ایران، کشوری با مردمانی صلح‌جو، آرام صبور و شکیبا با تاریخی طول و دراز که بیان‌گر این نوع ‏زندگی آن‌ها است.‏
وقتی به اوراق تاریخی رجوع می‌کنیم و سرگذشت ایرانیان را می‌خوانیم، می‌بینیم که مثال دیگر ‏کشورهای جهان آن‌چنان خبری از جنگ در برابر دشمن در خاک مانده نیست، نه گروه‌های پارتیزانی ‏به آن شکلی که در جهان وجود دارد، موجود است نه جنگ‌های داخلی علیه دشمنان و نه شورش ‏طغیان بسیار که صبر پیشه‌ی ایرانیان است.‏
زمانی که کشوری به آن‌ها حمله می‌کرد و خاکشان را متصرف می‌شد، ایرانیان در برابر سکوت ‏می‌کردند و با صبر و شکیبایی آن‌ها را کم‌کم شبیه به خود می‌ساختند، در مثالش حمله‌ی اسکندر ‏مقدونی به ایران و تشکیل سلسله‌ی سلوکیان است و یا از حمله‌ی اسلام و آن سالیان مدید در سکوت و ‏آرام ماندن و دیگر اتفاقات ریز و درشت تاریخی،
ایرانیان از آن دسته انسان‌هایی نبودند که با شورش و طغیان به سرعت به خواسته‌های خود برسند و ‏همیشه این به دست آوردن خواسته توأم با صبر و شکیبایی بود و پروسه انقلاب هم در ایران به همین ‏شکل پیش می‌رفت و باید که زمان درستی در اختیار ایرانیان قرار می‌گرفت تا با این خصیصه‌ی ملی در ‏وجودشان با صبر و تحمل آن را پیش ببرند، لکن این‌گونه نشد و عوامل بیرونی درونی دست به دست ‏هم داد تا مسیر انقلاب راستین ایران و ایرانیان تغییر کند.‏
در این نگاره سعی شده تا مسیر انقلاب ایران از روز نخست مورد بررسی قرار بگیرد تا با هم بدانیم، با ‏چه هدف و سر آخر به چه هدفی کشیده شد، با نگاه به تاریخ کهن می‌توان فهمید که ایرانیان هم مثال ‏تمام کشورها طالب دگرگونی و ساختن جهانی بهتر بودند، اما با روش‌های خود، نمی‌خواهیم نگاهی ‏به کسانی که تاریخ ایران را متحول ساختند بیندازیم، مثال مصلحان اجتماعی چون زردشت و یا مزدک ‏و باید که تحولات را به سمت دوران قاجار و انقلاب مشروطه برسانیم،
داستان این انقلاب حماسی ایران از کجا آب می‌خورد و شروع این انقلاب به واسطه‌ی چه چیزی بوده ‏است؟
در گام نخست باید دانست که سلسله‌ی قاجار، بی‌کفایت‌ترین نظام حکومتی در طول تاریخ ایران بود، ‏پادشاهانی عیاش و ناکارآمد که ملتی افسرده و فقیر به بار آوردند، مردمانی که از هیچ حقی در ‏حکومت برخوردار نبودند، به درازای تاریخ ننگین حکومت قاجاریان در ایران، ایرانیان همواره در فقر ‏و بدبختی غوطه می‌خوردند، نه نظام واحد و درستی سر کار بود تا ایران را از مخاصمه‌ی دشمن در ‏امان دارد نه ارتش واحد و یکپارچه‌ای که در برابر مهاجمان از خاک دفاع کند و نه سیستم آموزشی ‏تا ایرانیان را با دانش و اطلاع کند، نه نظام اقتصادی درستی که فقر را میان مردمان ریشه‌کن کند و همه ‏و بیشتر از این‌ها هدیه قاجاریان به ایران بود،
در کنارش و به موازات وطن‌فروشی آن‌ها هم بیشتر ایرانیان را بدبین و مضطرب می‌کرد، آن خاک ‏پهناور در هر لحظه امکان داشت به جایی فروخته شود یا به باج داده شود و تکه تکه شدن ایران را ‏مردمان هر روز به چشم می‌دیدند و لمس می‌کردند، پادشاهانی که به خال یار در حصر اجانب شهر مال ‏پدری را هبه می‌کردند و هر روز خبر از بخشش و فروش بخشی از خاک ایران به گوش می‌رسید، این ‏عقب‌ماندن و در واقع عقب نگه داشته شدن ایرانیان دلیل بزرگی شده بود که همواره به دنبال ناجی ‏باشند، حکومت از قاجاریان بستانند و شاید که دوباره سلسله‌ای تازه تأسیس شود و ایرانیان دست بر ‏آسمان آرزو کنند، او مصلح جامعه باشد و شرایطشان را تغییر دهد.‏
اما باید به این معادله‌ دیگر ایرانیان را نیز افزود که به خارج از مرزها رفتند، جهان پیرامون را دیدند، ‏دیدند اروپایی که تا حد بسیاری پیشرفت کرده و فاصله‌ی زندگی و آسایش آن‌ها با مردمان ایران ‏فاصله‌ای از زمین تا آسمان بود، حالا ایران در خود مردمانی داشت که به واسطه‌ی تحصیل یا شاید ‏تجارت اروپا رفته و جهان را بیشتر از هم‌وطنانشان دیده بودند و می‌دانستند که می‌توان از این زندگی ‏نکبت‌بار رها شد،
این جماعت تحصیل کرده و دنیا دیده حال به ایران بازگشته بودند و بعد از دیدن دنیا، می‌خواستند ‏راهی را که آن‌ها رفته‌، بپیمایند، به دنبال تغییر و پیشرفت ایران‌زمین بودند، از دانسته‌ها، دیده‌ها و ‏شنیده‌هایشان با دیگران سخن می‌گفتند، حالا وقتی از انقلاب‌های بزرگ دنیا می‌خواندند، می‌دانستند ‏که تحقق هر رؤیایی قابل لمس است، وقتی می‌خواندند چگونه اروپاییان زندگی سرتاسر فلاکت‌بار ‏خود را با کوشش و عزمشان تغییر دادند، ایمان می‌آوردند که ایران هم چیزی برای رسیدن به آزادی از ‏آنان کم ندارد و باید به راه پیشرفت خویش، خویشتن تلاش کرد.‏
این اولین نمو از خواسته‌ی دگرگونی برای ایران بود و از آن پس میان ایرانیان ریشه دواند، لیک همیشه ‏با افسانه‌ها توأم شد و دنیای صادقِ را از یاد برده بود و آن صبر ایرانیان به درازای آن کمک کرده و سر ‏آخر شاید این دیدن جهان کمکی شایسته به نمو و نشر این باورهای کهن در سینه‌های خسته‌ی ایرانیان ‏داشت.‏
جماعتی که به دورتر از این خاک رفته و دیده‌اند و می‌دانند یکی از عوامل بزرگ شکست ایرانیان، ‏استبداد حاکم است، این قدرت که همواره در اختیار یک نفر و همه‌چیز از ریز و درشت زندگی ‏انسان‌ها در دستان او است و جماعتی که باید دست به آسمان دعا کنند تا او مرد بخشنده و درستکاری ‏باشد و تمام سرنوشت آنان در اختیار یک تن است و این بستگی دارد که او چگونه آدمی است،
آن‌ها با دیدن شرایط حاکم بر جهان، دانستند که راه پیشرفت و داشتن نظام مطلوب به واسطه‌ی تقسیط ‏قدرت امکان‌پذیر است، کشوری توان پیشرفت و مواجهه با هر مشکلی را دارد که قانون‌مند باشد، ‏قوانینی وضع و همه را پایبند به آن کند، بدین معنا که دیگر یک شخص خوب و بدش مهم نباشد و ‏قانون خوب بد را تشخیص دهد و اختیار را نه در چنگال آن قدرتمند که قانون‌مند قرار دهد.‏
مردم ایران می‌دانستند که یکی از عوامل مهم پیشرفت اروپاییان به کنار گذاشتن دین از سیاست بود، ‏می‌خواندند که چگونه دین، کشورهای آن‌ها را به طول هزاران سال به عقب نگاه داشته و مانع پیشرفت ‏آن‌ها شده است، می‌خواندند با کنار نهادن دین از بنیان قدرت تا چه حد توان پیشرفت انسان‌ها وجود ‏دارد و کم‌کم در دل‌هایشان نور امیدی به راه می‌افتاد که با جدایی دین از حکومت، راه تازه‌ای برای ‏ایرانیان هموار سازند و این‌گونه تعدادی پیدا شدند تا بیشتر از ماهیت دین بدانند و بخوانند و اسباب ‏رهایی مردمان را در روشنگری فراهم آورند،
اما این اقدامات نیاز به زمان فراوان داشت، باید کم‌کم به آن‌ها فهمانده می‌شد و باورهای پوسیده به ‏کنار می‌رفت و اگر راه درست و راستین خود را پیش می‌گرفت به سادگی رسیدن به آن رؤیا قابل ‏روئیت بود، آهسته‌آهسته این صحبت‌ها و باورها در میان ایرانیان نشر داده می‌شد، آن‌ها با اتفاقات روز ‏جهان آشناتر می‌شدند و می‌خواندند و می‌دانستند که چه راهی را دیگران رفته و آن‌ها باید بپیمایند تا به ‏خواسته‌ها و آرزوهایشان برسند، این افکار آرام‌آرام میانشان پیش رفت و ریشه دواند، فکرشان به بنایی ‏بود که در آن بتوانند سخن بگویند، مجلسی فراهم آورند که دیگر نه یک قدرت مطلقه که جمعی از ‏میان همین ایرانیان که به واسطه‌ی آرای مردمی نماینده آن‌ها شده بتوانند آزادانه فریاد بزنند و ‏دادخواهی کنند،
قانون وضع کنند و بر رفتار شاه نظارت داشته باشند، به این آرمان بزرگ دیگر سر و پا شور بودند، به ‏میدان می‌آمدند، فریاد می‌زدند و طلبشان آزادی و تقسیط قدرت بود، برکناریِ این استبداد دیرین و پر ‏زور که به طول هزاران سال خون ایرانیان را به شیشه کرده بود، مردمی که درد آزادی داشتند، درد ‏زندگی بهتر تمام جانشان را درگیر هدفی کرده بود تا برای رسیدن به حق تلاش کنند و آن را باز پس ‏گیرند، برای این آمال بزرگ از پای ننشستند و فریاد زدند، جان بر کف به میدان آمدند و برای احقاقش ‏از همه چیزشان گذشتند،
این مسیری بود رو به آزادی نهایی که هر روز پویاتر و زیباتر ادامه‌ی راه می‌داد و هر روز در طلب ‏آرزویی تازه سر برمی‌آورد و این‌گونه راه را با مسیری هموار طی می‌کرد، سرانجام این خواستن‌ها و ‏فریاد زدن‌ها این شد که ایرانیان آن قدرت بدکاره را به کناری بزنند و مجلسی برای خود تأسیس کنند
مجلس شورای ملی که متشکل از نمایندگان مردمی برای احقاق حقوقشان باشد و این‌گونه انقلاب ‏مشروطه در ایران شکل گرفت و حکومت برای حاکمان جلاد شرطی شد، یک اتفاق مردمی با هدفی ‏از آن مردم برای پیشبرد زندگیِ مردم و این‌گونه نخستین آجر بر پیکره‌ی بنای آزادی در ایران گذاشته ‏شد.‏
مجلسی از میان مردم با نمایندگانی دلسوز برای پیشبرد اهداف ایرانیان، مجلس اولی که می‌توان به ‏جرأت آن را نشانه‌ای از آزادی و آزاداندیشی ایرانیان دانست، وقتی نماینده‌ای به میان می‌رفت ارزشِ ‏جایگاهش، ارزش کرسی‌اش را می‌دانست و می‌دانست برای روی این تخت نشستنِ او چه خون‌هایی از ‏جوانان این مرز و بوم به زمین ریخت و خودش را مسئول به جان‌های آنان می‌پنداشت تا حق را از ‏جلادان بگیرد، حق مظلومان از ظالمان بستاند، قانون وضع کند، جامعه را نجات دهد و نمایندگانی که ‏همه‌ی جانشان برای این هدف والا در گرو بود، اولین و آخرین مجلس به حق ایرانیان شکل گرفت، ‏نمایندگانی راستین که حرف می‌زدند، فریاد می‌کشیدند، فکر می‌کردند و بر کار شاه نظارت، شرط ‏کرده بودند، این حکومت مشروط به آرای مردمی و فکر آن‌ها بود، به واقع این مجلس تنها دوره‌ی ‏بی‌آلایش و راستین مجلس به طول تاریخ ایران زمین بود و تنها زمانی که ایرانیان با شجاعت میان ‏مجلس فریاد زدند و حق‌طلب کردند و در این فریادها و نظارت‌ها هیچ‌گاه به مذاق ظالمان و جلادان ‏خوش نیامد و نخواهد آمد.‏
بازهم لکه‌ی ننگین دیگری از قاجاریان با نام خود بر صفحه‌ی تاریخ این سرزمین به جای ماند و دست ‏در دست اجانب مجلسی که با خون مردمان بنا شده، آجرهایش تن زخمی و جنازه‌های آزادگان بود را ‏به توپ بستند، باز هم پاسخ فریاد آزادی خون بود و آتش، پاسخ تمام خواسته‌های بر حق ایرانیان، ‏دندان بود و دیوانه‌ای که تاج را به خون و در خطر دیده و در راهش خون می‌ریزد و می‌کشد، اما باز ‏هم روح آزادگی در ایران از بین نرفت، سنگرهای بی‌دفاع تغییر کرد، به جایی دورتر رفت، باز هم ‏فریادها همان بود، دفاع از همان راه بود، حال چه با شاه ددمنش قاجاری یا با هر اجنبی که تیغ بر ایران ‏کشیده باشد، اینجا آن نقطه‌ی عطف تلاش ایرانیان است، آنجایی که دفاع میان مردم تبریز می‌رود، ‏مدافعان سرتاسر این خاک را گرفتند و به سلاح غیرتشان به میدان آمدند، چه قدر زیباست آنجایی که ‏کسی حتی سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد، نداند هیچ از جهان نداند که دیوها او را بر چنگال و ‏اسارت ندانستن نگاه داشته‌اند، لیکن او به قلب و در جانش سودایی داشته نیازی به خواندن و نوشتن ‏ندارد، نمی‌خواهد لغت را هجی کند، نیازی ندارد، این لغت به طول تاریخ و در تار و پودش تنیده شده، ‏هماره آن را لمس کرده و می‌داند، می‌داند برای چه سودایی چه ارزش پاک و والایی می‌جنگد، ‏همه‌ی جانش را به کف دست گرفته نمی‌گذارد دست اجنبی و پادشاه به این ارزش والا برسد و این ‏گوهر جاودان را به سینه و در قلب به زبان می‌آورد.‏
فریاد می‌زند: آزادی
چندهزاری از ایرانیان دور هم جمع آمدند و تا آخرین قطره‌ی خون جنگیدند و از حق و آزادی‌شان ‏دفاع کردند و این‌گونه حماسه‌ی تبریز شکل گرفت و آن دفاع بزرگ در برابر زشتی به سرانجام نشست ‏و ایرانیان در این جنگ نابرابر پیروز شدند، اما دیگر قدرت اول حکومت و اجانب به راه شمشیر پیش ‏نیامد که می‌دانست ایرانیان برای دفاع از آرمانشان آماده‌ی جان‌فشانی‌اند، این بار راه مبارزه و ریشه‌کن ‏کردن این آزادی را در خدعه و نیرنگ دید،
از آن حماسه هیچ باقی نگذاشته بودند، آن مجلس تاریخی و نمایندگانی که از دل مردم سر برآورده ‏بودند باید که از میان برداشته می‌شدند، باید توان حرف زدن از آن‌ها ربوده می‌شد، حالا به هر راه پر ‏مکری که شده، اگر می‌شد به زور شمشیر و اگر شده با حصر و تبعید این راه عملی بود، مکر چاره‌ساز ‏بهتری است تا با بدنامی آن‌ها و استفاده از دین‌داران و جریحه‌دار کردن باورهایشان این‌گونه آن‌ها را از ‏صحنه حذف کنند، ادامه‌ی این خدعه اخته کردن همان مجلس بود که با جان‌فشانی به دست آمده، ‏دیگر از آن فرزندان سرزمین خبری نبود و حال زمان آن بود تا دست‌نشانده‌های خودشان را به میدان ‏بفرستند، مزدورانی که بر کرسی بنشینند و نه از حقوق مردم کشور که از حقوق اجانب و قدرتمندان ‏دفاع کنند و این حماسه کم‌کم بدل به عادت شود، مثال دیگر اتفاقات دیرین کشور،
مجلس شورای ملی هم بخشی از کشور شد، بخشی خنثی مثال دیگر اتفاقات حکومتی یک حضور ‏زائد و ناکارآمد و مردمی که به خیمه‌شب‌بازی این خدعه گران تن می‌دادند و تنها نظاره‌گر این ‏دیوانگی‌ها بودند، کسی به کرسی می‌نشست که گهگاه به دستور بزرگانش حرفی می‌زد، شوری به پا ‏می‌کرد و دوباره با ترفندی تازه و مکری جدید آن را آرام می‌کرد، این خیمه‌شب‌بازی شاید، ایرانیان را ‏به این فکر وا می‌داشت که مجلسی دارند و راهی باز کردند تا قدرت تقسیط شود، اما به واقع تنها ‏تماشاگر داستانی بودند که چندی پیش به دست قدرتمندان نوشته و حال در حال بازبینی است،
این خنثی شدن و اخته کردن مردم با اتفاقات روز دنیا در حال پیشرفت بود، باز هم زورگویی و تحمیل ‏به ایران سرنوشت تازه‌ای داد که نه از مردم و به خواست آن‌ها که به خواستِ قدرت‌پرستان و اجانب ‏بود و سلسله‌ای تازه را در ایران پایه‌گذاری کرد و این‌گونه دفتر جدیدی در برابر ایرانیان باز شد تا ‏روزگار آنان را به پیش برد و فرجام سختی در برابر رویشان باز باشد،
رضاخانی که شاید به دلش درد ایران داشت، به سر سودای بزرگی و پیشرفت ایران را می‌پروراند و ‏می‌خواست ایران را به بالاترین درجات در تاریخ خود برساند، شاید می‌خواست که شکوه گذشته را به ‏مردم ایران بازگرداند و همه‌ی فکر و ایمان و دغدغه‌اش ایران بود، اما فقط این‌ها برای رسیدن به هدف ‏کافی نیست، باید که راه را شناخت و از راه درست به این اهداف والا رسید،
رضاخان، می‌دانست که باید برای پیشرفت ایران اسلام را کم‌رنگ کند و اسلام از حکومت کنار زده ‏شود، این را می‌دانست و راهش برای رسیدن به آن نه میدان دادن به ایرانیان و احترام بر آن عادت ‏تاریخی و گام به گام پیشرفتن آن‌ها که یک‌باره این طریقت را نه در میان مردم با سخن و بشارت دادن ‏که به زور و عامرانه آن را از بین بردن بود و این طریقت شوم آغاز گر به انحطاط رفتن تاریخ ایران و ‏سرنوشت تا سالیان بعد در ایران بود.‏
آن روز که فرمان کشف حجاب داد و برداشتن حجاب را از سر برای زنان ایرانی اجباری کرد، شاید ‏به فکرش می‌رسید که با این کار لطف بزرگی به ایرانیان می‌کند، راهی که شاید ایرانیان خودشان آرام ‏آرام طی سال‌ها طی می‌کردند و اگر زور و قدرتی بر سرشان نبود می‌توانستند خودشان با تصمیم و ‏خواندن و دیدن، بگیرند و به چیزی که می‌خواستند برسند، رضاخان نگذاشت این مسیر هموار به سوی ‏خواسته‌ها و توسط خود مردم ایران و مثال دیگر ملت‌های پیروز شکل گیرد و بیراهه‌اش زور بود و ‏سری از مردم موی بیرون آمده که فریاد وامصیبتای خشک مذهبان در پیش داشت،
تا چه حد می‌توانست هم چهره‌ی رضاشاه را منفور کند و هم عمل کردن به این کرده را رذیلت پندارد ‏و هم چهره‌ی اسلام را مظلوم در نگاه عوام قرار دهد، نه فقط همین کشف حجاب که منع عزاداری ‏مسلمانان شیعه و در مضیقه قرار دادن آن‌ها در مناسک مذهبی‌شان، هر طریقتی وقتی با زور و قدرت ‏شکل گیرد تا چه حد پاسخ عکس خواهد داد،
باید از خود پرسید در طول تاریخ چه چیزی وقتی با زور به جان آدمیان خورانده شده دوام آورده ‏است؟
پاسخش اتفاقات زیادی در جهان پیرامون است، لکن دلیل این نوع پیروزی از زورها استمرار همان ‏شمشیر و زور است که کم‌کم آن را بدل به عادت و طریقتی درست خواهد کرد، استمراری که به ‏روحیه‌ی آدمان بستگی دارد و موضوع در برابرشان و استمرار حکومت تا کی باید پیش برود و در ذهن ‏آدمیان تبدیل به عادت و سرانجام حجت شود،
خلاصه که ایرانی بود با رضاخانی قلدر در پیش که هر روز قانونی را وضع و یک تنه به پیش می‌برد، ‏مجلسی که کاری برای انجام نداشت نه فقط به دوران رضاشاه به طول تاریخ دیگر در خواب بود و ‏هست و تا به امروز همان دست‌ نشانده‌ها و مزدورها در حال خیمه‌شب‌بازی بوده و هستند و شاید در این ‏میان هر چند سال یک‌بار کسی فریادی بزند و حرفی براند که شنونده باز هم نمی‌داند آیا این از همان ‏هوچیگری‌ها برآمده یا آنکه به فریاد آمده و درد ما دارد،
رضاخانی قلدر پیش بردن ایران به قهقرایی که نه آن روزها، سالیان بعد باید که سر برمی‌افراشت و خود ‏را نشان می‌داد، اسلامی در مخاطره افتاده، اسلامی مظلوم شده، حجاب به زور از سر زنان در آمده و به ‏اینسان به دین ظلم روا می‌شد، از مناسک مذهبی آن‌ها جلوگیری شده و آن‌ها در مضیقه‌اند و رضاخانی ‏که با همین فرمان راه را در پیش گرفته و در بیراهه‌ی پر سنگلاخ که مقصدی نامشخص دارد به پیش ‏است و در این بین اشتباهی برای از بین بردن اشتباه گذشته‌اش می‌کند و این مسیر ناهموار را پیش ‏می‌رود تا بار دیگر تغییر در دنیا و جنگ‌های سرشار آدمیان سرنوشت ایران و ایرانیان را به دست بگیرد ‏و باز هم شروع تازه‌ای نوشته به دست اجانب برای روخوانیِ مردمان درمانده‌ی ایران
پادشاه قلدر عزل‌شده و ولیعهدش پادشاه آرام و جوانی به روی کار آمده که روح لطیف و آرامی ‏دارد، نه مثال پدر قلدر است و نه چیزی از حکومت و حکومت‌داری می‌داند، فرنگ‌رفته و درس ‏خوانده و شاید به ذهنش می‌خواهد کشوری بسازد همانند آن‌ها، اما بازهم نه به اتکای باور مردم با رأی ‏و آرای آنان و به تقسیط قدرت که باز هم با همان شور شخصی، با رأی خودش و بیراهه‌ای تازه در ‏پیش روی او است،
هر چند که باید دوران حکومت محمدرضا را به دو دسته تقسیم کرد قبل از کودتا و بعد از کودتا، ما ‏هم کوتاه به آن اشاره می‌کنیم، باید باز هم خاطر نشان کنم که این چکیده‌ای بسیار خلاصه از اتفاقات ‏و وقایع است و دیدگاهی شخصی از چند و چون آن دوران و نباید از این نگاره توقعی فرای این داشت ‏و برای دانستن بیشتر صد البته که باید دانست و خواند و آرای همه‌ی جبهه‌ها را مطالعه کرد،
بازگردیم سر موضوع اصلی، محمدرضا شاه پهلوی به عنوان آخرین پادشاه تاریخ ایران به تخت نشست ‏و به واقع حکومتش به دو پاره تقسیم شد، قبل از کودتای 28 مرداد و پس از آن، دو شخصیت کاملاً ‏متفاوت از هم، ابتدای حکومتش سن و سال کمی داشت، قدرت چندانی به دست نگرفته و قدرت ‏شاید در اختیار رجل سیاسی قدرتمند آن دوران بود، شاید به همین علت است و دور ماندن از آن ‏بازی‌های شاهنشاه که از دید برخی مجالس آن روزها از شور بیشتری برخوردار بود و نظر عکس آن ‏هم قدرت اجانب و برپایی همان خیمه‌شب بازی‌ها است،
باید دانست که محمدرضا پهلوی در ابتدای به تخت نشستن قدرت چندانی نداشت و شاید همان انتظار ‏از پادشاه در نگاه مشروطه‌خواهان هم همین بود و با کمی تلاش و تغییر می‌شد به اصل مشروطه ‏بازگشت، حتی اجانب را دور راند و پادشاهی نمادین به روی کار گذاشت و کم‌کم پله‌های طرقی را ‏پیش رفت، همان کاری که مصدق برای انجام آن عمر به خزان برد و در این راه تلاش‌های بسیار کرد و ‏در این هدف مهم به پیشرفت‌های کلانی هم رسید و این‌گونه در ذهن خیلی از ما شکل گرفته که ‏مصدق می‌توانست مشروطه را کامل کند و به واقع بزرگ‌ترین کار برای تحقق این رؤیا کوتاه کردن ‏دست اجانب از این کشور بود،
شاید متفق‌القول تمام ایرانیان باور داشته باشند که یکی از اهداف مصدق هم همین بود و تا حدی هم به ‏این رؤیا دست یافت و ایران را مستقل کرد، تلاش‌های مصدق و یارانش ایران را تا جایی پیش برد که ‏بزرگ‌ترین ثروت نهان در ایران را از شر طمع اجانب کم کند و این صدای صور جنگ در برابر اجانبی ‏تا دندان مصلح به دوز و کلک بود، اجانبی که دست در دست هم برای بازپس‌گیری منافع خودشان ‏پیش می‌روند و از هیچ کرده‌ای فروگذار نیستند و دیدن این روزها فریادهای آزادی‌خواهان برای بپا ‏کردن حکومتی ملی و سرنگونی شاهنشاهی شاید شاه را آن‌قدر جریح کرد که با بازگشتش و پیروزی ‏خدعه‌ی اجنبان و کودتای ننگین آن‌ها کمر به اعدام و کشتن آزادگان زند،
مصدق به حصر خانگی در آید و شاه دور دوم حکومت خود را آغاز کند، دور دومی که می‌خواست ‏مثال پدر باشد، قدرتمند و مستبد و زورگو و ایران را به پیروزی رساند که چه‌بسا این‌ها همان بیراهه‌های ‏دیروز است، اما متفاوت‌تر و از بین بردن ریسمان‌های بسته به دیروز ما
چندی پیش در باب رضاخان سخن گفتیم و محدودیت‌ها و مظالمی که با اسلام در آن روزها رفت و ‏اسلامی که به طول هزار و چهارصد سال در ایران ریشه دوانده بود و فرجامش نه با تفکر مردم که با ‏زور پادشاهی قرار بود که عملی شود و این راه مستمر نبود،
با از میان رفتن رضاخان و روی کار آمدن محمدرضا این راه نه تنها مستمر نماند، بلکه بیشتر از پیش به ‏مسلمانان میدان داده شد، آن ظلم دیروز را اگر در معادله‌ای در برابر میدان دادن بی‌حد و حصر ‏محمدرضا شاه به اسلامیون دوران حکومتش قرار دهیم پاسخ این دگرگونی‌ها را خواهیم گرفت، اما ‏دلیل این میدان دادن شاه به مسلمانان چه بود؟
شاید بخشی از آن به واسطه‌ی اعتقادات شخصی خودش بود و وابستگی زیادش به دین اسلام که ‏صحه بر این گفتار نام‌گذاری فرزندانش، به زیارت معصومین رفتن، پیشاپیش هم‌کلامی گاه و بیگاه با ‏آیات دین و داستان‌های افسانه‌وار نقل شده از زبانش، لیک این تمام ماجرا نبود همه می‌دانند آن برهه ‏از تاریخ ایران با نشر یک‌باره کمونیسم و مارکسیسم هم‌زمان بود، باوری تازه و نو که در همه جای ‏جهان ریشه دوانده بود، کشورهایی که در این راه افتاده و تصویر دورنمای تازه‌ای در برابر همه‌ی ‏قدرت‌های جهان و شاه جوان نشان می‌دادند، حال اینکه خود شاه از این اتفاق ترس داشت که حتماً ‏داشت و قدرت بزرگ جهان و بزرگ‌ترین هم‌پیمان و اجنبی حاضر در ایران از این اتفاق می‌ترسید و ‏خلاصه باعث می‌شد تا علمی در برابر این آتش رخ بجوید و خلق و دوستانی که در دست بیرق، ‏بی‌خدایی و دوری از ادیان و افیون بودن این دین در میان توده‌ها را فریاد زدند چه دشمنی بزرگ‌تر و ‏قدرتمندتر برای خنثی کردن آن‌ها در پیش بود به جز همان دین،
مسلماً دین قدرتمندترین راه و طریقت برای مبارزه با این باور نوپا در جهان بود و ایران هم به دام همین ‏اتفاق افتاد و شاه جوان حال با اختیارات شخصی یا به امر اجانب میدان را برای دین‌داران باز گذاشت تا ‏سرخ و سیاه در برابر هم قرار بگیرند و قدرت سیاه سرخ را از میان بردارد و این خطر حتمی برای شاه و ‏هم‌پیمانانش از بین برود،
آن دیرینه زمان و رضاخان و در برابر این شرایط حاضر و میدان عظیمی که در برابر مسلمانان بود، آن ‏دین در پستو مانده و مورد ظلم قرار گرفته که خواه و نا خواه هم به طول تاریخ در دل ایرانیان ریشه ‏دوانده و قدرت گرفته و حال به میدان آمده و آیتی می‌خواهد تا سوار بر این موج خروشان به ساحلی ‏امن دست یابد،
این‌گونه شد و تمام این‌ها دست به دست هم داد تا ملتی که سالیان دراز پیش‌تر، هدفی برای جدایی ‏دین از حکومت داشت، هدفشان آزادی و رسیدن به آن آرمان والا بود حال یک‌صدا فریاد می‌زدند، ‏آزادی را به اسلام بدل کرده و تقسیط قدرت هم نمی‌خواستند، ولایت مطلقه‌ی فقیه آرمانشان بود تا ‏دوباره یکی به تخت بنشیند و همان راه هزاران ساله را، این بار و دوباره با رنگی از دین به خوردشان ‏بدهد،
دلیل این رنگ عوض کردن چندساله‌ی ایرانیان چه بود که برای مشروطه فریادشان آزادی و در 57 به ‏سودای اسلام جان بر کف گرفته بودند، آیا به جز رفتارهای رضاخان بود؟
اسلامی مظلوم که به دوران محمدرضا بال و پر گرفت، فریاد زد و این فریاد می‌توانست ملت نیازمند به ‏ایمان را بیدار کند، متحد کند، زیر یک بیرق بیاورد، برای هدفی واحد، شاید همه‌چیز از خاطرشان رفته ‏بود، پسرفت و ظلم‌های اسلام جایش را به چهره‌ای معصوم و مظلوم آیات دینی داده بود که به ‏جوخه‌های دار سپرده شده بودند، حال اسلام مظلوم سر برافراشته تا خروش کند فریاد بزند، حق از ‏ظالمان بستاند و جماعت تشنه بر تغییر که آرمانشان به طول سالیان تغییر کرد و رنگ باخت،
‏ آزادی اسلام شد و دوباره به چاهی افتادند که شاید اگر خودشان از خود می‌پرسیدند این‌قدر در این ‏خیمه‌شب‌بازی خوب نقش بازی کرده که دیگر نمی‌دانستند چه می‌خواهند و چه بر سرشان آمده، شاید ‏اگر یکی در تمام این دوران زندگی کرده باشد نتواند بگوید آن شعارهای آزادی‌خواهانه چگونه به ‏طول چندین سال رنگ باخت،
فریادهای ایران آزاد به جمهوری اسلامی بدل شد، چگونه یاد روزهای رضاخان می‌افتاد، شاید کشف ‏حجاب را به یاد می‌آورد لیک خاطرش نبود که چگونه چندی پیش مردمی می‌خواستند چادر از سر بر ‏دارند و فرداهایی دورتر به زور توسری و روسری به سرشان نشاندند، شاید هم چادر، چادر بود یا کلاه، ‏چه کلاه گشادی به طول این همه سال بر سرشان آمد و امروز این کلاه تا روی چشمانشان را گرفته و ‏باز دوز این مکر پرستان را می‌خورند که چهره‌ای تازه با عبایی خوش‌رنگ‌تر و ریش‌هایی رنگ شده ‏به خوردشان دهند و شاید هم به همین زودی این کلاه گشاد را به کنار زدند و بلند و یک‌صدا همه در ‏کنار هم فریاد زدند به راه آزادی
آزادی حقیقین که این بار آن را کامل می‌شناختند حتی بیشتر از خویشتن