجود میاره.‏
‏ اما حالا ما مواجه هستیم با یک نفر که در نوک این هرم قرار گرفته، جایگاه اون خدا رو به در اختیارش گذاشته اند و در برابر ‏کسی پاسخگو نیست.‏
‏ هر کاری که میخواد میکنه.‏
‏ همه جهان، همه دنیای این مردم در اختیار اوست.‏
‏ اوست که تصمیم گیرنده به جای دیگران هست و در برابر کسی پاسخگو نیست.‏
‏ حالا در کنار ما برای رسیدن به اون قله که در نهایت قرار هست این جایگاه و این پایگاه از میان برداشته بشه و ارزش تازه ای ‏مطرح بشه که در دل اون ارزش قرار باشه که شایسته سالاری نقش اصلی رو ایفا بکنه.‏
‏ قرار هست که یک جماعت بی شماری باشند تا در کنار هم با همفکری هم این سکان هدایت رو به دست بگیرند.‏
‏ حالا یک تزی مطرح میشه همتای تزی که در کشور های اروپایی هست.‏
‏ خب شما وقتی با عقل سلیم به این نگاه می کنید، حکومت هایی که امروز در جهان تحت عنوان جمهوریت و جمهوریت ‏ریاستی وجود داره رو مقایسه می کنید با این حکومت ناکارآمد در ایران.‏
‏ حالا میبینید که این گامی است به سوی اون قله.‏
‏ حالا قرار هست ما رو از این نقطه به نقطه ای برسونه تا در نهایت به نقطه ایکس مثلا در قله برسیم.‏
‏ اما این در همون راستاست.‏
‏ پس اینجاست که وقتی ما در باب این تقابل صحبت می کنیم باید به واقعیت نگاه بکنیم و گام برداریم.‏
‏ در راه این واقعیت باید باور به ایده آل و آرمان خودمون رو داشته باشیم اما گام هامون رو در راستای همون واقعیت برداریم.‏
‏ یعنی وقتی به عنوان مثال در باب همین ایران و مثالی که مصداقی که ما دربارش توی این قسمت صحبت کردیم برای این ‏تقابل صحبت میکنیم.‏
‏ حالا شما مواجه هستید با یک حکومت دیکتاتوری وحشتناک که خدا رو بر زمین نشانده، جایگاه خدا رو به یک انسان داده و ‏این خداییست که داره بر همگان حکومت میکنه که جایگاه همون ولایت مطلقه فقیه هست.‏
‏ حالا داره ایده آلی مطرح میشه برای رسیدن به یک جایگاه و پایگاهی که قرار است این جایگاه رو از بین ببره.‏
‏ حالا ما با دنیای واقعی روبرو هستیم که یک جماعتی باورمند به یک حکومت جمهوری هستند.‏
‏ جمهوری ریاستی که قرار هست به عنوان مثال چهار سال یکبار تغییر بکنه و به عنوان مثال بعد از دو دوره هم قرار باشه که ‏قدرت از او گرفته بشه، دیگه قرار نیست که اون ریاست مادام العمری داشته باشه.‏
‏ قرار نیست که همیشه در قدرت بمونه.‏
‏ قرار هست که پاسخگو باشه.‏
‏ قرار هست که به واسطه حالا دانسته های خودش.‏
‏ به واسطه اون علم و دانشی که داره از اون فیلترهایی که رد شده به عنوان علمی، به عنوان دانشی که داشته و در کنار اون با ‏آرای مردم یک جایگاه رو کسب بکنه، فرای کسب کردن در برابر مردم هم پاسخگو باشه.‏
‏ هیئت هایی وجود داشته باشه برای نظارت بر کار او.‏
‏ او پاسخ بده به کارهایی که می کنه انتقاد نسبت بهش آزاد باشه تا همه بتونن ازش انتقاد بکنن.‏
‏ بتونن جایگاه رو ازش بگیرن.‏
‏ جایگاهی که بهش دادن رو به دور از انقلاب، به دور از ایستادگی و خون دادن و مرگ اون جایگاه رو ازش بگیرن.‏
‏ قرار هست این جایگاه رو کسب کنه به واسطه آرای مردم.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با این نگرش در برابرتان که به نوعی گام برمیدارید در راه رسیدن به اون ایده آل نهایی.‏
‏ حالا قرار است در این راستا گام بردارید.‏
‏ اما در کنار اون مثلا مواجه میشید با یک نگاهی که حالا قرار هست دوباره یک جایگاه قدسی رو به وجود بیاره.‏
‏ جایگاه قدسی که قرار نیست به واسطه ی دانسته ها و علم و دانش اون فرد بهش عطا بشه، به واسطه ی خون و نژادی که داشته، ‏به واسطه جایگاه خانوادگی که داشته، به واسطه تاریخی که از او گذشت، قرار هست این جایگاه رو به واسطه خون خودش به ‏دست بیاره.‏
‏ قرار هست این جایگاه مادام العمر در اختیار او باشه نه به واسطه دانش، نه به واسطه انتخاب مردم، نه به واسطه شایستگی ای که ‏در خود داشته، به واسطه خونی که داشت و به واسطه نزدیکی و قرابتی که با یک خاندانی داشته، حالا قرار است این جایگاه ‏مادام العمر در اختیار اون فرد قرار بگیره.‏
‏ حالا قرار هست که این جایگاه مادام العمر رو به دیگری بعد از خودش که مثلا از خون و نژاد خودش هست عطا کنه و دوباره ‏شما شاهد همین ساختار بیمار گذشته باشید.‏
‏ شما وقتی با این دو کفه ی ترازو در برابرتان روبه رو می شوید حالا قرار است که سبک سنگین بکنید.‏
‏ حالا قرار است که یک راه را برگزینید و اینجا جاییست که ما در راه واقعیت باید گام برداریم.‏
‏ اما با نگاه به ایده آل و آرمان خودمان.‏
‏ حالا ما وقتی در باب این قسمت داریم صحبت میکنیم و در باب این تقابل، ایده آلیسم و واقعیت یک ایده آل و آرمانی است ‏که من به آن باورمند هستم و در طول این سالیان هم سعی کردم که درباره اش بنویسم و صحبت بکنم تا با دیگران مطرحش ‏کنم.‏
‏ این میتواند در قبال هر کسی باشد.‏
‏ هر کسی با هر نگاهی که دارد.‏
‏ موضوع این تقابل ایده آلیسم و واقعیت است.‏
‏ واقعیت پیرامونی ما که حالا قرار است ما با توجه به ایده آل و آرمانی که داریم در راه واقعیت حرکت کنیم چرا که حرکت ‏نکردن ما به نوعی در خواب غفلت فرو رفتن است، در انفعال رفتن هست.‏
‏ حالا اگر ما قرار باشه که یک نگاه ایده آلی را مطرح بکنیم و فقط و فقط در راه همان ایده آل بخواهیم گام برداریم به دور از ‏واقعیت، به دور از دید، به دنیای واقعی.‏
‏ خب قاعدتا این شروع در خود ماندن است.‏
‏ این شروع انفعال است.‏
‏ حالا ما در برابرمان قاعدتا زورمندان و زورمندان بی‌شمار داریم که سعی می‌کنند این نگاه را ساکت بکنند، از میان ببرند و حالا ‏ما با تکیه بر این آرمان و منفعل شدن در رسیدن به آن آرمان در قله ها، به دور از این که بخواهیم پا به این کوه بگذاریم، در آن ‏راه برویم، به پیش برویم، قاعدتا آن قله را هم از یاد خواهیم برد.‏
‏ پس قاعدتا ما باید وقتی یک ایده آل و یک آرمانی داریم، در راستای آن در واقعیت هم گام برداریم.‏
‏ حالا ما مواجه می شویم با این دو تصویر در برابر تصویری از دنیایی که قرار است هست درون اون کسی رو به انتخاب آرای ‏مردم به واسطه شایستگی انتخاب کنن، سرکار بیارن، پاسخگو باشه و بعد از چهار سال دوباره انتخاباتی برگزار بشه و بعد از ‏هشت سال قدرت به صورت کلی از اون آدم چه خوب باشه و چه بد گرفته بشه و حالا دوباره این چرخه فعال بشه و یا اینکه ‏کسی رو به دور از اینکه بخواد شایستگی داشته باشه به واسطه خونش به واسطه خاندانی که بهش نزدیکی داره انتخاب کنن اون ‏هم بدون انتخاب مردم و حالا قرار باشه مادام العمر این قدرت رو در اختیار بگیره، هاله قدسی در برابرش شکل بگیره و ‏پاسخگو نباشه.‏
‏ بعد از خود همین قدرت رو دوباره به دیگری واگذار بکنه.‏
‏ حالا ما با توجه به ایده آل و آرمانی که داریم خیلی ساده از بین این ها انتخاب کردن کدوم در راستای رسیدن به آن قله است.‏
‏ کدامین حرکت را دارد به پیش می برد؟
‏ کدام ما را نزدیک تر به آن ایده آل می کند؟
‏ این خیلی ساده است.‏
‏ ما با این تقابل به سادگی می توانیم ارجحیت گذاری کنیم.‏
‏ نکته ابتدا این است که در دل این آرمان با توجه به این آرمان در دل واقعیت بتوانیم راهی را برگزینیم.‏
‏ راه های در برابری که دارد به ما نشان می دهد کدام قرار است ما را به آن پله ی پسین برگرداند و کدام قرار است ما را به آن پله ‏ی پیشین پیش ببرد.‏
‏ حالا این تقابل یک ارجعیت گذاری دارد.‏
‏ حالا ما می توانیم با توجه به آرمانی که داریم یک راه را انتخاب کنیم.‏
‏ راهی که نزدیک تر است برای ما، برای رسیدن به آن قله در پیشه.‏
‏ حالا وقتی ما توی این قسمت صحبت کردیم در باب این تقابل ایده آلیسم و این واقعیت، مفهوم آن نگاه به این موضوع است ‏و این تقابل در بین این موضوعات یعنی شما گاها در باب تمام موضوعات زندگیتون هم مواجه میشید با این موضوع مشخص.‏
‏ با این تقابلی که بین ایده آل ها، اخلاقیات و باورهایی که شما بهش معترف هستید وجود داره با واقعیتی که در جریان هست اما ‏به سادگی میشه این رو در اون کفه ترازوی خود قرار داد و نگاه کرد به این که آیا نزدیک شدن به این راه در برابر این راهی که ‏در برابر ما نقش بسته ما رو نزدیکتر به اون قله میکنه، به قله آرمان هامون میکنه یا ما رو دورتر میکنه و انتخاب به همین سادگی ‏هم میتونه اتفاق بیفته.‏
‏ اما نکته مهم و قابل عرض در این مساله این هست که شما باید از اون انفعال دور بشید.‏
‏ قاعدتا با انفعال به راهی نخواهید رسید.‏
‏ این غرق شدن در اون آرمان در برابر به دور از دنیای واقعی ما رو دورتر و دورتر میکنه و روز به روز از همون آرمانی که حتی ‏به آن معتقد هستیم و ما برای رسیدن به آن آرمان در برابر باید نزدیک بشویم به دنیای واقعی.‏
‏ یعنی هرچقدر این آرمان دورتر از دنیای واقعی باشد، رسیدن به آن هم سخت تر و غیر قابل وصول تر می شود.‏
‏ هرچقدر ما سعی بکنیم نزدیکی برای این آرمان با واقعیت به وجود بیاوریم.‏
‏ قرابتی به وجود بیاوریم.‏
‏ برای رسیدن می توانیم زودتر و زودتر هم به آن آرمان در پیش رو نزدیک بشویم.‏
‏ پس قاعدتا با توجه به ایده آل و آرمانی که ما درباره اش صحبت کردیم و مصداق و مثالی که پیرامون ایران زدیم، همه چیز ‏برای ما قابل درک است.‏
‏ موضوع مهم این است که باید در راه این واقعیت گام برداشت.‏
‏ باید با باور به ایده آل و آرمانی که داریم در این واقعیت گام برداریم.‏
‏ باید این باور را از خود دور نکنیم.‏
‏ آن باور، محوریت آن ایمان و محوریت ریت باور ما رو تشکیل بده اما راه واقعی رو پیدا کرد.‏
‏ راه واقعی که ما رو نزدیک میکنه و در این تقابل هایی که شکل میگیره باید ارجحیت گذاری کرد.‏
‏ باید رجوع کرد به اینکه کدوم برای ما ارجح تر هست؟
‏ کدوم نزدیک تر هست؟
‏ کدوم ما رو نزدیک تر به اون قله در برابر میکنه؟
‏ قله ای که آرمان رو تشکیل داده و راه و کوهی که در برابر ما هست برای رسیدن.‏
‏ حالا قرار هست یکی از این راه ها ما رو دورتر و دورتر بکنه از اون آرمان و اون نوک قله.‏
‏ و یکی قرار هست که ما رو نزدیک و نزدیکتر بکنه و اون کار حقیقی و واقعی این هست که ما در راستای همین واقعیت گام ‏برداریم.‏
‏ قاعدتا در باب این تقابل ایدئالیسم و واقعیت هم بیشتر میشه صحبت کرد.‏
‏ شاید در قسمت های آتی هم درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ اما در این قسمت در باب این چارچوب ها و اتفاقا با مصداق و مثال مشخصی پیرامون ایران سعی کردیم که بیشتر در باب این ‏تقابل صحبت می کند.‏
‏ در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.‏
‏ میتونید این صدا رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور از این صدا هم منحصرا به برنامه به نام جان نیست.‏
‏ برنامه به نام جان.‏
‏ و ویژه برنامه هایی که وجود داره هم در اختیار شماست.‏
‏ اما بیشتر از اینکه من بخوام این برنامه رو منتشر کنم، آرا و افکار و باورهای خودم رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر ‏در آورد.‏
‏ این کتاب ها در اختیار شماست.‏
‏ در وبسایت جهان آرمانی میتونید به این آثار به صورت رایگان دسترسی داشته باشید و اگر دوست داشتید در کنار من باشید ‏این آثار رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.‏