وقتی از زندگی‌اش می‌گفت، چه قدر یاد زندگی خودم می‌افتادم و ‏شاید به یاد زندگیِ تمام انسان‌های جهان، حال به تمام تفاوت‌های ‏ریز و درشتی که داشت، او هم پدر و مادری داشت مهربان و دلسوز ‏که به درازای عمر جان گذاشته تا دختری لایق بپرورانند تا او از هیچ ‏کاستی رنج نبرد و تعبیرکننده‌ی آرزوهایش باشند
او هم خاکی داشت مثل همه‌ی انسان‌ها و این خاک زیبا بود مثل ‏همه‌ی دنیا، کوه داشت، طبیعت داشت، جویبار داشت و همه‌ی ‏زیبایی‌هایی که حال در هر جا و مکان به شکلی ظهور کرده و همه ‏چیزش با همه جای جهان یکسان است.‏
هرچند تفاوت میان زندگیِ ما از زمین به آسمان باشد اما به بطن و ‏حقیقتش یکسان که جهانی یکسان می‌خواهیم، دختری بود که ‏می‌خواست مثل همه مثل آن روزهای من به رؤیاهایش تحقق بخشد، ‏دوست داشت معلم شود یا دکتر و یا شاید مهندس و یا هر کار ‏دیگری، آرزو به دل داشت و برای پیش بردنش زنده بود، دنیایش در ‏پیش بود و آرزوهایش کمی آن‌سوتر و حال باید با آن کلک ساخته ‏شده دل به دریا زند و با تمام جان پارو پیش گیرد به ساحل آرزوها ‏دست یابد و با تمام تقلا، او بود که به پیش می‌رفت و جان این کلک ‏را پدر مهربان و مادری دلسوز تشکیل می‌دادند، آب می‌خوردند که ‏آب نخورد، آرزو می‌شکستند که با تکه‌هایش،‌ آرزوهای شکسته و ‏دورمانده او را به بند زنند و به طول تمام بودن‌ها درس درست ماندن و ‏درست زیستن دادند نه با گفتار که به کردارشان، با دیدنشان چه ‏‏‌آموخت
جز درست زیستن، نه مگر پدری در پیش رو داشت که از جان ‏می‌گذشت و به او جان هدیه می‌کرد، مادری که همه‌ی دنیایش را به ‏پای آرزوهای دوردست او سپرده و در پیش بود و این دختر حال به ‏دنیایش آرزویی داشت، آرزویی دور اما دست یافتنی و می‌دانست با ‏تلاشش هر چیز قابل وثوق است و پدر را روسپید و مادر را شاد دل از ‏کرده‌هایش خواهد کرد،
می‌خواست درس بخواند، با تحصیلاتش به شغلی در آمال و ‏آرزوهایش دست یابد، هر چه که بود آرزو را می‌شناخت، اگر هم ‏آرزو از آن خود نبود می‌خواست پدر و مادر را به آرزوهایشان ‏برساند، لیکن این درس را به زندگی آموخته بود که باید به راه این ‏اهداف تلاش کرد و باز نماند، مثال تمام آب‌های جاری و خروشان ‏که به سرزمین پدریِ خویش جاری شد و به پیش رفت و برای ‏آرزوهایش زحمت‌ها کشید و به‌زودی همه را در اختیار داشت و در ‏این سرزمین رؤیاها در پیش بود
همه‌چیز چه قدر یکسان میان آدمیان که می‌خواهند به آرزوهایشان ‏دست یابند به جهان خویشتن از هر کس والاتر و محق‌ترند و من و ‏همه در همین آرزوها زنده‌ایم و برای احقاقش دست و پا می‌زنیم، ‏لیک آنجایی که در برابرت کسی بنشیند و آرزو به دلش کشته‌ باشند، ‏هیچ از دنیا نمی‌خواهد، حال که هر کدام به طریقتی این گفته را ‏می‌شنویم، یکی کودکی که از آرزوهای مرده به دلش می‌گوید و ‏یکی با دیدن ظلمی به همنوع و دیگری با دیدن عذابی در حق حیوان
تمام ساخته‌هایمان در برابرمان فرو می‌ریزد، می‌بینیم که چگونه ‏پیکره‌ای در برابرمان پیش بردند و بالا کشیدند که از پای‌بستش ویرانه ‏بود،
چگونه به درازای تمام عمر در برابرمان نشان دادند، کژی‌هایی که ‏راست می‌نمود و نمی‌گذاشتند تا ببینیم و چاره کنیم، نگذاشتند ‏بخواهیم که از پیش‌ترها خواسته بودند و خواسته‌هایشان خواسته‌یمان ‏شد،
چگونه دنیایی برایمان ساختند که خودشان می‌خواستند و چه ساده ‏روح‌های آزاده و حق‌طلبمان را به درون ذهن‌هایمان کشتند و هر چه ‏خود می‌خواستند به ما خوراندند که ما در روز موعود قی کنیم و به ‏آن‌ها باز پس دهیم
در این مرداب ما را غرق کردند که گل نشویم و رشد نکنیم و از ‏دستانشان دور نمانیم، مثال آن گل پرپر نشدنی که به دیگران درس ‏زیبایی و زیبا بودن ندهیم، اما سولماز از آن در خواب مانده‌ها نشد، ‏مثال بسیاری از همفکران و هم‌کیشانش به طول تاریخ از گذشتگان تا ‏به حال و آیندگان که بیدار فریاد می‌زنند.‏
آن‌ها به باور درونی‌شان به وجدان بیدارشان، هم‌کیش شدند، نه ‏باورهایی که به ذهن آن‌ها خورانده‌اند، آن‌ها به دل بیدار بودند و ‏می‌دیدند که همه می‌توانند ببینند و بیدار شوند و این خواب غفلت ‏هزاران ساله را برهم زنند و خواب برای به خواب برندگان حرام ‏سازند
این بیدار شدن و بیدار کردن را می‌دانستم، از هیچ نشئت نمی‌گرفت و ‏هر کس به درونش بدین فریادها زنده است، این احساس دِین و ‏وظیفه را زنده خواهد داشت، اما این ددمنشان به درازای عمر آدمیان را ‏از دیدن باز گرفتند و پرده‌ها انداختند، حجاب علم کردند و آن‌ها را ‏از خویشتن دور ساختند و آن‌قدر آنان را به جهان غرق کردند که ‏دیگر نبینند و اگر دیدند خود را به ندیدن بزنند که می‌دانستند پایان ‏این خواب هزاران ساله به بیداری آدمیان راه خواهد داشت و تاج و ‏تخت به دوش بر آن شدند که همه را به خواب برند
تمام عمر با آلات و ادوات مختلف برایشان لا لا گفتند که آرام ‏بخوابند و هیچ‌گاه بیدار نشوند و این ادوات به درازای تاریخ آدمیان ‏گوناگون بود، هر روز لقمه نانی تازه در کام خوب می‌جوند و ‏پس‌مانده‌اش را به ما خواهند خوراند،
اما سولماز هم دید مثل من و یا بهتر بگویم من هم مثل سولماز دیدم، ‏دیدیم، اما آن‌قدر در وجود ما رخنه نکرده بود باورهای پوسیده و ‏توانستیم قی کنیم، اما نه آنچه آنان پرورانده بودند در انتظار باز پس ‏گیری‌اش لحظه‌شماری می‌کردند،
او هم دید، او هم کودکان را دید که چگونه آرزوها را به دلشان ‏کشتند و چگونه می‌خواستند که به آرزوهای خودش غرق باشد، ‏چگونه می‌تواند کودکی را ببیند به دلش همه چیز را کشته‌اند و دیگر ‏از او هیچ باقی نگذاشته‌اند، حتی جنازه‌ای هم از او باقی نمانده که ‏دفن کنند و برایش ماتم بگیریم
لیک او بیشتر دید، دست‌های پینه‌بسته‌ای را دید که مرهم بر دستان ‏آفتاب ندیدگان شد، دید چگونه کاخ به کاخ‌هایشان افزون می‌کنند، ‏دید چگونه برخی برابری را برای خود برادر کرده‌اند
او دید و در این دنیا غرق شد، دنیای انسان‌های دردمند را دید که درد ‏هدیه می‌گیرند، کار می‌کنند و دستمزدشان را به رنج می‌برند،
سولماز همه‌ی این‌ها را دید، دوست نداشت در این مرداب غرق ‏بماند، می‌خواست که به پیش رود، تنها دیدنش کافی نبود چاره‌کردن ‏دوای دردش بود، درد می‌گیری و می‌فهمی، می‌بینی و آری افسرده ‏می‌شوی اما دیدن دردها برای ماندن و منفعل شدن که نیست، این‌ها ‏شور است، این‌ها چاره کردن است، باید به پیش رفت که این ‏زشتی‌ها در پیش نباشد و دیگر دیدگان نبیند،
هر کس با دردی روبرو است و اگر از چنگال ددمنشان گذشته و آن ‏مسخ‌شدگی را گذرانده بود حال می‌داند که پس از آن نالان شدن ‏نوبت به فریاد است، اما هرکس به فکر خویش و با توان خویش راهی ‏برمی‌گزیند، یکی آن دردمند را به آغوش می‌کشد و برایش درمانی ‏پیدا می‌کند و آن را به رؤیا می‌رساند و یکی در پی پیدا کردن راهی ‏است که دیگر دردمندی نباشد و درد را از ریشه بر کند
حال تا چه حد موفق است تا چه حد درد را شناخته و به ریشه‌ها ‏رسیده و درمان را در چه دیده و به چه طریقتی کشیده شده، بحثی ‏دور از این گفتار بود، سولماز این گل پرپرنشدنی، چه بی‌پروا از ‏باورهای خود می‌گفت، چه بی‌پروا به باورهایش می‌نگریست
راه و باور را می‌خواند و می‌دانست طریقت ما کجا است و آن روزها ‏و در جوانی‌اش چه جوانانی مثل او دل به تغییر بسته بودند و با ‏باورهایی آشنا می‌شدند که گفته‌هایش با فکرهای آنان در برابری ‏همپا بود
یعنی آن سرشاخه‌ی نخستین و پدیدآورنده‌ی این باورها هم دردمند ‏بود و درد را می‌دید؟
دل به تغییر و دگرگونی داشت تا کجا پیش رفته و ریشه‌ها را شناخته ‏بود و آیا می‌دانست که چگونه باید این ریشه‌های کرم‌خورده را ‏درمان کرد؟
حرف‌ها و گفته‌های چپ‌گرایانه
او از دلش برابری را می‌جست این تا نابرابری‌ها را از میان بردارد
سولمازی که دل به این تغییرها بسته بود و این را وظیفه‌ی خود ‏می‌دانست تا کاری برای آن کودکان و دردمندان کند، دل و ایمانش ‏در راه آن تغییرها بود برای حرکت برای زنده بودن و زنده کردن
و حال در برابرش باوری داشت که راهکار برای این تغییرات می‌داد ‏در دورنمای نزدیک شهری از آمال و آرزوهای سولماز و سولمازها ‏بنا کرده بود و باید که به آنان دل می‌بست، آزمودن آن باورها را به ‏چشم ندیده بود اما در برابرش حقیقت می‌جست
حداقل در آن روزها گروهی می‌دید که مثل او فکر می‌کنند، دل به ‏راه خلق بستند و می‌خواهند خلقی که به طول این سالیان دراز در ‏بدبختی مدفون شده را از چنگال این فلاکت رهایی دهند،
به یاد حرف‌های گذشتگان می‌افتاد، دوست داشت جمعی شود که ‏بیشتر صدا از دست‌هایشان تلاوت کند، دوست داشت به جمعی ‏هم‌نشین شود که به مانند تمام روزهای زندگیِ او فکر کرده و همان ‏آرمان‌ها را به سر می‌پرورانند، چه قدر برایش مقدس می‌نمود آن ‏روزی که جمعی در برابرش می‌دید که همه را برابر می‌بینند،
حال که در آینده خودشان را برادر برابری خطاب کردند او را چه ‏کار در آن روزهای پیش‌تر که دل به برابری بسته بود
حال که در آینده باز به آمال و آرزوهای خودشان غرق شوند و باز ‏آن روحیه‌ی انسانی را به اهدافشان راه دهند، راهی بود دور از دیدگان ‏او و هم‌نسلانش، او با باورهای چپ آشنا می‌شد و هر روز دل به این ‏دریای مواج می‌سپرد که او را به ساحل آرزوهایش برساند، دیگر آن ‏پدر و مادر نبودند که با جسمشان با جانشان کلک برای او بسازند و ‏شاید آن‌ها که خویشتن را کلک می‌کردند در پی آب خوردن نبودند ‏که آن‌ها آب نخورند، می‌خواستند آن‌ها را به پشت سوار کنند تا ‏وارانه اینان را به سرمنزل مقصود برساند و تمام آبی که در این مدت ‏خورده‌اند را یکجا به کامشان بریزند
اما او که از آینده و حال آنان باخبر نبود، سولماز گلی بود ‏پرپرنشدنی، دلی داشت دریایی که به طول تمام این سالیان دردها را ‏دیده بود، دل به تغییر شرایط و جان دادن به این خلق اسیر مانده بسته ‏بود و این راه در برابر را محترم شمرد، محترم شمرد این جماعتی که ‏دغدغه‌های او را فریاد می‌زدند، از پایان راهشان خبر نداشت، پس به ‏آنان ملحق شد، به گروهی از چپ‌گرایان باور پیدا کرد که شاید ‏نزدیک‌ترین باور را به باورهای خویش در آنان می‌دید
می‌خواست رؤیاها زودتر عملی شود، به رؤیایش دوست داشت، همه ‏آرزو داشته باشند و دل در گروی این تغییر با این جماعت هفت‌رنگ ‏یکرنگ شد و دست به برابری دراز کرد و با آنان یکی شد و در پیش ‏رفت تا جهانی لایق بسازد.‏
حالا دیگر خودش را یکی از اعضای این گروه می‌دید، هم‌نسلان ‏بی‌شماری چون خودش که برای هدفی والا برای برابری انسان‌ها ‏می‌جنگیدند، دوست داشت تغییر دهد، از همه چیز دنیایش گذشته ‏بود همه چیز دنیا را در همین تغییرات می‌دید، حالا هر روز که بیدار ‏می‌شد دنیای آرزوهایش را در برابرش ترسیم می‌کرد، در آن به ‏آدمیان جان می‌بخشید و در این رؤیای میان ذهن آن‌ها را برابر در ‏کنار هم ترسیم می‌کرد که پر از آرزو به آینده‌ای در پیش می‌نگرند ‏و برایش تلاش می‌کنند.‏
دل به این سر زندگیِ مردم می‌بست به رؤیایش می‌دید با همین جمعی ‏که در کنارش هست باید که هم‌صدا شود و با هم این حق مظلومان را ‏باز ستانند و یک‌صدا فریاد بزنند، خودش را در کنار هم‌باوران می‌دید ‏که به درازای سالیان دل به این تغییرات بسته‌اند، حال سرشاخه‌ها و ‏روسا در سر چه می‌پرورانند باز به آن دریای آرزوهای خود غرق ‏شده و حاضرند برای تحقق آرزوهای خویش آرزوی دیگران را به ‏محراب ببرند و قربانی کنند، دور از ذهنش بود
این جماعت هم‌نسلان را می‌دید که چگونه با هم هم‌صدا شده‌اند و ‏آرمانشان همین تغییرات است او به جان از آنان قوت قلب می‌گرفت و ‏قدرتمند می‌شد، همه‌ی جانش را در گروی همین راه می‌گذاشت که ‏دست در دست این جماعت همسان، جهانی بسازد برابر و رؤیایی ‏نداشته در سر آن کودکان که آن را تحقق بخشند،
آن قدر حقیقی که کسی در رنج برای دیگری بیگاری نکشد، او کاخ ‏به کاخ‌هایش نیفزاید و این اصل را سالیان بود که به دل پرورانده و ‏حالا به راهش استوار است، می‌گفت که چگونه در تمام آن روزها از ‏هیچ فروگذار نبوده و تا آخرین نفس دل را به این دریای مواج ‏سپرده، از تمام آرزوهای شخصی‌اش دست کشید تا آرزوی همگان ‏جان گیرد
ترک کردن آن درس خواندن میان دانشگاه را به اعماق قلبش دفن ‏کرد، دست در دست هم‌باوران، به صحن و خیابان‌ها می‌آمد برای ‏محقق کردن آن رؤیاهای دور فریاد می‌زد، از جان می‌گذشت، سینه ‏ستبر می‌کرد تا در برابر گلوله‌ها جان‌فشانی کند تا در دوردست‌ها ‏کودکی با آرزو بخوابد به امید همان آرزو سر از بالین بردارد
حال در میدان جنگ به پیش می‌رفت و برای تحقق آرمان‌ها و ‏آرزوهایش از جان گذشته بود، هر روز میدان شهرها کارزار این ‏رؤیاها بود، حال جماعتی به خیابان بودند تا این حق ربوده شده از ‏خویشتن را باز پس گیرند و سولماز پیشاپیش همه‌شان در صف ‏نخستین فریاد می‌زد
وقتی از برابری می‌گفتند دیگر آن واژه‌های مانده در کتاب‌های ‏پوسیده و خاک گرفته نبود که با فریادشان آن را تعبیر می‌کردند و به ‏واژگان جان می‌بخشیدند و جان به جان واژگان می‌سپردند
جان بر کف در آرزویی والا در پیش بودند که اگر دژخیمان آتش ‏گشودند با خون سرخشان واژه‌ی برابری را دوباره صرف کنند، نه این ‏بار رنگ کنند که خونین کنند تا آیندگان بدانند این برابری با خون ‏پاک آن‌ها رنگ گرفته و درخشان است
سولماز می‌گفت که در راه انقلاب دیرین چگونه دوستانش هم‌باوران ‏و همه‌ی مردم ایران از جان گذشتند و چگونه در برابرش آن سیل از ‏دوستان و هم‌باوران پرپر شدند، سولمازی که دوستان بیشماری را در ‏این راه از دست داد و در برابرش رخت بستند از این جهان زشتی‌ها و ‏خویش این گل پرپر نشدنی زنده ماند و چشم گشود که ثمره‌ی این ‏تلاش‌ها را به چشم ببیند و از شادی این پیروزی لذت ببرد
آن سیل خروشان سرآخر وظیفه‌ی خود را پیش برده بود، آن شورها ‏در دل جوانان پیش می‌رفت و به سرمنزل مقصود رساند اما در بالا و ‏نوک این هرم باید که شعور پیشه می‌شد، باید راه‌های درست اتخاذ ‏می‌شد که مردابی از نو بنا نکنند، حال دشمنانی به شکل گل روییده ‏به این مرداب سر از تن دیگر گل‌ها نبرند و آن‌ها را پرپر نکنند،
جوانان و هزاران‌ها میلیون سولماز به وظیفه‌هایشان عمل کردند، ‏دانستند دنیا پر از کژی و زشتی است، برای تغییرش از همه چیز ‏گذشتند و به میدان آمدند و پیش رفتند، فریاد سر دادند، دل به ‏گروهی بستند که از آرمان آن‌ها حرف می‌زد و طریقت از راه بهبود ‏می‌داد، آرزو به دست آنان سپردند و آن‌ها باید به شور اینان شعور ‏هدیه می‌دادند و در آن بالا و پیش‌ترها راهی می‌جستند که این ‏جماعت را به سرمنزل مقصود برساند، باید این نهال تازه روییده را ‏مراقبت و محافظت می‌کردند تا دوباره به کژی راست نشود و ‏ریشه‌اش را کرم نخورد
شاید به بطن اصلاً ریشه‌ای نشناخته که بخواهند درمان کنند، شاید ‏اصلاً نمی‌دانستند طریقت کجا است و همان ته‌مانده و پس‌مانده‌ها را ‏تناول کردند و امروز باید قی می‌کردند و پس می‌دادند به صاحبانش
آن افکار پوسیده و زشت دور بود از دنیایی که به دل‌ها و رؤیای ‏هزاری جوان جوانه زده بود و پیش می‌رفت و این جماعت پر از ‏زشتی و فریب خویش را هم فریب می‌داد، آن هم شور را به شعور ‏نسپردند و همه چیز را زایل کرند مفت‌خوارگان
مفت‌خوارگان باز هم برخاستند، لباس میش را کنار زدند و دندان ‏نشان دادند، از میان مرداب‌ها سربرآوردند و از شانه‌های غرق‌شدگان ‏استفاده کردند تا پیش آیند و بر دوش آنان پیش روند و همه‌ی گل‌ها ‏را از میان بردارند،
سولماز با چه حرصی از آن روزها می‌گفت، از روزهایی که به مدت ‏تمام عمرش دل در گروی‌اش داشت و برایش تلاش کرده بود و ‏غاصبان چگونه رؤیاهای آنان را دزدیدند، باز شروعش از همان ‏راه‌های پیش‌تر بود، باز هم آرزو را از همه غصب کردند و همه‌ی ‏آرزوها را از آن خودشان کردند، از آرزوی دیگران چیزی به دل ‏نماند خودشان را به گل‌ها چسباندند، نزدیک شدند، مثل خاری که ‏به گل مانده و سرآخر نیش زدند،
از همان چسبندگی خود را شبیه کردند، آن‌ قدر به آن‌ها نزدیک ‏شدند که حتی میان مرداب‌ها هم سربرآوردند و با گل‌ها یکی شدند،
سولماز می‌گفت که به چه سودایی و برای چه آرمانی جنگید، جان ‏بر کف با حکومتی قدرتمند با دست خالی مبارزه کرد و چگونه ‏آمالش به دست کسانی افتاد که به فکر تغییر جایگاه‌ها زیر این علم ‏سال‌ها سینه زده بودند
چگونه سالیان می‌خواستند که جای مترسک‌ها تغییر کند، آن مجسمه ‏و بت پایین کشیده شد و جایگزینش بتی تازه بود و به سودای همین ‏سال‌ها لباس میشی به تن کردند که سرآخر میش‌ها را بدرند و رؤیاها ‏را پرپر کنند، با صدای بلند میان افکار و نوشته‌هایش فریاد می‌زد از ‏انقلابی که ربوده شد، غصب شد، دزدیده شد و بار دیگر ‏مفت‌خوارگان به گرده‌های آدمی سوار شدند از اینان راه ساختند تا به ‏اهداف خویش برسند
خویش بزرگ و در فراز بنشانند و جماعتی به پایشان سجده کنند، ‏بوسه بر دستان ننگینشان بزنند، نام‌ها تغییر کرد، شکل‌ها عوض شد، ‏اما باطن باز هم همان بود چه بسا زشت‌تر و کریه‌تر، هزاربار میان ‏نوشته‌هایش می‌گفت که آن همه فریاد برای چه بود؟
آیا فریاد زدیم که پابرهنگان برخیزند و جای آزمندان را بگیرند و ‏سرآخرش همان آزمندان پابرهنه شوند
آرزو مردگان آرزوی دیگران را بربایند و تعبیرش را در مرگ آرزوی ‏آنان بجویند که جای با جای تغییر کند و باز همان دیرترها با ‏چهره‌ای تازه بنا شود
شاه برکنیم، رهبر بر جایش بنشانیم، تاج برگیریم عمامه بر سرش ‏بگذاریم، پوتین‌ها را به زور با خون‌هایمان از میان برداریم و نعلین به ‏پایشان کنیم
صورت‌ها تغییر کرد، باطن‌ها همان و زشت‌تر و پلیدتر باشد، باز هم ‏کودکان باشند، باز هم نگاه‌ها باشد و هر روز به شمار دردمندان ‏بیفزاییم که این دیوان پیش آمده تا جیب‌ها پر کنند، مرتبه‌ها پیش ‏برند، جا به پای خدا بگذارند و در عرش به این زمینیان نیشخند بزنند ‏و تمام رؤیاهای ما را به کابوس شوم هزاران ساله‌ی خود بکشند
سولماز فریاد می‌زد، از آن همه فریاد و جنگ به باد رفته از دست ‏نا‌اهلان و دیو رویان، غصب شد، دزدیدند و بردند و خوردند و فریاد ‏زدند، دلش خون بود، از آن سرنوشتی که برایش ساخته بودند از آن ‏همه زیرکی که به کار بسته بودند، چگونه به درازای سالیان بسیار ‏لباس میش به تن کردند و آرام‌آرام نزدیک شدند
آن‌قدر مسخ کردند که هیچ باقی نماند و هیچ نفهمید کی و کجا ‏آن‌ها را خاموش کردند و لب‌ها را به هم دوختند و زبان به کام ماند و ‏دریده شدگان لبخند زدند
از خود گله داشت چگونه ندید و نفهمید، چگونه به درازای آن‌همه ‏سالیان همه‌چیز را از یاد برد، چگونه ریشه‌ها را نیافت و برای بهبود ‏ریشه‌ها عمر به پیش نبرد، چگونه خام چرب‌زبانیِ آنان شد، خودش ‏که از والاترها و والانشینان درس می‌گرفت، آنان خیانت‌کارانِ به ‏کلاس درس می‌رفتند که شاید اندوخته‌ای به چنگ آورند و در این ‏جنگ غنیمتی به منزل برند و این جماعت را به پیش می‌کشاند،
هر چند سولماز تا این حد بدبین نشده بود و همه را فریب خورده ‏می‌پنداشت اما شاید بعدها میان باقیِ نوشته‌هایش گاه و بیگاه از این ‏الفاظ استفاده می‌کرد و این‌ها را به کار می‌بست،
تمام وجودش فریاد بود از راهی که به درازای تمام عمر برایش از ‏جان گذشت و سرآخر به دست جمعی مفت‌خوار و مفت‌خواه ربوده ‏شد و هیچ از آن باقی نگذاشتند.‏