به میدان عدن آمده و بدکار است
او تجاوز به جهان کرده و اینسان هار است

او جهان را به همه زشتی و در خون کشاند
جان آن دختر کوچک به جهان خون نشاند

او جهان کشته و دیوانه و او قهار است
او تجاوزگر بر جان و جهان ضار است

او قساوت به جهان داده جنایت برپا
تن خونیِ تو دختر بکشد او در جاه

نفسش را که همو برده و جانش را خون
تن خونی تو دختر به تجاوز مجنون

او که دنیای به زشتی و جهان را کشت است
قتل نفس تو همه جام جهان را خورد است

او در این وادیِ دیوانگی آن یزدان
شده بیمار و جنایتگر و او اینسان خان

و در آن روز که آتش به غذا از مرگ است
شام یزدان و حسینش جمع انسان برگ است

آمده دود به چشمش زِ دل آن آتش
قطره‌ای اشک بیامد و جهانی سرکَش

و چنین برد همو را به جهانی فردوس
به عدن خانه‌ی یزدان شد و او اینسان قرص

که همه جاه در آن از پس اینان اشک است
تو به آن اشک بباران و عدن در رشک است

این نه آن هزل من و وهم من اینسان قدسی
این حدیثی که بر آن شیعی و ایمان رنگ است