دو دستان کوچک ببین عجز و آن التماس
بناز ای مسلمان به دار و ندارت بناز

چه گفتم مسلمان نه تنهایی و داری همزاد خان
که انسان همین از حقارت خدایان نسان

ببین برف و سرما و آن صورت سرخ را
که گرم از چک آن پدر صورتش سوخت شاه

بیالای کودک به پاکی آن شیشه‌ها
نتانی خدا پاک کردن نتانی تو ماه

چه شد دخترم هرزه بیند تو را هرزگان
نرنجی تو زیبا از این هرزه پندارگان عیان

پسر دارد آن بار سنگین‌تر از خویش دوش
به شلاق ارباب و چک روی صورت بخور دست نوش

یکی لقمه نان و به منت به تحقیر کوش
بشر این‌چنین جامه از بردگی‌ها بپوش

تو یزدان مرا از چنین خوش‌خیالی ببخش
کجا آید آن خلق تو درد آن دوره‌گرد

نینداز بادی به غب‌غب تو انسان نشو آن غرور
غروری که یزدان به تو بخشدا آن حقارت به زور

نبود آن صدا را شنیدی نبود التماس
از آن کودک ای عبد یزدان و ای خوش تقاص

تقاص از شمایان بگو آن حقارت زِ خویش
حقارت زِ یزدان خداوند و دین و به کیش