خب دوستان قاعدتا تا امروز با این واژه خیلی رو به رو شدید.‏
‏ با این جمله.‏
‏ با این جمله ای که به نوعی بیانگر اعتقادی که بخشی از جامعه است یا بخشی که به نوعی بخش روشنفکر و اون دهک بالای ‏اجتماعی از نظر فرهنگی رو هم تشکیل میده.‏
‏ یعنی شنیدید که حالا مابین صحبت ها وقتی میخواد یه جماعتی به خودش یک نمادی بچسبونه و برای خودش یک اتیکت ای ‏قائل بشه، بلافاصله به این رجوع می کنه که من دینم انسانیت است و حالا ما قراره توی این قسمت در باب این معنای مشخص ‏بیشتر صحبت کنیم.‏
‏ این معنا رو به چالش بکشیم و ببینیم تا چه اندازه این معنا درست هست.‏
‏ هر چند که بیشتر از این ما قاعدتا در اون ویژه برنامه ای که قرار هست در باب جهان مدرن صحبت کنیم، در باب این مسائل ‏بیشتر و بیشتر صحبت میکنیم.‏
‏ اما در این برنامه مشخص بیشتر سعی میکنیم در باب همین جمله مشخص دین من انسانیت فوکوس بکنیم و بیشتر نزدیک به ‏این معنا بشیم.‏
‏ معنایی که خیلی دیگه داریم میشنویم یعنی تقریبا داره تبدیل به اون اشتباه مصطلحی میشه که همه و همه تکرارش میکنن که ‏اصلا به نوعی تبدیل شده به اون وجهه ای که انسان ها با استفاده از این کلمه انگار که دارن به یک معنای مشخصی که همه ‏میدونند و یک ارزشی که در بین همگان وجود داره خودشون رو مسلح میکنن.‏
‏ یعنی شما میبینید که طرف با گفتن این جمله انگاری که داره به یک سری از عناوین معترف و معتقد است.‏
‏ خوب در ابتدای امر باید بریم و برسیم ببینیم آیا این اعتقاد مشخصا این جمله ای که امروز خیلی همه گیر داره میشه و در بین ‏بسیاری از افراد که خود رو جز انسان های متفاوت از دیگران قلمداد می کنند از کجا برگرفته شده؟
‏ خوب قاعدتا ما روبرو میشیم با افکار مونیستی.‏
‏ یعنی شما با افکاری رو به رو هستید که به شدت انسان گرا هست.‏
‏ این که ریشه های این افکار از کجا میاد؟
‏ به صورت جزم میشه گفت از همونجایی که ما مواجه میشیم با رنسانس در اروپا و افکار تازه ای که آدمیان از خودشون تراوش ‏میکنن برای تغییرات درست و تغییرات درستی هم اتفاق می افته.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با رنسانس و بعد از اون هم عصر روشنگری و در مجموع جهان مدرنی که امروز میشناسیم.‏
‏ اینکه بخوایم در باب این موضوع به صورت کامل و مفصل صحبت کنیم.‏
‏ شاید در آتی صحبت کردیم و در اون ویژه برنامه ای هم که گفتم در باب جهان مدرن هست.‏
‏ قاعدتا بیشتر دربارش صحبت میکنیم.‏
‏ اما در این برنامه مشخص ما فقط این رو میدونیم که اینها برگرفته از اون عقاید انسانگرایی هست.‏
‏ عقایدی که حالا انسان رو مبنا و مفهوم کلی قرار میده.‏
‏ یعنی شما با جهانی روبرو بودید که پیش از اون یک خدایی رو به عنوان نماد اصلی و اصالت اصلی تصویر میکرد.‏
‏ عناوین الهی که یک به یک مطرح میشد.‏
‏ قوانین و فرامین قاعدتا از همون نگاه الاهی برگرفته شد.‏
‏ فرای اون قوانین، اون نوک هرم، اون مبدا اصلی، این نگاه مرکزی قاعدتا همین خدا بود.‏
‏ و خب ما دیدیم که در طول تاریخ چه از دیرباز و چه حتی امروز یعنی جوامعی که حتی امروز هم با این معانی درگیر هستند، ‏تا چه اندازه به پسرفت رسیده اند، تا چه اندازه در ظلمت و تاریکی و نابرابری و تبعیض گرفتار هستند؟
‏ حالا برای مایی که در ایران زندگی می کنیم خیلی ساده تر هست.‏
‏ درک این یعنی مایی که داریم با این نگاه.‏
‏ قدرتمندی که در ایران مثلا تحت عنوان خداپرستی، اسلام و شیعیگری وجود دارد دست و پنجه نرم می کنیم.‏
‏ برای ما ساده هست فهم این.‏
‏ و خب در روزگارانی هم اروپائیان قاعدتا با همین عناوین دست و پنجه نرم می کردند.‏
‏ هر چند که امروز هم باز با اشکالی از آن دست و پنجه نرم می کنند که حالا ما صحبتمون بیشتر در باب همین اشکال هم هست.‏
‏ پس ما در دنیای پیش تر از این اومانیست و این نگاه انسانگرایی روبه رو بودیم.‏
‏ با اون نگاهی که الاهیات و خدا رو محور اصلی قرار می داد.‏
‏ حالا با توجه به فشاری که این مردم در برابر خودشان دیدند.‏
‏ در طول این در طول این حیاتی که داشتند و اتفاقات ریز و درشت و تبعیض ها، قوانین نابه جا و قوانین عقب مانده و پسرفت ‏اجتماعی که در طول این سالیان اتفاق افتاد، حالا به نتایجی رسیدند برای نقد آن نگاه مذهبی.‏
‏ نقد نگاه الهی و ما در یک پروسه ای روبه رو شدیم با اینکه بعد از گذشت صدها سال حالا بیاید این جایگاه ها تغییر بکند.‏
‏ حالا آن نگاه الهی کنار زده بشود.‏
‏ حالا خدای در نوک هرم جایگزینی داشته باشد.‏
‏ همان صحبتی که در کتاب های مختلف، در نوشته های مختلف من بارها و بارها درباره اش صحبت کردم.‏
‏ قاعدتا شما وقتی به سرگذشت انسان نگاه می کنید به اتفاقاتی که افتاده جای دلگرمی دارد.‏
‏ انسان ها در طول حیات خودشان سعی کردند با رفتارهایی آن ظلمت و آن نابرابری و آن اون اسارت و حذف رو از میان ببرن.‏
‏ اما هیچ وقت موفق به کامل از میان بردنش نشدند چرا که به ریشه ها نگاهی نداشت.‏
‏ یعنی اصولا اینقدر این مظالم زیاد بوده که اونها رو درگیر همون ساقه ها و برگ های در برابر کرده و اون ها رو از اون ریشه ‏اصلی دور کرده.‏
‏ حالا شما وقتی رو به رو با همین مفاهیمی که امروز داریم درباره اش صحبت میکنیم و نگاه اومانیستی هم میشید باز میرسید به ‏همین مفهوم.‏
‏ یعنی اونجا ما مواجه نیستیم با یک تقابلی برای از میان بردن اصالت نابرابری، برای از میان بردن این یکتا پرستی، این واحد ‏انگاری، این برتری طلبی.‏
‏ حالا باز ما روبه رو هستیم با افرادی که قصد دارند این یگانه در آسمان رو تغییر بدن، حالا این یگانگی در آسمان رو به زمین ‏بیارن، احساس میکنن که در طول این سالیان به واسطه این نگاهی که به این برتری در آسمان ها شده، این فرمانی که مدام از ‏یک عالم غیبی برای آن ها آمده، این ها مورد ظلم و ستم بودند.‏
‏ حالا قرار است که سر در میان این تاج تغییر بکند.‏
‏ حالا قرار هست که یک سر تازه ای برود و در میان آن تاج قرار بگیرد که حالا شما وقتی مواجه می شوید با این افکار عمومی ‏حالا روبرو می شوید با انسانی که قرار است به جای خدا بنشیند.‏
‏ خب قاعدتا صحبت کردن پیرامون این مسئله خاص نیاز به زمان بیشتری دارد و ما در این برنامه موجز نمی توانیم به آن اشاره ‏بکنیم.‏
‏ در همین حد کوتاه سعی کردیم که سرفصل ها را در باب این نگاه درباره اش صحبت بکنیم تا در ویژه برنامه های آتی بیشتر و ‏بیشتر در باب این نگاه اومانیستی و اصولا جهان مدرن و اون تمدنی که ما تحت عنوان تمدن غرب یا تمدن مدرن می شناسیم.‏
‏ حالا در آینده بیشتر در باره اش صحبت بکنیم.‏
‏ اما در اینجا بیشتر نگاهمان در همین سمت و سو هست که ما ببینیم تا چه اندازه این نگاه اومانیستی نزدیک شده به نگاه الهی و ‏خداوند تا چه اندازه در اصول هم رای و همسو با هم هستن.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با خدایی که نوک هرم هست و برتر از دیگران هست و فرمانده بر دیگران هست.‏
‏ حالا جماعتی که به این اعتقاد دارن این خدا خیلی از ما دور و.‏
‏ گذشته از ما هست.‏
‏ اصلا قوانینی که او وضع کرده قوانینی نیستش که با دنیای امروزی ما همخوانی داشته باشه.‏
‏ چیزی درست نیست.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با مثلا ادیان مختلف.‏
‏ در نظر بگیرید همین ادیان، همین دینی که ما باهاش دست به گریبان هستیم، دین اسلام و مذهب شیعه.‏
‏ حالا این برای گذشته 1400 ساله از قوانینی که وضع کردن برای 1400 سال پیش هست.‏
‏ حالا ما با روابط تازه با موقعیت های تازه ای روبه رو هستیم که حتی در اون زمان فرضش هم محال بود.‏
‏ خب قاعدتا این ها نمی تونند برای ما راهگشا باشن.‏
‏ حالا این نگاه اومانیستی داره در باب این صحبت میکنه که با توجه به این دور بودن حالا باید این قوانین و فرامین توسط انسان ‏و برای انسان وضع بشه.‏
‏ کاملا حرف درستی است و اون قدم درست رو به آینده رو برای ما برداشته.‏
‏ خب قاعدتا شما روبرو میشید با این قدم بزرگ که ما رو از یک پسرفت بزرگ، از یک در خود ماندگی عظیمی که در طول ‏سالیان باهاش درگیر بودیم نجات داده.‏
‏ اما در کنار اون با توجه به اینکه حالا قرار بوده اون جایگاه قدسی تغییر بکنه و کس دیگری به جای اون جایگاه بنشینه، دوباره ‏ما رو در یک تنگنایی قرار داد.‏
‏ یعنی قرار بر این نبوده که ما نگاهی به این موضوع داشته باشیم که قانون گذاری اگر قرار باشه به عنوان مثال از یک نگاه ‏سرچشمه بگیرد، فرمان اگر قرار باشد از یک نگاه از یک باور سرچشمه بگیرد، می‌تواند به ما چه مضراتی را برساند؟
‏ ما به این نگاه نکردیم.‏
‏ ما به آن فرامین در برابر به آن قوانین در برابر نگاه کردیم و در برابر آن ایستادگی کردیم.‏
‏ این نقطه ایست که ما را از آن اصالت برای تغییر بزرگ دور کرده.‏
‏ تغییر رو به بهبودی و بهروزی را برای ما پدید آورده، اما آن اصل و بنیانی که باعث این ظلمت بوده را بر جای خودش ‏گذاشت.‏
‏ پس ما یک مبحث مشخص در این زمینه داریم که این عقاید انسان‌گرایی گره خورده با عقاید الهی است.‏
‏ به نوعی ریشه ها همتا و همسو است.‏
‏ حالا سعی کرده در موضوعات فرعی ای که در دلش دارد تغییراتی به وجود بیاره.‏
‏ حالا سعی کرده اون نوک هرم رو تغییر بده و اون جایگاه قدسی رو دگرگون بکنه.‏
‏ اگر روزی خدا در اون نوک پیکان وجود داشته حالا انسان رو در این جایگاه قرار بده.‏
‏ حالا با توجه به تمام این مباحثی که ما مطرح کردیم، بریم برسیم نزدیک بشیم به این جمله مشخص.‏
‏ دین من، انسانیت.‏
‏ حالا ما بیشتر میخوایم نزدیک این مساله بشیم تا انسان گرایی.‏
‏ گفتیم که این نگاه برگرفته از این نگاه انسان گرایی هست.‏
‏ یعنی ما وقتی مواجه میشیم با این جمله مشخصه که دین من انسانیت هست.‏
‏ خب قاعدتا یک ریشه اصلی داره که ریشه اش بر میگرده به انسان گرایی.‏
‏ با اون تفاسیر کوتاهی که ما درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ اما فرای این باید حالا روبرو بشیم با خود جمله.‏
‏ حالا خود جمله چه معنایی داره؟
‏ خود جمله داره در باب یک انسانیتی صحبت میکنه که قرار هست مبنای اصلی باشه.‏
‏ حالا بریم نزدیک به خود مبنا و به این معنای مشخص انسانیت باشیم.‏
‏ خب ما وقتی در باب یک موضوع مشخصی صحبت می‌کنیم مثل انسانیت، یک حد قیاسی باید برای ما وجود داشته باشد.‏
‏ یعنی باید ما این انسانیت را مقایسه با دیگران بکنیم، مقایسه با دیگری بکنیم که در این ارتباط و رابطه این موضوع مشخص و ‏معنای مشخص معنا بشود، برای دیگران هم معنادار بشود.‏
‏ یعنی شما وقتی انسانیت را در بابش صحبت می‌کنید، حالا باید ابنای دیگری را داشته باشید که در برابر او قرار بدهید.‏
‏ خب ابنای دیگری که ما می‌شناسیم قاعدتا حیوانات و گیاهان هستند.‏
‏ فرا این قاعدتا دیگر با توجه به تخیل آدمی که بخواهیم با فرشته و جن و پری و ملائک و حور و غلام و این جور چیزها را ‏بخواهیم قرار بدهیم که چیزهایی نیست که برای ما عینیت داشته باشد، پس موضوع کلی برای ما نمی‌تواند باشد مگر اینکه به ‏همان الهیات نگاه کنیم و در مواجهه با آن الهیات انسانیت را بخواهیم معنا بکنیم.‏
‏ یعنی ما بخواهیم یک دایره کلی را تصویر بکنیم و بر مبنای آن الهیات نگاه خداوندی خدا در نوک پیکان ملائک و حور و ‏غلامان و دیگرانی هم در کنار این معنای مشخص.‏
‏ و حالا بیاییم حد قیاس را بین این الهیات و انسان قرار بدهیم و در این مواجهه ما بگوییم ما دینمان انسانیت است.‏
‏ اما خب قاعدتا ما می‌دانیم که این نگاه چه در دل آن خواصی که آن را به وجود آوردند و چه در دل عوامی که آن را تکرار می ‏کنند، به این معنا نیست.‏
‏ یعنی قاعدتا مقایسه ای بین الهیات و انسان نبوده، قاعدتا یک قیاسی بین انسان و حیوان بوده بیش از هر چیز دیگری.‏
‏ خب گیاهان که قاعدتا در این مبحث مشخص جایگاهی ندارند.‏
‏ الهیات هم که با توجه به اینکه یک این مبارزه در برابر آنها بوده و بعد هم پیروز این میدان همان نگاه انسانی در نهایت شده و ‏تونسته اون نوک پیکان رو تغییر بده و حالا به جای الهیات، انسان رو بنشونه.‏
‏ پس دیگه نمی تونه مورد بحث ما باشه.‏
‏ حالا باید ما بریم و نزدیک بشیم به این انسان و حیوانی که مبنا قرار داده.‏
‏ حالا وقتی ما داریم انسانیت رو مجزا از حیوانیت فهم میکنیم یعنی ما یه معنایی رو قرار میدیم به اون تحت عنوان انسانیت.‏
‏ حالا این انسانیت رو مجزا می دونیم از رفتارها و خصایصی که حیوانات دارن.‏
‏ حالا این اون بخشی است که ما باید دربارش صحبت بکنیم.‏
‏ یعنی اعتقاد داشته باشیم انسان به عنوان انسان یک سری از خصایصی داره که این خصایص منحصر به فرد است و فقط برای ‏انسان هست.‏
‏ و حالا با توجه به این خصایص مشخص، رفتارهای مشخص و اعتقادات مشخص.‏
‏ حالا این مجزا از دیگران میشه و ما این دین رو که بر پایه این انسانیت است برگزید.‏
‏ حالا این خصایص چی میتونه باشه؟
‏ انسان و تفاوت هایش با دیگر موجودات به ویژه با حیوانات در چیست؟
‏ در ناطق بودن؟
‏ در عاقل بودن؟
‏ آیا مبنای ما برای این دینی که برگزیدیم و مدام در حال تکرار کردنش هستیم همین ناطق بودن انسان هست؟
‏ همین عاقل بودن انسان هست.‏
‏ یعنی ما دینی رو برگزیدیم که در اون پاسداشت و بزرگ ترین ارزش قلمداد شده.‏
‏ عقل و ناطق بودن انسان هست.‏
‏ هرچند که در باب ناطق بودن هم صحبت های بیشماری میشه کرد که حتی ما نمی تونیم مفروض بداریم که این ناطق بودن هم ‏یک خصیصه متمایز انسان نسبت به حیوان هست.‏
‏ چرا که زبان ما هم برای حیوانات بی معنی زبان اونها هم برای ما بی معنی است.‏
‏ اما بر فرض محال حتی اگر قبول کنیم که تفاوت قابل لمس بین ما و حیوان همین گفتار و عقل هست، آیا این دینی که شما ‏دارید مدام تکرار میکنه که دین من انسانیت هست؟
‏ این موضوع مشخص است.‏
‏ آیا این قوه تعقل و سخن گفتن شماست که شما رو متمایز میکنه و شما به واسطه این خصایص متمایز شده این دین رو ‏برگزیدید؟
‏ خب پس قاعدتا شما نباید همچین موضوعی رو مبنای اصلی انتخاب این دین بکنید.‏
‏ یعنی باهمدیگه یک بار مرور بکنید.‏
‏ فکر کنید یک انسانی داره در باب یک ارزش بزرگی صحبت میکنه که من باورهای بنیادین خودم رو دارم از انسانیت میگیرم.‏
‏ حالا این انسانیت به چه معنا میشه؟
‏ یک بخشیش که قاعدتا اون ضدیت با اون نگاه الهی هست که جایگزین اون نگاه الهی شده به همون جایگاه و پایگاه رسیده.‏
‏ فارغ از اون حالا باید متمایز از دیگر جانداران باشه.‏
‏ حالا در دل این جانداران ما حیوانی رو میشناسیم که تفاوت علنی و قابل وصول اش با انسان ها در یک موضوع مشخص اون ‏هم عقلانیت است.‏
‏ فرای آن در باب این گفتار و سخن گفتن هم میتونه باشه.‏
‏ حالا مبنای اصلی ما برای این تفکر و باور به این ایمان ساخته شده تحت عنوان انسانیت این دو موضوع میتونه باشه که یک ‏مبنای پوچ و بی ارزشی که حتی ارزش صحبت کردن هم نداره و مطمئنا کسی نیست که بخواد به واسطه ی این ارزشی که ما ‏برشمردیم این دین رو برگزیند.‏
‏ پس ما باید فارغ از این خصایص مستثناء بین انسان و حیوان برسیم به یک قاعده ای که انسان ها به واسطه اون ارزش هست که ‏حالا اومدن دین خودشون رو انسانیت کردن.‏
‏ خوب قاعدتا این منظور مشخص اخلاق است.‏
‏ چهارچوب های اخلاقی و بایدها و نبایدها هست.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید حالا با یک چارچوب اخلاقی که انسان میگه من دینم رو انسانیتی قرار میدم میدهم که برگرفته از این ‏چهارچوب اخلاقی مشخص است.‏
‏ یعنی کسی که در میان صحبت هایش به واسطه اینکه این جمله پرتکرار رو به کرات شنیده حالا تکرار میکنه که دین من ‏انسانیت است.‏
‏ و حالا حضاری هستند که برایش کف می زنند.‏
‏ منظور و مفهوم او در یک موضوع مشخص و اون هم اخلاقیات است.‏
‏ اخلاقیاتی که ما بارها درباره اش صحبت کردیم که ادیان هیچ وقت در طول زیست خودشون در زیست اجتماعی که داشتن و ‏بر مردم تاثیرگذاری که داشتن هیچ وقت موفق به عملی کردن اون نشدن و اصولا هیچ مبنای اخلاقی مشخصی وجود نداشته و ‏هیچ چهارچوبی وجود نداشته که اونها بخوان اون رو به پیش ببرن.‏
‏ به عنوان مثال ما درباره اش بارها و بارها در قسمت های مختلف در ویژه برنامه ها صحبت کردیم.‏
‏ وقتی ما مواجه میشیم با اسلام، اسلام یک چارچوب اخلاقی رو تعریف میکنه، حالا میگه ما اینها رو اخلاق میدونیم.‏
‏ به عنوان مثال مبحث دروغ.‏
‏ به عنوان مثال نکشتن دیگران.‏
‏ این رو به عنوان یک چارچوب اخلاقی با دیگران مطرح میکنه، اما هیچگاه به این چارچوب اخلاقی پایبند نیست.‏
‏ چرا که اگر دروغ رو مطرح میکنه در کنارش تقیه رو مطرح میکنه.‏
‏ فریب و حیله و خدعه و نیرنگ در میدان جنگ رو مطرح میکنه حتی در دل خود قرآن.‏
‏ خب شما میبینید که به سادگی چارچوب اخلاقی که شکل گرفته رو از میان میبره.‏
‏ یا اگر میاد در باب کشته نکشتن دیگران صحبت میکنه.‏
‏ به عنوان یک چارچوب اخلاقی بلافاصله در دل قرآن در باب به خواری کشتن کافران صحبت میکنه.‏
‏ یعنی برای این چارچوب اخلاقی خودش اما و اگری میذاره که در نهایت خود این چارچوب اخلاقی رو از میان برمیداره.‏
‏ اگر شما بر یک ایده ی اخلاقی نه کشتن دیگران باورمند هستید، این نکشتن دیگه نمیتونه شروطی داشته باشه چرا که هر شرط ‏این میتونه از میان برنده ی اون اخلاق باشه.‏
‏ یعنی شما نمی‌توانید بگویید من با اعدام مخالفم اما اعدام مثلا متجاوزین اشکال ندارد.‏
‏ باید آنها را اعدام کنید.‏
‏ خب شما با این ارزش اخلاقی مشخص که نکشتن دیگران تحت هیچ شرایطی هست موافقت ندارید و خودتان به نوعی رد ‏کننده این اخلاق هستید.‏
‏ پس ما نقطه تمایز بین ادیان و نگاه الهی و انسان را در دل همین موضوع مشخص اخلاقی حالا باید پیدا کنیم.‏
‏ حالا انسانی که سعی کرده به واسطه افکار خودش یک نگاه اخلاقی را به وجود بیاورد.‏
‏ این نگاه اخلاقی که قاعدتا از همه جای دنیا، از همه نگاه های دنیا، از همه فرهنگ ها سرچشمه گرفته، گاها در جایی یک ‏موضوع مشخصش قدرتمند بوده و یک موضوعش هم کمرنگ و بی ارزش بوده.‏
‏ گاها با حتی وجود تناقضات و پارادوکس ها هم وجود داشته و حتی در دل خود ادیان هم عناوینی از این عناوین وجود داشته ‏اما کامل و درست اجرا نمی شده و این پایبندی به این چارچوب اخلاقی وجود نداشته.‏
‏ پس ما این ریشه های اخلاقی رو می تونیم در بین زیست اجتماعی انسان ها در طول تاریخ مشاهده کنیم.‏
‏ چه در دل ادیان، چه در دل فرهنگ های مختلف، رسوم و فرهنگ های کهن و در جای جای جهان که وجود داشت.‏
‏ پس ما با اعتقاد و باور به این چهارچوب اخلاقی دینی رو تصویر می کنیم تحت عنوان انسان.‏
‏ حالا بیایید در باب این چارچوب اخلاقی مشخص و شناخته شده در باب اون مبانی اصلی صحبت کنیم.‏
‏ یکی از بزرگ ترین مبانی این چارچوب اخلاقی، آزادی و آزادگی است.‏
‏ یکی دیگه باور به برابری و عدالت است.‏
‏ یکی دیگه اش مهر و محبت و کمک کردن به دیگران است.‏
‏ با توجه به همین سه مبانی مشخص، حالا بیایید این انسانیت را با حیوان مقایسه کنید.‏
‏ ما گفتیم، صحبت کردیم، گفتیم اگر ما بخواهیم حد تمایزی بین انسان و حیوان قرار دهیم، چیزی که برای ما قابل دسترس ‏هست قاعدتا عقل انسان هست و این ناطق بودن انسان هست که برای همه به نوعی عیان هست.‏
‏ حالا وقتی ما در باب این انسانیت صحبت می کنیم یک چهارچوب اخلاقی را با توجه به تفاسیری که گفتیم تمایزی برای ما ‏ایجاد کرده، از آن نگاه الهی و آن اخلاق هست.‏
‏ حالا این المان مشخص آزادی و آزادگی، برابری و عدالت و در کنار آن مهر و محبت و عاطفه و کمک به دیگر است.‏
‏ حالا آیا شما در دل این موضوع تفاوت و تمایزی با حیوانات درک کردید؟ لمس کردید؟
‏ آیا ما در طول زیستمان این آزادی و آزادگی را در وجود حیوانات لمس نکردیم؟ ندیدیم.‏
‏ آیا این میل به آزادگی، این میلی که ما حتی در تشبیهات مون، در تصویر هامون، در دل دنیای هنر برای آزادی، باز هم دوباره و ‏دوباره تصویرگر پرواز و آزادی پرندگان هستیم، آزادی در وجود حیوانات است.‏
‏ این آزادی که در برابرش حصر و اسارت داشته.‏
‏ آیا شما در دل حیوانات حصر و اسارت را می بینید؟
‏ آیا به اسارت بردن یکدیگر را می بینید؟
‏ آیا اگر می بینید با انسان قابل قیاس است با تاریخ انسان؟
‏ انسانی که در یک چارچوب مشخص تعریف شده، در طول تمام این سالیان، انسانی که قاعدتا بخش عمده ای از عمرش که در ‏این چهارصد پانصد سال گذشته و بعد از گذشت رنسانس نیست، انسانی که یک عقبه بلندی دارد از ده هزار سال پیش.‏
‏ حالا بیایید با هم قیاس بکنیم.‏
‏ در این ده هزار سالی که ما به عنوان تاریخ مدون زندگی انسان ها می شناسیم، آزادی و آزادگی در دل انسان ها معنا می‌شود یا ‏در دل حیوانات؟
‏ انسان ها آزاد بودند یا حیوانات؟
‏ انسان ها دیگران را به اسارت بردند یا حیوانات؟
‏ انسان ها زندان ساختند یا حیوانات؟
‏ انسان ها مجازات کردند یا حیوانات؟
‏ و الی آخر.‏
‏ یعنی انتها ندارد.‏
‏ حالا شما مفروض داشتید خصایصی که مستثناء از حیوانات هست.‏
‏ به عنوان مثال حالا شما آمدید در باب این دین انسانیت صحبت کردید.‏
‏ با فرض بر این که یک سری خصایص متفاوت با حیوانات داشتید، حالا در دل این خصایص اخلاقی چارچوب های اخلاقی ‏آزادی را مطرح می‌کنید که قاعدتا کسی که سزاوار به آزادی و آزادگی است، حیوانات هستند.‏
‏ یا بیایید برسید به مفهوم برابری.‏
‏ حالا در دل برابری شما آیا این حجم از تقسیم که در دل انسان ها اتفاق افتاده را در دل حیوانات می بینید؟
‏ این قسم قسم کردن های بی نهایت زن از مرد، مرد از زن فقیر از غنی، دیندار از بی دین و الی آخر دنیای بی انتها از قسم کردن.‏
‏ از برتری طلبی.‏
‏ از میان بردن برابری.‏
‏ حالا باز هم در این اتفاق مشخص.‏
‏ در این مبنای مشخص از باور به اخلاق انسان آیا مستثنا از حیوانات است؟
‏ حالا برید در دل مهر، عاطفه، محبت و کمک کردن به دیگران.‏
‏ آیا انسان میتونه خودش رو مستثنا از حیوانات بدونه؟
‏ آیا این یک خصیصه ای است که فقط برای انسان است؟
‏ آیا تک تک این خصایصی که ما داریم نام می بریم و در نهایت ما رو به اون نقطه ای میرسونه که دین من انسانیت است، ‏خصایصی است مستثنا از دیگر جانداران.‏
‏ آیا در دل حیوانات این مهر و محبت وجود ندارد؟
‏ مهر و محبتی که ما تحت عنوان مهر و محبت مادری می شناسیم در دل حیوانات نیست؟
‏ آیا دیدن به کرات کمک کردن حیوان ها به هم خیلی کم تر از آن چیزی است که ما در زیست اجتماعیمون در دل این هشت ‏میلیارد جمعیت می بینیم؟
‏ آیا خیلی انسان ها دارن مهر و محبت و عاطفه بیشتری به همدیگه ابراز می کنن؟
‏ با توجه به جمعیتشون، با توجه به اتفاقات ریز و درشتی که می افته در کنارشون به نسبت حیوانات و اصولا ما برای مستثنا قائل ‏شدن خودمون از دیگر ابنای موجودات خوب، قاعدتا باید به یک خصیصه ای برسیم که متفاوت و متمایز است در دیگران ‏وجود نداره وقتی در دیگران وجود داره چگونه ما میتونیم خودمون رو مستثنا قرار بدیم؟
‏ اما در دل تمام این تفاسیر که خیلی میشه بیشتر دربارش صحبت کرد و دید که هیچ گونه استثنایی بین انسان و حیوان وجود ‏ندارد.‏
‏ در این مبانی مشخص اخلاقی حالا ما را به کجا می‌برد؟
‏ حالا ما را دوباره به نقطه ای می برد که در دل همین چهارچوب های اخلاقی ما روبه رو می شویم با تکریم انسان.‏
‏ حالا ما قرار است که به جایگاه انسان تکریم بکنیم.‏
‏ حالا ما قرار هست که جایگاه انسان را محترم بشماریم.‏
‏ حالا ما قرار هست که دوباره با همان چوب نادانی و حماقت الهی با همان فرمان جلو برویم.‏
‏ در دوران گذشته صحبت از اشرف بودن انسان بود.‏
‏ حالا صحبت از تکریم انسان هست.‏
‏ در گذشته ما خلیفه الله بودیم.‏
‏ حالا مبنای زیستن هستیم.‏
‏ حالا موجودی هستیم که جهان به خاطر ما از هم وجود دارد.‏
‏ همان مبانی، همان ارزش ها و همان ریشه ها دوباره در حال تکرار هست.‏
‏ دوباره این نابرابری و ظلمت در حال پیش آمدن و قدرتمندتر شدن هست.‏
‏ حالا وقتی شما مواجه می شوید با این اشتباه مصطلحی که جریان دارد و به نوعی جریان ساز در دل جماعتی است که خودشان ‏را متفاوت، پیشرو و روشنفکر به عنوان مثال در جامعه می دانند.‏
‏ بلافاصله با تکرار صحبتی که هیچ معنایی هم برایش قائل نیستند تکرار می کنند که ما دینمان دین انسانیت است.‏
‏ ما به انسانیت باور داریم.‏
‏ به دور از اینکه حتی بدانند این چه معنایی را دنبال می کند.‏
‏ بزرگ ترین زشتی هایی که در طول تاریخ اتفاق افتاده به دست کی بوده؟
‏ وقتی ما بخواهیم انسان را متمایز از دیگر جانداران بکنیم، اگر بخواهیم خصایصی را برای آنها نام ببریم که در دل دیگر ‏جانداران وجود ندارد، آیا خصایصی هست؟
‏ به عنوان مثال در دل آزادی و برابری و مهر و محبت؟
‏ یا تجاوز، قتل و کشتار، شکنجه، شلاق زدن و سنگسار کردن؟
‏ کدام کدوم یک از این مبانی ای که من نام می برم رو ما در دل حیوانات دیدیم؟
‏ آیا تا به حال دیدیم حیوانات حیوانات رو سنگسار کنند، شلاق بزنند و.‏
‏ حالا اگر ما بخوایم خصایصی، رفتارهایی، باورهایی و رفتارهایی در طول تاریخ رو حالا با دیگر ابنا با دیگر موجودات مقایسه ‏بکنیم، آیا آزادی و برابری و میل به مهر هست که ما رو متمایز از دیگر جانداران می کنه و یا این رفتارهای وحشیانه؟
‏ قرار نیست که ما در پی این باشیم که انسان رو دوباره باز هم زیر هجمه ای از انتقادات بگیریم اما قرار هم نیست دوباره باز به ‏خودمون غره بشیم و دوباره واقعیات رو نبینیم.‏
‏ دوباره بریم در اون چاه عمیق از سفاهت و بلاهت و حماقت و هذیان گویی که باز انسان رو یک مرتبت والایی بدیم و به ‏اشرف و اش رئوف و خلیفه و.‏
‏ بزرگ و با کرامت قلمداد کنید.‏
‏ حالا قرار هست که واقعیات رو ببین.‏
‏ چیزی که واقع هست رو ببینید.‏
‏ انسان در هیچ خصایصی از حیوانات برتری نداره که بخواد به اونها به خودش این برتری رو قائل بشه و در نهایت به واسطه این ‏برتری و شروع دوباره این لجنزار و مرداب ما رو غرق به این لجن و مرداب در برابر بکنه و دوباره ما رو درگیر در این نابرابری ‏های بی حد و حصر بکنه.‏
‏ حالا با توجه به این نگاه و این نگاهی که قرار هست دوباره انسان رو مبنا و اصل و اصالت قرار بده.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید که حالا قرار هست که این اصالت در وجود انسان باشه، اون چیزی که برتر از دیگران هست ‏انسان باشه، این اشرف و خلیفه انسان باشه، این برتر از دیگران انسان باشه.‏
‏ دوباره دروازه های برتری و از میان رفتن برابری رو باز کردید دوباره ظلم و تبعیض به میان خواهد بود.‏
‏ همون چیزی که ما شاهدش هستیم.‏
‏ آیا امروز این نابرابری کمرنگ شده؟
‏ در جوامعی که می بینیم قاعدتا به واسطه یک سری رفتارها و عکس هایی که انسان در طول این تاریخ داشته و این فعل و ‏اعتراضی که از خودش نشون داده، موضوعاتی رو بهتر کرده اما ریشه ها پابرجاست و ما دوباره شاهد این نابرابری ها و بی ‏عدالتی ها هستیم و این نگاه هم دوباره داعیه دار همین نوع نابرابری هست.‏
‏ پس اون زمانی که ما روبرو میشیم با یک صحبت پرتکرار باید درباره اش فکر کنیم و ببینیم که تا چه اندازه این جمله ای که ‏به کررات ما می شنویم و تکرارش می کنیم با واقعیت همسو هست.‏
‏ تا چه اندازه ما رو به اون دنیای واقعی نزدیک می کنه؟
‏ حالا چه مضراتی داره؟
‏ چه سودی می تونه داشته باشه؟
‏ یعنی شما در نظر بگیرید این دین من انسانیت چه سودی به حال ما می خواد داشته باشه؟
‏ چیزی که دور از واقع هست.‏
‏ چیزی که ما رو در اوهام و خیال به سمت نابرابری می بره.‏
‏ چیزی که دوباره برتری طلبی رو بیدار می کنه.‏
‏ چیزی که چیزی که ما می دونیم با به میان آمدن برتری برابری از میان خواهد رفت.‏
‏ قاعدتا در باب این مسئله به کرات می شه صحبت کرد.‏
‏ من در ویژه برنامه ای که در آتی پیرامون جهان مدرن خواهم داشت در باب این مسائل بیشتر صحبت می کنم چرا که اونجا ‏تیغ پیکان انتقادات ما بیشتر سمت انسان گرایی هست و اون انتقادات اون اعتقادات مدرنی که در جهان به وجود آمده.‏
‏ اما در این برنامه سعی کردیم فقط این مبنا رو باز کنیم که دوباره و دوباره بگیم که در باب مسائل باید فکر کرد، شک کرد، ‏تحقیق کرد و این روحیه ی پرسشگری و انتقاد رو در خود.‏
‏ بزرگ و بزرگ تر و با عظمت تر کرد که راهگشای ما برای آینده ای بهتر است.‏
‏ در این انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست داشتید این صدا شنیده بشه و این راه تغییر شکل بگیره ‏می تونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا، افکار، عقاید و باورهای خودم رو تحت عناوین کتاب ‏هایی به رشته تحریر در آورد.‏
‏ این کتاب ها به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.‏
‏ میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این راه تغییر شکل بگیره و ‏اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏