در میان تخت چندی غلت زد و با تمام قدرت پتو را به روی سرش کشید
صدای پای مادرش را میشنید، برای بیدار کردنش آمده بود و حالا تمام خیال را به دست داد تا خود را به خواب بزند
با خود گفت
اگر صدایم کرد بر نخواهم خواست و خواهد رفت و اگر در میان پتو تمام گرمای وجودم را بیرون دادم و عرق کردم دیگر بی معطلی خواهد رفت،
حالا که صورتش سرخ و عرق همهی وجودش را گرفته است مادرش به بالینش خواهد بود به کنار زدن پتو فریاد خواهد زد
عزیزکم چه شده است؟
عزیز آخرش نقشه را عملی کرد و حالا با خیالی آسوده در جای خواهد بود، خواهد خفت و آن روز زمستانی را به گرمای پتو خواهد داد و به یاد حزیز خواهد ماند، آیا او هم به مدرسه نرفته است؟
آیا او هم توانسته مادر را فریب دهد و کمی دورتر با هم باشند
در میان همین حال و هوا بود که خوابید
قمارِ هیولاها در ماشینِ بمبسازی
او خواب دید که هیولاها به جان هم افتادند
مردی زردموی و بیمار که بسان قماربازان بود تمام کارتهایش را روی میز گذاشت، آخر چند روزی است که هیولایی برایش مدام میخواند پیروزی برای ما است
پیروزی برای آنان است، آنان که دیوانهوار به جستار خون آمدهند،
بو میکشید، او تمام بمبها را بو میکشید تمام نارنجکها را بو میکشد بوی خون مرده در میان آنان ردای قدرتش بود که دیوانه و مستانهوار او را به میان میدان میخواند
من در میانشان،آنجای که به قرارگاههای جنگی خود میرفتند رقص مستانه و شهوانی میان جنگ افزارهایشان را دیدهام
همتایشان در دورتری همه را به خون ماشین ساختن بمبهای جنونواری بدل کرده است،
او ریشی سپید و بلند با ردایی سیاه و دیوانه وار داشت و در حالی که ماشین بزرگی برای ساختن بمبها ساخته بود، همه را به اندرونش خواهد داشت
من دیدم که این هیولاها با تمام کینهای که در بوقها میدمیدند، دست در دست هم، تسمههای این ماشین را سفت میکردند. یکی باروتِ نسیان میآورد و آن دیگری کبریتِ جنون؛ آنها در تاریکیِ اتاقهای فرمان، با خون بیشمار جانان قراردادِ بقای خویش را امضا میکردند. ماشین، زبانِ مشترکِشان بود؛ زبانی که در آن جان تنها سوختِ ارزانقیمتی است که موتورهای قدرت را به حرکت وا میداشت
کابوسِ عزیز و بیداریِ حزیز
عزیز تکان میخورد، در خواب میان کابوس دیده بود مردی بدصورت و بیمار را، باری زرد روی است، باری سپید موی است و روزی سفید روی است، ریشهای بلندش را خواهد بافت و او بافته ریش در برابر ماشین بزرگی ایستاده که بمب میسازد، خوشه خوشه باروت میدارد و همه را به میان سوختش خواهد داد
او فوج فوج کودکان را بزرگان را دیوانگان و خودفروختگان را، بیخانان و خانهداران را در میان مچاله سیاه جامهداران را درون ماشین کشت خونینش کرده است،
حالا میریزند میخورند و میبرند و عزیز مادرش را در میان یکی از همان کیسههای سیاه دیده است؟
نمیدانم، اما عزیز حالا هر بار هزاران هزار جان را در میان این ماشین ساختن جنون دیده است، همه را به اندرونش فرو داده و از برونش سپیدار بمبها را موشکوار برون خواهند داد و ضربت اول خانهاش را دریده است، مدرسهاش را چیده است، بیمارستانش را بریده است
عزیز حزیز را دید، صحن میناب را دید، دوستانش نتوانستند مادران را مجاب به بیماری کنند،
کاش ههتان امروز بیمار بودید، کاش آرام ویروسی به جانتان بود و همه را خانهنشین میکرد و جنون قماربازان جان را، تن شما سیراب نکرده بود که کرد و عزیز میبیند، در میان شهوت آلودهی مجانین که یکدیگر را آغوش میگیرند، میبیند،
او حزیز را دیده است، او به یاد بازی دیروزشان خواهد دید
دنبال هم میکردند، شاید در میان اسکرینهای بزرگی تفنگ در دست داشتند و دنبال هم میکردند، شاید با بمبهای خیالی در میان بازیها، مجاز را واقع و واقع را مجاز کردند و حال حزیز در میان آوار مدرسه تکان نخواهد خورد و عزیز او را خواهد دید هر روز خواهد دید
کسی چه میداند، شاید آنقدر در گوشش خواندند همان ریشداران سفاک که او بدل به انتحاری در خیابانها شد که خون ریخته حزیز را باز پس گیرد، شاید خون آشامان مدرن جهان پیش رو آنقدر در گوشش خواندند تا به اشارت دکمهای بیشماری را خونین تن به زمین به کامشان در میان سوختهای جنونشان کارخانهی بمبهایشان کرد و حزیز را برایش دوباره ساختند
آزادی در نجاست و تجارتِ خون
من در میان این جنون دوار قدرتخواهان میبینم که میرقصند، اخرش یکی از هیولاها مرده است
عزیز را هم به میدان آوردهاند
عزیز برقص ، هیولا مرده است
عزیز دستانش را تکان خواهد داد، کمرش را تکان خواهد داد، صورتش را تکان خواهد داد و زمین تکان خواهد خورد، من صدای نالان عزیز را دوباره خواهم شنید که مرثیهاش از زبان دوستش خواهد بود
آن دو از این مجانین میدانستند؟
شنیده بودند؟
اما من ندای آرام یکی از زیر آوار ماندگان را شنیدهام، او میگفت تا به شما بگویم، حصاری بسازید و دور تا دورش را آهن کنید، به فنسهای بزرگی مرزی میان مجانین خونخوار بسازید و آنگاه همهی هیولاها را میانش کنید
حالا زمان مبارزه است، بدرید یکدیگر را و با خون خودتان این مناره جنون را بسازید و دست خون آلودتان را از گردههای بیشمار جان برکنید لیکن هیولا شادمان است
من در میان اوراق بی بهای جان که در دستانشان تکان میخورد، در میان نقره فام پردهی جنون و جعبههای جادو، در دل تمام سطوح نورانی و اسکرینهای جعل میبینم که به تعداد قتل خود مینازند، هر بار بمبها را نشان خواهند داد و دندنهای تیز شده را به گلوی دشمن در پیش فرو خواهند برد،
چند مدرسه منفجر شده است؟
چند بیمارستان؟
چند خانه، در میان وطن عزیز یا در دل میهن حیفای حزیز
میدانید؟
میخواهید ببالید به تعداد کم جنازههای امروز
میخواهید شادمان باشید که تعداد کشتگان در میان جنگهای امروز کمتر از سوانح رانندگی است؟
میخواهید همه با هم در خیابانها برقصیم و شادی کنیم که هیولا مرده است؟
این تشنگان خون جاه خویش را بر جنازهها خواهند ساخت و به اول و آخر ندایشان تنها بوی مرگ و خون جهان را پر خواهد کرد و من ندای درد آلوده بیمارهای کوچک و بزرگ را بسیار شنیده که آزادی را در این نجاست دیدهاند
لالایی برای آوارهای میناب
آزادی را لگدمال نکنید
او را امان دارید از زبان حصرالوده و میلههای دندناتان که در گلویش جا مانده است، در حالی که آزادی را پاره پاره میکردند، هیولاها با هم سرودی خواندند که مضمونش این بود
آی مردم دنیا، بیایید حقوق بشر آوردهایم، بیایید و سهمتان را بگیرید، برایتان آزادی آوردهایم
آزادی پاره پاره شده را از بالای بلندایی برای بیشماری از مسکینان زندگی میریزند و آنان به هوا خواهند پرید خود را بر زمین خواهند انداخت لول خواهند خورد و با سری بر زیر در حالی که دستان در برابر را بوسه میزنند سهمشان از آزادی را خواهند گرفت
در میان شادی و هیاهوهایتان مجانین جهان
ای ریشداران در میان قعر غارهای تاریک دنیا و ای بزرگان ملول جهان مدرن در برجهای شکیل امروز در دل شادی از مقاومت تا بخشش آزادی بی اهمیت ترین دورانها نیز افتاد،
دیروز چندی کودک مرد،
جانهایی دریده شد که خواستهشان تنها زندگی بود بسان بیشماری از حیوانات که در لجن نام انسان واماندهاند، وانهید مارا، رها کنید و به میان فنسهایتان بروید آنقدر یکدیگر را بدرید تا شادکامترین دنیا باشید که خون، شادی شما را خواهد ساخت و من پتو را به روی سر آوارهای میناب خواهم کشید تا بخوابیم و این نام نامی جنون آدم را نشنویم که در گوشمان مدام ناله از حرص و آز کرده است،
من برایتان لالایی خواهم خواند که بیداری دوران را خواهد ساخت من روزی را خواهم کاشت که جان یگانه ارزش دنیا است و مجانین در فنسها دنیا را خواهند دید و اگر آرام بودند به جهان باز خواهند گشت به خون ریختهی بیشمارتان سوگند روزی را با عزیز و حزیزان خواهیم ساخت که یگانه ارزش میانش جان است



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: