خب دوستان توی این قسمت مشخص قرار هست که ما در باب اصالت در باور صحبت کنیم.‏
‏ مفهوم اصالت در باور در ابتدا چی هست؟
‏ یعنی قرار هست ما در باب چی صحبت کنیم؟
‏ خب قاعدتا نقطه ابتدا این هست که ما در زندگی خودمون یک باور مشخصی داریم و یک ایمان مشخصی داریم که ‏چهارچوب های مشخص ما برای زندگی اجتماعی رو تعریف می کنه.‏
‏ چهارچوب هایی که با پایبندی به اون هست که ما اصلا نوع زیستمون تعریف میشه؟
‏ در نگاه جمعی یعنی وقتی از اون نگاه شخصی حالا جدا میشیم، وقتی به نگاه اجتماعی میرسیم حالا مواجه میشیم با این ارزش ‏ها و باورهایی که انسان ها به صورت جمعی بهش معترف و معتقد هستند و زندگی جمعی و اجتماعی شون شکل میگیره.‏
‏ همون چیزی که ما تحت عنوان فرهنگ میسازیم.‏
‏ حالا وقتی ما مواجه میشیم با فرهنگ جمعی مثلا ایرانیان، می بینیم که فرهنگ جمعی ایرانیان یک نوع و گونه ای از زندگی ‏کردن رو داره تعریف میکنه.‏
‏ یک ارزش ها یک هنجار هایی رو برای خودش مشخص کرده، با وابستگی و به نوعی گوشه چشم داشتن به این ارزش های ‏مشخص، یک زندگی جمعی مشخصی رو به پیش می بره.‏
‏ گاها خیلی از رفتارهای جمعی ما حالا قابل پیش بینی هست.‏
‏ حتی در زندگی شخصی هم به همین شکل هست.‏
‏ یعنی با توجه به اون چارچوب و باوری که اون انسان مشخص بهش باورمند هست.‏
‏ حالا یه سری رفتارهای مشخصی رو هم در قبال اتفاقات انجام میدهد.‏
‏ حتی شما مواجه میشوید گاها با رفتارهایی که قابل پیش بینی است.‏
‏ یعنی شما می توانید پیش بینی کنید که این انسان با این باور مشخص در قبال این موضوع مشخص چه رفتاری را از خودش ‏نشان خواهد داد.‏
‏ خب این نقطه ای است که ما در ابتدا پیرامون باور میشناسیم اما وقتی صحبت از اصالت در باور می کنیم حالا موضوع این ‏هست که ما به این باور چگونه رسیدیم.‏
‏ حالا انسان ها چگونه این باور را دریافت کردند و چگونه به آن پایبند بودند؟
‏ آیا به واسطه تحقیق بوده که حالا رسیدن به این باور مشخص است یا عوامل و دلایل دیگری تاثیر گذار بوده؟
‏ آن لحظه ای که آن انسان خودش با باوری به یک باور مشخص رسیده، با توجه به تحقیق و تحقیقاتی که پیرامون موضوع ‏مشخص داشته و حالا این باور مشخص و این ارزش ها را برای خودش تعریف کرده.‏
‏ حالا شما می توانید اصالتی را در باور او متصور باشید.‏
‏ اما موضوع این است که جهان به این شکل پیش نرفته، هیچ وقت هم به این شکل پیش نرفته و حالا شما مواجه می‌شوید با ‏باورهایی که به طرق مختلفی به انسان ها رسیده اند.‏
‏ خب در این نقطه ابتدای بحث بهتر است که ما در باب این چگونگی رسیدن به باور صحبت کنیم.‏
‏ یعنی این باورها چگونه در دل انسان ها شکل گرفته؟
‏ چگونه انسان ها معترف به این باور و ایمانی که نوع زندگی شان، نوع رفتارهایشان، ارزش هایشان، چهارچوب هایشان و هنجار ‏هایشان را تصویر می کند، چگونه به این رسید؟
‏ ما در باب غالب و اکثریت اگر بخواهیم صحبت کنیم به یک نقطه مشخص می رسیم.‏
‏ قاعدتا باورها به صورت موروثی به انسان ها رسید.‏
‏ انسان ها به واسطه ارث بردن این باورها را دریافت کرد.‏
‏ خب نقطه مشخص این بحث اینجاست.‏
‏ ما انسان را به عنوان یک موجود ناطق و عاقل می‌شناسیم که حالا به واسطه ناطق و عاقل بودن، یک جهانی را برای خودش ‏ساخته و یک امتیازاتی را هم برای خودش کسب کرده.‏
‏ جهانی که امروز داریم می‌بینیم و انسان‌هایی که آن جایگاهی که می‌خواهند رسیدن برای زندگی‌شان و بهتر زندگی کردن ‏جمعی‌شان کارهایی کرده اند.‏
‏ فرای اینکه حالا در باب اخلاقیات بخواهیم وارد بشویم و بگوییم که چقدر دنیا، دنیای زشتی است و چقدر انسان ها کارهای ‏غیر قابل تحملی را انجام دادند.‏
‏ فارغ از این، در نگاه به بقای انسانی و بقای جانداران اگر بخواهیم نگاه بکنیم، حالا ما مواجه می‌شویم با انسانی که برای بقای ‏خودش کارهای ارزنده ای کرد.‏
‏ خب قاعدتا وقتی انسان ها بخواهند به این موضوع نگاه بکنند، دلیل اصلیش را عقل می‌دانند.‏
‏ اما قاعدتا موضوع اینگونه نیست چرا که انسان ها به واسطه آموزش و تعلیم هست که توانستند به این نقطه مشخص برسند.‏
‏ یعنی شما وقتی نزدیک می‌شوید به یک گونه ای از حیوانات به عنوان مثلا میمون ها که حالا از نظر عقلی در بین حیوانات ‏دیگر در یک درجه بالایی هستند.‏
‏ گاها حتی روبرو می شوید با موضوعاتی که برای عموم میمون ها ساده تر هست.‏
‏ حل کردنش گذشتن ازش یعنی با یک دشواری روبرو میشن که میتونن راه حل بهتری رو براش کسب کنند حتی از انسان در ‏همان سن و سال خودش.‏
‏ یا مثلا طی تحقیقاتی که اتفاق می افتد می بینیم که مثلا حافظه کوتاه مدت مثلا میمون ها از انسان بالاتر هست و اصولا ما می ‏توانیم تصور کنیم که حالا میمون ها هم می توانستند با آن حد از عقلی که در اختیار داشتند به یک جایگاه هایی برسند.‏
‏ اما نکته ای که انسان را متمایز کرده نقطه مشخصی است به اسم تعلیم دادن.‏
‏ یعنی حالا انسان توانسته این چیزی که به دست آورده را به دیگری منتقل کند.‏
‏ خب نقطه روشنی را برای ما توی زندگی اجتماعی پدید آورده.‏
‏ یعنی شما مواجه می شوید با انسان هایی که حالا اگر امروز وارد مثلا تکنولوژی میشن برای اینکه در تکنولوژی پیشرفت هایی ‏رو بوجود بیارن نیاز نیست که از اون نقطه ابتدایی شروع کنن.‏
‏ حتما این ضرب المثل ساده رو شنیدید که نیازی نیست برای ساختن چرخ رو دوباره ساخت.‏
‏ حالا چرخی وجود داره.‏
‏ حالا شما قرار هست به اون چیز های بیشتری اضافه کنید.‏
‏ وقتی ما مواجه میشیم با این موضوع به شکل علمی، حالا میبینیم که چقدر در توسعه و پیشرفت زندگی انسانی به ما کمک ‏کرده.‏
‏ هر انسانی که وارد این چرخه مشخص شده کتاب نوشته شده ای رو در برابر داشته و حالا اومده چند سطری به این کتاب ‏اضافه کرده.‏
‏ قرار نبوده این کتاب رو پاره بکنه و یک کتاب تازه بنویسه.‏
‏ قرار بوده در ادامه اون غلط های اون کتاب رو پیدا بکنه و ویرایش دوباره ای به اون کتاب داشته باشه و یا چند سطر و چند ‏صفحه ای به این کتاب اضافه بکنه.‏
‏ خب این نقطه عطفی است در زندگی انسانی برای پیشرفت زندگی انسان.‏
‏ قاعدتا کسی نمی تونه منکر این باشه.‏
‏ اما حالا وقتی از اون سو و از سوی باورها و ایمان بهش نگاه می کنیم موضوع متفاوت میشه.‏
‏ حالا انسان با همون رویه مشخص، با همون رویه ای که قرار بوده داده های خودش رو به دیگران منتقل کنه، در زمینه باور و ‏ایمان هم دست به همون راه برده، دست به همون عصا گرفته و حالا سعی کرده اون باور و ایمان خودش رو هم منتقل به ‏فرزندش بکنه، به فرزندان خودش بکنه.‏
‏ و حالا این دومینو رو شکل بده.‏
‏ اما موضوع مشخص ترین بحثی که ما داریم می کنیم این هستش که وقتی ما در باب ایمان و باور می رسیم، تصویر مشخصی ‏از حقیقت رو در برابرمان داریم.‏
‏ من بارها در قسمت های مختلف به نام جهان پیرامون، حقیقت و واقعیت صحبت کردم.‏
‏ حالا یک اشاره جزئی هم اینجا بهش میدم.‏
‏ ما وقتی در باب واقعیت صحبت می کنیم، واقعیت اون چیز عینی است که ما در برابرمان می بینیم.‏
‏ جهان پیرامون ما اتفاقاتی که در حال افتادن است.‏
‏ این واقعیت جهانه.‏
‏ کسی هم نمیتونه منکرش بشه.‏
‏ هیچکسی هم نمیتونه دو نوع نگاه مختلف نسبت به اون واقعیت در برابر داشته باشه.‏
‏ واقعیت چیزیست که همه مردم میبینند.‏
‏ یکسان و همتا.‏
‏ اما وقتی ما وارد موضوع حقیقت میشیم، حالا حقیقت اون ایده آلی ست که انسان ها تصور دارن میتونه خلاف واقعیت باشه، ‏یعنی موضوع مشخص.‏
‏ کسی حقیقت رو مثلا در عشق به والدین خودش میبینه.‏
‏ اما واقعیت جهان اینگونه نیست.‏
‏ هیچ عشق و محبتی بین خودش و پدر و مادرش وجود نداره.‏
‏ واقعیت جهان او اینگونه هست.‏
‏ واقعیت به همین شکل تصویر شده و پدر و مادری هستن که فرزند خودشون رو دوست ندارن.‏
‏ هیچ عشق و علاقه ای بین اونها نیست اما حقیقتی که او بهش فکر میکنه و ایده آل او هست آرمان او هست.‏
‏ اینگونه تصویر شده که باید بین پدر و مادر و فرزند عشق و محبتی وجود داشته باشه.‏
‏ اما وقتی ما وارد این وادی مشخص میشیم حالا نمی تونیم یک حقیقت مشخصی رو برای همه تصویر کنیم.‏
‏ حالا می تونه حقیقت برای انسان ها در موضوعات مختلف متفاوت باشه.‏
‏ همون صحبتی که ما بارها دربارش صحبت کردیم.‏
‏ حقیقت نزد همه است.‏
‏ یک چارچوب و یک قانون می خواد که بتونه یک میانجیگری بین این حقایق مختلف داشته باشه.‏
‏ اما کسی نمی تونه حقیقت خودش رو به عنوان حقیقت نهایی و غایی تصویر کنه و به دیگران تحمیل کنه.‏
‏ حالا ما مواجه میشیم با حقایق بی شماری که انسان ها مطرح می کنند.‏
‏ اما وقتی به اون نقطه مشخص برای انتقال داده ها می رسیم، می بینیم که خیلی راحت انسان ها دارن این داده های خودشون رو ‏منتقل می کنند.‏
‏ حالا مواجه می شیم با اون جبر جغرافیایی که اگر انسانی در هندوستان به دنیا اومده به دنیا اومده حالا غالبن باید هندو باشه ‏دیگه.‏
‏ یا اگر در ایران به دنیا اومده باید مسلمان شیعه باشه و الی آخر.‏
‏ پس حالا شما مواجه میشید با این انتقالی که داره شکل میگیره و ایمان و باوری که داره اینگونه به انسان ها میرسه.‏
‏ وقتی ما در باب چگونگی رسیدن به باورها صحبت میکنیم نقطه ابتدایی و اصلی این موضوع همین موروثی بودن هست که ‏منافات با اصالت در باور داره.‏
‏ یعنی ما با باوری روبرو نیستیم که کسی براش زحمتی کشیده باشه، براش تفکری کرده باشه، تحقیقی کرده باشه و قدم قدم به ‏اون باور مشخص، به اون ارزش ها، به اون ارزش اخلاقی، به اون چهارچوب ها و اون ایمان مشخص رسیده باشه.‏
‏ قاعدتا او به واسطه اینکه در این خانواده مشخص و با این پدر و مادر به دنیا اومده این باور رو داره.‏
‏ اگر پدر و مادری مثلا آتئیست داشت الان آتئیست بود.‏
‏ پس این نقطه تناقض هست.‏
‏ حالا میشه در باب این صحبت کرد که تا چه اندازه این باورهای منتقل شده بین انسان ها تا چه اندازه دور از خود باور مشخص ‏هست؟
‏ یعنی من در قسمت های مختلف به نام جان صحبت کردم.‏
‏ شما مواجه میشید با دنیایی که به عنوان مثال مسلمان های شیعه در ایران هستند که هیچ نزدیکی حتی با همون اسلام شیعی هم ‏ندارن.‏
‏ یعنی باوری که برای اون ها به وجود اومده و این باور زبان به زبان دهان به دهان بین این ها گشته.‏
‏ یک باور متضادی که حتی با اون باور مشخص اسلامی و شیعی گری حالا ما مواجه هستیم با این ادغام باور ها و ایمان های در ‏هم که مدام در حال تغییر دادن تصویر و چهره خودشون هستن و در نهایت هم دارن هی منتقل میشن و هر بار هم میتونن حتی ‏تغییر کنن.‏
‏ اما چون این قسمت مشخص پیرامون این موضوع نیست، خیلی نمی خوام بهش بپردازم اما در همین حد با شما مطرح میکنم که ‏شما مواجه میشید با باورهایی که در تضاد و تناقض با باور اصلی هستند و به نوعی به واسطه دهان به دهان گشتن باورها هر روز ‏تغییر کرده.‏
‏ یعنی مثلا شما مواجه میشید با مسلمانی که حالا مسلمان هست اما به عنوان مثال یک بخشی از اسلام رو اصلا نه خونده، نه در ‏باره اش میدونه، نه قرار هست که در باره اش بدونه اما یک نظر متفاوتی داره.‏
‏ یعنی مثلا از نظر او مثلا همجنسگرایی موضوع خیلی عادیست.‏
‏ باید همجنسگرایی داشته باشه.‏
‏ در صورتی که ما مواجه میشیم با آیات صریح قرآن که در برابر این نگاه وجود داره.‏
‏ حالا او یک نگاه مشخصی رو اضافه میکنه و دهان به دهان میچرخه.‏
‏ ما مواجه هستیم با انسان هایی که باورمند هستن به نوعی باور دارن مثلا به دین اسلام.‏
‏ اما نه تنها در باب تاریخ اسلام، نه تنها در باب اهالی است.‏
‏ نه تنها در باب فقه و اجتهاد، نه تنها در باب قوانین اسلامی و اصولا تاریخ کشورهای اسلامی و کارهایی که اسلام کرده، حتی ‏در باب قرآن به عنوان کتاب مقدس خودشان هم نمی دانند.‏
‏ حتی یک بار آن کتاب را هم به زبان فارسی نخوانده اند و حالا ما مواجه می شویم با این باورهای پوشالی در هوا که در بین ‏مردم وجود دارد.‏
‏ یعنی ما مواجه می شویم با انسان هایی که یک باوری را برای خودشان تصویر کرده اند، به یک چهارچوبی معترف و معتقد ‏شده اند که قرار است رفتارهای خودشان را بر اساس آن چارچوب ها به پیش ببرند.‏
‏ اما در باب کتاب راهنمای خودشان هم حتی نخواندن کتاب 500 صفحه ای که خیلی زمان هم از کسی نخواهد برد.‏
‏ خواندن مثلا قرآن حالا میتونه اون زمان رو بذاره توی به یک موضوعی باورمندی تو اصلا کلیت زندگی تو بر مبنای همون ‏باور داره اتفاق می افته تک تک رفتارهای تو.‏
‏ اگر با کسی برخوردی میکنی مثلا قرار هستش که در برابر یک کافر بایستی از دهنش بزنی و فلان کار رو بکنی.‏
‏ به واسطه همین باور هست.‏
‏ و چگونه ممکنه که تو یک کتاب مشخص خودت رو هم حتی به زبان فارسی نخونده باشی و این نقطه ایست که ما رو تا این ‏حد مواجه با این باورهای پوشالی میکنه.‏
‏ حالا ما مواجه میشیم با یک دنیایی که پر از این باور های پوشالی هست.‏
‏ این مختص به ایران و شرایط ایران هم نیست.‏
‏ یعنی شما در جهان روبرو با این موضوع میشی؟
‏ حالا قرار هست که موروثی انسان ها باورها و چهارچوب ها رو به هم منتقل کنن بدون اینکه حتی اون ریشه ی ابتدایی و اون ‏مصدر هم در باب چیزی خونده باشه.‏
‏ یعنی شما مصدر رو پدر و مادر قرار میدید.‏
‏ حالا پدر و مادر باور به مثلا اسلام شیعه گری دارن و تو عمرشون حتی یک بار هم لای قرآن رو باز نکردند.‏
‏ حالا اینها فرزندی رو هم تربیت میکنن که باز هم اون هم معترف همون اسلام هست.‏
‏ او هم قاعدتا لای اون کتاب رو باز نخواهد کرد و هیچ تحقیقی پیرامون باوری که بهش معترف است و زندگی او و در نهایت ‏زندگی جمعی اون جامعه رو داره میسازه نمیتونه.‏
‏ خوب یکی از مهم ترین شاخصه هایی که ما پیرامون این رسیدن باور میشناسیم.‏
‏ قاعدتا همین موضوع مشخصه موروثی بودن هست.‏
‏ اما قاعدتا نقاط دیگری هم داره.‏
‏ او یکی از این نقاط رو تحت عنوان فشارهای اجتماعی میشناسیم.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با انقلاب در جهان، خب من بارها دربارش صحبت کردم.‏
‏ تحقیقاتی که در جهان اتفاق افتاده یک عددی رو به شما میده که بین سه و نیم تا ده درصد از مردم یک جامعه میتونن یک ‏انقلابی رو بوجود بیارن.‏
‏ انقلابی به عنوان تغییر و دگرگونی کامل ساختارهای سیاسی ارزشی، باور و ایمان جمعی.‏
‏ یعنی حالا شما مواجه میشید با یک جمعیت مثلا پنج درصدی تا حالا یک باور تازه ای رو داره به اجتماع خودش وارد میکنه.‏
‏ این جمعیت پنج درصد از نود و پنج درصد در برابر او هستند.‏
‏ اما این پنج درصد فعال در برابر اون نود و پنج درصد منفعل حالا پیروز میشن و این انقلاب رو شکل میدن.‏
‏ حالا قرار هست که نه تنها ساختار سیاسی که ساختارهای باور جمعی هم تغییر بکنه و شما با این فشار اجتماعی روبه رو میشید.‏
‏ با اون نود و پنج درصدی که باز هم بدون تحقیق، بدون اینکه بخوان و در بابش چیزی بدونن به واسطه این فشار اجتماعی این ‏تغییر رو در خودشون میدن.‏
‏ حالا میتونه با یک انقلاب بزرگ این اتفاق بیفته و یا نه حتی فشارهای اجتماعی.‏
‏ فشارهای اجتماعی که ما تحت عناوین مختلف میسازیم.‏
‏ یعنی مثلا شما مواجه میشید با شرایطی که امروز مثلا در ایران به وجود اومده در همین یک سال گذشته.‏
‏ حالا فشار اجتماعی به گونه ای داشت رقم میخورد که انسان هایی که حتی باور مشخصی هم نداشتن سعی میکردن موضع ‏بگیرن چرا که فشار اجتماعی روشون زیاد بود.‏
‏ حالا مردم در بابش قضاوت های مشخصی میکردن اما سعی میکردن به خاطر رو به رو نشدن با این قضاوت ها مثلا در بین ‏اشخاصی که حالا مشهور بودن و شناخته شده بودن، حالا این اشخاص مشهور بدون اینکه بخوان باوری داشته باشن و یا ایمانی ‏داشته باشن به واسطه اون فشار اجتماعی سعی میکردن همرنگ جماعت بشن.‏
‏ همون ضرب المثل ساده ای که میگه.‏
‏ خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با این فشار اجتماعی که گاها باعث میشه انسان ها به یک باوری هم روی بیارن و باز هم هیچ اصالتی ‏درونش نباشه.‏
‏ حالا ما در شکلی که مثلا در ایران اتفاق می افته درباره اش صحبت کردیم اما میتونه اشکال مختلفی داشته باشه.‏
‏ یک ایرانی مهاجر در یک کشور غربی حالا به واسطه فشار اجتماعی که داره روش میاد موضوعی که بهش باور نداره رو هم ‏قبول میکنه و کم کم همرنگ اون جماعت میشه بدون اینکه اصالتی در اون باور داشته باشه به واسطه زیاد شنیده شدن ‏موضوعی سعی میکنه به اون باور بیاره.‏
‏ یعنی موضوعی نیست که خودش در بابش تحقیق و مطالعه ای کرده باشه تا بخواد این تغییر رو در خودش به وجود بیاره.‏
‏ گاها به واسطه اینکه داره این فشار روش تشدید میشه به واسطه اینکه داره امتیازات اجتماعی یا جایگاه اجتماعی خودش رو از ‏دست میده، نگاها نسبت بهش تغییر میکنه و نگاه ها منفی و منفور میشه.‏
‏ حالا سعی میکنه تو خودش تغییری به وجود بیاره.‏
‏ حالا سعی میکنه همرنگ این جماعت بشه تا بتونه از زیر.‏
‏ به نوعی فشار های اون ها رهایی پیدا بکنه.‏
‏ یا نه فرای این فشارها اصلا به واسطه بیش از حد تکرار شدن این مساله هستش که حالا کم کم اینقدر از این گوش میشنوه که ‏قبول میکنه.‏
‏ حتی گاها مخالف باورهایی هستش که خودش داشته، از گذشته داشته و یا در افکارش میتونه داشته باشه.‏
‏ اما باز هم به واسطه اون فشار اجتماعی هست که فشار اکثریتی هست.‏
‏ یکی از وحشتناک ترین فشار ها همین فشارهای اکثریت هست.‏
‏ یکی از وحشی ترین و وحشیانه ترین نوع های دیکتاتوری هم همین دیکتاتوری های اکثریت است.‏
‏ شما وقتی به شرایط ایران نگاه می کنید، مثلا در سال پنجاه و هفت حالا رو به رو میشید با یک دیکتاتوری اکثریت.‏
‏ دیگه کسی نمی تونه این رو کتمان بکنه که مردم در اون دوره هواخواه این نگاه مشخص اسلامی بودند.‏
‏ کسی نمی تونه این رو کتمان بکنه.‏
‏ حالا یک فشار اکثریتی اونجا وجود داشته که می تونسته همه رو خواه ناخواه درگیر خودش بکنه.‏
‏ اصلا جماعتی باشند که مجبور باشند باور دیگران رو قبول بکنند برای زنده موندن.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با جماعتی که حالا خودش رو باورمند میدونه و هر روز داره جانماز آب میکشه.‏
‏ شما برای اینکه بتونید در بین این جماعت نفس بکشید مجبورید همرنگ اینها باشید تا بتونید زندگیتون رو بکنید.‏
‏ حالا در یک اداره و در یک کارخانه ای همه بلافاصله با پخش اذان میدویدن میرفتن مثلا نمازشون رو میخوندن تظاهر به روزه ‏داشتن میکردن و الی آخر.‏
‏ آداب و آیین های اسلامی رو به جا میاوردن.‏
‏ حالا یک نفری در این فشار ها راه دیگه ای نداره که همرنگ این جماعت بشه تا بتونه زندگی کنه.‏
‏ وقتی ما در باب این فشار های اجتماعی صحبت میکنیم جنبه های مختلفی داره اما در مجموع ما رو به این جا میرسونه که یکی ‏از عوامل محکم و مقتدر قاعدتا موضوع موروثی است که هیچ ارتباطی با اصالت در باور نداره و منافات داره و متضاد با این ‏اصالت در باور است و قاعدتا یکی دیگه اش هم همین فشارهای اجتماعی است.‏
‏ حالا اشکال مختلفی داره که میشه در باره اش ساعت ها هم صحبت کرد.‏
‏ اما فارق از این دو موضوع که گفتم موضوعات پیچیده ایست و میشه درباره اش صحبت کرد.‏
‏ ما یک دنباله روی کورکورانه هم داریم.‏
‏ به نوعی شبیه به این هستش که یک موضوعی گویی مد می شود.‏
‏ در جهان موضوعی برای این آدم یک پرستیژ خاصی می آورد، یک شأن خاصی می آید، یک موضوعی است مثلا.‏
‏ مثلا به عنوان مثال دارم درباره اش صحبت می کنم.‏
‏ حمایت از زنان.‏
‏ به عنوان مثال این تبدیل به یک مد میشود، تبدیل به یک پرستیژ میشود و حالا شما مواجه میشوید با یک دنباله روی ‏کورکورانه جماعتی از این نگاه مشخص.‏
‏ نقطه ابتدایی این است که اگر این ارزش به وجود آمده یک ارزش قابل احترام مثل همین احترام گذاشتن به حقوق زنان باشد.‏
‏ برابری و رسیدن به برابری حقوق زنان باشد، خب خیلی قابل احترام است و این همان نقطه ای است که من در قسمت های ‏مختلف درباره اش صحبت کردم که یک ایمان جمعی و تغییر ارزش های جمعی است که خواه ناخواه انسان ها را به این سمت ‏می کشاند.‏
‏ یعنی شما وقتی وارد جامعه می شوید که ارزش جمعی این ها برابری هست.‏
‏ برابری زن و مرد و یا برابری در یک نگاه کلی و بزرگ برابری جان ها باشد.‏
‏ حالا این ارزش مشخص است.‏
‏ هر رفتاری در برابر آن یک ضد ارزش به حساب می آید که جامعه طردش میکند.‏
‏ حالا مردم سعی میکنن خودشون رو شبیه به اون بکنن.‏
‏ این اون نقطه ی مشخصی هست که ما باید بهش برسیم.‏
‏ یعنی آن نقطه ای که قرار باشد یک انقلابی شکل بگیرد با همین اتفاق هست.‏
‏ با تغییر ارزش ها هست.‏
‏ با باور جمعی شکل گرفته است.‏
‏ حالا انسان ها سعی میکنند خودشان را نزدیک به آن هرم بکنند.‏
‏ اما وقتی در باب این اصالت باور داریم صحبت میکنیم، حالا ما مواجه میشویم با انسان هایی که دارند آن رفتار را انجام میدهند ‏اما پشتوانه آن ایمان قلبی نیست.‏
‏ اگر به آن چهارچوب باورمند هستند، به واسطه همان فشار اجتماعی است که حالا دارند دنباله روی میکنند یا فرای آن فشار ‏اجتماعی به واسطه اینکه این تبدیل به یک پرستیژ خاص شده یک کردیت و اعتباری داره.‏
‏ کسی که داره این رفتار رو میکنه.‏
‏ حالا جماعتی هستن که دارن دنباله روی میکنن و همون رویه رو به پیش میبرن.‏
‏ حالا سعی میکنن شبیه به این جماعت که در رتبه بالاتری نسبت به دیگران هستند قرار بگیرن.‏
‏ باز هم موضوع مشخص این فقدان اصالت در باور هست.‏
‏ اون نقطه ای که قرار هست ما رو به ناکجا آباد ببره قرار هست به ما لطمه بزنه و زندگی جمعی ما لطمه بزنه.‏
‏ اینکه ما به این مرحله برسیم تا انسان های بیشماری وارد این ارزش های مشخص این حقیقت مشخص ما بشوند نقطه قابل ‏احترامی است.‏
‏ من یک هدف مثل تمام موضوعاتی که دربارش صحبت کردم میشه که دو روز دیگه شاید یک بار این چرخه به سمت شما و ‏باورهای شما باشه و حقیقتی که شما بهش باور دارید یک بار هم میتونه بر خلاف و در برابر باورهای شما باشه.‏
‏ همون اتفاقی که در سال 88 در ایران افتاد.‏
‏ همون اتفاق بود.‏
‏ یعنی یه سری هایی داشتن دنباله روی کورکورانه میکردن.‏
‏ به دنبال این پرستیژ تازه ساخته شده بودن.‏
‏ این ضدیت با امپریالیسمی که داشت فریاد میزد اما هیچ تعریف مشخصی هم حتی در باب این موضوع نداشت.‏
‏ اما یک جماعتی بودن که داشتن دنباله روی میکردن.‏
‏ مستقیم داشتن دنباله همین رویه رو میرفتن چرا که یه پرستیژ تازه بود.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید مثلا با نگاه روشنفکری در همون دوران پیش از انقلاب شما مواجه میشید با جماعتی که به عنوان ‏پرستیژ خودشون رو چپ میدونستن.‏
‏ چون یک نوع پرستیژ بود یک نوع مد به حساب میومد.‏
‏ یعنی شما اگر قرار بود داخل دایره ی روشنفکری ایران به حساب بیاید باید چپ بودید؟
‏ اصلا نبودن یعنی شما اگه چپ نبودید اصلا نمی تونستید وارد این وادی مشخص روشنفکری بشید؟
‏ حالا من این مثال ها و مصداق ها رو میارم برای روشن تر کردن موضوع در باب این مساله که هیچ اصالتی پشتوانه ی این ‏باورمندی نیست.‏
‏ یعنی شما وقتی موروثی یک باوری را می گیرید قاعدتا هیچ نوع اصالتی در این باور ندارید.‏
‏ برای آن تحقیق و تلاش و مطالعه نکردید، خودتان به آن وجه نرسیدید.‏
‏ به واسطه اینکه پدرتان این باور را داشت و یا اگر فشار اجتماعی به واسطه انقلاب یا به واسطه شرایطی که به وجود آمده دارد، ‏شما را وارد این وادی مشخص می کند و آن گوشه رینگ گیرتان می آورد و در نهایت از ترس و وحشت دیگران.‏
‏ حالا به این باور رو می آورید باز هم هیچ اصالتی ندارید؟
‏ یا اینکه اگر یک موضوع مشخصی به عنوان.‏
‏ نگاه بالاتر اجتماعی اتفاق افتاده حالا شما دارید دنباله روی کورکورانه می کنید.‏
‏ به نوعی دنباله رو این موضوع تازه هستید.‏
‏ باز هم هیچ اصالتی در این باورها ندارید.‏
‏ ما برای اینکه بخواهیم به یک باور مشخص برسیم قاعدتا باید تحقیق داشته باشیم.‏
‏ باید مطالعه داشته باشیم.‏
‏ باید به واسطه تحقیقات خودمان به آن باور مشخص برسیم.‏
‏ یعنی اگر امروز کسی است که باورمند به مثلا گیاهخواری شده نه به واسطه اینکه مثلا یک سلبریتی امروز گیاه خوار شده نمی ‏تواند گیاه خوار باشد چون خیلی ساده از آن گیاه خواری خودش هم دست می کشد.‏
‏ شاید به واسطه یک سلبریتی اش مثلا ازدواج کند هم این اتفاق بیفتد.‏
‏ این عشق او را کور کرده و او یک دنباله روی کورکورانه ای دارد.‏
‏ یا به واسطه اینکه پدر و مادرش مثلا گیاه خوار هستند نمی تواند گیاه خوار باشد.‏
‏ چون باز هم اصالتی در این باور وجود ندارد.‏
‏ موضوع مشخص این هستش که اون فرد با توجه به تحقیقات خودش و گستره دید خودش و آزمون و خطا ها و شک هایی که ‏داشته در نهایت به یک باوری رسیده.‏
‏ تحقیق کرده حالا خودش این رو لمس کرده احساس کرده حالا با منطق و استدلال خودش به این موضوع مشخص میشه و در ‏نهایت حالا یک باور و اصالتی داره که این باور بهش پایبند هست و محکم هم تا پای جان هم حتی می ایستد.‏
‏ پس ما وقتی در باب اصالت در باور صحبت می کنیم، یعنی دقیقا نقطه ای که انسان ها برای کسب این باور تلاش می کنند، ‏مطالعه می کند، از جان گذشتگی می کند و حالا وارد وادی ای می شود که این باور پر از اصالت است.‏
‏ ما نمی خواهیم در باب رسیدن به این اصالت در باور صحبت کنیم که به نظرم خیلی موضوع ساده است و شاید در قسمت های ‏آتی درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ اما موضوع مشخص تفاوت بین این انسان های باورمند و این انسان هایی که اصالتی در باور خودشان ندارند داریم.‏
‏ شما مواجه می شوید با جماعتی که منتظر بادی هستند.‏
‏ متعلق به حزب باد هستند.‏
‏ حالا به سادگی با تغییر جهت و یک وزش تازه همه چیز را فراموش میکنه و با جماعتی که حالا حاضرن به واسطه باورشون از ‏جون خودشون هم بگذرن.‏
‏ شما به اطراف خودتان نگاه کنید روبرو میشید با یک شخصی که مثلا تا چهار روز پیش سینه سپر میکرده برای رسیدن به ‏آزادی و دموکراسی.‏
‏ مثلا امروز خودش رو در یک نگاه دیکتاتوری غرق شده میبینه خودش رو ذوب در شاهنشاهی و رسیدن به پادشاه کبیر میدونه.‏
‏ همه چیز و تمام آزادی ها رو در وجود اون یک تن خلاصه میکنه.‏
‏ این آدم تا چهار روز پیش در باب آزادی و برابری صحبت میکرد اما هیچ اصالتی در این باورها وجود نداشته.‏
‏ یک پوزیشنی در اون بالا بوده برای رسیدن به اون پرنسیب و اون شخصیت والا حالا تلاش میکرده.‏
‏ حالا یک دنباله روی کورکورانه ای داشته.‏
‏ مدام داشته یک صحبت هایی رو می‌شنیده. آزادی، برابری.‏
‏ اینها موضوعات قابل احترامی است.‏
‏ من باید در همین وادی حرکت کنم بدون اینکه تعریف مشخصی نسبت به آزادی و برابری داشته باشه.‏
‏ و حالا به همین سادگی وارد شده و حالا هم به همین سادگی از اون خارج میشه.‏
‏ به واسطه نبود این اصالت در باور.‏
‏ وقتی ما در باب این اصالت در باور صحبت میکنیم، حالا با جماعتی روبرو میشیم که حاضرند از جان خودشون بگذرن، به ‏خاطر اعتقاداتشون جان خودشون رو هم تسلیم کنند برای رسیدن به فردایی در آزادی برای دیگران.‏
‏ اما جماعتی که به سادگی حاضرند زیر تمام داشته ها و نداشته هاشون بزنند، همه چیز رو از میان ببرند.‏
‏ چراکه اصالتی در این باورها وجود نداره یا موروثی این باورها رو گرفته اند که بهش پایبند نخواهند بود یا به واسطه فشارهای ‏اجتماعی است که اونها رو وارد این وادی کرده و یا دنباله روی کورکورانه برای رسیدن به یک موقعیت اجتماعی بهتر.‏
‏ حالا شما میبینید که چگونه این انسان هایی که اصالتی در باور ندارند منتظر نسیمی هستند تا خودشون رو به دست حزب باد ‏بسپارن و حرکت بکنن ببینن کجا چربش بیشتری داره، قدرت بیشتری داره، ثروت بیشتری داره و موقعیت بهتری داره.‏
‏ یعنی شخصی که به واسطه دنباله‌روی کورکورانه در پی این باور مشخص بوده که جایگاه اجتماعی بهتری بگیرد، حالا اگر ‏جایگاه اجتماعی تازه‌ای برایش تعریف بشه و بهش پیشنهاد بشه، قاعدتا به اون سمت خواهد رفت.‏
‏ در باوری که درون اون اصالتی نداره که پایبند نخواهد بود.‏
‏ اما این موضوع ضربه ایست به کسانی که باور دارند اصولا ضربه به ریشه های این باورها هست.‏
‏ یعنی وجود افرادی که اصالت در باور ندارند بیش از همه چیز به خود اون باور داره لطمه میزنه.‏
‏ یعنی شما تصور بکنید که مثلا باوری به اسم آزادی و برابری، باوری به اسم گیاهخواری یا هر باور دیگه ای.‏
‏ حالا این یک تصویری داره برای یک جماعتی.‏
‏ حالا انسان هایی هستند که به واسطه تحقیقاتشان، به واسطه مطالعه شان، به واسطه حس و احساسشان، به واسطه منطق و ‏استدلالشان در طول عمر و با سپری کردن روزگاران بسیار، خودشان را به این باور رسانده اند.‏
‏ حالا باورمند به این نگاه مشخص هستند.‏
‏ حالا یک باور اصالت مندی است.‏
‏ در وجود آنها یک باور ریشه داری است که غیر قابل عدول است.‏
‏ حالا در کنار آن جماعتی هستند که به واسطه هر کدام از این دلایلی که ما صحبت کردیم، این باور را بدون داشتن هیچ ‏اصالتی به ارث برده اند و یا به دست آورده اند، اما بدون اینکه بخوان برایش تلاشی بکنند.‏
‏ حالا با لغزش آنها این باور از همه چیز بیشتر لطمه می خورد.‏
‏ حالا باور به آزادی است که لطمه می خورد در این بین.‏
‏ حالا جماعتی هستند که به عنوان آن قشر خاکستری که در کنار نشسته اند، وقتی دارند رفتارهای اینها را می بینند، به سادگی به ‏وجودیت خود آن باور شک می کنند و شک ابتدایی و ضربه محکم رو خود اون باور میخوره.‏
‏ یعنی دارن میبینن جماعتی در باب آزادی و دموکراسی و برابری به عنوان مثال صحبت میکردن.‏
‏ حالا به سادگی به واسطه همون نگاهی که هیچ اصالتی درونش نبوده و باوری که هیچ اصالت و ریشه ای نداشته، بلافاصله وارد ‏وادی استبداد میشن و خودشون رو به دست استبداد میسپارن.‏
‏ حالا از همه چیز بیشتر همون آزادی و برابری ست که لکه دار میشه برای قشر خاکستری که قرار هست به این سمت و سو بره.‏
‏ خب قاعدتا جماعتی که باورمند هستن که درشون تغییری به وجود نخواهد آمد.‏
‏ اونها حاضرن از جان خودشون هم بگذرن.‏
‏ چرا که با تحقیق و دانستن و علم و دانش و منطق و استدلال و احساس به این باور مشخص رسیدن و حالا حاضرن در این ‏راستا حتی جون خودشون رو هم از دست بدن.‏
‏ اما جماعتی که به عنوان قشر خاکستری و در نهایت قرار هست که جذب این نگاه های تازه بشه که.‏
‏ قاعدتا با این نگاه خود آزادی و برابری رو زیر سوال میبرن.‏
‏ پس قاعدتا این اصالت در باور موضوعی است که برای باور می تواند تا چه اندازه تعیین کننده باشد.‏
‏ فرای آن، ما وقتی در باب این اصالت در باور صحبت می‌کنیم، مواجه می‌شویم با یک دنیا و دریایی پر از اشتباهات بزرگ که ‏زندگی امروز بشری را تا این اندازه خدشه دار کرده است.‏
‏ شما وقتی روبرو می‌شوید با دو میلیارد مسلمان، نمی‌دانم حالا تا چند وقت پیش یک میلیارد و دویست میلیون اعلام می‌شد.‏
‏ الان دو میلیارد شده اند.‏
‏ من آخرین بارهایی که شنیدم دو میلیارد، پنج میلیارد، سه میلیارد در باب انسان هایی صحبت می‌کنیم که فقط و فقط این ها را ‏موروثی دریافت کرده اند.‏
‏ در این باورها هیچ اصالت و هیچ ریشه ای وجود ندارد و تنها با آن نگاه کورکورانه در پی باورهایی هستند که بهشان به ارث ‏رسیده.‏
‏ قاعدتا در باب این موضوع می‌شود ساعت‌ها صحبت کرد.‏
‏ شاید در قسمت های آتی بیشتر در باب اصالت، در باور و از آن نگاه مشخص باز بخواهیم صحبت کنیم که خود اصالت در ‏باور را هم به آن اتکا داشته باشیم.‏
‏ در این قسمت بیشتر سعی کردیم پیرامون فقدان این اصالت صحبت کنیم و ضربه‌اش.‏
‏ در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره، ‏می‌تونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من پیش از اینکه بخوام برنامه به نام جان رو منتشر کنم، آثارم رو منتشر کردم تحت عناوین کتاب‌ها و اشعاری.‏
‏ این‌ها همه و همه به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شماست.‏
‏ اگر دوست داشتید و این صدا شنیده بشه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏