چـــه چیز از کودکی به یاد دارم، چو دیگر کودکان، کم و ‏اندک و گاه قصه‌هایی که خود نمی‌دانم از سخنان دیگران است و یا ‏به حافظه‌ی کم‌جان من،
پدر و مادر بسیار برایم گفتند، از آن روزی که به دنیای آمدم، از آن ‏روز پاییز، از آن فصل خزان که زیبایی‌اش مدهوش گرِ آن فصل که ‏آن را دوست دارم،
از آن روزی که مادر و پدرم نیز همتای من دگر بار زاده شدند، از ‏دیدنم به وجد آمدند، اشک ریختند و جوانه زدند، پدر و مادر بهترین ‏روز زندگانیِ خویش را همان می‌دانند و آنان بودند که پس از فراغت ‏بر جان خویش بر فکر زندگی دادن بر دیگری شدند،
آن روز که آرمان بر سر داشتند و می‌رزمیدند بر آن پایدار و دیگری ‏را به میدان نکشیدند و حال که دیگر آرمانی نبود مرا زندگی بخشیدند ‏و خود را وقف پیراستن و آراستن من کردند،
چه ستودنی چنین والدانی که نه از بهر فراغ که با تعقل و مهر زندگی ‏می‌دهند و خود را مسئول و پایبند بر آن می‌دانند، پدر و مادری که نه ‏بی‌مانند ولیکن کم ‌مانندند، آنان که باز زاییده شدند باز عاشق و این ‏بار نه عشقی که به عادت منجر شود این بار عشقی که از وجود ‏خویشتنشان جوشید و بر دیگری خروشید که زندار به زندگی ‏بخشیدن‌اند،
کودکیِ من توأمان بود با دوران جنگ، در پاییز 62 متولد شدم و ‏می‌توان بر من نیز نسل جنگ نامید، کودک بودم و هیچ به یاد ندارم ‏جز سخنان پدر و مادر که گاه آن را تجسم می‌کنم و خود نمی‌دانم ‏که چیزی از آن به خاطر دارم و یا این خاطرات آن دو است که بر ‏ذهن من نهادینه گشته،
سخن از جیره و فقر، مردمان آواره، به میهمانی آمدن‌های اجباری، ‏خبر مرگ و خون جرح، بمب و مین آتش، پناهگاه و اسارت و چه ‏بسیار دیگر خاطرات که چون تاریخ برایم همان ادراک از خیال ‏است،
پدر مادر بود و عشق بی‌پایان آنان بر من که ناگفته هم توانِ ادراک ‏آن را دارم و هماره آنان را چو آن دور روزگاران دیدم، شش سال از ‏تولدم گذشته بود، حال دیگر جنگ پایان یافته و مسبب فلاکت‌های ‏ایران زمین درگذشته بود،
این سخنی بود که پدر و مادر باز در آن مشترک بودند و این‌گونه بر ‏این تاریخ نام نهادند، این روز در خاطرم به خوبی نقش بسته، گه ‏گاهی آن را به خاطر می‌آورم، چرا که آن طفل شش‌ساله برای ‏نخستین بار، گوش بر مشاجره‌ی پدر و مادر سپرد،
آیا از آن گذشته نیز با یکدیگر نزاع کرده بودند؟
نمی‌دانم شاید بلی، اما در خاطر من چیزی از آن روزگار نقش نبسته، ‏این مجادله لیک همواره همراه من است،
در اتاقم نشسته بودم در حال بازی‌های کودکانه،
صدایی مرا به خود آورد، از جای برخاستم و درب را گشودم، این ‏مادر بود و دورتر پدر که با صدای بلند با یکدیگر سخن می‌گفتند، ‏نمی‌دانم این خاطره چه اندازه زائده‌ی ذهن و چه اندازه حقیقت است ‏که شاید گاه خویش سخن‌هایی بر آن افزودم و از آن کاستم، اما بر ‏این معترفم که حال جنگ میان این دو تن را به نظاره نشسته بودم، ‏دوست داشتم خویش را به میان اندازم و قائله را به پایان خوش ‏برسانم، اما ترس و صدای فریادهای گوش‌خراش آنان مرا پس می‌زد، ‏من نیز در آن سالیان پیش و پس از آن، بارها مجادله کردم اما ‏هیچ‌کدام در خاطرم این‌گونه نقش نبسته بود،
آن زن را همچون خود می‌دیدم که به نزاع با کودکی که از قضا پسر ‏همسایه نیز هست می‌پردازد، آن روز که من و دیگر دختران به گرد ‏هم نشسته بودیم و بازی می‌کردیم، باران زیبایی که روز پیش مازند ‏را معطر کرده بود، جای خویش را به آفتاب سوزان داده و در آن ‏زیبایی وصف ناشدنی، میان علفزاری سرمست به گرد هم نشسته‌ایم،
مازند و زمین‌های گل‌دارش که سوغات آن باران زیبا است میزبان ‏پسرانی یاغی و سرکش است، توپی که لایه‌ای از گل بر آنجا خوش ‏کرده اسباب شادی و مسرت آنان است و این دو جبهه که گاه زیر ‏چشمی به یکدیگر می‌نگرند چون ماهیِ زیبا و دریای مواج که لازم و ‏ملزوم یکدیگرند، هرگاه اسباب مسرتشان به روزمرگی بدل شد با ‏طعنه‌ و جنگی خود را باز ساختند،
آن روز به ناگه جنگی میان ما در گرفت که آغازگرش پسران بودند، ‏آن توپ کروی و گلی منزل کند در میان ما و من افروخته به سوی ‏فرماندار یاغیان صف‌آرایی کنم، من گویم و آن گوید سربازانمان ‏دمادم ریسه می‌روند، این جنگ و ده‌ها جنگ دیگر که گاه با ‏سرکشیِ آنان و گاه با رندیِ ما آغاز می‌شد، هیچ‌گاه مغلوب و ‏پیروزی نداشت، هرکس پس از جنگ میان یاران خویش رجز ‏می‌خواند و در تدارک حمله‌ای دیگر برمی‌آمد،
گاه ما و آنان دو جبهه‌ی مشترک می‌شدیم به جنگ با اجنبان که ‏همانا دختران و پسران چندی دورتر از ما بودند، می‌رفتیم و چه بسیار ‏از یکدیگر مدد می‌جستیم، روزی که خود را تنها به میدان می‌دیدیم، ‏پریشان احوال آنان می‌شدیم و شاید آنان نیز به همین منوال،
اما حال من بودم و جنگ میان مرد و زنی که هر دو را عاشقانه دوست ‏داشتم و حاضر به رفتن در جبهه‌ی یکی از آنان نبودم، فریادهای آنان ‏گوش‌خراش بود و مثالی چون جنگ‌های آن روزگاران ما بود ولیکن ‏دگر هیچ شباهتی به صحبت‌های ما نداشت، سخن ما که انتهایش به ‏آینه‌ای ختم می‌شد و آنان که برافروخته سخن می‌گفتند و گاه یکی ‏ساکت و گاه دیگری مسکوت می‌ماند، ولیکن میان ما سکوتی نبود ‏که گهگاه هر دو جبهه هم زمان می‌گفتند و می‌شنیدند،
چه در خاطرمان مانده است، از آن روز، فریادهای مادر
که این غم‌سرا جای زیستن نیست و تو آینده‌ی این طفل را تباه ‏خواسته‌های خویش ساخته‌ای
و پدر فریاد که حاضر به زیر چتر دشمن رفتن نیستم و تو از من ‏می‌خواهی که خود را به دامان آن اجنبان بیندازم،
مادر فریاد که بیدار شو از این خواب، کدام اجنب، سرای ما لانه‌ی ‏اجنبان است
و پدر با درد و ناله که این خاک من است، آن را برای یغما تنها ‏نمی‌گذارم، من از این سرایم و در این سرا خواهم مرد،
مادر که صدایش طنین‌انداز طعنه و کنایه بود، رو به آن مرد پیر کرد و ‏گفت:‏
آن روز که ایران را از اجنبان تهی کردی برای نسل ما که آیندگان نیز ‏بس است
پدر بود و سکوتی مرگبار و مادر که گویی فریاد سالیان و از دل ‏هزاران هزار نفر را بر آن مرد فرتوت آوار می‌کرد گفت:‏
به دنبال چه بودی، استقلال، حال آن را دریاب، با استقلالت اجنبان را ‏راندی و اجنب به تخت نشاندی، به دنبال رهایی بودی، و دخالت ‏اقشار در سیاست، تو رها زیستن را هم از آنان ربودی،
پدر برآشفت و فریاد که:‏
این آتش دهان‌سوز آن اجنب پرستان است که ملتی را تا بدین‌سان ‏دور از حقیقت نگاه داشت، صدا را زِ فریاد ربود، پاسخ سخن را به ‏سرب داد و با چکمه در دهان معترض کوفت، آری همین بود که ‏میدان بر این تازی پرستان داد و میدان ایران‌پرستان را ترک کرد
مادر به هوار آمد و فریاد زد:‏
آنگاه که سخن از نعلین بود، کدامین چکمه را گزیدی، تو ایران را ‏سوزاندی و به اسارت کشیدی،
پدر بود و چشمانی گریان و نگاهی بر آن زن که حال نه عشق که ‏جنگ میانشان حکم‌فرما است،
کجاست آن محبت که تیشه از دست این زن برباید، مادر با صدایی ‏آهسته بر پدر نجوایی سر داد:‏
که جدل ما بی‌ثمر است، بیا و این بار سخن مرا پند گیر، سرنوشت ‏دخترت را دوباره بساز، خشت تباهی بر این جان نباش
پدر صدا در گلو نهاد و فریاد زد:‏
ایران را ترک نخواهم کرد، در این خاک خواهم مرد،
مادر همتای او به صدا در آمد که سایه‌ی خویش را از من و دخترم ‏برکن و بگذار آینده‌ی او را به آرامش بگذارم و تباه نباشد
حال این تهمینه‌ی کوچک سخن برایش چه سنگین بود، سخن از ‏گذشتن، زِ ترک پدر که فکرش نیز برایم چون مرگ دردناک بود، ‏دگر خود را جلوی آن در ندیدم به روی تختی ضجه زدم و باز صدای ‏فریاد آنان لرزه بر تنم انداخت، همان فریادها و همان سخنان
زمان کوتاهی گذر کرد که پدر به ناله گفت:‏
تهمینه کجاست؟
پس از فریادهایی که برای من بود، حال به یاد من افتادند به سوی ‏اتاقی که در آن خزیده بودم، آمدند و هر دو اشک‌های مرا دیدند، ‏داستان‌هایی سرودند که این بازی‌ای بیش نبوده و ما نزاع نمی‌کردیم ‏و من یک‌صدا فریاد می‌زدم:‏
من هر دوی شما را می‌خواهم،
پدر مرا در آغوش گرفت و گریه سر داد و مادر به حیرت بر ما ‏می‌نگریست، آن اشک‌ها پس از چندی مادر را نیز به خود خواند، او ‏هم به آغوش ما ضجه سر داد این نخستین بار و آخرین بار سخن از ‏جدایی بود، آنان دانستند که با جدایی خویش نه بر عشق میان خود ‏که حتی به عشق بر من نیز خیانت می‌کنند،
چه بسیار به مادر فکر کردم و او را ستودم که عاشقانه مرا دوست ‏داشت و پدری که خود را جزئی از من می‌دید، هر چند که مادر نه از ‏برای خویش که برای من ترک دیار در سر داشت، ولیکن عمر به ‏تلف برد و در این خاک یغما زده اسارت کشید که دنیایمان اسارت ‏است و حال برای برخی رهایی این سرا و گاه آن سرا است.‏
نخستین روز رفتن به مدرسه برایم خاطره‌ای بی‌تکرار است، آن روز ‏بارانی که عطرش دیروز و امروز مرا مدهوش زیبایی می‌کند مادری ‏کنارم بود و صد قصه از زیبایی‌های مدرسه، به میان حیاطی آمدیم ‏که مملو از مادران و دختران و کودکان بود،
باران بر سرمان فرود می‌آمد، سخنانی به گوشمان می‌رسید، همگان را ‏به داخل ساختمان پذیرا گشتند و به درون اتاقی بزرگ به چشم آن ‏روزگاران کودکیِ من، مادر را به صفتی در آغوش گرفتم و خیالی ‏برای جدایی در سر نداشتم و حال آنکه مادر نجوا می‌داد که حال ‏زمان جدایی است،
چه کودکانی که گریه سر می‌دهند و با ناله سخن می‌گویند، نه چون ‏آن روز و خاطره‌ی من، هوای گریه در سر ندارم در جستجوی کسی ‏چون خود به دختران بیشمار می‌نگرم در انتهای آن اتاق بزرگ، ‏دختری نشسته و بر من نگاه می‌دارد، نه اشکی به چشم دارد و نه ناله ‏سر داده، مسکوت به نظاره نشیده و چون من حیران است، پس از ‏بوسه‌ای به مادر به سوی او رهسپار می‌شوم و در کنارش منزل می‌کنم،
نگاهی به یکدگر می‌کنیم و حال نام آن را به نشانه‌ی شروع دوستی ‏جویا می‌شوم، نامش ژاله است و پر از کمال، به نشان اثبات این ‏دوستی دست بر اسبابش می‌برد و مدادی قرمز رنگ به من هدیه ‏می‌دهد و من نیز در پاسخ بر این بخشندگی اسبابی به او هدیه می‌دهم ‏که خود به خاطر ندارم و امید بر آنکه ژاله آن را به خاطر آورد.‏
این شروع آن پنج سالی بود که در کنار ژاله و دیگران سال گذراندم ‏و خواندن دانستم، آن آموزگار در خاطرم هماره خواهد ماند، نگاهی ‏مهربان داشت و فربه بود که از آن روزگار و به واسطه‌ی او چنین ‏بانوانی را مهربان می‌پندارم،
چه آرام سخن می‌گفت، شکیبا بود، دگر معلمان آن روزگار به ‏خاطرم نیست جز آن زنی که هماره خط‌کشی همراه داشت، کسی را ‏با آن مواخذه نمی‌کرد ولی به واسطه‌ی وجود آن ابهتی بر خود و ‏ترسی بر دیگران مستولی می‌شد،
نام هر دو در خاطرم هست و یادگارشان، سازنده‌ی آینده‌ی من است، ‏خاطرات بسیار از آن روزگاران در سر دارم، بیشترشان به آن زمانی ‏باز می‌گردد که ما و دیگر کودکان در حال استراحت بودیم و تا ‏لحظاتی بعد به همان اتاق رهسپار می‌شدیم به جز ژاله که نخستین ‏دوست من بود دو سه تن دیگر نیز با من عهد دوستی بستند که به ‏درستی در خاطرم نقش نبستند، اما ژاله و آن روزگار هماره در خاطرم ‏هست.‏
دختری مهربان که مادری شبیه به خویش داشت، شباهت آن دو هر ‏کس را مجذوب می‌کرد و به سادگی بر آن می‌شد که این دو مادر و ‏دختر هستند، به همراه مادر به خانه‌شان می‌رفتیم و گاه آنان به خانه‌ی ‏ما، گاهی من به تنهایی می‌رفتم و او به تنهایی می‌آمد، پدرش در آن ‏جنگ خانمان سوز کشته شده بود و یادگارش عکسی بر دیوار بود ‏که ژاله عاشقانه آن را دوست داشت،
آن روز تلخ ژاله هیچ‌گاه از خاطرم محو نمی‌شود که جمعی از ‏دختران به دورش جمع شدند و درباره‌ی پدرانشان سخن‌ها گفتند، ‏نگاه ژاله که در خود خزیده بود، مرا بر آن داشت که از این یار ‏مهربان دفاع کنم، باز میدان جنگی بود من در این کارزار و دختران و ‏دشمنان گفتند و بافتند تا من به سخن آمدم، هر کس سخنی می‌گفت ‏و نوبت را به بعدی می‌سپرد حال دیگر نوبت من بود و تصویر کردن ‏مردی را که پدرم بود،
سخن از آن مردی کردم که برای پدران شما زنده بود و برای پدران ‏شما مرده بود، آن‌چنان سخن گفتم و همه به وجد آمدند و گوش بر ‏من سپردند که هر کس آرزوی داشتن چنین پدری بر سر پروراند و ‏به ناگه سخن از آن گفتم که این پدر ژاله است و نه پدر من
آن چهره‌ی خزیده و درهم ژاله شکفت و مهر میانمان افزون شد، ژاله ‏کم سخن می‌گفت و من پر توان در سخن گفتن بودم، گاه ژاله سخن ‏می‌گفت و همگان را به حیرت وا می‌داشت، چه بسیار که او پشتبان ‏من بود و چه بسیار که من
طول عمر این دوستی به درازا نکشید، آنگاه که فارغ از دبستان شدیم ‏و خود را برای رسیدن به دوره‌ی جدیدی از آموختن آماده کردیم از ‏مازند کوچ کردند و راهیِ سرای دیگری شدند،
دوران نا امیدی بود و سرخوردگی، آن یار رفته بود و من تنها در ‏انتظار رفتن به مدرسه‌ای تازه بودم، دگر مادری در کنارم نبود و بارانی ‏نمی‌آمد، ولیکن مرا به یاد همان روزگار پیش می‌انداخت، آن روز و ‏باران و مادر و ژاله
این بار صدای ناله و شیون کلاس را پر نکرده بود ولیکن عده‌ای ‏مغموم و تنها در گوشه‌ای خزیده بودند، من نیز خود را در میان آن ‏اتاق دیدم، نه با تدبیر که این بار به قرعه کسی را انتخاب کردم و ‏کنار او منزل گزیدم، دختری که ساکت به گوشه‌ای لمیده بود و بسیار ‏آرام به نظر می‌رسید، نامش را جویا شدم و این شروع دوستیِ من با ‏لیلا بود،
دختری که چشمان گیرایی داشت و آدمی را بر آن می‌داشت تا چند ‏باری بر آن خیره شود، روزگاران از پی هم می‌گذشت و ما با ‏یکدیگر بیش از پیش همراه می‌شدیم، معلمی که هیچ‌گاه از این ‏دوران به خاطر من پاک نخواهد شد،
آن‌کسی بود که بعدها سخن پیرامونش بسیار گفته می‌شد و ‏سخت‌ترین کار، برگزیدن سخن راست و دروغ از این میان بود،
او که معلم درس اجتماع و انسان بود، سخن‌های بسیار می‌زد و حال ‏که بر آن فکر می‌کنم چیز بسیار از آن به خاطر نمی‌آورم، اما این را ‏به خوبی خاطرم دارم که ناگهان مفقود شد و چون آبی به درون زمین ‏رفت، عده‌ای می‌گفتند که خود بر این رفتن رضا بود و رفت و گاه ‏می‌گفتند که به مصائبش دچار شد و ناخواسته کنج عزلت در پیش ‏گرفت،
گاه سخن از این بالاتر می‌رفت و زمزمه‌ای از زندان به گوش می‌رسید ‏و من به پدر پناه برده از او جویای این حال و احوال می‌شدم و او نیز ‏سخنان بسیار برایم می‌گفت و گاه مادر به میان می‌آمد و خاطره‌ی تلخ ‏آن شش سالگی دوباره برایم تجسم می‌شد،
امروز که بر آن آموزگار می‌اندیشم، چه بسیار سخنان را از زبان او به ‏میان می‌آورم، چه داستان‌ها که خود در بابش می‌سرایم، آن کس که ‏سخن از برای فهماندن روزگار تلخ ایرانیان کرد و طعمه‌ی دستان ‏دشمن ایران زمین شد، جز او آموزگاری به ذهنم نیست، تنها ‏یادگارشان دانستن است، اما لیلا که جای ژاله را برایم پر می‌کرد، او ‏نیز به ناگه مفقود شد و بار دیگر مرا تنها و پر درد رها کرد، سخن در ‏باب او فراتر از آن معلم بود و مرا بیش از سرنوشت آموزگار غمگین ‏می‌کرد که نه معلمم که یار مهربانم نیست که من تنهایم
پس از آن حادثه هماره واژه‌ای مرا به فکر فرو برد، آن واژه غریب ‏بهایی بود،
به سوی پدر روان شدم و جستن از او حقیقت، راه به سرانجام نداشت ‏و مادر پاسخی بر ما نرساند، ولیکن پس از آن اتفاق بر آن شدم تا ‏بیش از پیش بدانم و سرنوشت لیلا این دوست را جویا شوم،
حال تنها در میان آن سخنان و آن روزگاران به این نتیجه می‌رسم که ‏خانواده‌ی لیلا به دین بهاییت باور داشتند و پس از دستگیری پدر و ‏محاکمه و سپری کردن آن زندان بی‌گناهی ایران را بدرود و خاک بر ‏اجنب‌پرستان خالی کردند، به خاطر دارم که پیش از ناپدید شدن ‏لیلا، گاه او را در میان دختران می‌یافتم که بر او کنایه می‌زدند، من نیز ‏توان سخن گفتن ندارم که نمی‌دانم سر کلاف کجاست، در پی چه ‏می‌گردند و حال آنکه لیلا خود نیز نمی‌داند و دیگران بهتر از او نه ‏می‌دانند که می‌گویند،
گذر از لیلا و چه بسیار چون لیلاها چه سخت است، آن روز که دیگر ‏طفل و کودک نه که بارور بودم و شنیدم، نوزاد هجده ماهه‌ای به ‏زندان است و مادر بها دین، گریستم و یاد آن مهربان یار کردم، آن ‏که همچون من ندانست و نداند، جنگ بر سر چیست و سوخت،