در نقطه مقابل خانه و خلوتگاه وحید خیلی پایین‌تر از آنجا و در ‏جنوبی‌ترین نقطه شهر احمد در خانه‌ای محقر زندگی می‌کند.‏
اینجا جنوب شهر است در سراشیبی قرار دارد و انسان‌هایی که در ‏این منطقه زندگی می‌کنند برای دیدن آدمیان باید سرشان را بالا ‏کنند و کمی بالاتر از جایی که قرار دارند را نگاه کنند، سربالایی ‏بالای شهر در برابرشان است هر از چند گاهی با نگاهی به بالا آن را ‏در می‌یابند، ‏
خیابان‌ها کثیف است زباله‌های بسیاری در هر گوشه از منطقه جا ‏خوش کرده و چهره کثیفی به شهر داده است، ‏
خانه‌های کوچک، سیمای کهن‌سالی به خیابان داده است، از قدمت ‏این خانه‌ها سالیان طولانی می‌گذرد، بعضی از این خانه‌ها کلنگی و ‏بعضی آن‌قدر از سال ساختشان گذشته است که بعضی از جاهای ‏دیوار ریخته و ناهمسان شده است.‏
بوی فقر از جان خانه‌های کهن به مشام می‌رسد، درد نداری و ‏بدبختی در جای‌جای این منطقه خودنمایی می‌کند و آدمی را به ‏خود می‌خواند.‏
در میان یکی از همین خانه‌های محقر احمد به همراه خانواده‌اش ‏زندگی می‌کند، خانه‌ای که در نگاه اول آدمی را بر آن وا می‌دارد ‏که متروک و بی‌سکنه است، دیوارهای بیرونی بعضی از جاهایش ‏ریخته و آجرها از دل دیوار به زمین افتاده‌اند، اما این خانه تا حدی ‏از بقیه با سر و سامان‌تر است. ‏
جانش از کاه‌گل نیست و برای برپایی‌اش از آجر و سیمان استفاده ‏شده و همه این کارها را خود احمد برای بهبود و پیشرفت ‏زندگی‌اش کرده، اما این آجرها که به سختی میان خشت این خانه ‏جا خوش کرده بود بعد از کمی برف و باران دیدن این‌گونه از ‏جای جای دیوارها به زمین افتاد و چهره‌ی زشتی به سیمای خانه ‏بخشیده است. ‏
درون حیاط کوچکش آشفتگی بسیاری را می‌توان دید و کوچکی ‏بیش از حد خانه خیلی خودنمایی می‌کند به طوری که اگر چند ‏گام برداشته شود بلافاصله از ابتدا به انتهای در ورودی سالن رسیده ‏و دروازه‌ای با شیشه‌های رنگی به چشم می‌خورد.‏
احمد آرام در گوشه‌ای از اتاق نشسته خودش هم نمی‌داند این حال، ‏خانه است و یا اتاق؟!‏
خانه‌شان از یک اتاق تشکیل شده، آشپزخانه هم در قلب همین اتاق ‏قرار دارد و تنها تفاوتش تعداد زیاد قابلمه‌ها و قاشق و چنگال و ‏بشقاب‌های درهم و برهم است.‏
احمد اول به راه رفتن زنش نگاه می‌کند که به سمت آشپزخانه و ‏یخچال می‌رود و چیزی از یخچال بیرون می‌آورد، در ذهن احمد ‏چقدر این زن فرتوت و پیر شده، هیچ‌یک از لازمه‌های زن بودن را ‏در خود ندارد و تمام ویژگی‌های زن بودن را گویی از دست داده و ‏با زن‌هایی که او در خیابان‌های شهر می‌بیند تفاوت بسیاری دارد.‏
در ذهنش سیمای یکی از آن‌ها را تصویر و بعد از کمی تلاش آن ‏تصویر را با زنش مقایسه می‌کند، چقدر دوست دارد تا او در ‏پوشش یکی از همان دخترها و زن‌های ترگل و ورگل قرار بگیرد ‏و احمد با او هم‌آغوشی کند، ‏
اما این زن، با اینکه سن کمی دارد، با اینکه چهره قشنگی دارد اما ‏تمام این زیبایی و جوانی در این سیل یکنواختی و فقر گم شده ‏است.‏
زنش چند مدتی است که لباس تازه‌ای نخریده و همیشه برای ‏خریدن لباس تازه به میان کهنه سراها می‌رود و مجبور است لباس ‏دست چندم دیگران را بخرد و آن را به تن کند.‏
همین، احمد را تا این‌گونه نسبت به او بدبین کرده، او سالیان درازی ‏است که زنش را در همان لباس‌های ژنده دیده و از این ژنده‌پوشی ‏او جانش به لبش رسیده است، هرچند خودش هم لباس تازه‌ای به ‏تن نمی‌کند و همیشه با همان لباس‌های کهنه ظاهر می‌شود اما ‏توقعش از زن بیشتر است، می‌خواهد او همیشه زیبا و خوش‌نواز ‏باشد اما به خاطر نمی‌آورد حتی یک‌بار هم برای خریدن لباس ‏تازه‌ای در کنار همسرش به خیابان‌ها رفته باشد و لباسی زیبنده برای ‏او خریده باشد.‏
زن همیشه تنها با اندک پولی که در اختیار دارد به سوی بازار ‏کهنه‌فروش‌ها راه می‌افتد و ساعت‌ها وقتش را به تنهایی صرف ‏می‌کند تا از میان انبوه لباس‌های درهم و کهنه لباسی زیبنده برای ‏خود دست و پا کند و همیشه در آخر کار به واسطه قیمت آن ‏مجبور می‌شود تا آن را در سبد اولیه‌اش بیندازد و دوباره به جست و ‏خیز در سبد دیگری بپردازد.‏
احمد بازهم اندام زنش را برانداز می‌کند میان این لباس‌های گشاد ‏و بلند چیزی برای دیدن باقی نمانده و آن را با اندام‌های ترکه‌ای و ‏در میان لباس‌های تنگ دختران شهر بالأخص آن‌ها که در بالای ‏شهر و در میان کوه‌های بلند قرار دارند مقایسه می‌کند و باز هم تنها ‏با حسرت و حسد آهی از ته جان می‌کشد و فکرش را به چیز ‏دیگری معطوف می‌کند.‏
صبح است و سفره‌ای از نان تازه‌ای که زن خریده و اندک پنیری ‏در میانش در برابر احمد است، احمد دستان زمختش را میان نان ‏می‌برد و طبق عادت دیرینه‌اش لقمه بزرگی با اندک پنیری می‌گیرد ‏و همه را یکجا به میان دهان می‌برد و می‌بلعد.‏
صورتی سیاه دارد با چشم و ابروانی مشکی موهایی لخت که اغلب ‏به روی پیشانی‌اش می‌ریزد و وقت و بی‌وقت مجبور می‌شود تا ‏دستی میان آن ببرد و به زور بالایش دهد، صورت درازش و فک ‏بلندش در اولین نگاه آدمی را به خود می‌آورد و نگاه را به آن ‏معطوف می‌کند، دماغی عقابی و بلند بیشتر صورتش را پوشانده، ‏سبیلی مشکی با ترکیب موهای مشکی و ابروان پرپشت مشکی ‏پرکلاغی هماهنگی خاصی به چهره‌اش داده.‏
همانند صورت کشیده‌اش اندام‌های بدن نیز به مثابه آن بلند و ‏کشیده‌ است، هیکلی بزرگ دارد هرچند عضلات و استخوان‌هایش ‏بزرگ و تنومند نیست اما همین قد بلند در نگاه اول با همان اندام ‏ترکه‌ای و لاغر از او هیکلی بزرگ در ذهن پدیدار می‌سازد.‏
حالا دیگر لقمه‌ها را یکی پس از دیگری بلعیده و شکمش را پر ‏کرده، تمام اطرافیان با دیدن او در حال غذا خوردن به اتفاق نظر ‏رسیده‌اند که او از غذا لذتی نمی‌برد و تنها خواسته‌اش از خوردن ‏غذا بلعیدن و تمام کردن هر آنچه در میان سفره باشد است، از این ‏رو کمتر کسی حاضر است با او هم سفره شود و بیشتر از این اتفاق ‏طفره می‌روند و فقط سیمای او را به خاطر می‌آورند که چگونه با ‏ولع لقمه‌ها را پس از دیگری پایین می‌دهد، کم می‌جود و بلافاصله ‏با ورود لقمه به دهانش آن را قورت داده و لقمه دیگری را به دهان ‏نزدیک می‌کند و این‌گونه تمام سیمایش به غذا آغشته شده و امان ‏از آن روزی که غذایش کمی رقیق باشد که تمام صورتش آلوده ‏به غذا و سیمایی تازه به خود می‌گیرد که قابل شناسایی نیست تا ‏زمانی که صورت بشوید و چرک و ته‌مانده غذا را از صورتش ‏پاک کند.‏
احمد حالا لباس‌های ژنده‌اش را به تن کرده و در حال بستن ‏بندهای کفشش است، امروز کمی دیرتر از سابق بیرون رفته و هوا ‏مثل سابق نیست که کاملا تاریک باشد، اما بازهم آفتاب کامل در ‏نیامده و باید برای سر کار رفتن صبح‌های خیلی زود برخیزد و به ‏سمت منزلگاهش رهسپار شود، ‏
در میان کوچه‌ها راه می‌رود آرام‌آرام خود را به ایستگاه اتوبوس ‏می‌رساند تا از آنجا راهی شود، همه روزه سرویس به دنبالش ‏می‌آمد و اگر امروز هم سر ساعت خاصی بیدار شده و راه افتاده ‏بود می‌توانست با سرویس به راحتی به منزلگاه برسد.‏
اما حالا که دیر بیدار شده و خودش هم از این موضوع خیلی ‏ناراحت نیست خود را در ایستگاه اتوبوس می‌بیند، دختر و پسری ‏که مرموزانه با هم نجوا می‌کردند و احمدی که چشم به آن‌ها ‏دوخته بود، چقدر برایش دختر زیبا به نظر می‌رسید،
به چشمانش، به لباس‌های تنش نگاه می‌کرد، هرچند در دل خیلی ‏هم از لباس‌های دختر خوشش نیامده بود اما باز هم سیمای دختر ‏برایش زیبا به نظر می‌رسید.‏
از زمانی که از درب خانه بیرون می‌رفت تا بازگشتش به زن‌ها و ‏دختران بی‌شماری چشم می‌دوخت و در دلش به هر کدام نمره‌ای ‏می‌داد. هر بار سودای هم‌کلامی با آن‌ها را داشت اما هیچ‌گاه ‏جرأت آن را پیدا نمی‌کرد که با یکی از آن‌ها هم‌کلام شود، تمام ‏این صحبت‌ها در میان افکارش شکل می‌گرفت و فرجام معینی ‏نداشت، اما میان افکارش ثمره‌ای می‌گرفت.‏
با دیدن هر کدام از آن‌ها با او هم‌کلام، حتی هم‌بستر هم می‌شد و ‏شاید ارتباطی عاطفی نیز شکل می‌داد، هر بار اتفاق تازه‌ای، ‏عشوه‌ها، حرکات، همه و همه در ذهنش رنگ و بوی تازه‌ای ‏می‌گرفت و این کار هر روزه‌اش بود.‏
باز به آن دختر و پسر نگاه کرد وقتی می‌دید چگونه دختر به روی ‏پسر لبخند می‌زند تمام جانش حسد می‌شد و به طور ممتد به خود ‏می‌گفت، ‏
این پسرک یک‌لاقبا ارزش این دختر را ندارد.‏
در همین افکار بود که اتوبوس ایستاد و زمان سوار شدنش رسید، ‏هنوز صبح زود بود و اتوبوس خلوت، از این رو به میان صندلی فرو ‏رفت و آرام در جایش نشست، چشمانش را آرام بست و در میان ‏افکارش دختر را با همان لبخند دید، همان‌گونه ملیح در برابرش ‏لبخند می‌زد و با او هم‌کلام می‌شد و این خیال‌ها تا جایی پیش رفت ‏که با ترمز محکمی از اتوبوس رشته افکارش پاره شد.‏
به خود آمد از آینه‌های موجود در اتوبوس به پشت نگاه کرد تا ‏جویای دختر شود اما او را ندید و وقتی کامل برگشت دید اثری از ‏او نیست، در فاصله تفکر و عصبانیتش از نبود دختر چشمش به ‏دختر دیگری با چشمانی مشکی و آرایش‌کرده افتاد و همین کافی ‏بود تا خیال گذشته‌اش را به فراموشی سپارد و حالا در ذهن دوباره ‏با آن دختر چشم مشکی آرایش‌کرده جان دهد و با او هم‌کلام و ‏چه بسا هم‌بستر شود.‏
اتوبوس به سرمنزل مقصود رسید و احمد آرام از آن پیاده شد، ‏جایی خارج از شهر بود، دور و اطرافش را بیابانی بی‌آب و علف ‏احاطه کرده بود. ‏
سوله‌ای بزرگ و سرپوشیده میان این بیابان برهوت خودنمایی ‏می‌کرد و احمد که آرام‌آرام به میانش می‌رفت.‏
به درب ورودی رسید درب‌های آهنین به دو سمت باز می‌شدند و ‏صدای کهنگی ساییده شدن آهن گوش‌هایش را آزار می‌داد، دربان ‏که او را می‌شناخت سلام و احوال‌پرسی کرد و با کنایه گفت:‏
احمد، وضعت خوب شده دیگر به موقع سر کار نمی‌آیی
و احمدی که حوصله هم‌کلامی با او را نداشت با اشارت سر ‏حرف‌های او را برید و به سمت سوله راهی شد.‏
بوی خون در فضا پخش بود، همه جا بوی خون می‌داد هرچند ‏احمد شامه قویی نداشت و این‌قدر این بو را استشمام کرده بود که ‏به آن عادت کرده باشد و آزارش ندهد اما باز هم بوی کم‌قوتی به ‏مشامش می‌رسید.‏
خود را به رختکن رساند، فضای تاریک و سردی داشت، چراغ‌های ‏مهتابی سفیدرنگی این فضای مرده را کمی روشن کرده و قفسه‌های ‏بزرگ آهنین سرتاسر آن را پوشانده بود، خود را نزدیک به اتاقک ‏آهنی دید، کلید را از جیب در آورد و مشغول عوض کردن ‏لباس‌هایش شد.‏
لباس یکسره بلندی به تن کرد و بعد از پوشیدن و گذاشتن ‏لباس‌های بیرونش درون قفسه درب اتاقک آهنی را بست و به ‏سمت اتاق رئیسی که کمی بالاتر از اتاق رختکن بود رفت و با او ‏هم‌کلام شد و عذر دیر آمدن خواست و در کمال ناباوری رئیس ‏چیزی نگفت و از او خواست تا زودتر به سر کار برود و مشغول ‏شود، این دور از ذهن او بود هیچ‌وقت حتی فکرش را هم نمی‌کرد ‏که رئیس این‌گونه بی‌تفاوت با او رفتار کند.‏
از میان دالان گذشت و به صحن اصلی کارگاهشان وارد شد.‏
جنازه‌های بیشمار حیوانات بی‌سر بر چنگال‌های آهنی آویزان بود، ‏شمارشان بسیار زیاد بود و سرتاسر این دالان را پر کرده بود
در نگاه اول اگر آدمی به این میان پا می‌گذاشت شاید از خود ‏بیخود می‌شد و کارهای ناهنجاری از او سر می‌زد، اما احمد به طول ‏سالیان درازی این فضا را دیده و با آن آشنا بود.‏
آن‌قدر بی‌تفاوت از کنارشان گذشت گویی در میان پارکی راه ‏می‌رود.‏
فکرش معطوف همان اتفاقات صبح و حالا بیشتر از هر چیز درگیر ‏دختر چشم مشکی آرایش‌کرده بود. در ذهنش به او بال و پر می‌داد ‏و حتی لحظه‌ای هم به خاطرش نمی‌آمد که کجاست و برای چه ‏کاری آمده است.‏
به پشت پیشخوان خود رفت پیشخوانی که رویش آلاتی قرار داشت ‏و امروز هم باید کارش را به درستی انجام می‌داد و لقمه نانی از این ‏سفر به دست می‌آورد و دوباره به خانه باز می‌گشت.‏
با خودش دوره می‌کرد امشب که به خانه بروم حتماً با همسرم ‏هم‌بستر خواهم شد و او را مثال دختر چشم مشکی خواهم دید و او ‏مجبور است همان عشوه‌ها را برایم انجام دهد، باز دخترک چشم ‏مشکی را در کالبد زنش تصویر کرد و هر لحظه شباهت‌های میان ‏آن دو را در خیالش ترسیم کرد.‏
حالا تیزی را به دست گرفته، کمی سنگین بود اما وزنش برای ‏احمد عادی و یکنواخت شده بود و قطرات خون خشک‌شده بر ‏رویش او را به یاد دختر چشم مشکی می‌انداخت، در میان این ‏قطرات خون خشک‌شده در پی ترسیم صورت و لب‌های دختر بود ‏که با صدای بچه گاوی به خود آمد
چشم در چشمانش دوخت و به فاصله چند ثانیه یا شاید چند صدم ‏ثانیه‌ای ضربتی بر گردنش زد و او به زمین افتاد و خون از میان ‏گردنش به صورت احمد پاشید و تمام صورتش را پر کرد.‏
گوساله بر زمین افتاده بود سر از تن جدا، تکان‌های سختی ‏می‌خورد و احمد در حالی که خون روی صورتش را پاک می‌کرد ‏و موهای لختش که به پیشانی ریخته بود را بالا می‌داد فکرش بازهم ‏به میان همان رؤیای دختر چشم مشکی افتاد، ‏
اندامی برای او متصور شده و به پستی و بلندی‌های اندامش فکر ‏می‌کرد در همین حال جنازه بچه گاو را بیرون بردند و چندی بعد ‏دیگری را وارد کردند.‏
در خیالش از اندام‌های زیبای دختر لذت می‌برد و بر آنان دست ‏می‌کشید و حالا باز قداره را بالا برد و خونی که یک‌باره پاشید و ‏این بار خود را در حجله‌ای تصور کرد، دختری با چشمان مشکی و ‏آرایشی غلیظ در برابرش خوابیده بود، او خون به هوا می‌ریخت و ‏از فریادهای او لذت می‌برد ‏
تن بی‌جان گوساله‌ای که در برابرش جست و خیز می‌کند و به بالا ‏و پایین می‌جهد و احمد با نگاه به آن، همان حجله و همان خلوتگاه ‏را در برابرش ترسیم کرده و جای آن گوساله را به دختر چشم ‏مشکی داده است و این کار را به درازای آن روز ادامه می‌دهد و از ‏خون ریختن و هم‌بستر شدن با دختر لذت می‌برد.‏
حالا زمان آن رسیده بود که به میان حمام برود و دوش آب را باز ‏کند و خون‌های خشک شده بر پیشانی و دست‌هایش را پاک کند، ‏قطره خونی بر گردنش مانده بود و با فشار قوی آب هم پاک ‏نمی‌شد، البته احمد به آن توجهی نمی‌کرد تا از جانش پاک کند و ‏حالا که لباس می‌پوشید سر آخر رد آن خون را باز میان آینه دید و ‏بی‌تفاوت به آن باز در افکارش غرق شد و آرام به سوی سرویسی ‏که برایشان تدارک دیده شده بود رفت و سوار شد و در صندلی‌اش ‏فرو نشست، ‏
باز هم میان افکارش بود اما این بار از آن دخترک چشم مشکی ‏خبری نبود هرچند او دختر تازه‌ای ندیده بود اما خیالش از آن پاک ‏شده و دیگر به او فکر نمی‌کرد و ذهنش ناخودآگاه به یاد روزهای ‏اولین که به این دخمه پا گذاشته بود افتاد، هر چند از کودکی تجربه ‏این خون ریختن‌ها را داشت اما باز هم خاطره روزهای اول به ‏ذهنش آمد.‏
هر از چند گاهی این خاطرات را در ذهنش مرور می‌کرد آنجایی ‏که گوسفندی برای ذبح آوردند و احمد مأمور شد تا اولین‌بار میان ‏این سوله دست به بریدن گردن حیوانی بزند، یاد همان چاقو افتاد ‏زمانی که حیوان را به زمین می‌زد و چاقو را نزدیک او می‌برد و به ‏چشمان حیوان نگاه می‌کرد.‏
و آرام سر از تنش برید و خون ریخته بر صورتش را لمس کرد، ‏خون از میان صورت بر دهان و لبانش می‌چکید و با دست موهای ‏صافش را از پیشانی دور می‌کرد.‏
روزهای گذشته را مرور می‌کرد همان بریدن، زجر کشیدن، خون ‏ریختن که یک‌باره باز همان چشمان مشکی در برابرش ظاهر شد ‏آرام به آن چشم دوخت و قداره‌ای که پایین می‌آمد و سر از تن ‏گوساله‌ای می‌برید خون بر زمین ریخته با خون حجله توأم شده و ‏احمد که آرام چشمانش را بست و غرق در این افکار به خواب ‏رفت.‏