هوس وسوسه دارد به ضمیرش انسان
پر نیاز است چنین خلق کَهی از یزدان

شده درگیر به آن عشق دروغین از آن
عشق و شهوت به هم آمیخته در این زندان

طلب آن سود بگو شهوت و تن‌ها عریان
به هم آمیخت تن‌ها و بگو رفع نیازا انسان

نام این رابطه را عشق گذارد یزدان
خجلا واژه‌ی عشق است از این ددمندان

رخ زیبا سبب عشق نباشد هرگز
مگر عشق تو خداوند بگو شهوت کذب

رخ و اندام ببیند و شد آری مدهوش
پر از آن وسوسه و حرص و هوس حالا کوش

تو شدی فارغ از آن تن تو دوباره عاشق
هوس از پشت هوس آمده شهوت‌ها پی

خجل این شعر خجل واژه‌ی عشق است تاکی
تا زمانی که خدا باده‌ی شهوت پر می

من و تو معنیِ این عشق دگربارِ کنیم
دفتر شهوت پر وسوسه را پاره کنیم

تو بگو عشق شده شادی و آرام است یار
تو بگو پاکی و مهر است و تو عاشق همکار