خب دوستان طبق معمول تمام برنامه ها و تمام بحث هایی که ما پیش میکشیم باید یه تعریف مشخصی نسبت به واقعیت داشته ‏باشیم و یه خط تمایزی بین نزدیک ترین معنا به این موضوع هم بکشیم.‏
‏ مطمئنا نزدیک ترین موضوع نسبت به واقعیت، حقیقت است و ما باید این تفکیک رو قائل بشیم که بین واقعیت و حقیقت ‏یک مرزی وجود داره.‏
‏ دو معنای مختلف رو بیانگر هستند این دو معنی.‏
‏ ما وقتی از واقعیت صحبت می کنیم یعنی داریم در باب دنیای عینیات صحبت می کنیم.‏
‏ در باب دنیای مادی خودمون، در باب جهانی که قابل رویت هست قابل لمس هست.‏
‏ همه می تونن درکش بکنند.‏
‏ نیازی به ایمان خاصی نیست برای درک این مباحث.‏
‏ این رو ما به عنوان واقعیت در نظر می گیریم.‏
‏ وقتی به جهان پیرامون خودمون نگاه میکنیم، تمامی مسائلی که قابل درک هست اسمش رو واقعیت میذاریم.‏
‏ هر امری که پیرامون ما وجود داره و قابل لمس و درک هست رو ما اسمش رو واقعیات میذاریم.‏
‏ اصولا علم هم به دنبال همین معنا هست دیگه.‏
‏ یعنی شما در علم به دنبال واقعیات هستید.‏
‏ به دنبال درک واقعیات هستید و علوم هم اصولا با ماده کار دارند یعنی با موضوعات قابل لمس و درک کار دارند.‏
‏ ما علمی به عنوان علم ماورایی نداریم.‏
‏ علم متافیزیک که اصولا وجود خارجی ندارد.‏
‏ ما در باب همین فیزیک اطراف خودمان داریم صحبت می‌کنیم و به نوعی واقعیت بیانگر همین امور قابل لمس و قابل درک ‏است.‏
‏ امور عینیات جهان هست اما همیشه یک معنایی با این موضوع خلط می‌شود و به نوعی در هم قرار می‌گیرند.‏
‏ آن هم حقیقت است.‏
‏ در باب این حقیقت و واقعیت، من پیشترها هم در قسمت هایی صحبت کردم برای آن دسته از عزیزانی که این مطلب را نشنیدم ‏و یا اینکه اصولا ما یک راهکاری داشته باشیم تا این بحث را بهتر و بیشتر پیش ببریم.‏
‏ یه تعریف کوتاهی هم میدیم.‏
‏ حقیقت اون عینیتی ست که ما در خیال خودمون به اونها باور پیدا میکنیم که خیلی اوقات هم میتونه قدرتمند تر از واقعیات ‏باشه.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید انسان هایی در جهان هستی وجود دارند که به یک اموری اعتقاد پیدا کرده اند که در واقعیت و دنیا ‏قابل لمس و درک نیست.‏
‏ مثل همون مثال همیشگی و همواره ای که دنبال ما هست مبحث خدا.‏
‏ ولی در دنیای واقعیات کسی از طریق علمی قدرت این رو نداشته که این موجود ماورایی رو نفی و یا اثبات بکنه.‏
‏ اما به واسطه اون حقیقت درونی که برخی از انسان ها بهش معترف هستند، برخی این موضوع رو نفی و برخی هم اثبات میکنن ‏و بهش ایمان میارن.‏
‏ پس تفاوت بین واقعیت و حقیقت در همین است.‏
‏ واقعیت آن چیزی است که قابل درک و لمس برای همه ی انسان ها هست، برای همه موجودات است.‏
‏ ما وقتی داریم در باب مسائل مختلفی صحبت می کنیم، در باب خورشید صحبت می کنیم، در باب ماه صحبت می کنیم و الی ‏آخر.‏
‏ موضوعاتی از این دست اینها موضوعات عینی هست، قابل درک و لمس هست برای همه ی انسان ها.‏
‏ این میشه واقعیت جهان پیرامون.‏
‏ اما حقیقت اون تعریفی است که ما در خیال خودمون تصورش می کنیم.‏
‏ گاها می تونه به دنیای واقعی مربوط باشه یا حتی دنیای واقعی رو زیر نظر خودش بگیره.‏
‏ دلایلی در باب اثباتش وجود داشته باشه و گاها هم میتونه این اتفاق توش رخ نده و چیزی ماورای این دنیای عینیات ما باشه.‏
‏ این رو ما به حقیقت تعبیر و تفسیر میکنیم.‏
‏ که خوب در بین انسانهای معتقد همیشه حقیقت پر رنگتر و با ارزشتر از واقعیت است.‏
‏ اما اگر انسانی بخواد خردگرا باشه و بر پایه عقل و خرد و منطق خودش پیش بره، مطمئنا باید واقعیت رو از همه چیز جهان ‏ارزشمندتر بدونه.‏
‏ مطمئنا با درک واقعیت میتونه به یک حقیقتی برسه.‏
‏ یعنی اگر این مبحث واقعیت رو کتمان بکنه دچار اون لغزش فکری ها خواهد شد و در یک دامی اسیر خواهد شد که همواره ‏با واقعیت کلنجار میره.‏
‏ ما باید به جهان واقعی خودمون نگاه بکنیم و با درک این واقعیات مطمئنا همه چیز جهان در اختیار ماست.‏
‏ پیشرفت و رسیدن به آرزوها و اون کمالی که مد نظرمون هست از راه همین شناخت واقعیات جهان میگذره.‏
‏ ما باید واقعیات پیرامون خودمون رو به درستی بشناسیم.‏
‏ کسانی که به دنبال درک این واقعیات بودند اصولا این راه های علمی رو پیش بردن و امروز جهان رو تا این حد به پیشرفت ‏رسوندن.‏
‏ کسانی که خود رو غرق در اون حقیقت های ساخته ی ذهنی خودشون کردند همواره در طول تاریخ هم در جا زدند.‏
‏ به عنوان مثال.‏
‏ مثال ساده ای هست که احتمالا همتون هم باهاش روبرو شدید یا شاید بهش فکر کردید.‏
‏ شما تصور کنید که دو انسان متفاوت با یک واقعیتی روبه رو میشن.‏
‏ واقعیتی مثل باران.‏
‏ حالا دو نوع تفکر میتونه وجود داشته باشه.‏
‏ کسی که به دنبال درک واقعیت هست و کسی که به واسطه ی یک حقیقت یک معنایی رو استخراج کرده.‏
‏ به عنوان مثال همون طیف خداپرستان رو در نظر بگیرید که به واسطه ادیان مختلف به یک حقیقتی رسیدند.‏
‏ حقیقت هم خداست و وجود خداست.‏
‏ در باب این واقعیت پیش رو یک تصمیم از پیش دارند که خدا به عنوان مثال فرموده و برای ما این حقیقت رو روشن کرده که ‏این به دستور خداوند بارون فرستاده میشه بر زمین و الی آخر.‏
‏ موضوعات این که اگر قومی باشند که از خداوند دور باشند، اوامر و فرمایشات خدا رو پشت گوش بندازند، گناه بکنند، از اون ‏مسیر حقیقت و ایمانی که خدا ترسیم کرده دور بشند هم این بارون رو نخواهند داشت.‏
‏ خب خیلی ساده به یک معنایی رسیدند و این واقعیت پیش رو رو با حقیقت خودشون به نوعی گره زدند و به یک ایمانی ‏رسیدند و یک جوابی رو همیشه در باب این مساله دارند.‏
‏ اما در نظر بگیرید.‏
‏ حالا یک طیف دیگری هست که به این حقیقت هیچ باوری ندارد و به دنبال درک این واقعیت است.‏
‏ از دل اینهاست که بیرون می آید.‏
‏ چگونه ابرها بارور می شوند، چگونه باران می بارد و.‏
‏ مباحث علمی از این دست به این شکل است که معنا پیدا می کند.‏
‏ یعنی انسان هایی وجود دارند که به دنبال درک واقعیات هستند، فرای اون حقیقتی که بهش باور دارن. اون حقیقت.‏
‏ شاید برخی از اینها حتی به یک حقیقتی هم وابسته باشند یا به آن باور داشته باشند، اما درک واقعیت رو والاتر از تمام این ‏موضوعات می بینند و در پی درک کردن این واقعیت ها پیش میرن و در سر آخرش هم اون انسان هایی که در پی این واقعیت ‏بودند به این معانی علمی رسیدند.‏
‏ پس حقیقت میتونه به راستی سدی باشه در برابر ما برای پیشرفت نکته اول است.‏
‏ تفاوت هایی که بین حقیقت و واقعیت است مرز بزرگی است و اصلا پیش رونده بودن انسان ها و یا در خود ماندن انسان ها را ‏تعبیر و تفسیر می کند.‏
‏ یعنی هر چقدر که آن انسان ها بیشتر در حقیقت خودخوانده ی خودشان درگیر باشند، قاعدتا کمتر هم پیشرفت می کنند و هر ‏چه قدر به دنبال آن واقعیت ها باشند، بیشتر و بهتر می توانند جهان را کشف بکنند و به پیش ببرند.‏
‏ پس ما تا اینجای کار به این معنا رسیدیم که تفاوت بین واقعیت و حقیقت چیست؟
‏ و در عین حال زندگی پیش رونده و در توأمان با پیشرفت قاعدتا از مرزی می گذرد که ما به دنبال واقعیات دنیا باشیم.‏
‏ دنیای عینی پیرامون خودمان را درک بکنیم و در راستای حل مشکلات از همین دنیای واقع مدد بگیریم.‏
‏ یعنی جماعتی رو در نظر بگیری که امروز با یک مشکلی مثل کمبود باران مثلا به عنوان مثال روبرو شده اند.‏
‏ اگر انسان های واقع گرایی باشند که به دنبال این واقعیت پیش بروند، قاعدتا به دنبال راهکارهایی خواهند بود که این باران در ‏جهان جریان پیدا بکنه و بتونند راهی پیدا بکنند تا ابرها رو بارور بکنند و راه های علمی از این دست.‏
‏ راه های عملی از این دست.‏
‏ قاعدتا واقعیات رو شناختن و می دونند که این واقعیات پیرامون ما وابسته به یک سری کنش ها و واکنش هایی از خودش ‏فعالیت نشون میده.‏
‏ یعنی میشه توش کارهایی انجام داد.‏
‏ اما در مقابل اونها کسانی هستند که به یک حقیقتی وابسته هستند.‏
‏ یک حقیقتی رو پذیرفتن و در راستای همان حقیقت است که گام بر می‌دارد.‏
‏ حالا به آنها گفته می‌شود که شما به عنوان مثال نماز باران بخوانید و با این نماز باران شما به باران خواهید رسید.‏
‏ خب این دوستان عزیز به واسطه این دور موندنشون از واقعیات جهان و غرق شدنشون در اون حقیقت خودخوانده، قاعدتا هیچ ‏وقت نمی تونن پیش رونده باشند و هیچ وقت نمی تونن پیشرفتی رو باعث بشن در زندگی بشن.‏
‏ مثالهاش هم بسیار هست.‏
‏ هر گاه انسان از این حقیقت های مدام خوانده شده به گوشش دورتر شده، کشفیات و ابداعات بیشماری رو به جهان داده و ‏خدمات بزرگی رو برای جانداران پدید آورده.‏
‏ هر چه قدر در اون حقیقت غرق شده درجا بیشتر زده.‏
‏ به جوامع مختلف نگاه کنید.‏
‏ به جوامع اسلامی امروز نگاه بکنید و این حد تفاوت ها را درک بکنید.‏
‏ به جوامع اروپایی پیش تر از رنسانس نگاه بکنید.‏
‏ پیش تر از انقلاب فکری نگاه بکنید که چگونه قرون وسطی رو در خودشون داشتند.‏
‏ چگونه درخودماندگی رو به طول هزاران سال به پیش بردند و چه سرانجامی رو داشتن.‏
‏ زمانی که همه چیز در یک حقیقت از پیش خوانده شده ای در برابرشان بود.‏
‏ اما روزی که نگاه خودشون رو معطوف به واقعیت کردند، جهانشان هم تغییر کرد.‏
‏ یعنی به دنبال رسیدن به اون واقعیات بودند.‏
‏ شما این مبحث واقعیت و حقیقت خیلی زندگی ما رو متغیر می کنه.‏
‏ هر چقدر که تفاوت نگاه ما در این دو مبحث متفاوت باشه، جهان مون هم تغییر می کنه.‏
‏ من در باب مبحث خدا هم به عنوان مثال در باب این واقعیت و حقیقت صحبت کردم و با شما در میون گذاشتم که شما اگر ‏به دنیای واقعیات پیرامون خودتون نگاه بکنید، مبحثی به عنوان اینکه آیا خدا وجود داره یا نداره، عبث و بیهوده است.‏
‏ یعنی دنبال این راه رفتن یک کاری به معنای عمر و هدر دادن و تلف کردنه.‏
‏ چرا که واقعیت پیرامون ما داره میگه که خدا وجود داره.‏
‏ خدا در دل میلیون ها و میلیاردها انسان وجود داره، قدرتمند هست، احکامش قدرتمند هست.‏
‏ حالا اینکه آیا اون خدا در واقعیت وجود داره یا نداره از ما گرهی رو باز نمیکنه مشکلی رو حل نمیکنه.‏
‏ چرا که به واسطه ی حقیقت پنداشته شده در دل جماعت بی شمار این خدا وجود داره.‏
‏ پس یا شما باید اون حقیقت رو تغییر بدی.‏
‏ و یا باید واقعیت رو به اون ها نشون بدی که بیشتر اوقات به واسطه ی حقیقتی که در دل اون ها قدرتمند وجود داره این ‏واقعیات روشون تاثیری نمیزاره.‏
‏ یعنی حتی اون جماعتی که مسیحی بودن و بعد به یک معنایی رسیدند که کره ی زمین ما گرد هست با اینکه یک درکی از ‏واقعیت پیدا کردن اما باز هم به همون حقیقت پیشین خودشون معترف بودن.‏
‏ پس ما باید با دنیای واقعیات خودمون گلاویز بشیم و در پی بهتر کردن زندگیمون باشیم.‏
‏ یعنی به عنوان مثال اینکه جهان ما پر از زشتی های فراوانی است جنگ، خونریزی، کشتار، تحمیل و هزاران عناوینی از این ‏دست وجود دارد.‏
‏ وجود و یا عدم وجود خدا گرهی از مشکل کسی باز نمیکنه و قاعدتا باید به دنبال راه های عملی ای بود که بتونیم جهان را بهتر ‏بکنیم.‏
‏ واقعیت به ما راهکارهای عملی میده.‏
‏ یعنی شما اگر به واقعیت جهان نگاه کنید حالا با اون منطق و استدلال خودتون به دنبال راهکارهای عملی میگردید برای بهبود ‏شرایط.‏
‏ یعنی اگر در جهانی زندگی میکنید که پر از مشکلات است حالا خودتون رو درگیر اون حقیقت های ساخته شده نمیکنید و یا ‏در پی ساختن حقیقتی تازه نمیکنید، قاعدتا به دنبال این هستید که حالا به واسطه این واقعیت هایی که در برابرتان هست با چه ‏راهکار عملی میشه کارها رو بهتر کرد.‏
‏ همون مثالی که در باب باران زدم.‏
‏ خب وقتی شما به دنبال واقعیات هستید حالا ابرهای باران زا تولید میکنید.‏
‏ حالا سعی میکنید که بارون رو به صورت مصنوعی به زمین بیارید.‏
‏ آیا راهکارهایی از این دست کارهای مختلفی که انجام میدید هم اگر قرار باشه خودتون رو در اون وادی حقیقت خود مدفون ‏کنید، قاعدتا نهایت کار شما دعا کردن و نماز خوندن هست برای بارون اومدن.‏
‏ در صورتی که اگر ذره ای به واقعیت جهان نگاه کنید می بینید که هیچ ارتباطی بین این موضوعات نیست.‏
‏ پس این واقع گرایی ما رو به عمل وا می داره.‏
‏ اگر واقعیات رو به درستی بشناسیم، قاعدتا ما عملی رو اتخاذ خواهیم کرد و دنیا از اون رکون و سکوت حقیقتا دور میشه.‏
‏ دیگه شما انسان هایی رو نمی بینید که راکد در جا بمونن و به دنبال یک دست غیبی بگردن، قاعدتا به خودشون ایمان پیدا می ‏کنند و با این نگاه کردن به واقعیت به تکاپو می افتند تا یک رفتاری رو از خودشون نشون بدن و یک عملی رو از خودشون ‏نشون بدن و کارها رو به پیش ببرن. خب بلاشک.‏
‏ پس مبحث واقعیت یه موضوع مهمی بین ابنای بشر هست.‏
‏ اما حالا ما از این فرآیند نگاه به واقعیت قرار هست که چه دستاوردی داشته باشیم.‏
‏ فرای اینکه قرار هست عملی تر عمل کنیم.‏
‏ یا اینکه قرار هست اون حقیقت ها رو به دور بذاریم.‏
‏ فرای اینکه قرار هست به دنبال راهکارهای مختلف باشیم، از منطق و استدلال و خرد خودمون استفاده بکنیم.‏
‏ این واقعیت به ما قدرت تمیز دادن هم میده.‏
‏ یعنی با نگاه به این واقعیت شما میتونید خوبی و بدی رو از هم تمییز بدید.‏
‏ میتونید بین این ها تفاوت قائل بشید.‏
‏ و در انتها قرار بر این هست که ما با این نگاه به واقعیت بتونیم خوبی و بدی رو از هم تشخیص بدیم و این کمک بکنه به ما که ‏جهان رو بهتر و عمیق تر ببینیم.‏
‏ قاعدتا نکته اول این هستش که ما بتونیم خودمون رو فراتر از اون حقیقت های خوانده شده بهمون پیش ببریم.‏
‏ مدام داره یک سری حقایقی رو به ما گوشزد میکنن.‏
‏ در باب مباحث مختلف اعتقادی و باوری ما از ابتدای امر و اون به دنیا اومدنمون داریم مدام یک سری معانی رو می شنویم و ‏در جای جای زندگیمون تکرار میشه.‏
‏ در خونه به وسیله پدر و مادرمون، در مدرسه، به وسیله معلم ها، در جامعه، به وسیله.‏
‏ افرادی که باهاشون در ارتباط هستیم در سر کارمون، در سربازی رفتنمون، در روابط اجتماعی مون، در روابط احساسی مون، در ‏روابط با دوستانمون مدام داره یه سری معانی به واسطه تکرار بیش از حد هی تکرار میشه و ما هی این ها رو میشه به واسطه ی ‏این حقایقی که مدام به گوش ما خونده میشه.‏
‏ ما خیلی از جاها چشم مون بسته می شه نسبت به دیدن واقعیات.‏
‏ یعنی ما حاضر نیستیم یه واقعیت هایی رو بشنویم به واسطه این که پر شده ایم از یک سری از باورها.‏
‏ شک دیگه به دل ما راهی نداره.‏
‏ قرار نیست که ما تردید بکنیم.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید که در مبحثی مثل مبحث اسلام و اصولا دین اسلام مدام داره به شما خونده میشه که شما نباید شک ‏بکنید، نباید تردید بکنید، حتی نباید فکر بکنید.‏
‏ حتی نباید سوال بکنید وقتی این حقایق داره به صورت مداوم به گوش شما خونده میشه، خب قاعدتا در برابر واقعیت هم شما ‏گارد خواهید داشت و به واقعیت نگاه نخواهید کرد و به واسطه آن حقایقی که به شما مدام خوانده شده، تصمیمی را اتخاذ ‏خواهید کرد.‏
‏ راه رهایی جدا شدن از این حقایق است.‏
‏ به این مفهوم نیست که شما این حقایق را دور بریزید، همه را انکار کنید، حتی شده برای زمانی.‏
‏ در مواجهه با واقعیات باید این حقایق را ذره ای از خودتان دور کنید تا بتوانید یک نگاه درستی نسبت به مسائل داشته باشید.‏
‏ این مبحثی هم که دارم دربارش صحبت میکنم فقط و فقط برمیگرده به یک نگاه اسلامی و منظورم این نیست که فقط یک ‏نگاه الهی باشه، یک نگاه به خدا باشه نه منظور در تمامی اشکالش هست.‏
‏ یعنی حتی شما در نظر بگیرید که یک نگاه سیاسی دارید، یک نگاه سیاسی دارید.‏
‏ به قول مثلا به عنوان مثال شما وابسته به.‏
‏ دولت پهلوی و سلطنت پهلوی هستید.‏
‏ به نوعی یک نوع سمپاتی با آن حکومت پیشین ایران دارید و یا برعکس آن با جمهوری اسلامی یک سمپاتی دارید.‏
‏ به واسطه تکرار یک سری مباحثی که به عنوان حقایق به شما خورانده شده، شما واقعیات پیرامون خودتون رو قاعدتا نمی ‏بینید.‏
‏ یعنی یک مبحث واقعی اگر در برابر شما باشد به راحتی قادر به ردش هستید. انکارش هستید.‏
‏ به واسطه اینکه این حقایق اصولا در ذات بشری قدرتمند تر از واقعیت است.‏
‏ یعنی حتی شما اگر یک موضوع عینی را به چشم ببینید یعنی شما در مخیله خودتان به عنوان مثال خشونت‌پرهیز هستید.‏
‏ به عنوان مثال دارم همین موضوعات رو بیان می کنم که یه مقداری فهم مسئله راحت تر بشه.‏
‏ شما یک شخصیت خشونت‌پرهیز هستید و به نوعی در باور خودتون و در باور شخصی خودتون این خشونت پرهیزی یک ‏رکنی از عقاید و باورهای شما هست.‏
‏ اما در عین حال شما یک نگاهی به عنوان مثال یک نگاه سمپاتی نسبت به جمهوری اسلامی دارید و جمهوری اسلامی رو یک ‏حقیقتی در نظر گرفتید و حقایق اون رو مدام دارید می‌بینید.‏
‏ وقتی با شما مطرح میشه یک موضوعی مثل کشتار سال شصت و هفت به عنوان مثال با اینکه واقعیتی است که قابل درک ‏هست، قابل لمس هست اما به واسطه اون قدرتمند بودن حقیقتی که به گوش شما خوندن و به نوعی عینکی رو برای شما ساختن ‏تا با اون عینک به جهان نگاه بکنید.‏
‏ حتی با داشتن یک المانی مثل خشونت پرهیزی در نگاه اخلاقی تون به جهان باز هم کتمان میکنید یا شصت و هفت رو کتمان ‏میکنید یا وجودیت رو کتمان میکنید یا خشونت در اون حادثه وحشتناک رو کتمان میکنید یا توجیه و تفسیری میارید براش که ‏به عنوان مثال دشمنی که با تا دندان مسلح بوده رو باید کشت؟
‏ و یا هزاران عناوینی از این دست برای کتمان اون واقعیت در برابرتان.‏
‏ چرا که شما خودتون رو به نوعی خدمتگذار اون حقیقت میدونید و به نوعی در اون حقیقت شما تعلیم پیدا کردید و اون ‏حقیقت رو پذیرفتید.‏
‏ حالا با توجه به این حقیقتی که به شما مدام خونده شده، هر واقعیتی رو از صفحه روزگار محو کنید.‏
‏ و ما وقتی داریم در باب این مبحث صحبت میکنیم نه تنها در باب اینکه شما تغییری بکنید یا نکنید، موضوعی نیست که شما ‏به عنوان یک انسان حالا بیایید تغییر بکنید.‏
‏ موضوع این هستش که شما با توجه به اینکه اگر بتونید در خودتون حسی رو بیدار بکنید که برای مواجهه با عینیات جهان ‏پیرامونتان از اون حقایقی که به شما خوانده شده دور بشید، می تونید در نهایت به یک حقیقت مستحکم تر و قدرتمند تری ‏برسید که خودتون ازش راضی باشید.‏
‏ یعنی منظور و مفهوم این نیست که شما باید چشم بسته به واسطه دور موندنتون از اون حقایق، از حقیقتی که بهش باور دارید و ‏معترف هستید دور بشید.‏
‏ شاید حتی با دور کردن این نگاه، این نگاه، این حقیقتی که مدام بهتون تکرار شده، واقعیتی رو ببینید و باز هم صحه بزارید بر ‏همون حقیقتی که براتون خونده شده و اون حقیقت پرتکرار.‏
‏ اما در مجموع برای درک بهتر جهان و مهم تر و بزرگ تر از اون برای اینکه بتونید پیشرفت کنید و به پیش برید باید نگاه ‏هایی که بهتون مدام تکرار شده و تلقین شده رو از خودتون دور کنید تا بتونید به یک برآیند درستی نسبت به جهان پیرامون ‏خودتون برسید.‏
‏ قاعدتا اگر یک انسان ذهنش پر از مفاهیم از پیش خوانده شده نباشه، مطمئنا اگر یک انسان جای شک و تردید نقد نگاه واقع ‏گرایانه رو در خودش باز گذاشته باشه، به راحتی قدرت تمییز دادن خوبی و بدی رو خواهد داشت.‏
‏ چون موضوعاتی که در جهان ما وجود داره خوبی و بدی شون به راحتی قابل تشخیص است.‏
‏ هر انسانی با هر نگاهی اگر در اون باور مدفون نشده باشه ذوب نشده باشه.‏
‏ یعنی در یک نگاه به عنوان مثال افراطی اسلامی اگر مدفون و ذوب نشده باشه قاعدتا از نگاهش کشتار کار بدیه.‏
‏ قتل کار بدی، شکنجه کار بدیه.‏
‏ یعنی شما هیچ انسانی رو نمیتونی در نظر بگیری که اگر در این افکار پوسیده و اون حقایق مدام خوانده شده ذوب نشده باشه، ‏شلاق زدن رو ببینه، بگه چه کار زیبایی دارم می کنم.‏
‏ چقدر کار خوبی می کنم.‏
‏ در عین حال هیچ انسانی نمی تونه اگر در این حقایق غرق نشده باشه و ذوب نشده باشه، گیاهخواری رو ببینه و یک جماعتی یا ‏یک انسانی رو ببینه که داره گیاه خواری میکنه.‏
‏ و بگه چقدر کار بدی داره میکنه.‏
‏ این آدم خیلی آدم بدیه.‏
‏ چرا که موضوعات بدی و خوبی شناخته شده هست.‏
‏ یعنی یک موضوع مشترک هست.‏
‏ یک حس مشترک بین تمام انسان ها هست.‏
‏ بین تمام موجودات هست.‏
‏ یعنی شما اشاعه مهر رو هیچ انسانی نمیتونه در قبالش موضع منفی داشته باشه.‏
‏ یعنی یک کودک فرای اون تعالیمی که دیده.‏
‏ اگر با یک حیوان در یک فضای آزادی قرار بگیره هیچ وقت به دنبال کشتن اون حیوون نیست.‏
‏ هیچ وقت به دنبال آزار دادن به اون حیوون نیست اما قاعدتا دوست داره نوازشش بکنه.‏
‏ دوست داره باهاش بازی بکنه.‏
‏ دوست داره نزدیکش باشه.‏
‏ دوست داره اون مهر و دوستی و دوست داشتن رو منتشر بکنه. کنه.‏
‏ انتشار بده و در اون حس و هوا زندگی کن.‏
‏ چرا که این احساسات خوب به نوعی ذاتا در وجود ما وجود داره.‏
‏ در وجود تمام موجودات هست.‏
‏ قاعدتا همه دوست دارن که در دنیای خوبی زندگی کنن.‏
‏ قاعدتا فرای اینکه در اون حقایق خونده شده غرق شده باشن، ذوب شده باشن و از بین رفته باشن.‏
‏ اگر در این حال و هوا نباشن.‏
‏ گفتم تمامی مباحث روشن هست.‏
‏ به این واسطه هست که اگر ما به جهان واقعیات خودمون ارزش و بها بدیم و بتونیم اون حقایقی که بهمون مدام خونده شده رو ‏از خودمون دور بکنیم، به راحتی موضوعات واقعی جهان رو میتونیم درک کنیم.‏
‏ اینکه شما به یک موجود زنده دیگه کمک بکنید در همه احساس خوبی رو میتونه بیدار بکنه. اینکه یک.‏
‏ به عنوان مثال سگی که دست و پاش مثلا شکسته گوشه ی خیابون افتاده رو شما بهش کمک بکنید تیمارش بکنید تا به زندگی ‏برگرده، در وجود تمام انسان ها حس خوبی رو بیدار میکنه.‏
‏ اما در کنار این اگر شما ببینید یا انجام بدید که یک حیوونی رو مثلا مورد آزار قرار بدید، بهش لطمه بزنید و یا ضربه ای بزنید، ‏قاعدتا پر از احساس بد خواهید شد و نقطه ی تمایز بین بدی و خوبی خیلی سادست.‏
‏ اما وقتی مدام یک سری حقایق داره به گوش شما خونده میشه، از اون ابتدایی که به دنیا میاید توسط پدر و مادر، توسط معلم ‏ها، توسط دوستان، اقوام، آشنایان، همکاران، همسر، هر کسی که پیرامون شما هست داره مدام یک حقایقی رو به شما میگه.‏
‏ حقایقی که منافات با واقعیات جهان داره.‏
‏ حالا برای شما ساده است که برید تو خیابون و مثلا به عنوان مثال به یک کودک هم تیراندازی بکنید با تیر اون رو بکشید، ‏یک کسی رو زیر دست و پا مورد ضرب و شتم قرار بدید، کسی رو شکنجه بکنید چرا که انسان سیال به واسطه این ذهنیت داره ‏زندگی میکنه.‏
‏ یعنی انسان راهبردش مغزش هست، فکر کردنش هست.‏
‏ شما در بدترین شرایط زندگی میتونید احساس خوبی داشته باشید.‏
‏ تصویری از یک زندانی در نظر بگیرید.‏
‏ یک زندانی که در شرایط وحشتناکی هست هر روز شکنجه میشه.‏
‏ هر روز مورد بازجویی قرار میگیره.‏
‏ صحنه اعدام رو براش تصویر میکنن.‏
‏ چندین بار پای چوبه دار میبرنش و برش میگردونن.‏
‏ مدام در ترس و وحشت است.‏
‏ اما این آدم به واسطه ایمانی که دارد، به عنوان مثال به واسطه نگاهی که به یک حقیقت داره، می تونه اون لحظه احساس ‏شادمانی بکنه، احساس شجاعت بکنه، احساس این رو بکنه که از خودش راضی باشه و اون لحظه شاید احساسی که در وجود ‏اون آدم هست با هیچ انسانی قابل قیاس نباشه.‏
‏ اینها داره به ما نشانه هایی رو در برابرمان می ذاره که انسان ها به واسطه اون حقایقی که بهش پایبند هستند زندگی می کنند.‏
‏ انسان ها به واسطه چهارچوب باوری که دارند زنده هستند.‏
‏ وقتی بدی و خوبی رو میشه از هم مستثنا کرد، چگونه است که به این سادگی انسان ها تن به کارهای بد می دن؟
‏ چگونه است که یک داعشی به سادگی حاضره که سر یک انسان رو ببره و بعد از اون به عنوان مثال غذا بخوره، زندگی بکنه، ‏زن داشته باشه، بچه داشته باشه، شوهر داشته باشه یا هر چیز دیگه ای یه زندگی معمول رو ادامه بده چرا که اون حقیقت درون ‏ذهنی اون انقدر قدرتمند هست و اینقدر ریشه دوانده که همه ی معانی رو براش متغیر کرده، بدی رو تبدیل به خوبی و خوبی رو ‏به بدی کرده.‏
‏ اما اگر همون انسان ذره ای از اون افکار ذوب شده دور بشه، حالا می تونه تمایزها رو بفهمه.‏
‏ حالا می تونه نگاه کنه و ببینه که اگر به یک انسانی مهر بورزه، اگر یک انسانی که نیاز به کمک داره رو کمک بکنه، احساس ‏زیبایی بهش دست میده، دنیا رو زیباتر می بینه.‏
‏ و اگر آزاری به کسی برسونه، رنجی باعث رنجش کسی بشه.‏
‏ پر از و مالامال از احساسات بد خواهد شد.‏
‏ پس واقعیات و خوبی و بدی های جهان قابل درک هست مگر اینکه شما در اون حقیقت مدام خوانده شده غرق شده باشید و ‏ذوب شده باشید و چیزی از شما باقی نگذاشته باشد.‏
‏ اما اگر ذره ای از این دنیای ساخته شده دور باشید قاعدتا خیلی راحت میتوانید خوبی و بدی و واقعیات را از هم تمییز دهید.‏
‏ برنامه باز هم مقداری طولانی شد اما خب باز هم باید ادامه بدیم چون چند تا مطلب دیگه هم هست که باید ذکر بشه.‏
‏ یکی از موضوعات در این مبحث واقعیت که ما باید بهش نگاه بکنیم این هستش که این نگاه هایی که من درباره اش صحبت ‏کردم و گفتم یک حقایقی هست که مدام داره به گوش عده ای خونده میشه و اون انسان ها در همون حقایقی که مدام می شنوند ‏به نوعی بارور میشن و تمام افکار و دنیایشان رو در همون حقایق خوانده شده خلاصه می شوند.‏
‏ خیلی از اوقات این افکار و این حقایق به نوعی ضدیت با باور دیگری هست.‏
‏ یعنی باوری پدید آمده برای ضدیت.‏
‏ برای ضدیت با یک باور مشخص.‏
‏ حالا مثلا مثال بخواهیم بزنیم همین نگاه مثلا کسانی که باورمند به حکومت جمهوری اسلامی هستند و یا آنهایی که به نوعی ‏سمپاتی با حکومت پهلوی دارند.‏
‏ این مثال قابل لمسی است.‏
‏ برای همه اینها به نوعی نیرو گرفته از این هستند که همدیگر را نفی بکنند، در برابر هم بایستند و موجودیتشان در تضاد با ‏دیگری است.‏
‏ خیلی از این باورها در جهان وجود دارد که معنای خودش را در تضاد با باور دیگری قرار می دهد و این اون نقطه ایست که باز ‏ما رو از واقعیات دور میکنه.‏
‏ یعنی به عنوان مثال هر چیزی که در اون نظام فکری برابر میبینه از نظرش بدیهی است.‏
‏ همه چیزش رو نفی میکنه.‏
‏ هر چیزی که در اون ساختار اتفاق افتاده رو نفی میکنه چرا که معنای خودش رو در ضدیت با اون تعریف کرده.‏
‏ یعنی روزی که قرار باشه بخشی از اون معانی رو مورد قبول خودش قرار بده، به نوعی پشت پا به باور خودش زده.‏
‏ پس این نقطه ایست که باز ما رو قراره که از واقعیت دورتر بکنه.‏
‏ در صورتی که اگر شما غرق در این افکار و ذوب در این افکار نباشید قرار هست که با اون قدرتی که در وجودتون برای ‏تشخیص هست با نگاه به واقعیات خوبی و بدی رو از هم تمییز بدید.‏
‏ و حالا در میان جمهوری اسلامی.‏
‏ به عنوان مثال به فرض محال که موضوع قابل اتکایی را هم پیدا بکنید.‏
‏ خوبی را در بین آن هم به دست بیاورید.‏
‏ و یا نقطه مقابل در نظام پهلوی چون قرار نیست که آن حقایقی که مدام به شما خوانده شده تعیین کننده باشد، قرار است با نگاه ‏به واقعیات خوبی و بدی را از هم تشخیص بدهید.‏
‏ این در موضوعات دیگه هم معنا پیدا میکنه دیگه.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید که باز هم برای عده ای مهم نیست که چه چیزی گفته میشه، مهم این هستش که چه کسی اون حرف ‏رو داره میزنه.‏
‏ این هم یک مبحث خیلی قابل اتکا هست به واسطه اون حقایقی که در اون غرق شدند.‏
‏ قرار نیست که صحبت ها رو بشنوند.‏
‏ قرار است که شخصیت ها را مورد قضاوت قرار داد.‏
‏ یعنی این صحبت به عنوان مثال از زبان یک انسان مذهبی گفته شده.‏
‏ پس تمام انسان هایی که خودشان را لامذهب می دانند باید این حرف را زیر سوال ببرند.‏
‏ باید در برابر این سوال در برابر آن صحبت قرار بگیرد و یا بالعکس اش.‏
‏ این صحبت از زبان یک لامذهب گفته شده.‏
‏ پس تمام مذهبیون باید این حرف را زیر سوال ببرند و نباید به آن اتکا کنند.‏
‏ اما اگر نگاه ما به واقعیت باشد و قرار باشد که ما نگاهی دور از این افکار و باورهای خورانده شده بهمون نگاه بکنیم، برامون ‏هیچ اهمیتی نداره که صحبت رو چه کسی زده می تواند این صحبت را گاندی بزند یا استیون هاوکینگ.‏
‏ به عنوان مثال زده باشید تفاوتی نمی کنه.‏
‏ شما قرار هست که متن اون صحبت رو گوش کنید و ببینید که با توجه به واقعیات در چه راستایی قرار میگیره.‏
‏ قرار نیست که اون شخصیت رو به واسطه اون افکار و باورهایی که مدام براتون خونده شده مورد قضاوت قرار بدید.‏
‏ این در همون راستای نگاه به واقعیت و حقیقت هست.‏
‏ تا چه اندازه شما خودتون رو خادم به اون حقیقت میدونید و اون حقیقت خوانده شده بهتون تا چه اندازه خودتون رو برده و ‏اسیر اون نگاه میدونید؟
‏ و یا تا چه اندازه حاضرید آزادانه در میدان واقعیت قدم بردارید؟
‏ خوب قاعدتا این نگاه به واقعیت در زندگی ما خیلی کارگشا هستش و هر چه قدر ما خودمون رو به این دنیای واقعی پیرامون ‏نزدیک تر بکنیم در تمام عوامل زندگیمون می تونیم پیشرفت کنیم.‏
‏ اگر ما به این دنیای واقعیت نزدیک تر بشیم و بتونیم این حقایق خونده شده رو دورتر از خودمون بکنیم، قاعدتا می تونیم در ‏زندگیمون پیشرفت داشته باشیم.‏
‏ قاعدتا می تونیم دنیا رو منطقی تر ببینیم.‏
‏ قاعدتا می تونیم راهکار داشته باشیم.‏
‏ قاعدتا می تونیم عملی عمل بکنیم برای اتفاقات پیرامون و مشکلاتمون.‏
‏ قاعدتا در بند این اوهام گیر نمی کنیم.‏
‏ قاعدتا قدرت تشخیص خوبی و بدی رو خواهیم داشت.‏
‏ قاعدتا صحبتی که می شنویم رو بر پایه ی صحبت اون آدم قضاوت می کنیم و نه شخص شخصی که داره اون حرف رو میزنه ‏و الی آخر.‏
‏ پس ما برای ساختن جهان بهتر نیازمند این هستیم که به واقعیت نزدیک تر بشیم.‏
‏ به واسطه ی اون نزدیکی به واقعیت بتونیم یک حقیقتی رو برای خودمون متصور بشیم.‏
‏ یعنی امروزی که من باورمند به یک حقیقتی به نام آزادی هستم، با یک تعریف مشخصی که آزار نرسوندن به دیگر جانها رو ‏معنا میده که شما قرار هست آزاد باشید در جبر اسیر نمونید.‏
‏ حق انتخاب داشته باشید.‏
‏ به واسطه اینکه یک قانونی رو رعایت میکنید، آزادی دیگران رو تامین میکنید و آزادی خودتون هم تامین میشه.‏
‏ قرار هست که به دیگران آزار نرسونیم.‏
‏ قرار هست که به واسطه این نشر آزادی همه در آزادی زندگی بکنند.‏
‏ این حقیقت رو به واسطه نگاه به واقعیت های پیرامون من بهش رسیدم.‏
‏ یعنی شما قراره که دنیا رو واقعی و عینی ببینید و بعد از دیدن جهان به یک نتیجه ای برسید و به یک حقیقتی معترف بشید که ‏منافاتی با واقعیت جهان خودتون نداشته باشه.‏
‏ یعنی وقتی من به جهان واقعیت پیرامون خودم نگاه میکنم اگر مبحث آزار نرسوندن رو برداریم، اگر بگیم آزادی به مفهوم ‏آزادی خلاقیت هست، جهان آزادی شکل نخواهد گرفت.‏
‏ جهان زورمندان و قدرتمندان شکل خواهد گرفت که اونها آزاد و ضعیفان در بند خواهند بود.‏
‏ اگر قرار بر این باشه که ما فقط و فقط انسان رو ملاک و معیار قرار بدیم.‏
‏ و دیگر موجودات رو در این تقسیم بندی های خودمون جای ندهیم و در این آزار نرسوندن حیوانات رو به نوعی یا گیاهان رو ‏میدان‌دار نکنیم.‏
‏ واقعیت جهان داره به من نشون میده که با نابودی اکوسیستم به خودمون ضربه میزنیم.‏
‏ با قلع و قمع کردن درختان نفس رو از خودمون میگیریم.‏
‏ با کشتن و کشتار حیوانات، وحشی گری و این خوی جنون رو نشر میدیم.‏
‏ با زیر پا گذاشتن حقوق حیوانات در فردای آینده حقوق دیگر انسان ها رو زیر پا میزاریم.‏
‏ یک روز به واسطه مذهبشون.‏
‏ یک روز به واسطه جنسیتشون.‏
‏ یک روز به واسطه معلوماتشان.‏
‏ یک روز به واسطه ثروتشون و الی آخر.‏
‏ با هزاران دلیل و برهان.‏
‏ وقتی این دروازه های نابرابری باز میشه.‏
‏ وقتی به شما یک راهی میده تا اینکه بتونید نا برابرانه.‏
‏ بتونید بی انصافانه بتونید بدون عدالت رفتار کنید.‏
‏ در فردا روز هم شاهد این انتشار نابرابری خواهید بود.‏
‏ پس ما با نگاه به واقعیت به یک حقیقت می‌رسیم و در نهایت قرار بر این است که انسان به واسطه شناخت واقعیات به یک ‏حقیقت برسد چرا که انسان با حقیقت خودش است که زنده است.‏
‏ تمام انسان ها به واسطه حقیقتی که به آن پایبند هستند، نفس می‌کشند.‏
‏ هر انسانی در تمامی رفتارهای خودش به یک حقیقتی پایبند است که یک رفتاری را می‌کند.‏
‏ جایی که یک نفری را می‌بیند که نیازمند کمک هست، به واسطه حقیقتی که بهش پایبند هست در قبال او می‌تواند یک ‏رفتاری را بکند یا نکند.‏
‏ زندگی‌ای که پر از انتخاب هست، یک جایی انتخاب می‌کند که به فلان کس کمک بکند و یا به فلان کس کمک نکند یا در ‏این راه قدم بردار و یا در اون راه قدم بر نداره.‏
‏ پس ما قراره که به واسطه شناختن این واقعیت به یک حقیقتی برسیم که این حقیقت همواره دریچه رو برای ما باز بذاره تا ‏بتونیم فراتر از اون دوباره واقعیات جهان رو ببینیم تا اگر نیازه در افکار خودمون تغییری بوجود بیاریم، تغییر رو به وجود بیاریم ‏تا بتونیم در جریان باشیم تا درجا نمونیم تا تبدیل به اون آب راکد و در نهایت مرداب نشیم.‏
‏ تمامی باورهایی که در جهان هستی شمه هایی از این راکد بودن رو در خودشون داشتند سرانجامش روز به روز به جنون بیشتر ‏رسیده.‏
‏ حالا این افکار میتونه افکار مذهبی باشه، دینی باشه و یا افکار و عقاید انسان ها در اشکال مختلف دیگری از جمله فلسفی باشه. ‏سیاسی باشه.‏
‏ فرقی نمی نمیکنه.‏
‏ اونجایی که در بازه های تغییر بسته شده.‏
‏ اونجایی که صحبت از این شده که حقیقت همین هست و لاغیر.‏
‏ اونجایی که به شما گفته میشه که شما نهایت حقیقت جهان رو در همین معنا میبینید.‏
‏ در بازه های پیشرفت رو بستید.‏
‏ اون رودخانه ی جریان دار انسانی رو که مدام در حال تغییر خودش بوده رو تبدیل به یک آب راکد کردی که درجا میمونه و ‏گندیده میشه.‏
‏ پس ما قرار هست که همواره نگاهمون رو به واقعیت قدرتمند تر به پیش ببریم که پیشرفت انسان در همین درک واقعیات ‏هست و درگیر شدن در این واقعیات هست.‏
‏ این برنامه هم طولانی شد اما موضوع واقعیت موضوع مهمیه و مطمئنا جزو مباحث اصلی و اصولی هست.‏
‏ تا جایی که ممکن بود و در تایم برنامه می گنجید من سعی کردم دربارش صحبت کنم اما قاعدتا در برنامه‌های آتی هم ‏درباره‌اش صحبت خواهیم کرد چون موضوعی هست که جزو موضوعات بنیادین هست و ما خواستیم که فقط یک خط مشی ‏بدهیم که نگاه ما پیرامون واقعیت و حقیقت چه شکلی هست.‏
‏ دوستان قاعدتا بزرگ‌ترین کمکی که شما می‌توانید به من در این راه بکنید این هست که صدای من رو با دیگران به اشتراک ‏بگذارید.‏
‏ حالا این صدا تنها همین برنامه‌ای به نام جان نیست و من پیش تر از اون آرا و عقایدم رو در قالب کتاب هایی از جمله اشعار، ‏مقالات، کتاب های تحقیقی و داستان ها به رشته تحریر درآوردم که تبلور تمامی این باورها و عقایدی که در این برنامه سعی ‏می کنم به زبان ساده با شما مطرح بکنم رو در اون آثار می‌تونید ببینید.‏
‏ اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه، اگر دوست دارید این تغییر آغاز بشه، قاعدتا می‌تونید با به اشتراک گذاشتن این صدا با ‏دیگران به من کمک کنید.‏
‏ ممنون که همراه من بودی.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.‏