خب دوستان توی این قسمت مشخص پیرامون حکومت استبدادی ما می خوایم در باب لایک بودن صحبت بکنیم.‏
‏ لائیسیته کردن حکومت صحبت بکنیم.‏
‏ یکی از ارکان مهمی که پیرامون دموکراسی وجود داره و اصلا معنای دموکراسی به نوعی گره خورده با همین لائیسیته کردن ‏هست.‏
‏ حالا سعی می کنیم تو این قسمت در باب تناقضات میان دموکراسی و لائیسیته و در عین حال همپوشانی هایی که وجود داره، ‏بین این دو معنا هم بیشتر صحبت بکنیم.‏
‏ یکی از ارکان مهمی که ما رو اصلا به مفهوم دموکراسی نزدیک میکنه.‏
‏ خوب قاعدتا اگر ما بخوایم مبنا رو در دموکراسی، آرای جمعی و نگاه جمعی مردم قرار بدیم ما دچار اون تناقضات میشیم.‏
‏ اما اگر بخوایم به دموکراسی تحت عنوان یک معنای مشخص نگاه بکنیم، همپوشانی ها رو بیشتر و بیشتر بهش پی میبریم.‏
‏ حالا در ادامه سعی میکنم بیشتر در موردش توضیح بدم تا یه برآیند مشخصی نسبت به این موضوع داشته باشیم.‏
‏ در اون نقطه ی ابتدایی ما یک تعریفی پیرامون این لائیسیته و اصلا پیدایش این معنای مشخص داشته باشیم.‏
‏ خب ما صحبت کردیم و گفتیم که با حکومت های استبدادی در طول تاریخ روبرو بودیم.‏
‏ همواره حکومت ها استبدادی بوده و همواره قدرت در اختیار یک فرد، یک حاکم قدرتمند بوده که همه قدرت را قبضه کرده ‏و همه آمال و آرزوهای خودش رو به پیش برده.‏
‏ گفتیم که تمامی این حکومت ها یک هدف مشخصی را دنبال می کردند یک هدف مشخص و یک هدف غایی که برای ‏رسیدن به آن تلاش میکردند.‏
‏ گاهی شوکت مردمان آن کشور بوده.‏
‏ رسیدن به جلال و شکوه آن مردم بوده.‏
‏ یک بار رسیدن به رستگاری در جهان آخرت بوده.‏
‏ رسیدن به معنای خداوندی بوده.‏
‏ باورهای مذهبی بوده.‏
‏ خب قاعدتا در این حکومت های دیکتاتوری همواره یک معنای مشخصی تعریف شده.‏
‏ یک هدف غایی گذاشته میشده که همه وسیله ای میشدند برای رسیدن به آن هدف غایی.‏
‏ در باب این مسائل صحبت کردیم.‏
‏ اما تمامی این نوع نگرش ها برای رسیدن به آن هدف غایی یک چهارچوب مشخصی را تعریف میکردند که بیشتر مواقع هم ‏این چهارچوب ها نشات گرفته از آن باورهای مذهبی بوده، از آن فرامین الهی بوده یعنی فرامین الهی که به شما چهارچوب ‏چارچوب مشخصی را برای رسیدن به آن هدف غایی می گذارند.‏
‏ حال اینکه ما در جهان مدرن هم روبه رو شدیم، با حکومت هایی از این دست، همتای حکومت های کمونیست ها، نازیست ها ‏و فاشیست ها که آنها هم شباهت بزرگی با این نوع نگرش داشتند، یعنی یک هدف غایی را مشخص می کردند، حالا یک ‏چهارچوب غیر قابل عدول را هم تعریف می کردند که با پایبندی به این چارچوب ها این مسیر را طی می کردند که حالا ما به ‏این نزدیکی و قرابت این نگاه ها با هم هم درباره اش صحبت خواهیم کرد.‏
‏ اما برای اینکه این بحث در ابتدا باز بشود و ما یک تعریف مشخص و روشنی را نسبت به لائیسیته داشته باشیم، بیشتر می رویم ‏سمت آن نگاه مذهبی که اصلا این معنای لاییک بودن هم به نوعی جدایی دین از سیاست است که بیشتر به آن نزدیک بشویم.‏
‏ اما وقتی ما صحبت از این جدایی دین از سیاست می کنیم، می تواند معنای دین تغییر بکند و هر باور و ایدئولوژی ای هم در ‏اون قرار بگیره.‏
‏ در نهایت قرار هست برآیند این توضیحات ما رو به یک جایی برسونه که در باب قرابت های این لائیسیته با دموکراسی و ‏تناقضات و تقابل هاش هم صحبت بکنیم و به نتیجه برسیم.‏
‏ خب گفتیم با توجه به این تعریفی که این حکومت های مشخص دیکتاتوری و استبدادی داشتند، برای رسیدن به یک هدف ‏غایی و نهایی یک چارچوب رو مشخص میکردند که این چارچوب ها بیشتر مواقع از ادیان سرچشمه میگرفت و ما این ادیان ‏رو مبنا قرار میدیم.‏
‏ یعنی حکومتی که در دوران قرون وسطی در اروپا سر کار بود.‏
‏ یک هدف غایی و نهایی رستگاری انسان ها و رسیدن به عیسی مسیح و جهان آخرت رو تصویر میکردند.‏
‏ حالا چارچوب های مشخص رو از دل این باور مسیحیت میگرفتند.‏
‏ باور مسیحیتی که قوانین خودش رو هم از یهودیت استخراج میکرد.‏
‏ یا جمهوری اسلامی امروزی که در ایران حاکم هست.‏
‏ حالا این جمهوری اسلامی رسیدن به حکومت مهدی موعود را کرده، هدف غایی و نهایی خودش و حالا چارچوب ها و اون ‏چارچوب مشخصی که قرار هست به آن پایبند باشد را اسلام شیعه اثناعشری قرار داده.‏
‏ حالا قوانینی که اینجا مطرح میشود همه و همه برگرفته از یک قانون الهی است.‏
‏ قوانین الهی غیر قابل عدول برای تمامی دوران.‏
‏ خب در دل تمامی این افکار هم به همین شکل بوده.‏
‏ قوانین و چارچوب های مطرح شده غیر قابل عدول.‏
‏ خب شما رو به رو میشدید با این افکار مشخص.‏
‏ حالا شما دارید در برابرتان قواعد الهی و مقدسی را تصویر شده می بینید که عدول از این ها مساوی است با مرگ و نیستی و ‏نابودی.‏
‏ تمامی قوانین از پیش تعیین شده است.‏
‏ یعنی شما نمیتونید پویایی و پیشرفتی رو در این قوانین ببینید.‏
‏ قرار نیست قوانین با توجه به شرایط نگاشته شود.‏
‏ یعنی شما با مثال و مصداق اگر بخواهید به این موضوع نزدیک شوید می توانید امروز و شرایط ایران خودمان را ببینید.‏
‏ یک حکومتی است که تمامی باورهای خودش را از باورهای اسلامی می گیرد.‏
‏ باورهای اسلامی که هزار و چهارصد سال پیش توسط یک پیامبری به مردم ابلاغ شده، حالا یک سری قوانین محدودی را آن ‏زمان مطرح می کند در خود قرآن.‏
‏ خب ما یک سری قوانین مشخصی را داریم.‏
‏ تمام قوانین هم که در قرآن گنجانده نشده.‏
‏ یعنی به عنوان مثال شما برای بریدن دست دزد آیه صریح قرآنی دارید اما در قبال سنگسار زناکار آیه قرآنی ندارید.‏
‏ استناد به زندگی پیامبر و احادیث نبوی است که باعث می شود این قانون پدید بیاید.‏
‏ حال این که تا چه اندازه ما قرار هست که اون نگاه رو نسبت به خود قرآن و مبنا رو فقط و فقط قرآن قرار بدیم و یا اینکه این ‏کلیت اسلام که ما بارها دربارش صحبت کردیم که در کنار قرآن، احادیث و سیرت نبوی هست که اون فقر رو پدید میاره و ‏قوانین اسلامی رو شکل میده.‏
‏ اما با تمام این تفاسیر این ها قوانینی است برای اون دوره از تاریخ که حالا مطرح شده و غیر قابل عدول هست.‏
‏ حالا این قرار هست در یک کثرت بی حد و حصری مثل ایران، مثل جامعه ایرانی که خب یک تعداد قابل شمارشی قاعدتا بی ‏خدا داره، بی دین داره در کنارش مسلمان سنی مذهب داره، یهودی داره، مسیحی داره و الی آخر.‏
‏ ادیان مختلف داره.‏
‏ حالا قرار هست این قوانین تا اون حد گذشته در قبال تمام این مردم با این کثرت بی حد و حصر اعمال بشه اون هم غیر قابل ‏عدول و غیر قابل طرد.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با مجلس قانون گذاری که تمامی جوامع مدرن و تمامی سیاست های تمامی چهارچوب های سیاسی ای ‏که در جهان شکل گرفته به اون پایبند هست.‏
‏ خب ما یه مجلسی داریم که قرار هست یه عده ای به آن انتخاب بشن، توسط مردم برن و قانون گذاری بکنن اما بلافاصله در ‏کنار اون یه شورای نگهبان دارید که حالا این قوانین تصویب شده توسط مجلس رو باید دوباره بازبینی بکنه و مطابقت بده با ‏قوانین اسلامی که مبادا با قوانین اسلامی همخوانی نداشته باشه.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با یه همچین نگاه که در طول تاریخ هم وجود داشته.‏
‏ وقتی ما در باب رنسانس و رسیدن اون نگاه دوباره ساختن خود و در نهایت رسیدن به اون مرحله از روشنگری میرسیم، یکی از ‏مبانی مهم برای رسیدن به دموکراسی همین مسئله قانون بوده.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با انقلاب مشروطه ایران، انقلاب مشروطه ایران رو تا حد زیادی انقلاب قانون میدونن.‏
‏ نه اصلا بزرگترین آمال و خواسته ی اون مردم. اون روشنگران.‏
‏ اون الیت جامعه که به نوعی راهبری این تفکر رو میکردن رسیدن به حکومت قانون بوده.‏
‏ حالا حکومت قانونی که تا این اندازه مهم هست، قانونی که قرار هست اصلا آزادی ما رو به وجود بیاره، قانونی که قرار هست ‏اصلا به وجود آورنده و ادامه دهنده و پایدار کننده و مانا بودن این آزادی رو فراهم کنه.‏
‏ حالا این قوانین میتونه در چهار چوب و در زندانی که توسط این باورهای الهی و قدسی و دینی به وجود اومده همواره در ‏انحصار اون ها قرار بگیره و همواره در زندان اون ها به حصر دربیاد.‏
‏ اما این تفکر پیرامون دموکراسی ما رو به اون مرحله ای رسونده که حالا باید تفکر کرد که این قوانین باید هر بار و هر بار تازه ‏و تازه نگاشته بشه.‏
‏ قوانینی که با عرف اون جامعه همخوانی داشته باشه.‏
‏ همسویی داشته باشه.‏
‏ حالا شما اگر مواجه میشید با قانونی که پیرامون به عنوان مثال طلاق نگاشته شده در هزار و چهارصد سال پیش توسط مسلمانان.‏
‏ حالا امروز وقتی کارایی نداره باید تغییر بکنه.‏
‏ اما در یک حکومتی که تحت عنوان این حکومت استبدادی و دینی هست.‏
‏ حالا این قانون رو در انحصار خودش گرفته با چارچوب های خودش قرار هست که به اونها نگاه بکنه.‏
‏ و شما هیچ قدرت تغییری برای این نگاه ندارید.‏
‏ و دقیقا نکته ای که لائیسیته میاد مطرح میکنه این دور کردن این ایدئولوژی ها از نگاه به سیاست هست.‏
‏ از نگاه به قانون گذاری هست.‏
‏ بزرگترین جلا و نشان دادن این لائیسیته هم در همین قانون گذاری خلاصه میشه.‏
‏ یعنی شما بزرگترین درخشش این نگاه را در همین قانون گذاری ها می بینید.‏
‏ حالا زمانی که ما روبرو می شویم با این تفکر مشخص که قرار است قوانین برای زندگی بهتر انسان ها نوشته شود، قرار است از ‏دل زندگی جمعی آن ها این قوانین کشف بشود.‏
‏ پس نمی تواند پایبند به یک چارچوب هزاران ساله باشد چرا که در طول گذر تاریخ هم شما مواجه می شوید با این تغییرات.‏
‏ اما آن نگاه ایستا و در جا مانده است.‏
‏ غیر قابل تغییر است اما این تغییرات با اون در خود ماندگی با هم همخوانی ندارند.‏
‏ پس شما مواجه می شوید با این درخشش و لائیسیته در این نگاه مشخص و یکی از ارکان اصلی دموکراسی هم همین موضوع ‏مشخص است.‏
‏ دموکراسی را اگر ما مبنا قرار بدهیم برای زندگی کثیر مردم با افکار های مختلف، با باورهای مختلف.‏
‏ یعنی شما مواجه میشوید با یک.‏
‏ کثرتی از مردم که هر کدام باور های متفاوتی دارند.‏
‏ در یک کشور مشخص که تعدادی مسیحی، مسلمان، یهودی، بی دین و الی آخر وجود دارند.‏
‏ حالا برای زندگی جمعی این ها که این ها در شرایط بهتری باشند، حکومت به واسطه اینکه ما قرار است زندگی جمعی بهتری ‏داشته باشیم، رفاه بیشتری، آزادی بیشتری و برابری بیشتری داشته باشیم.‏
‏ حالا باید قوانینی نگاشته شود که با شرایط حال حاضر ما همخوانی داشته باشد.‏
‏ قرار نیست به یک چهارچوب دوهزار ساله ای پایبند باشد.‏
‏ قرار است که چهارچوب ها را دوباره تعریف کند و بسته به شرایط تعریف کند.‏
‏ این معنی مشخص نسبت به لائیسیته است که تا چه اندازه گره گشا بوده و تا چه اندازه این معنای مشخص را مطرح کرده و ‏وقتی ما مواجه می شویم با حکومت جمهوری که برای کثرت مردم و در این کثرت تعبیه می شود.‏
‏ حالا باید به این لائیسیته باورمند باشد.‏
‏ اگر ما جمهوری را بخواهیم به یک معنای مشخص دیگری تعریف کنیم که آن آرای عمومی ملت است، خواسته ی عمومی ‏ملت است.‏
‏ قاعدتا این نمی تواند در آن نقشی داشته باشد.‏
‏ اما وقتی قرار باشد این را مبنایی قرار بدهیم، خط‌کشی قرار بدهیم برای زندگی کثیر مردم، خب قاعدتا تمام مبنا هم همین ‏می‌شود که یک چهارچوب های تازه ای از دل همین مردم استخراج بشود.‏
‏ حالا بیشتر در باب این موضوع صحبت می‌کنیم اما یک جاهایی ما مواجه می‌شویم با موضوعاتی که درباره اش مطرح کردیم ‏و گفتیم مثلا به عنوان مثال یک حکومت هایی مثل حکومت نازی ها، آلمان نازی، حکومت فاشیستی موسولینی یا حکومت ‏های دیگری که در جهان بودند مثل حکومت صدام یا اتحاد جماهیر شوروی و حکومت هایی از این دست.‏
‏ شما مواجه می شید با این که همون چارچوب حکومت های استبدادی در اینجا هم جاری و ساری هست.‏
‏ همون نگاه رو شما باز هم در اینجا می بینید.‏
‏ با این که خب این جماعت به عنوانی مثلا دور از باورهای دینی حداقل به حساب میان، دیگه قرابت و نزدیکی با اون باورهای ‏مذهبی ندارن و این اون نقطه ای است که ما باید باز هم درباره اش صحبت کنیم.‏
‏ یعنی شما می بینید که قرابت و نزدیکی خداناباوری با خداباوری یعنی شما مواجه میشید با جماعت آتئیستی که حالا به معنای ‏خدا معترف و معتقد هستن به اون معنای مشخص به اون فرهنگ استبدادی باورمند هستن.‏
‏ یعنی اگر صحبت از فرهنگ یکتایی میشه در دل فرهنگ استبدادی باورمند به اون یکتایی هستن، حالا اون یکتایی رو جای ‏دیگه ای معنی می کنن.‏
‏ شاید مواجه بشیم با جماعتی که به جای خدای در آسمان ها انسان رو قلمداد میکنه به عنوان اون خدا.‏
‏ حالا مواجه میشیم با عقاید اومانیستی و انسان گرایی که حالا انسان رو بر جای اون خدا نشانده.‏
‏ یعنی فقط همون صحبتی که بارها هم دربارش کردیم.‏
‏ به تاج کاری ندارن.‏
‏ سر در میارن.‏
‏ تاج رو تغییر میدن.‏
‏ دوباره همون مبنا، همون تفکر، همون نگاه یکتا پرستانه داره اعمال میشه.‏
‏ اما به جای اینکه خدا در اون نوک هرم قرار بگیره انسان قرار میگیره.‏
‏ همون نگاه برتری طلبی داره اعمال میشه.‏
‏ یعنی اینها همون نگاه رو دارن.‏
‏ برتر از دیگران هستن.‏
‏ جایگاه انسان برتر از دیگران هست.‏
‏ جایگاه قومیت ما برتر از دیگران هست، جایگاه کشور ما برتر از دیگران هست و باز هم که دیگرانی وجود دارن.‏
‏ همون اصلی که ما دربارش صحبت کردیم وقتی یک اصلی قابل قبول برای جماعتی باشه، حالا میتونه تغییر بکنه.‏
‏ حالا میتونه بازیگران این سناریو تغییر کنند.‏
‏ سناریو پابرجاست اما بازیگران هر بار تغییر می کنند همان داستان به روی صحنه می‌آید اما این بار با بازیگرانی تازه.‏
‏ یک بار در آن نوک هرم خامنه ای هست، یک بار در نوک هرم.‏
‏ نمی دانم هیتلر هست یا هر کس دیگری.‏
‏ همین داستان داره اجرا میشه با بازیگران متفاوت.‏
‏ اگر به قوانین و چارچوب ها پایبند هستند، قوانین اسلامی به عنوان مثال وجود داره.‏
‏ اون ور قوانین تازه ای به وجود میاد غیر قابل عدول و غیر قابل تغییر.‏
‏ چارچوب هایی که نمیشه هیچ نوع تغییری درش به وجود آورد قرار نیست با منطق و استدلال در برابرش ایستاد.‏
‏ قرار هست با نادانی و ناتوانی و ترس ها و تعصبات بهش پایبند بود.‏
‏ قرار نیست نسبت بهش شکی داشت.‏
‏ قرار هست بهش ایمان آورد.‏
‏ ایمانی چشم و گوش بسته که همه چیز رو قبول میکنه قرار نیست درش تشکیک کرد.‏
‏ و حالا ما مواجه میشیم با این غرابتی که بین این خداناباوری و خداباوری هست.‏
‏ یعنی وقتی ما در باب این لائیسیته صحبت میکنیم، مفهوم لائیسیته به مفهوم جنگیدن با اون خدا و ادیان نیست.‏
‏ جنگیدن با این تفکر مشخص است.‏
‏ تفکر مشخصی که قرار هست ما رو به ایستا بودن برسونه.‏
‏ قرار هست که در برابر این کشف قانون بایسته.‏
‏ حالا این که اون شخص، اون اشخاص خداباور اند یا خداباور نیستند.‏
‏ مسلمان اند یا غیر مسلمانند، تفاوتی در اصل ماجرا نمیکنه.‏
‏ یعنی نقطه مشخص ما نسبت به موضوعات باید معنای مشخصی باشه که دنبال میکنه.‏
‏ تفاوتی نمیکنه جماعتی باشن که خدا رو بپرستند تحت عنوان اللهی که در عربستان سعودی مثلا کعبه ای داره.‏
‏ میتونن به جای اون هیتلر رو بفرستن در همون جایگاه.‏
‏ میتونن به جای اون مارکس رو بفرستن در همونجایی که موضوع اون معنای مشخص است.‏
‏ این که چه کسی در اون جایگاه قرار بگیره موضوع مهم نیست.‏
‏ در باب لائیسیته هم به همین شکل هست.‏
‏ موضوع لائیسیته به مفهوم این معنای مشخص هست که قرار هست ما ایستا نباشیم و قرار هست که ما در یک جا نمونیم.‏
‏ قرار هست ما به این تغییرات پاسخ بدیم.‏
‏ قرار هست در قبال این تغییرات از خودمون عملی نشون بدیم.‏
‏ قرار است این دگرگونی های اجتماعی رو اتخاذ بکنیم برای قانون گذاری برای زندگی جمعی و این اون مفهومی است که ما ‏باید دنبال بکنیم وگرنه ما مواجه میشیم با این قرابت و نزدیکی هایی که بین کسی که باورمند به خداست با بی باور به خدا.‏
‏ هم ببینیم در قبال جمهوریت هایی که تا این اندازه غرق در این نگاه استبدادی هستند با حکومت های پادشاهی استبدادی، چرا ‏که آن اصل و مبنا و معنا را تغییر ندادند.‏
‏ در پی تغییر مترسک های درون آن هستند.‏
‏ اما فرای این، ما گفتیم که دموکراسی و لائیسیته به نوعی به هم پیوند خورده اند.‏
‏ اگر ما دموکراسی را بخواهیم بر این مبنا قلمداد کنیم که یک جمعیت پر کثرتی مثل ایران مثلا به عنوان مثال قرار است یک ‏حکومت واحدی داشته باشد، در این صورت ما مواجه می شویم با قرابت و نزدیکی که بین لائیسیته و دموکراسی وجود دارد.‏
‏ یعنی اگر ما قرار نباشد که تفکری مجزا از این نگاه داشته باشیم، قرار باشد که مردم با باورهای خودشان زندگی بکنند.‏
‏ هر کس در آن سرایی که خودش می خواهد بتواند بتونه زندگی کنه.‏
‏ اگر این رو ما مبنا قرار ندیم و بخواییم در دنیای امروزی با توجه به کثرتی که وجود داره معیار و مبنا رو بذاریم بر این پایه.‏
‏ خب لائیسیته یک عضو جدانشدنی از این باور هست.‏
‏ دموکراسی که قرار هست برای مردم از مردم باشه، حکومت مردم بر مردم باشه.‏
‏ پس قاعدتا قواعد و قوانینش رو هم از خود این مردم، از شرایط این مردم، از افکار این مردم خواهند گرفت.‏
‏ نه هیچ قدرت ماورایی، نه هیچ تفکر سازمان یافته ای.‏
‏ قرار هست از خود مردم این قدرت رو بگیره.‏
‏ ما اینجا نزدیک میشیم با این دموکراسی و لائیسیته که تا چه اندازه ای با هم در نزدیکی هستن.‏
‏ اما وقتی در باب جمهوری صحبت میکنیم، یکی از اون موضوعات مهم این هست که ما به آرای جمعی مردم نگاه میکنیم.‏
‏ یعنی جماعتی که وقتی کثرت رو در اختیار دارند.‏
‏ حالا می‌توانند انتخاب کنند.‏
‏ قوانین خودشان را، شرایط زندگی خودشان و نوع زیست جمعی خودشان را.‏
‏ این معنایی است که ما تحت عنوان دموکراسی می‌شناسیم.‏
‏ خب یک عدد مشخصی هم دارد که در طول تاریخ هم درباره‌اش صحبت شده.‏
‏ خب ما عددی که امروز تحت عنوان دموکراسی اکثریت می‌شناسیم پنجاه درصد بعلاوه یک هستیم.‏
‏ یعنی پنجاه درصد از مردم یک کشور بعلاوه یک نفر.‏
‏ اگر باورمند به یک قانون مشخص، به یک شخص مشخص، به یک حزب مشخص باشند، این اکثریت را در اختیار می‌گیرد و ‏قدرت هم در اختیار خواهد گرفت.‏
‏ خب این چیزی‌ست که ما تحت عنوان دموکراسی و جمهوریت می‌شناسیم.‏
‏ جاهایی هم گاها صحبت شده از اینکه ما بخواهیم این عدد درصد را بالاتر ببریم.‏
‏ خب قاعدتا آدم بهش می‌اندیشد که این تعداد خیلی تعداد قابل قبولی نیست تا حتی رسیدن به یک جایی که خیلی شاعرانه ‏بخواد در باب این موضوع صحبت شود.‏
‏ مثل صحبت هایی که روسو می کند.‏
‏ در نهایت اینکه قرار است این صحبت ها ما را به اینجا برساند که یک نگاه شاعرانه ای در باب این داشته باشیم که همه را ‏راضی نگه داریم که حالا شاید خیلی نزدیک به دنیای واقعی ما هم نباشد.‏
‏ اما چیزی که ما امروز در جهان می شناسیم همین معنای مشخص است.‏
‏ حالا در این نگاه مشخص شما تصور کنید که لائیسیته چقدر می تواند بی معناست.‏
‏ یعنی ایران ما تحت عنوان یک کشور مسلمان شیعه یک درصد قابل قبولی.‏
‏ ما مسلمان زاده شیعه داریم دیگر.‏
‏ حالا شما تصور کنید که اگر ما ملاک و مبنا را بخواهیم بگذاریم این آرای اکثریت، خب لائیسیته می تواند به سادگی هم بی ‏معنا بشود.‏
‏ یعنی من حداقل امروز که آمار مشخصی را در باب ایران و شرایط و مردم ایران و نگاه آن‌ها نداریم اما قاعدتا می‌توانیم بگوییم ‏که در سال 88 مردم خیلی نزدیکی و قرابت با بالاخره آن تفکراتی که قدرت را گرفت، داشتند.‏
‏ شاید این عدد خیلی عدد احمقانه ای باشد و این 10 دو دهم درصدی که به جمهوری اسلامی آری گفتند، قاعدتا رفراندوم ‏احمقانه ای است که یک آری یا نه نسبت به یک نوع حکومت باشد.‏
‏ تمام اینها موضوعاتی است که میشه درباره اش صحبت کرد.‏
‏ اما قاعدتا اگر بخواهیم به حقیقت نزدیک شویم، به واقعیت نظر کنیم، می تونیم به راحتی بگیم که خب اون مردم قرابت ‏بیشتری رو با حکومت اسلامی داشتند و جمهوریت به شکل مشخصی که ما تحت عنوان اکثریت پنجاه و یک داریم قاعدتا در ‏اون دوران پیروز این میدان بود.‏
‏ یعنی نگاه های اسلامی و قوانین اسلامی پیروز این میدان بود و اینجا آنجایی است که ما دچار این تناقض میان لائیسیته و ‏جمهوریت میشه.‏
‏ یعنی حالا جمهوریتی که معیار و ملاک رو انتخاب مردم می زاره.‏
‏ حالا در جای جای جهان هم میشه به این نگاه کرد در همه جای دنیا.‏
‏ اینکه شما اگر افغانستان رو در نظر بگیرید، پاکستان رو در نظر بگیرید و عربستان رو در نظر بگیرید و کشور های دیگه.‏
‏ شاید خیلی از این کشور ها همین امروز هم اگر آرای جمعی باشه باز هم به همین قوانین و همین قوانینی که از نگاه جمعی از ما ‏به شدت هم وحشیانه و غیر قابل تفکر هست رای مثبت بدن آرای اکثریت رو همین جماعت با همین تفکرات به دست بگیرن ‏و این نقطه تناقضی است که میان لائیسیته و دموکراسی وجود داره چرا که حقوق برخی پایمال میشه.‏
‏ دیگه حقوق برخی از میان برداشته میشه.‏
‏ یعنی قرار نیست این جماعت حتی حق زیستن داشته باشن.‏
‏ یعنی شما تصور کنید در یک حکومت شیعی شیعه اثناعشری مثل ایران به سادگی اینها حق تحصیل رو مثلا از بهایی ها ‏میگیرن.‏
‏ یک چیز خیلی معمولی براشون هست.‏
‏ یک چیزی که دیگه در باب اینکه یک انسان یک باور مشخصی داره حتی حق تحصیل کردن رو هم در اون کشوری که به ‏دنیا اومده نداره.‏
‏ و این منافات کامل با آزادی داره و آزادی رو از میان برمیداره.‏
‏ برابری رو ریشه کن میکنه.‏
‏ اما خیلی ساده حالا میتونه همون جماعت در یک رای گیری هم شرکت کنن و به همین موضوع کاملا ظالمانه هم رای بدن.‏
‏ اینجا اون نقطه ایست که گفتیم تقابل میان جمهوری و لائیسیته است.‏
‏ یعنی شما اگر مبنا و ملاک رو بخواهید برای زندگی اکثریت در کنار هم بزارید با این تفاوت ها و تمایزات، حالا باید به ‏لائیسیته باورمند باشید.‏
‏ در غیر اینصورت باید راه حل تازه ای رو به وجود بیارید بیاورید تا انسان ها بتوانند در میان باور های خودشان صحبت بکنند، ‏زندگی بکنند، آرا و افکار داشته باشند و جمهوریت را به آن شکلی که به آن باورمند هستند درش زندگی بکنند.‏
‏ همان چیزی که تحت عنوان جهان آرمانی من بهش باور دارم و درباره اش کتاب نوشته ام و در آینده هم در همین برنامه به نام ‏جان هم صحبت خواهم کرد.‏
‏ اما این آن نقطه ی تناقضی است که قاعدتا وجود دارد.‏
‏ حالا چون بحث به اینجا رسید، ما یک مقداری پیرامون این مسئله هم باید صحبت بکنیم.‏
‏ ما در باب این تناقض میان لائیسیته و جمهوریت صحبت کردیم.‏
‏ ما یک تعریف مشخصی در ابتدا باید پیرامون آزادی داشته باشیم.‏
‏ اینکه وقتی ما صحبت از آزادی می کنیم، این آزادی به چه معناست، بارها و بارها درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ اینکه آزادی به مفهوم اختیار هست.‏
‏ یعنی شما اختیاری داشته باشید برای انتخاب.‏
‏ حالا مهم ترین موضوع در زندگی جمعی ما انتخاب قانون هست.‏
‏ قانون درستی که بتواند زندگی و رفاه ما را تضمین کند و رستگاری ما، آزادی ما هر تعریفی و هر اسمی که بخواهیم روش ‏بگذاریم.‏
‏ در نهایت انتخاب این است که به ما این آزادی را می دهد و ما آزادی را همتای این انتخاب می دانیم.‏
‏ من بارها درباره اش صحبت کردم.‏
‏ آزادی یک شیئی نیست که کسی بخواهد به کسی بدهد.‏
‏ نمی تونه بگه من این آزادی رو به تو می دهم.‏
‏ مثلا چیزی که ما تحت عنوان.‏
‏ آزادی می شناسیم شاید برای دیگری معنای اسارت را داشته باشد.‏
‏ چیزی را که ما به آن باورمند هستیم و ایمان داریم برای دیگری یک معنایی دور از آزادی داشته باشد.‏
‏ همان طوری که برای مثلا جماعتی که مسلمان هستند، فلان رفتار یک معنای بزرگی از آزادی دارد، اما برای ما معنا و مفهوم آن ‏اسارت است.‏
‏ پس ما آزادی را باید اختیار انسان ها برای انتخاب قانون درست بدانیم و قاعدتا با توجه به این معنای مشخص از آزادی، حالا ‏باید زندگی اون ها رسیدن به یک معنایی برای زندگی آزاد همگانی باشه.‏
‏ یعنی همگان بتونند از این آزادی و انتخاب خودشون استفاده بکنند.‏
‏ همون چیزی که ما تحت عنوان جهان آرمانی بهش باور داریم و گذر از جهانی که امروز درش همگان در زجر و تحمیل دارن ‏زندگی میکنن.‏
‏ یعنی مبنای این زندگی به نوعی تحمیل باورهای خویش است.‏
‏ یعنی شما دارید به کررات این رو میبینید.‏
‏ آزادی ای که تعریف میشه تحت عنوان همین دمکراسی که جماعتی به اون باورمند هستند حاصل تفکرات جمعی اون ها ‏هست.‏
‏ خیلی هم زیباست از نظر.‏
‏ از نظر من به شخصه خب دموکراسی یکی از نکات پیشرفت انسانی است اما از دید جماعتی میتونه این نهایت اسارت باشه.‏
‏ اصلا احمقانه باشه یا هر چیز دیگه.‏
‏ این ها برساخت های انسانی می تواند از دید جمعی زیبایی باشد، از دید جمعی هم زشتی باشد اما قاعدتا تحمیل این تفکر هر ‏تفکری که بخواهد باشد، نهایت اسارت است، از میان بردن آزادی است.‏
‏ در این شکی نداریم.‏
‏ اینکه شما بهترین تفکر جهان را هم اگر بخواهید به دیگران تحمیل کنید باز هم آزادی را از میان برده اید.‏
‏ اگر جماعتی خودشان باورمند به یک سری از قوانین هستند، شما اگر بیاید و این قوانین را نقض کنید و از میان بردارید، ‏آزادی آن ها را لکه دار کرده اید و پایمال کرده اید.‏
‏ یعنی جماعتی که به عنوان مثال باورمند مثلا به حجاب هستند.‏
‏ اگر شما قرار باشد این حجاب را از آن ها بگیرید، خب شما آزادی را از بین برده اید.‏
‏ اگر قرار باشد جبرا اینها نتوانند حجاب را دوست داشته باشند، در دنیایی زندگی کنند که همه حجاب داشته باشند.‏
‏ اگر آنها قرار باشد کاری را که میکنند که دارند میکنند و این حجاب را اجبار می میکنن به جماعت بیشماری تا خودشان در ‏آزادی باشند.‏
‏ این مفهوم اسارت است.‏
‏ اگر جبرا شما هم این حجاب رو از سر اونها بکشید باز هم معنای اسارت هست.‏
‏ اگر جماعتی هستند که باورمند به این اعدام هستند، اگر بالغ هستند، اگر عاقل هستند، اگر خودشون می تونن برای خودشون ‏تصمیم بگیرن، اگر دوست دارن و رستگاری و آزادی رو در این نگاه میدونن، باید حق داشته باشن که زندگی کنن و اینها در ‏نهایت اون چیزی است که ما رو از دموکراسی دور میکنه و میگه دموکراسی ای که قرار بر این داره که پویا باشه باید به یک ‏مرحله ای فراتر از خودش برسه چرا که به نوعی شوخی است.‏
‏ این زندگی جمعی انسان ها بدون مرز در کنار هم بیشتر شبیه توهماتی است که مطرح میشه.‏
‏ شبیه به داستان های زیبایی است که یک متنی بخواد بگه که ما همه در کنار هم در نهایت آزادی و برابری و آرامش زندگی ‏میکنیم در صورتی که نمی تونیم این کار رو بکنیم.‏
‏ اونجایی که قرار باشه ما این تفکر مشخص را به دیگران بقبولانیم تحمیل کنیم، باز هم آزادی از میان برداشته شده.‏
‏ نهایت آزادی را شما تصویر می‌کنید و اون رو قرار هست که به زور به دیگران بقبولانید.‏
‏ پس ما مواجه می‌شویم با تقابل میان نگاه لاییسیته و جمهوریت.‏
‏ و حالا مشکلات دیگری که در دل این نگاه وجود دارد و در نهایت با توجه به نگاهی که نسبت به این تفکرات وجود دارد و ‏آن ایستا نبودن و پویا بودن است.‏
‏ ما باید به مرحله ای برسیم که گذر کنیم از این تفکرات.‏
‏ حالا قرار نیست که ما خیلی توی این ویژه برنامه در باب این مسائل صحبت بکنیم.‏
‏ در برنامه های آتی قاعدتا پیرامون جهان آرمانی، قلمروی آرمانی و باورهای سیاسی که من به آن باورمند هستم و در پی ‏انتشارش هستم، بیشتر و بیشتر صحبت می‌کنیم.‏
‏ در کتاب قلمروی آرمانی و جهان آرمانی هم در باب این مسائل صحبت شده.‏
‏ سعی می شود در قسمت های آتی هم بیشتر در باب موضوعاتی پیرامون حکومت استبدادی، چرایی و چگونگی و در نهایت ‏برون رفت از این نگاه بیشتر و بیشتر صحبت کنید.‏