جعبه جادویی که دچار تکرار همان حرف‌های همیشگی شده بود ‏از صبح تا شام همان داستان‌ها را به گونه‌های مختلفی برای انسان‌ها ‏روایت می‌کرد و این برنامه هر روزه‌اش بود، هر وقت کسی کنترل ‏آن را به دست می‌گرفت و روشنش می‌کرد می‌دانست چه پخش ‏خواهد کرد و گویی تمام برنامه‌هایش را از پیش از بر است.‏
توقع شنیدن هیچ صحبت تازه‌ای نداشت. سخنرانی‌ها صحبت‌های ‏مجریان و همه میهمان‌ها از پیش در ذهنش تداعی بود می‌دانست ‏چه می‌خواهند بگویند.‏
همان دشمن همیشگی، ‏
سالیان درازی بود که این جعبه جادویی در برابر انسان‌ها ترسیم ‏دشمن تازه و زنده‌ای را کرده که از هر چیز در زندگی آنان به آن‌ها ‏نزدیک‌تر بود و انسان‌ها بارها و بارها نام آن را شنیده بودند.‏
هر وقت و هر اتفاق بد و زشتی در جای‌جای این سرزمین می‌افتاد ‏در ضمیر ناخودآگاه انسان‌ها ظن نخستین به دشمن می‌رفت، حتی ‏کسی از وجودیت این دشمن فرضی اطلاعی نداشت و نمی‌دانست ‏دقیقاً کیست و یا در کجای کره خاکی سکنی گزیده است، اما همه ‏و همه بر این باور ایمان پیدا کرده بودند که این موجود ناشناس و ‏مرموز وجودی‌ات دارد و در حال خرابکاری است و هر اتفاق بدی ‏که کمی دورتر و شاید در آینده‌ای نزدیک و دور اتفاق بیفتد از شر ‏این نابکار است.‏
باز هم در میان جعبه جادویی بحث داغی پیرامون دشمن بود، ‏کارهای پر حسد و کینه‌اش، این همه خرابکاری و نابسامانی‌هایی ‏که مردم کشور با آن دست و پنجه نرم می‌کردند و چقدر مجری ‏عاقلانه در برابر میهمان برنامه سر تکان می‌داد و می‌دانست جمله ‏بعدی آن مهمان فاضل و اندیشمند درباره‌ی کدام‌یک از رذایل ‏دشمن است.‏
هر چه قدر کانال‌ها را بالا و پایین می‌کردی باز هم با نشر همین ‏قصه‌ها روبرو می‌شدی و می‌فهمیدی که دشمنی تا دندان مسلح و ‏مرموز که کسی وجودش را ندیده و لمس نکرده در همین نزدیکی ‏زندگی می‌کند و در کمین است و تمام عمرش را در پی آزار ‏رساندن و بر هم زدن نظم عمومی و زندگی پر آسایش مردم به سر ‏می‌برد.‏
از آن سو دولت و قدرت حکومت صادق و درستکاری که همه هم ‏و غمشان را گذاشته تا کشوری با آسایش و آرامش پدید آورند و ‏از هیچ فروگذار نبوده‌اند و اسباب آسایش را هر چند که وجود ‏خارجی ندارد اما خواسته که به وجود آورند و همین خواستن‌ها ‏بس است برای امتی که سراپا در حال شنیدن این اخبار از میان جعبه ‏جادویی بودند و به این داستان‌ها در ابعاد و اشکال گوناگون گوش ‏فرا می‌دادند، هرچند از گوشه و کنار از دیگر رسانه‌ها می‌شنیدند ‏که فلان مسئول این‌قدر اختلاس کرده و فرزند فلان مسئول در ‏بهترین جایگاه و با بهترین شرایط در حال زندگی کردن است یا ‏فلان مقدار از ثروت ملی به یک‌باره از خزانه دولت نا پدید شده و ‏چه و چه‌های بسیار دیگر
اما باز هم جعبه جادویی از همان دشمن فرضی حرف می‌زد و تمام ‏این نابسامانی‌ها همه‌شان نه آن‌هایی که پیش‌تر در بوق و کرنا شده ‏و تعداد بیشتری از مردمان آن را شنیده‌اند که همه و همه اتفاقات را ‏به گردن دشمن می‌انداخت و از فراست و هوشمندی دولتمردان ‏برای مردم چه‌ها که نمی‌گفت و مردمانی که شب و روزشان شنیدن ‏همین اخبار به اشکال گوناگون و در لباس‌های مختلف بود.‏
یک‌بار در پی سریالی دنباله‌دار با حرف‌هایی مرموز اما آشنا و ‏یک‌بار از میان سخنرانی قرای یکی از علمای دین و یک‌بار در میان ‏اخبار نیمروزی و آن همه سماجت و درایت گوینده که تا چه حد ‏بر این گفته‌ها ایمان دارد و خودش حتی چند باری دشمن را دیده و ‏با آن گلاویز شده و در پی برگرداندن آن میلیون دلار مفقودی از ‏بیت‌المال گریبان دریده و فریادها زده، اما او که می‌دانست تمام ‏این‌ها از شر همان دشمن است و حالا با تمام اطمینان و ایمان پشت ‏این تریبون ملی همان جعبه جادویی به رسوایی دشمن دامن می‌زند ‏و حق مظلومان را از آن نادیده دور و نابکار می‌ستاند و جماعت ‏پشت شیشه جعبه جادویی گهگاه از این همه شجاعت و درایت او ‏فریاد و هلهله می‌کشند و بر روح و روان پاک او درود می‌فرستند ‏
و خلاصه این گفتگوهای تکراری و این قصه هر روزه جعبه ‏جادویی بود و میلیون‌ها چشمی که هر روز حتی اگر نقص آن اخبار ‏را شنیده باز هم پشت آن شیشه جادویی می‌نشستند و می‌دانستند ‏تمام آن دیگر رسانه‌ها از آن دشمن و در خدمت دشمن نادیده بوده ‏و با اتکا به این مظهر صداقت ساعت‌ها به آن صفحه رنگین خیره ‏می‌شدند تا باز هم همان داستان‌های تکراری را از نو آغاز و به ‏فرجام برسانند و دیگر این داستان‌های تکراری نیاز به برقی تازه ‏داشت و جرقه‌ای نو می‌خواست تا از شر این‌همه روزمرگی آنان را ‏نجات دهد و چه چیز از این والاتر و ملموس‌تر برای مردمان ‏بی‌شماری که به درازای خیل سال منتظر دیدن و مجازات دشمن ‏فرضی بودند.‏
حالا خود خوش هم که نه، حداقل تعلیم‌دیده‌ای، فرزند، نواده یا هر ‏چیزی که ربطی به آن دشمن مرموز داشته باشد، شاید این خوراک ‏تازه خوبی می‌شد برای جماعت همیشه به تکرار نشسته و ‏می‌توانست این تکرار بی‌سر و ته را ذره‌ای التیام دهد.‏
این خوراک تازه، حرف و سوژه اصلی تمام برنامه‌های جعبه ‏جادویی بود، از صبح تا شام چهره نصفه و نیمه، حرف‌های بریده و ‏تکه‌تکه شده آن دشمن فرضی را به خورد مردم می‌دادند.‏
به راستی او که بود؟ ‏
تصویری از او در میان جعبه جادویی نشان مردم می‌دادند و هر بار ‏به او لقبی می‌گفتند، یک‌بار مرتد و از دین خارج شده بار دیگر ‏ملعون و ملحد
و واژگان بیشمار عربی که بی‌شمارانی از معنا و مفهومش اطلاعی ‏نداشتند و بعضی‌اوقات جعبه جادویی او را همان دشمن چندین ساله ‏و وعده داده شده می‌خواند.‏
بعضی وقت‌ها او را اجیر شده تعلیم دیده و این‌گونه از یاران دشمن ‏دیرینه خطاب می‌کردند، هر چه که بود او ربطی با دشمن بزرگ ‏امت داشت و همین بس بود تا جماعت به تکرار نشسته حالا اخبار ‏تازه‌ای از میان جعبه جادویی ببینند و همه و همه برای یک‌بار هم ‏که شده این خبر جنجالی پیرامون دشمن ظهور کرده را دنبال کنند.‏
تمام زشتی‌ها و بدی‌هایی که می‌توانست در جهان هستی وجود ‏داشته باشد منتسب به او بود، او را کذاب و دروغ‌گو و به فکر دنیا و ‏در پی به قدرت رسیدن ترسیم می‌کردند.‏
نوشته‌ها و باورهایش را ساعت‌ها مورد نقد و بررسی قرار می‌دادند و ‏از سر تا پای حرف‌ها و نوشته‌هایش برهان‌ها و راه‌کارهایش ایراد ‏می‌گرفتند و این‌ها را عامل اصلی ضربه به امتی غیور می‌دانستند و ‏هر چه در توان داشتند از دزدی و اختلاس و مال مردم خوری، ‏دست در بیت‌المال بردن و ربودن آن ثروت هنگفت و نا پدید شده ‏از خزانه ملت را به نامش می‌بستند.‏
همه زشتی‌ها با او عجین شده بود، از کودکی‌اش می‌گفتند از ‏دردهایی که کشیده و باعث این حد عقده‌ها در وجودش شده ‏است.‏
زندگی شخصی‌اش را مورد کنکاش قرار می‌دادند بالا و پایین و ‏زیر و رویش می‌کردند و به هر کرده و نکرده‌اش سرک ‏می‌کشیدند و سوژه تازه‌ای می‌جستند تا میز گردی فراهم ببینند، از ‏دکتران و جامعه‌شناسان و رفتارشناسان و دین‌داران را دور یک میز ‏می‌نشاندند و دلایل این‌سان پلیدی او را برای مردم فهیم راز ‏می‌گشودند و این رمز و رموز را در ملأعام به دیده ظهور ‏می‌رساندند.‏
نه فقط گذشته‌اش آینده‌اش از همه چیزش سخن می‌گفتند
یک‌بار مجلسی می‌گرفتند و دلایل و برهان بر دیوانگی و جنونش ‏می‌آوردند و بار دیگر سند و مدرک‌هایی رو می‌کردند تا نشان ‏دهند که چگونه از عوامل دشمن به ثروتی هنگفت رسیده و بی‌نیاز ‏شده و این‌گونه خود را مزدور آنان ساخته تا حرف‌های آن‌ها را به ‏کرسی بنشاند و در ذهن مردم ریشه بدواند
یک‌بار به دور میزی جمع می‌شدند شخص صالحی به میان می‌آمد ‏و از حشر و نشرهایش با او سخن می‌گفت از اسرار پشت پرده ‏مانده او می‌گفت، چگونه در لباس دوست به او نزدیک شده و ‏فهمیده که چه افکار شومی در سر دارد و حتی گاهی پا را فراتر ‏می‌گذاشتند و از خرابکاری‌هایی که به دست سربازان گمنام ‏شناسایی شده تا جلوی فاجعه‌ای بزرگ بمب‌گذاری و آتش زدن‌ها ‏و شورش‌های همان دشمن و هزاران دشمن دیگر را بگیرند.‏
حرف‌ها و دلایلی رو می‌کردند و در تمام صحبت‌ها عکس نیمه‌ای ‏از صورت دشمن را برای عوام نشان می‌دادند. در میان چهره او ‏چیزی با دیگر آدمیان تفاوت نبود اما سیمای اهریمن به او می‌دادند ‏و از کارهای زشتی که کرده حرف می‌زدند و همه این‌ها برنامه همه ‏روزه جعبه جادویی شده بود با این خوراک تازه برای عوام‌الناس ‏سرگرمی تازه‌ای ساخته بودند تا ببینند و بدانند که عامل تمام ‏نگون‌بختی‌ها کیست ‏
در برابرشان آن چهره نیمه و حرف‌های تکه و پاره‌اش را ردیف ‏می‌کردند و سرآخر بزرگ مرد دینی با عبا و عمامه‌ای سیاه به سر ‏نشست و حکم را برای عموم قرائت کرد.‏
که خداوند شر این مزدور را از سر امت همیشه در صحنه کم ‏خواهد کرد و او را به طناب دار خواهیم سپرد همان وعده‌ای که ‏خداوند بزرگ برای او در نظر داشته و این جماعت پشت شیشه ‏باید در میدان اصلی شهر تاریک و سرد حاضر شوند و شاهد این ‏مرگ دشمن خرابکار باشند و ببینند چه به روز دشمن و آن دشمنی ‏خواهد آمد، از آن درس بگیرند و بدانند این دولت عالیه با چه ‏حکمت و درایتی شر هر زشتی را از جامعه پاک می‌کند و با چه ‏فراستی آسایش و امنیت را برای مردمان شهر به سر منزل مقصود ‏خواهد رساند.‏
این خبر حسن‌ختامی بود بر این خوراک تازه که تاریخ اعدام او را ‏برای عموم مردم مشخص و اعلام کرد.‏
همه مردم این روزها حتی یک‌بار هم که شده به جعبه جادویی ‏رجوع کردند و با آن اخبار پر حرارت و آتشین روبرو شدند و از ‏این قافله بیژن، مریم، حسین، وحید، احمد و بهرام هم دور نبودند.‏
آن‌ها هم در خلوت و در جمع این خبر را از جعبه جادویی دیدند و ‏شنیدند.‏
لحظه‌ای که مریم در حال تدارک ناهار بود و طبق معمول جعبه ‏جادویی را روشن گذاشته تا با صدایش به کارهای روزانه بپردازد، با ‏شنیدن کلمه دشمن بود که به خود آمد، این کلام را همیشه از ‏جعبه جادویی شنیده بود اما با این جمله که دشمن در چنگال ‏عدالت افتاده، حواسش را جمع جعبه جادویی کرد.‏
از کار روزانه دست کشید و در برابر جعبه جادویی نشست با دیدن ‏آن عکس نصفه و نیمه چیزی به خاطرش نیامد اما وقتی این اخبار ‏به درازا کشید و چندی بعد از آثار این دجال نام بردند او ‏ناخودآگاه از جایش برخاست و خودش را به اتاق رسانید و در ‏میان قفسه کتاب‌ها با ولع کتاب‌ها را زیر و رو می‌کرد و چندی بعد ‏توانست آن کتاب را بجوید
بالاخره موفق شد، در میان صحبت‌های جعبه جادویی نام این اثر را ‏هم شنیده و پس از شنیدن نام همین کتاب بود که بی‌مهابا خود را به ‏اتاق رسانیده و می‌خواست مطمئن شود.‏
مریم زمانی که این کتاب را خوانده بود خیلی احساس خوبی داشت ‏یادش می‌آمد که چند بار در میان خواندنش گریه کرده و شاد شده ‏است و احساساتی که در وجودش دمیده شده بود و دوست داشت ‏کاری کند، ‏
تمام وجودش به یک‌باره به امید بدل می‌شد، دوست داشت دوباره ‏خودش را احیا کند، طریقت تازه‌ای بجوید و برای پیشبرد آن ‏هدف در ذهنش به آب و آتش بزند ولی زندگی روزمره و ‏تکراری او را غرق در خود کرد و دوباره به همان دالان همیشگی ‏کشانید و حال که با همان کتاب در برابر جعبه جادویی نشسته بود و ‏حرف‌های مجریان و میهمانان را یک به یک گوش می‌کرد و تمام ‏آن صحبت‌ها را با خوانده‌هایش در کتاب جمع و تفریق می‌کرد، به ‏نتیجه‌ای درست نمی‌رسید و شاید این تلاش زیاد بود که او را از ‏درست کردن ناهار دور انداخت و چندی بعد با بیژنی که خسته از ‏سر کار به خانه آمده بود روبرو کرد.‏
بیژن مثل سابق بعد از بوسیدن بچه‌ها به میان دستشویی رفت، او هم ‏امروز میان همان مغازه به جعبه جادویی نگاه کرده بود و تصویر ‏دشمن را به وضوح دیده بود، آن سیما را در ذهنش چند باری دوره ‏کرده و حالا بعد از شستن صورت به واسطه‌ی همان دل‌مشغولی به ‏اتاقش رفت و در اتاق‌خواب با آشفتگی کتاب‌ها روبرو شد، به ‏دنبال همان نوشته می‌گشت و بعد کمی جستن و پیدا نکردن ‏فکرش مشغول مریم شد،
از اتاق بیرون آمد و رو به مریم گفت:‏
تو کتاب … ‏
هنوز جمله‌اش به پایان نرسیده بود که مریم کتاب را به دستش داد و ‏به بیژن گفت:‏
تو هم این کتاب را خوانده بودی؟
و بیژنی که آرام سر تکان داد

مریم گفت: ‏
به نظرت این حرف‌ها چیست که درباره نویسنده‌اش می‌زنند آیا به ‏این‌ها باور داری؟
و بیژن سری به نشانه ندانستن تکان داد و آرام بر روی صندلی میان ‏آشپزخانه دور میز ناهارخوری نشست کمی بعد مریم در برابرش ‏نشست و بعد از کمی سکوت گفت:‏
امروز از پختن غذا غافل شدم و بیژنی که به سرعت در میان حرفش ‏پرید و اذعان کرد:‏
نیازی نیست، می‌توانیم چهارنفری بیرون برویم و غذایی بخوریم، ‏هوس غذای بیرون کرده‌ام
با گفتن این جمله برقی در نگاه مریم نشست و به سرعت برای ‏حاضر شدن و حاضر کردن بچه‌ها شتافت.‏
کمی بعد دست در دست هم از در خانه خارج شدند در حالی که ‏کتاب از روی میز به زمین افتاد و جعبه جادویی خاموش چیزی ‏برای گفتن نداشت.‏
این خبر پر شور در همه جای شهر پیچیده بود و مسجد هم از این ‏غافله عقب نمانده و بحث و جدال پیرامون این شخص مرتد در ‏میان مسجدیان داغ‌تر از همه جا بود و حالا حسین بود که فریاد ‏می‌زد و وامصیبتا می‌گفت،
دین خدا از بین رفته و هتک حرمت بر شریعت خدا زده‌اند و با تمام ‏توان و غیرت فریاد می‌زد، ‏
که این جزای کمی برای این دشمن نابکار است، این پاسخ این همه ‏تندخویی‌ها و زشت‌خویی‌های او نیست
در این میان یکی از جمع آن‌ها گفت:‏
آیا تا به حال چیزی از نوشته‌های او را خوانده‌ای؟
و حسین به سرعت گفت:‏
نیازی به خواندن و مسموم کردن ذهن ندارد و این صحبت‌ها همه و ‏همه‌اش هتک حرمت نام خداوندی است و کفر و شرک جزایش ‏مرگ است اما نباید این مرتد را به این سادگی کشت و در حالی ‏که فریاد می‌زد کمی آن‌سوتر در میان جعبه جادویی مسجد مردی ‏با عمامه‌ای سیاه به سر فریاد می‌کشید و این حکم و اجرایی شدنش ‏را خواستار بود و جماعتی که پای منبر او الله‌اکبر سر می‌دادند و ‏بخشش خدا را فریاد می‌زدند.‏
وحید، ‏
او که اصلاً زمان شنیدن و دیدن جعبه جادویی را نداشت آن‌قدر ‏زمان و اوقاتش مشغول بود که حتی اندک زمانی پیدا نمی‌کرد تا به ‏جعبه جادویی اختصاص دهد اما تمام این صحبت‌ها را درباره دشمن ‏مرتد از زبان دوستانش شنیده بود و برای آن‌ها بازی تازه‌ای به میان ‏آمده، تا برخی خود را طرفدار دو آتیشه این باورها بدانند و بعضی ‏در برابرش جبهه‌ای عظیم بنا کنند و آن را با زخم زبان‌ها به توبره ‏ببندد و راه را در برابرش سد کنند، ‏
این تفریح جدید آن‌ها در مهمانی‌های شبانه و گردهمایی‌های ‏روزانه بود.‏
وقتی به میان کافه‌ای می‌رفتند قهوه‌ای سفارش می‌دادند و در برابر ‏هم سیگار دود می‌کردند آنگاه بود که یکی از جمعشان چهره ‏محق‌تری به خود می‌گرفت و حرف‌هایی را برای جماعت زمزمه ‏می‌کرد و یکی از جمع روبرو در حالی که جرعه‌ای از قهوه را در ‏دست گرفته و می‌نوشید در برابر او جملاتی که چندی پیش در ‏جعبه جادویی شنیده را با مهارت خاصی از الف تا ی حفظ کرده و ‏در بین جماعت به سنجیدگی و با ظرافتی بیشتر ادا می‌کرد و ‏جماعت را به تحسین آشکار فرا می‌خواند.‏
ذره‌ای از گفت و شنود نگذشته بود که صحبتشان به شب‌نشینی ‏امشب می‌رسید و آرام سخن به سوی دیگری می‌رفت و جعبه ‏جادویی کافه کماکان از زشتی‌ها و بدی‌ها حرف می‌زد و ذره‌ای ‏خاموش نمی‌نشست.‏
این جعبه جادویی در میان خانه احمد هم به صدا در آمد و شرح ‏ماوقع داد اما احمد حتی ثانیه‌ای هم به این رویداد فکر نکرد و فقط ‏وقتی زنش از او پرسید:‏
این شخص کیست؟
با نگاهی تحکم‌آمیز و صدایی قاطع گفت:‏
یک خدانشناس است که به همین زودی به جزای عملش خواهد ‏رسید و بعد از آن به زنش قول داد تا حتماً در روز معین به همان ‏مکان مشخص بروند و لحظه جان کندن او را از نزدیک ببینند.‏
در میان زندان هم بلوایی بود، جعبه جادویی از صبح تا شب همین ‏اخبار را برای زندانیان پخش می‌کرد و جماعتی که تشنه به خون ‏دجال در جستجوی جای زندانی شدن او بودند و بهرامی که آرام به ‏این اخبار گوش می‌داد و چند باری در ذهنش متن خبر را دوره ‏می‌کرد و از خود می‌پرسید، ‏
آیا او هم امروز همانند من در چنین دخمه‌ای اسیر است؟
بعد با یکی از هم‌بندی‌های خود صحبت ‌کرد که جرمش چیست؟
و او گفت:‏
کتاب‌هایی نوشته که بوی شرک و کفر می‌دهد
و بهرامی که گفت:‏
یعنی فقط نوشته؟ آیا بعد از نوشتن کار دیگری هم کرده است؟
و با پرخاش هم‌بندی‌اش روبرو شد که همین نوشتن است که ‏موجبات کارهای آتی را فراهم خواهد آورد و چه چیز بالاتر از این ‏نوشتارهای کفر آلود می‌تواند باعث نفاق و زشتی در جامعه شود.‏
با شنیدن این حرف‌ها از زبان هم‌بندی شوکه شد، فکرش را هم ‏نمی‌کرد یکی از هم‌بندی‌هایش بتواند تا این حد شیوا و رسا جرم ‏این دجال را تشریح کند.‏
در میان همین تحسین‌ها بود که حرف‌های یکی از میهمان‌های ‏جعبه جادویی او را به خود آورد و دید چه زبردستانِ هم‌بندی‌اش ‏این جملات را از بر شده و در جای درست از آن‌ها سنجیده استفاده ‏می‌کند، در همین افکار بود که سنگی در گوشه اتاق حواسش را به ‏خود پرت کرد و پس از چندی کند و کاو خود را به آن رساند.‏
آن را در دست گرفت همان قطعه سنگ گم‌شده‌اش بود چقدر ‏غمگین و ناراحت بود از زمانی که آن را گم کرده و حالا گویی به ‏تمام خواسته‌هایش از دنیا رسیده با ولعی آن را پاک می‌کرد و ‏سرآخر آن را به میان تابش نور مهتابی گرفت و به درونش آرام ‏نگاه کرد و در میان سنگ نگاهش دوباره به جعبه جادویی افتاد که ‏با صراحت حکم مجازات مرتد را برای عموم مردم قرائت می‌کرد ‏و ساعت و مکان این واقعه را بارها و بارها اعلام می‌کرد تا جماعت ‏بی‌شماری به استقبال مرگ او بروند و این جماعت در قدرت را در ‏راه پایمردی خداوند کمک و یاری برسانند تا دیگر چنین ‏موجوداتی رذل و پر از زشتی پای بر جهان نگذارند.‏
ظهر گرمی بود جماعتی کثیر بیرون آمده تشنه لب در میان این ‏بیابان برهوت بی‌آب و علف پیاده راه می‌روند راهشان نامعلوم است ‏کسی از مقصد آن باخبر نیست، اما این دسته سیاه‌پوش که جمعی از ‏آنان لباس‌های سبز و شال‌های بلند سبز رنگی به سر دارند و در ‏حال پیشرفت هستند و کسی آن‌سوتر نجوای عزا و ماتم سر می‌دهد ‏و روضه می‌خواند و جماعت های های گریه می‌کنند و دسته‌هایی ‏که با زنجیر بر اندامشان می‌زنند و از پشت بدنشان خون جاری ‏می‌شود
خونی از قطره‌های خونشان بر زمین صورتک‌هایی را هویدا ‏می‌سازد و فریاد می‌زنند و جماعتی که قداره در دست هم به سر ‏خود و به گردن جانداران بی‌رمقی ضربت می‌زنند، خون از سر و ‏گردن‌های بریده به زمین می‌رسد و جویباری از خون بپا می‌کند ‏آنگاه روضه‌خوان روضه می‌خواند و جمعیتی به گریه افتاده و ‏کماکان بر سر و صورتشان می‌کوبند بر این کرده استمرار و اصرار ‏می‌ورزند.‏
هیچ به بیرون نمی‌شنوند و حرفی هم برای گفتن ندارند که کسی ‏پیشاپیش آنان حرف‌ها را زده و هرچه فرمان دهد اجابت است در ‏دور این حلقه جماعتی از زنان و مردان و کودکان در حال نظاره ‏کردن‌اند نمی‌دانند این چه اتفاقی و فرجام و فرودی است فقط ‏می‌بینند اگر بخواهند ذره‌ای از میان این صحرای داغ دور شوند ‏جماعت بی‌شماری گردشان را گرفته تا نگذارد حتی ثانیه‌ای از این ‏میدان نبرد دوری بگزینند و یارای هیچ فریاد و صحبتی برایشان ‏نیست که صدا در میان امواج بیکران صداهای عوام‌الناس گم و ‏حقیر است.‏
تنها صدای یکی به گوش می‌رسد که گاهی با شور جماعت را به ‏سینه زدن و زنجیر و قمه‌زنی فرا می‌خواند و این جماعت سرتاپا ‏گوش شده یارای هیچ جز اطاعت دستورات او را ندارند.‏
در میان این شور و عزاداری در این ظهر گرم و طاقت‌فرسا نوری از ‏دوردست به جماعت می‌تابد و آن‌ها که حتی برای بار اول آن را ‏ندیده حتی لمسش هم نکرده و بر کار خود مشغول‌اند
نور بازهم می‌تابد خود را نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند و فریادهای ‏مداح و روضه‌خوان کافی است تا این جماعت را مدهوش خود ‏کند هر چه تلاش می‌کند نور تا آن‌ها را به سوی خود بکشاند ‏ذره‌ای هم در این نزدیک کردن موفق نیست با نزدیک شدنش ‏جماعت مثال گذشته بازهم به کار خود مشغول حتی ثانیه‌ای هم به ‏این نور که در حال پراکندن شور در میان آن‌هاست فکر نمی‌کنند، ‏هرچند تمام تقصیر بر گرده این جماعت نیست آخر نور توانش در ‏همین حد است بیشتر نمی‌تواند صدایی کند
صدا ندارد او فقط نور است و با تابشش باید که آن‌ها را به خود ‏بخواند، اما این نور و تلالو آن در میان آن‌ها کافی نیست تا آنان را ‏به خود بیاورد و آن‌ها بازهم با همان حرارت سابق مشغول دست و ‏پا زدن در میان افکار و کرده‌های خود هستند که ناگاه صدایی این ‏جماعت را به خود می‌آورد، ‏
آیا پاداش این بر سر کوفتن‌ها، گِل‌ریختن‌ها و فرق سر شکافتن‌ها ‏رسیده است؟
صدایی این جماعت بیشمار را نهیب می‌زند و آنان را فرا می‌خواند ‏و آن‌ها که با سرعت از میان هم می‌گذرند، آن حصارها را ‏می‌شکنند و خود را به میعادگاهی می‌رسانند که کمی پیش ‏نجوایش را شنیده آمده تا پاداش این حرارت را بگیرند.‏
پاداش این از خودگذشتگی‌ها این در رکاب بودن‌ها و این جهاد ‏کردن‌ها صورتک‌هایی است که به شکل نور دیگر فریاد نمی‌زنند، ‏کاری نمی‌کنند، خاموش‌اند اما بازهم نور دارند و می‌تابند
آن‌ها به میان چوبک‌هایی از دار گام می‌گذارند و فرمانی که صادر ‏می‌شود و در انتها صورتک‌هایی به شکل نور بر دار آویخته ‏می‌شوند و می‌گردند اما حتی لحظه‌ای هم از نورشان کاسته ‏نمی‌شود و جماعتی که سرمست، شادمان از این فرجام آنهاست
جماعت پر نور است، نور در میان آن‌ها رنگ باخته و کسی از ‏آن‌ها صدای او را نمی‌شنود آخر صدایش را بریده‌اند، او که صدایی ‏برای سخن گفتن ندارد اما به آرامی نجوا می‌کند صدایش آن‌قدر ‏کم است که کسی از جمع میلیونی این جماعت از آن چیزی ‏نمی‌شنود اما کودکی آن را شنیده و در جست و جوی آن صداست ‏و به خود می‌آید می‌بیند جماعت بی‌شماری در پی آن صدا آمده ‏که همه‌شان کودک و هم سن‌ و سالان خودش هستند آن نور بر ‏این جماعت کوچک و کودک می‌تابد تمام دنیایشان را پر از نور و ‏حقیقت می‌کند و آن‌ها را به بیداری و برخاستن فرا می‌خواند و ‏حال این جماعت است که به سوی عزاداران به پیش و در پیش ‏روی آن‌هاست
شاید در میان این رفتن‌ها و آمدن‌ها، شاید به میان این فریادها و ‏تکرار کردن‌ها ذره شدند و خونشان به زمین ریخت جوخه‌های ‏مرگ شدند و جان پیشکش کردند، سرهای بریده‌شان به میان ‏نیزه‌ها رفت و زینت شهرها شد، جان‌های بی‌شماری که در راه ‏گفتار و بر کرسی نشاندن این نورها از میان رفت ‏
اما حتی ثانیه‌ای فرو ننشستند و باز هم دیگری را پر نور از نورشان به ‏جان و جان بودن بخشیدند تا روزی دور شاید هم نزدیک شاید به ‏طول سالیانی دراز آن سنگ جادویی نه در میان زندان که در میان ‏دستانی پر از آرزو بر جهانی راستین و میان آدمان حقیقی جای ‏بگیرد.‏
جایی که قانونش فقط یک فریاد داشت، جایی که دنیا فقط در برابر ‏یک چیز تعظیم می‌کرد و آن آزادی بود.‏
قانونی که فقط به یک اصل استوار بود و آن آزار نرساندن به ‏دیگران و آن نورهای کم‌سو و کم رنگ که روزی حتی شنیده ‏نمی‌شدند همه، آن سنگ شدند و آن سنگ جهانی بود که آزادی ‏را معنا بخشید و این آرمان والا در جهان و میان همه جهانیان بود.‏