همه دنیای او تارک در این شهر

در این زشتی همو حصر است در دهر

درازای همه عمرش مصیبت

چنین بر خاک او مرد است حیرت

همه چیزی که از دنیا طلب داشت

برایش سالیانی او نفس کاشت

در این شهر پلیدی او ندید است

از آن چیزی نبرده بی‌نصیب است

همه دنیای او در شهر خاموش

نتاند پیشتر راهی رسید است

همه شهرش برایش هست زندان

همه دیوان به روی کار انسان

پلیدان شهر را آن لقمه جان کرد

ببلعیده همه جان و خزان کرد

به خاموشی همه را برده مجبور

به هر شادی مصیبت بود در زور

اگر با عشق او را پیش راه است

یکی صد تا نفر پاسخ به آه است

اگر او خورده می از آن شَرب شاه

به پشتش داغ دیده نام الله

همه حرف همینان زور و بر زور

همه آیین اینان داد مجبور

همه دنیا به امر و نهی راند است

نفس را در قفس در پیش خواند است

همه جان‌ها به این زندان به حزن است

همه اندوه در کار و به مرگ است

ندارم کار و باری نیست آن نان

به دندان می‌کشم من خویشتن جان

نتانسته زنی را پیش دارد

نتاند سیر کردن خویش بارد

به شخصش هیچ در جانش نبد جان

ندارد احترامی کس بر او خان

نتاند صحبت و در پیش گفتار

ندارد حق به گفتن وای کردار

حقوقش هیچ تکلیفش پر و دار

همه جانش پر از تندی و کردار

به هر جرم خفیفی درد خورد است

همه جانش به رد تیغ مرد است

از این شهر نگون بخت و دلش تار

دلش از این زمانه سسخت دادار

دلش پرواز خواهد رام خواهد

به آرامی و او را بیش خواهد

نفس تنگ است در این دار زندان

همه جان و دلش خستست اذعان

بدینسان با دلی پر درد و هر روز

گذشتن خاک خواهد سینه‌اش سوز

و راهی جز تو در آن پیشتر رفت

گذشتن خاک او را در اثر رفت

گذر دارد از این خاک و از این شهر

برای رفتنش از خویشتن رفت

به راه سالم و در پیش ره نیست

بباید جستن او را در خطر زیست

پناه خویشتن در دورها دید

پناهی در دل آن شهرها زید

بدینسان پیش رفت و خویشتن گفت

رهایی جویم و این درد من خفت

به راه پیچ و خم داری که اینک

به رویش بیش بودا لیک بی‌شک

برای جستن آن دور این راه

گذشتن از همه زشتی خطر جاه

و با قدرت به پیش جان خود برد

به روی راه دیرین او قسم خورد

که یا جانش در این ره می‌سپارد

و یا راه جدیدی پیش کارد

بدین گفتن به پیشش راهبان بود

برای آن رهایی پیشخوان بود

به پای تن پیاده رفت آن جان

هزاری فرسخ از آن دور دستان

به سرما دست و جان در خاک و در درد

سیاهی جان او را کشت تن زرد

بدونِ آب و در آن خاک حیران

هزاری ره دویدن پیش بر جان

غذا را دور در آن دورها دید

به سرعت او دوید و هیچ ره نید

پیاده رفت او در پیچ و در راه

همه پا تاول از آن کوله‌ی راه

همه جانش پر از درد است تن‌خواه

به سختی درد دارد جان افرا

به روی آن زمین چشم و دلش بست

به سودای رهش آن خستگی رفت

به سرما راه او در پیش در دور

یکی آن رود از آن دورها بود

بیفتاده میان آب لرزان

به سختی دست داده پای بر آن

به پیش و سرد دستان و دلش ریخت

همه جانش سیاهی بود و تن دید

که دارد مرگ را با خویش برد است

هزاری مرده آن تن که مُرد است

برای جستن آن ره به فریاد

به خشکی خود رساند آه در باد

همه جانش پر از سرما است اینسان

خودش را او رسانده طاق و بستان

سرآخر او رسیده شهر در دور

همان آمال او را آرزو بود

نیامد پیش در رویش کسی بیش

نیامد تا بدو گل داده تن خویش

سرآخر آمده او را به ره برد

میان کاروان شاه و شه برد

هزاری تن مثال او است میدان

پناه شهر از آن‌ها است ایوان

کنار هم همه تن را در آن برد

به اردوگاه دوری در خزان مُرد

نه کس بر او نشانی و نه کس شاد

ندارد احترامی نیست فریاد

به رویش داده آن قرصی زِ نانی

به منت می‌خورد این جاودانی

به دورش آن حصار و میله‌ها راد

به چشمانش ببیند مرگ تن شاد

همه تن کودک و برنا و پیر است

همه در این سرا آن‌ها اسیر است

همه بی‌تاب جستن راه آزاد

به پیش این سرا آن‌ها اسیر است

نگاهی می‌برد بر پیش بر ماه

بر آن دور و گران بر آسمان شاه

همان رنگ است و آن تصویر در آن

همان زشتی و زشتی بود در آن

پر از درد است او را نیست امید

همه دنیای او را مرده تن دید

به سوی میله و در پیش فریاد

کجا آزادگی ای وای بر باد

به پیش آن حصارا جان تکان داد

به فریادش جهان را او نشان داد

ه سرعت پیش او پرواز بر راه

همه دنیای او خاکی و دلشاد

به آرامی و زندار است این تن

چه می‌خواهد رهایی وای بر من

به سودای همه آزادگی کیش

گذشتا از دل آن میله‌ها خویش

و فریاد نفرها ایست برجا

شنید و پیش در دریا و در باد

صدای آتش و او خویشتن گفت

به آزادی رسید و این جهان خفت