پشت پنجره آرام بر جایش خشک مانده بود، خیلی وقت بود که ‏حوصله‌ی حرف زدن با کسی را نداشت، دلش از همه چیز این دنیا ‏گرفته بود، مادرش درب اتاق را باز کرد، داخل آمد تا ظرف غذایش ‏را کنار تختش بگذارد اما او پرخاشگرانه گفت:‏
که اتاق را ترک کند
مدتی بود که با مادرش هم قهر کرده بود، حتی حوصله‌ی صحبت ‏کردن با او را هم نداشت، آخرین بار دعوای بدی با هم داشتند، ‏خوب به خاطرش می‌آمد که چگونه مدام به مادر می‌گفت:‏
چرا مرا به دنیا آورده‌ای؟
چرا پای مرا به این جهان گشودی؟
و مادر مستأصل بدون هیچ جوابی از کنارش گذشته بود و بعد هم ‏خودش با او قهر کرد و دیگر با او سخنی نگفت
پشت پنجره میخ مانده بود و به حرکت و راه رفتن آدمیان نگاه ‏می‌کرد و اینکه چه قدر راحت در خیابان گام برمی‌دارند و حتی ‏لحظه‌ای به این نعمتی که در اختیار دارند فکر هم نمی‌کنند
دلش می‌خواست باز هم یاد حرف‌های مادر بیفتد، از حکمت‌های ‏خدا بشنود و این قصه را مرور کند، اما چندی بود که حوصله‌ی ‏شنیدن این حرف‌ها را هم نداشت، خودش هم نمی‌دانست می‌خواهد ‏این داستان‌ها را بشنود و یا اصلاً دوست ندارد
همه چیز در ذهنش پر از تناقض‌ و چراهای بسیار شده بود، خودش ‏هم دقیق نمی‌فهمید که چه می‌خواهد، فقط می‌دانست که خسته است، ‏دلش شکسته است، طاقت حرف زدن و چیزی شنیدن را ندارد
باز هم از پنجره به بیرون نگاه می‌کند، یاد گذشته و کودکی‌اش ‏می‌افتد، به یاد آن سال‌های دور و همین پنجره و گذران زندگی از ‏پشت چنین پنجره‌ای را در ذهن مرور می‌کرد
دیدن بازی‌های کودکانه هم‌سن‌وسالانش و به درازای تمام عمر ‏محروم ماندن از این لذات، از مادر و پدر کینه‌ای به دل نداشت، آن‌ها ‏تمام تلاش را برای شادیِ او می‌کردند، پدر ساعت‌ها کنارش می‌ماند ‏و هر خواسته‌ی او را اجابت می‌کرد،
برایش اسب می‌شد تا او به پشتش بنشیند و مادر برایش کتاب‌های ‏قصه می‌خواند و او را به دنیاهای اسرارآمیز می‌‌برد، اما هیچ‌کس ‏نتوانست این کمبود را برایش پر کند، هیچ چیز نتوانسته بود این ‏نقصان را بر ذهنش بپوشاند و جانش همیشه با این درد درگیر بود
خاطرش می‌آمد که هر روز در میان تمام فکرها همیشه پدر و مادر را ‏با آن همه مهربانی مقصر می‌دانست و می‌گفت، چرا باعث آمدن من ‏به این جهان شدید، با آنکه می‌دانست آن‌ها از نقصش قبل از به دنیا ‏آمدن مطلع نبودند اما باز هم آن‌ها را مقصر می‌پنداشت و حتی ‏لحظه‌ای از ملامت آنان دست نمی‌کشید لیکن این را هیچ بار به زبان ‏نیاورده بود به جز همان چند روز پیش که بی‌پروا به مادر گفت و ‏شاید فکر می‌کرد به سیم آخر زده و دیگر هیچ برایش باقی نمانده و ‏چیزی برای از دست دادن ندارد
با همان صندلی همیشگی، از اتاق بیرون آمد، مثل همیشه مادرش ‏مضطرب و نگران نزدیکش آمد و گفت:‏
کجا می‌روی، من هم همراهت می‌آیم
اما با صدای پرخاشگرانه‌ای فریاد زد:‏
که می‌روم تا بمیرم
مادر در حالی که گریه می‌کرد به او گفت:‏
تو را به خدا چنین نگو
و او حرفش را برید و گفت:‏
می‌خواهم بروم، می‌خواهم راه بروم، می‌فهمی، می‌خواهم پیاده‌روی ‏کنم
از خانه خارج شد، با سرعت بیشتری به پیش بود و مادر که پشت ‏درب خانه ایستاده و رفتنش را نظاره کرد، خودش را به سرعت به ‏نزدیک تپه‌ای رساند و تصمیم گرفت که بالا برود،
برایش خیلی سخت بود اما تصمیمش را گرفته و کسی قدرت این را ‏نداشت تا او را منصرف کند،
خودش را در برابر تپه به زمین انداخت و با دست و تمام قدرتی که ‏داشت به پیش رفت، با دست، خویشتن را به سوی سنگلاخ‌ها ‏می‌کشید و بالا می‌رفت،
تمام قدرت این سالیان را گویی در دستانش جمع کرده و خودش را ‏به پیش می‌کشاند، دستانش زخمی شدند، خون می‌آمد اما این دردها ‏لحظه‌ای او را فرو نمی‌نشاند، با تمام تلاش باز هم بالا و بالاتر می‌رفت
در تمام عمر خودش را هیچ‌گاه تا این حد مصمم ندیده بود، وجودش ‏سراسر نیرو نیرویش به دستانش آمده بود
با هر تلاش خود را به بالای تپه رساند و سرآخر به قله‌ی کوتاه رساند
نگاهش را به آسمان دوخت و آرام زیر لب چند بار نام خدا را برد و ‏فریاد زد:‏
بارالها، خداوند بزرگ زمین و آسمان‌ها، ای قدرتمند، ای که همه ‏چیز دنیا به فرمان تو است، خسته‌ام
به طول تمام سال‌های زندگی‌ام خسته‌ام
خسته‌ام از تحقیر شدن‌هایم، خسته‌ام از آرزوهایم و از نرسیدن‌هایم
تو صاحب و بزرگی، تو قدرت همه چیز را داری،
خداوندا همه چیز این جهان به حکمت تو است،
شاید بودن من هم حکمت تو باشد لیکن، از حکمتت خسته‌ام،
من توان درک این حکمت را ندارم،
بارالها من تنها پاهایم را می‌خواهم، همان پایی که از بدو دنیا آمدن بر ‏من دریغ کردی،
بچگی‌ام سوخت، جوانی‌ام خاکستر شد، این‌ها ارزانی خودت، فقط ‏پاهایم را می‌خواهم،
می‌خواهم راه بروم
اشک می‌ریخت و فریاد می‌زد، آن قدر گفت تا خوابش برد
سرزمینی در برابرش بود، سیلی از جانداران را می‌دید، انسان و حیوان ‏و گیاه همه زندگی می‌کردند و پیش می‌رفتند، لیک او می‌دید و ‏زشتی‌ها را می‌جست بر این زشتی‌ها و طریقت فکر می‌کرد و به ‏راه‌های بزرگ و کوچک می‌رسید، می‌فهمید آنچه آنان نمی‌فهمند و ‏شاید نمی‌بینند،
‏ خودش را دید که از آن‌ها کمی پیش‌تر است، جلوتر راه می‌رود و ‏جماعت بی‌شماری به دنبالش آمده از طریقتش بهره می‌جویند، به ‏ذهنش هزاری جرقه رسید، فکر کرد و دانست،
قلم به دست گرفت، نوشت، نقاشی کشید و یا شعر گفت هر چه که ‏بود قلم در دستانش بود و حالا پیشاپیش و سرآغاز ایستاده بود و راه ‏می‌رفت، پای نداشت لیکن پای دیگران شده بود
خدا هم بود و شاید هم نبود، چه از بود و نبودش سود که او بود و ‏پیش می‌رفت، این بار پای داشت، پایی قدرتمند و بزرگ اما نه بر تن ‏خویش که به هزاری دیگر پا شده و در پیش بود.‏