دنیایی پر از گرد و غبار طویل و بزرگ، بیابانی برهوت،
نه بیابان نیست
چیزی شبیه به بیابان است
نه شبیه به زمین است و نه آسمان
جایی برای گذاشتن پای بر روی آن نیست لیک انگار در زمینِ بیابانی پا نهادهای
هوای گرگ و میشی که معلوم نیست آیا گرد و غبار آن را احاطه کرده و یا جسم و تن فرشتگان
دیدن سیل بیشماری از انسانها که دیگر همدیگر را نمیبینند و قادر به سخن گفتن با یکدیگر نیستند لیک شمارشان اینقدر زیاد است که گویی گاهی روی هم سوارند
به هر کجا چشم میبری، انسانهایی هستند منگ و گنگ که به این سو و آنسو نگاه میکنند و به دنبال جایی آشنا برای شناختناند
خاطراتی گنگ و کوتاه از ذهنشان میگذرد که نمیدانند از چه زمانی و مکانی است که در این برهوت بیآب و علف اسیر ماندهاند
انسانها به کنجکاوی به هر سو میروند و گهگاه از هم رد میشوند و هیچ احساس نمیکنند که کسی در نزدیکی آنهاست
راه انسانها در این برهوتِ طویل به سوی دالانی عظیم میرسد که دور و اطرافش را دیوارهایی بزرگ و ارغوانی احاطه کرده است، انسانها با عجلهی بیشتری راه میپیمایند تا شاید چیز تازهای بجویند و از رسیدن به این دالان احساس خشنودیکنند
گویی خاطرهای برای آنان زنده شده، شاید در ضمیر ناخودآگاهشان در گذشتهای دور این راه را دیدهاند و به تعقیب انتهایش در کنکاشاند
لیک انتهایی نیست برای جستن و این چرخه بار دیگر آنها را به همان برهوت و در ادامه به میان همین دالان ارغوانی میکشاند و این سیر دوار همینگونه راه میپیماید
گروهی باز میایستند و گروهی راه عوض میکنند که هیچ فایدهای در آن نیست و باز هم آنان را به همین چرخ گردون رهسپار میدارد.
عجلهی آنان برای به پایان رساندن این راه سرآغاز همین مسیر و انتهایش بار دیگر به سرچشمه همین راه است
انسانهایی گنگ و منگ که چیزی را به یاد نمیآورند و توان سخن گفتن با کسی را ندارند لیکن برخی از آنان با خود در ذهن سخن میگویند و برخی آرام به گوشهای خزیده و فکر میکنند
عدهای فریاد زنان با خود با جهان پیرامونشان در حال سخن گفتناند لیک از هیچجا و هیچکس صدایی نمیآید و آنان دیوانهوار فریادها را از نو سر میدهند و گهگاه پژواک صدایشان به گوش خویشتن میرسد و سرمست به آن گوش فرا میدهند تا شاید این جواب گمشده آنان و یا پاسخ تازهای باشد، لیک صدایی نیست.
این سیر دوار و عبث کماکان ادامه خواهد داشت تا خسته به گوشهای بنشینند
خسته، شاید آنها خسته نیستند و احساسی ندارند که در آن خستگی را تعریف کنند،
برخی باز سراسیمه برمیخیزند و به جست و خیز میپردازند
گاه از خود میپرسند دنبال چه میگردیم و پاسخی برای این سؤال در وجودشان نیست
حس انتظار در نگاهشان موج میزند
انسانهای زیادی که یک به یک با حس انتظار در پشت دربهای بسته بدون دیدن هیچ درب و راه و چاهی نشستهاند و به آسمان مینگرند و زمین میبینند
بر آسمان عروج میکنند نه به زمین آمده فریاد میزنند و هیچ از پیش نبرده بازهم در شرف همان راه نخستیناند
صدایی از آسمان بلند و رسا به جملگیِ آدمیان رسیده است
گویی جماعتی از فرشتگان در حال ستایش خدایند و بلند فریاد میزنند:
خدا بزرگ است
و شاید این همان صدای خداست که امروز جلوهای تازه به خود گرفته،
بلند فریاد بزنید، بگویید که چه کسی بزرگ است
چه کسی صاحب تمام جلال و جبروت این جهان هستی است
چه کسی صاحب این دادار عظیم و خالق آن است
رو به تمام فرشتگان میگفت و آنان فریاد میزدند:
خدا بزرگ است
دیدید چگونه دنیای ساخته شده به دست انسانها را به چشم برهم زدنی نابود کردم
دیدید چگونه به جهان ساخته شده به دستشان نیشخند زدم و عصارهی سالیانی ساخت و سازشان را به یک لحظه کنفیکون ساختم
آری این است قدرت بیحد و اندازه خدا
این است خدا که مالک روز جزاست
و این احمقها نفهمیدند که به سرعت خداوند کریم با قدرت عظیمی که دارد میتواند زندگی آنان را برهم زند و نظم و نظامشان را نابود سازد
آری این خداست که آنان را به وعدهی دیرینش کشت و دوباره زنده کرد و به عرش پرجلالش کشاند تا آنان را مورد قضاوت قرار دهد
آری به راستی خداوند عادل و حکیم است
تقاص گستاخیهایشان را خواهند داد و خواهند دانست که با خداوند هیچکس یارای مقابله و ایستادگی ندارد
به همین زودی خواهند دید، آن همه والایی و بزرگی خدا را
خواهند دید و سر سجده بر پای این شاه بزرگ جهان، شاه شاهان فرو خواهند نشاند
جبرئیل رو به فرشتگان با اشارتی آنان را به فریاد وا میداشت و فرشتگان فریاد میزدند:
خدا بزرگ است
و خدا پیروزمندانه از این سوی قصر به آن سو میرفت
اشتباه از خود من بود، آنجا که اینان را امان دادم، آنجا که بر آنان تخفیف قائل شدم
آنجا بود که اینان از خود بیخود شدند و در برابرم جهان ساختند،
جهانِ آرمانی
آرمان یعنی خدا و جهان آرمانی یعنی جهان خدا
و همگان باز فریاد زدند:
خدا بزرگ است
هر اتفاق به زمین تنها به اذن من هموار شد و هیچ در این دنیا انجام نخواهد یافت مگر به اذن من
فرشتهای که در کنار اسرافیل بود رو به او گفت:
همهاش به اذن توست، پس این کارهای انسانها هم به اذن تو بوده، دگر مجازات برای چه
اسرافیل رو به او کرد و گفت:
این سخنها را نزد خود نگهدار، خاطرت نیست از دیگر فرشتگانی که در برابرش سخن گفتند، از سرانجامشان آگاهی؟
خدا فریاد زد:
بدانید و آگاه باشید که جبرِ من این جهان و هر چه در آن هست را نابود خواهد کرد و هیچتن یارای برابری با خدا را نخواهد داشت و امروز دوباره همگان دیدید که صاحب و بزرگ دنیا کیست،
به همین زودی قضاوتِ انسانها شروع خواهد شد و خداوند بزرگ به وعدهاش جامهی عمل خواهد پوشاند
در همین بین همگان فریاد زدند:
خدا بزرگ است
و خدا شادمان و رضایتمند از این روزگار آرام خویشتن به اندرونِ قصرش رفت.
در میان برزخ که انسانها سرگردان و گنگ در حال راه رفتن بودند، ناگهان صدای صوری بلند شد و از میان خاک انسانهای بیشماری سر برآورند و به مثابهی دیگران به آرامی و بیصدا راه رفتند،
گویی مسخ شده بودند، در این دالانِ بیانتها به پیش رفتند و ناگه صدای صور دوم خداوند شنیده شد،
گویی در همین نزدیکی اتفاق دیگری در حال وقوع بود، در میان این سیل از انسانها که همچون همدگر گنگ و منگ در حال پیشروی بودند، مردی آرام در گوشهای خزیده بود و به اطراف نگاه میکرد و چشمان جستجوگرش در پیِ کنکاش طریقتی تازه بود
به هر سو و مکان چشم میدوخت تا راهی بجوید، گویی او مثال دیگران مسخ نشده بود و شاید در میان مسخ شدن خویشتن را میجست
بیقرارتر از همه گاه و بیگاه به اطراف نگاه میکرد و بایدی برای خود صرف کرده تا حتماً طریقتی بجوید و از دیگران بیشتر بر این خواسته پافشاری میکرد،
سیمایی آشنا داشت، مثل بیشتر انسانها، گوشهای نشست و آرام به آسمان چشم دوخت و زیر لب آرام زمزمه کرد
اینجا، من، آرام، دنیا، آرمان، جهان، سکوت، جهنم، خدا
آری، خدا
کلمات گنگی در میان لبانش شنیده میشد، گویی از میان آنها در پی جستن حقیقتی بود و باید به همین زودی آن را بجوید و بر آن ریسمان چنگ زند که سرانجام زیر لب گفت:
پاشا
آری پاشا و اینجا برزخ است،
پاشا خود را جسته بود و حال میدانست به کجا آمده و تا زمانی دیگر چه اتفاقی در کمین او و دیگر انسانهاست
بیمهابا و سراسیمه از جای برخاست و به سوی دیگر آدمیان که حال او میتوانست آنها را ببیند شتافت
یک به یک را صدا میزد و در برابرشان فریاد سر میداد:
برخیزید اینجا قیامت است، باید به پا خیزید و آرام ننشینید
اما آنان مسخ شده و هیچ صدایی از او نمیشنیدند
هر چه او بیشتر فریاد میزد، آنها آرامتر و بیصداتر، بی هیچ واکنشی از کنار او میگذشتند
در همین بین صدای شیپورهایی بلند به گوش رسید، صورها دمیدند و آهنگی از مرگ در آسمان پیچید
همه انسانها در جای خویش ایستادند و از حرکت بازماندند
پاشا از این واکنش انسانها فهمید که قضاوت خدا نزدیک است
دیگر تقلا نکرد و آرام بر جای خود ماند،
انسانها آرام ایستاده و بیحرکت در جای مانده بودند و فرشتگان به پیشاروی آنان میآمدند و به رخسارشان مینگریستند و آنان بیهیچ واکنشی تنها به آسمان چشم دوخته بودند
صدایی رسا از آسمان بلند شد که:
خدا بزرگ است
همه به خاک افتادند، جز یک نفر
پاشا
فرشتگان دورهاش کردند و او را به چنگ گرفته و به آسمان بردند و دیگران بیتفاوت و آرام در خاک افتاده فریاد میزدند:
خدا بزرگ است
در قصری پرجلال و جبروت که دیوارهایش به رنگ ارغوانی بود، بر تختی بزرگ و عظیم، خداوند عادل و یکتا نشسته بود و دور و اطرافش را فرشتگان گرفته بودند، همه در اطرافش در حال حمد و ثنای این قدرت مطلق بودند، برخی کرنشی کرده تعظیم میکردند و برخی به خاک افتاده و همه فریاد میزدند:
خدا بزرگ است
و خدا با نگاهی مسرت بار به آنان چشم میدوخت و شادمانه لبخند رضایتی در گوشه لبانش جا خوش کرده بود،
در برابر خدا در زمینی بسیار کوتاهتر از جایگاه والایش، پاشا ایستاده بود، خدا پس از نگاهی به اطراف، چشم به پاشا دوخت و فریاد زد:
بیوجود، چرا در برابر جبروت و والاییِ خداوندت به خاک نیفتادهای، به خاک بنشین و سجود و طاعت و عبادتِ این والامقام کن که والاترین ارزش در جهان، پرستش او است
پاشا گفت:
والاترین ارزش در این جهان، همانا آزادی است و احترام به قانون والای آن
خدا فریاد زد:
گستاخ دهانت را ببند تا سرب داغ درونش نریختهام، حمد و ثنای خدا گوی که این زبان تنها برای همین منظور ساخته و پرداختهشده است.
جبرئیل نجواکنان در گوش خدا زمزمه کرد:
بارالها این همان گستاخی است که در صور شیپور قضاوت نیز به خاک نیفتاد
و خدا فریاد زد:
میدانم این بیوجود کیست،
تو تا چه حد گستاخ و بیپروا شدهای که در برابر خالق زمین و آسمانها بر خاک نیفتادهای، آیا خویشتن را والاتر از او میبینی
و تا پاشا خواست کلامی بگوید، خدا فریاد زد:
تمام تار و پود تو از برکت وجود و خواستن من است، تو چیزی جز ذرهای خاک نیستی
پاشا بلند فریاد زد:
همین مشتی خاک توان مقابله با تو خواهد داشت و میتواند، تمام ساختههایت را …
و خدا دیوانهوار از جای برخاست و به سمت پاشا رفت و فریاد زد:
سرانجامی سخت در انتظار توست، در پیش و در برابرت روزگارانی خواهی دید که سرورت شیطان نیز همانند او را ندیده بود این میلیون سال عذاب شیطان در برابر تو و عاقبتت هیچ نخواهد بود تا بدانی خدا تا چه حد بزرگ و با جلال است و توان رام کردن هر حیوان و حیوان صفتی را خواهد داشت
پاشا با شنیدن نام حیوان، به فکر فرو رفت و در افکار از هم گسیختهاش به دنبال حیوان بود
کجایند آنان که بیهیچ درکی به جهان آمده و روزگاران درازی به عذاب زیستهاند، حال فرجامشان چه خواهد بود
و در همین افکار بود که ناگه خدا فریاد زد:
این یاوهگو باید درس عبرت تمام آدمیان گردد تا همگان بدانند پاسخ ناسپاسی و تمرد از نعمت و فرمان خدا چه خواهد بود تا جهان هست او باید در عذاب بیکران و عقوبت دردناک خدا بماند نه در میان جهنم که در میان آدمان و در میان افکار آنان، باید ببینند و بدانند عقوبت خدا تا چه حد دردناک خواهد بود این عذاب پایان نخواهد داشت هر چه به آدمیان وعده دادم بیشتر از آن را به او فدیه خواهم داد تا از بودنش و ماندنش در جهان بیشتر احساس مرگ کند و چه بسا بیشتر و بدتر از مرگ احساس درد کند
امروز، روز عدالت الهی است و خدا قضاوت میکند میان تمامیِ آدمان و کیفر بدکاران را خواهد داد و جایگاهی آرام برای دینداران در نظر گرفته که همانا بهشت برین خواهد بود که نهر شیر در میان آن جاری است تا از نعمات خدا سیراب شوند و بدانند که خدا با نیکوکاران است
خداوند با جلال و جبروت بر تختی عظیم نشسته و در برابرش انسان میپذیرد و انسانی که به درگاه او رسیده سر به خاک میساید و نالان و مغموم از او طلب عفو و بخشش میکند و این یزدان بزرگوار از زشتی و گناهش شاید گذشت کرد و به او جایگاه والا بهشت فدیه داد که بخشش و کیفر همه آدمیان در دستان و ارادهی خداوند بزرگ آسمانهاست
و آن تنی که در برابر خدا به خاک ننشیند، چه فرجامی خواهد داشت
آتش سوزان و سرب داغ و چه دردناک است عقوبت خدا
جبرئیل به آرامی کنار خدا نشسته نجوا میکرد
هر تن به سوی خدا میآمدند جبرئیل از آن شخص میگفت، از کرده و نکردههایش و خدایی که فرمان میداد تا اعضا و جوارح بدن او سخن بگویند
از کارهای او سخن به میان میآمد و عدل الهی از وجودش حکم بر برائت یا مجازات او میداد و اینگونه قضاوت پاک خدا بر جهانیان تداعی میشد،
هر کس به جایگاهی که برای آن زاده شد بود میپیوست، خدا فریاد میزد:
من سرنوشت و مبدأ مأخذ جهانم
و باز کمی بعد میفرمود:
من سرنوشت شما را بدین گونه نوشتهام تا در جهان زندگی کنید و به کیفر و پاداش در این جهان برسید
این طوماری عظیم از پیش نوشته شده است بدین گونه که جبرئیل میخواند و هر کس به سوی راهی که خداوند کریم از دیرباز برای او مقدر کرده میرفت بی هیچ حرف و سخنی
و محاربانی به سوی خدا بیدست و پا آمده و حال باید بسوزند و درد بکشند که پاسخ به دیوانگیهایشان است
آنان بودند که در برابر خدا قد علم کردند و خواستند ذرهای از جلالش بکاهند و پاسخ خدا چه دندانشکن است
جبرئیل:
خداوندا این موجود خاکی در زمین کارهای زشت و ناپسند کرده او در زندگی باعث قتل و جنایت و پرورش این دیوانگیها شده است و زنان و کودکان را بیعصمت وعفت ساخته پدران از فرزندان و فرزندان از پدران جدا ساخته لیک اوست که برای طریقت راه شما از جانگذشتگی کرد و به فرجام جان را برای راه شما ارزانی داد
و خدا رو به جبرئیل فریاد زد:
ای احمق، او فرزند ماست، جایگاه رفیعش همانا بهشت برین خواهد بود که جایگاه سربازان خداست، دگر از این زشتیها چیزی پیش من مگوی که آنها شاید وسیلهای برای رسیدن به ارزشی والاتر بود و از این کردهها هم او و هم من تبری میجوییم که این زشتیها کار خدا و یاران خدا نیست و نخواهد بود،
بهشت برین جایگاه توست فرزندم
جبرئیل:
آن دیگری در زندگی آرام و به دور از هر کژی به درازای عمر طولانیاش تلاش کرده تا جایی که توانسته به دیگران کمک کرده لیک امروز در برابر شما به خاک نیفتاده و در آن دنیا طاعت و عبادت شما نکرده است،
خدا فرمود:
خاموش باش ابله، جایگاه ابدی او همانا جهنم خواهد بود و باید سالیان دراز بسوزد و بداند که والاترین اصل در دنیا همانا پرستیدن روح بیانتها و در خاک بودن در برابر خالق جهان است.
جبرئیل:
بارالها، چه حکمی در باب آرمان جهانیان خواهید کرد؟
بیوجود در برابر من از آن فرومایگان دم مزن، آنان همگی در آتش دوزخ خواهند ماند و سوخت بیآنکه به هیچ کردارشان رسیدگی کنم، جایگاه ابدیشان جهنم سوزان خواهد بود و هر که در از بین بردن نام من تلاش کرده و برای آن جهان کذایی و پیشبردش کاری کرده است در قهقرای دوزخ منزل خواهد کرد،
این حکم جمعی را برای آنان عملی سازید، همه را به جهنم بفرستید که لایق همان جایگاه هستند
ساعات طولانی و دراز، شاید روزها و ماهها به این عدل الهی ادامه دادند تا قضاوت خدا بر همه آدمیان روان شود
خدا خود به تنهایی حکم بر انسانها میداد و جبرئیل از زندگیشان میگفت و خدا که گهگاه حکم دسته جمعی برای عدهای میداد و در این پیشبرد و زودتر به منزل نشاندن قضاوت چه کمک ارزندهای کرد و خدا از این همه تدبیر و حکمیت به خویشتن میبالید و فرشتگان از داشتن چنین خدایِ دانا و حکیمی به خاک میافتادند و سجدهکنان فریاد میزدند:
خدا بزرگ است
گهگاه میشد که کسی از انسانها در برابر خدا به خاک بیفتد و سجده شکر به جای آورد و از او طلب عفو کند، وابسته به شرایط و حالِ خدا در آن لحظه واکنشی میدید، گاهی بهشت برین و گاهی فریادهایی بیامان نصیبشان میشد که خدا عادل و حکیم است
در میان این قضاوت خدا که نه،
کمی پیشتر گهگاه میشد فرشتگان به سخن بایستند و از حکم اشتباه دربارهی همجنس و دیگر جانداران سخن برانند اما حال که خداوند بزرگ آسمانها جلال و جبروت دیرینش را باز پس گرفته و شاید از همیشه قدرتمندتر بود فرشتگان تمامیِ محاکمهها را میدیدند و اگر سخنی هم داشتند لب میگزیدند و لام از کام نمیگشودند که حال نجوای سمیع و بصیر بودن خدا در گوشهایشان طنینانداز بود و در برابر این خالق باید خاموش بود که او عادل و حکیم و سمیع و بصیر و مختار و بزرگ است.
ابتدای این قضاوت مسیح هم در کنار خدا نشسته بود لیکن بیشتر از چند صباح کوتاهی تاب دیدن و شنیدن نداشت و آرام و زیر لب از خدا شکوائیه میکرد جوری که تنها صدایش را خودش میشنید، با ادامه یافتن این قضاوت و عدالت خدا، دیگر تاب از مسیح ربوده شد و از قصر و دالان بیرون رفت و خدا با اقتدار بر این حکم و قضاوت پایان داد و همهی انسانها را مورد عَدالت قرار داد و برخی به بهشت و برخی به جهنم راهدار شدند.
و در پایان این قضاوت بزرگ خدا، همه بر خاک افتادند و آنهایی که نمیافتادند هم افتاده شدند و همه یکصدا و بلند فریاد زدند:
خدا بزرگ است
و خدا آرام به درون اندرونیِ قصر خویش رفت.